از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
«بختیار مرد آزاده و میهن پرستی بود. به این صفات باید شجاعت او را نیز اضافه کنم. من سالهاست او را میشناسم. هرگز رنگ عوض نکرد. مثل بعضی از آدمهای امروزی، روزی سوسیالیست و روز دیگر مذهبی دوآتشه نشد. او یک سوسیال دموکرات مومن و در کار سیاسی مرد شجاعی بود. این درست که لائیک بود و به جدایی دین و سیاست اعتقاد داشت، ولی شخص معتقدی بود و به مذهب احترام میگذاشت. در شرایط آن روز مملکت بالاخره کسی باید سکان آن کشتی طوفانزده را به دست میگرفت. کسی باید از خود میگذشت. کسی باید شاه را بیرون میفرستاد. شاه نخست با من به گفتوگو نشست. و من در آن جو ملتهب که همه وجاهت ملی را چون چادر به سر کشیده بودند شروطی را مطرح کردم و البته بعد دکتر بختیار با شاه ملاقات کرد و شرطهایش پذیرفته شد. همان شروطی که پیش از او نیز مطرح شده بود و تحقق آن روزگاری خواست همه مبارزان بود.» دکتر غلامحسین صدیقی، تیر ۱۳۵۸.
اوژن یونسکو زمانی گفته بود «فقط کلمات به حساب میآید، باقی همه وراجی است.» به اعتقاد اومبرتو اکو عادات زبانی ما سمپتومها یا علائم مهمی از احساسهای نهفتهی ما هستند. به این اعتبار باید ردپای گرایشهای فاشیستی را در انواع و اقسام کلیشهها و عادتهای گرهخورده با گفتارهای رسمی (اعم از لیبرالی و تئوکراتیک) بازشناسی کرد. مقالهی زیر در ۲۲ ژوئن ۱۹۹۵ نوشته شده؛ تجربهی شخصی نویسندهی ایتالیایی از زندگی تحت نظامی فاشیستی. اکو میکوشد ویژگیهای مشترک همهی نظامهای فاشیستی را فهرست کند و نشان دهد هر فرد یا گروهی که بعد از این نیز یک یا چند از این ویژگیها را داشته باشد هنوز فاشیستی است. ترجمهی حاضر بخشی از پایان مقاله است که ۱۴ ویژگی آنچیزی را توضیح میدهد که اکو «فاشیسم ابدی» (در تقابل با فاشیسم بهعنوان پدیدهای مختص به یک برههی مشخص تاریخی) مینامد. http://www.thesis11.com/Article.aspx?Id=81
- محمود: «پدر، تو چند سال است که تریاک میکشی؟» - مشهدی قربان: «دقیقاً از بیستونه مرداد هزار و سیصد و سیودو.» آواز کشتگان رضا براهنی
⭕️ نقطۀ کور سلطنتطلبی واکنش تند سلطنتطلبان به هشتگِ «از دموکراسی بگو» را نمیتوان صرفاً به اختلاف سلیقۀ سیاسی تقلیل داد. این هشتگ دقیقاً شکافی نظری را برجسته میکند که در قلب پروژۀ سلطنتطلبی نهفته است: مسئلۀ منشأ قدرت سیاسی و سازوکارهای مهار آن. تا زمانی که اعتراضها در سطح نفی جمهوری اسلامی باقی بماند، سلطنتطلبی میتواند خود را بدیلی عملی معرفی کند. اما بحث دموکراسی که به میان آید، پرسش از آیندۀ قدرت پیش کشیده میشود. اینجاست که ابهامها شکل میگیرد. گفتمان سلطنتطلبانه بیش از آن که مبتنی بر نهادها باشد بر شخصیت و نماد استوار است. تمرکز بر «شاهزاده» نه در قالب یک بازیگر سیاسیِ پاسخگو بلکه در هیئت محور وحدت ملی در واقع بازتولید همان منطق تمرکز قدرتی است که تاریخ معاصر ایران بارها هزینههایش را پرداخته است. هشتگِ «از دموکراسی بگو» این منطق را از سطح احساسات به سطح نظریه میکشاند: مشروعیت در نظم دموکراتیک نه از تبار و تاریخ بلکه از انتخاب مستمر شهروندان سرچشمه میگیرد. وانگهی، حافظۀ تاریخی به مدد این هشتگ از حاشیۀ نوستالژی به متن نقد سیاسی کشانده میشود. سلطنتطلبان معمولاً از دورۀ پهلوی تصویری توسعهمحور و باثبات به دست میدهند اما، همزمان، منطق اقتدارگرای قدرت در آن دوره را به حاشیه میرانند. اما طرح مسئلۀ دموکراسی ناگزیر به بازخوانی نهادهای امنیتی و حذف رقابت سیاسی و محدودسازی آزادیهای سیاسی میانجامد، عناصری که با هر تعریف حداقلی از حاکمیت مردم ناسازگارند. تعارض میان دموکراسی و سلطنت صرفاً به گذشته مربوط نمیشود، بلکه ماهیتی مفهومی دارد: در هر نوع سلطنتی، حتی مشروطه، جایگاهی سیاسی بهصورت ارثی واگذار میشود و این با برابری شهروندان ناسازگار است. در جامعهای که قصد خروج از چرخۀ استبداد را دارد، هر نوع قدرت غیرانتخابی، حتی در پوشش نماد، بازتولید همان چرخه است. گسست از استبداد مستلزم حذف هر گونه مرجعیت غیرانتخابی است، ولو در قالبی صرفاً نمادین. بهعلاوه، گفتمان سلطنتطلبانه به شکلی نگرانکننده به منطق اتکای بیرونی گرایش دارد. گویی رهایی سیاسی بیش از آن که محصول سازمانیابی اجتماعی و فشار داخلی باشد به حمایت قدرتهای خارجی یا مداخلات ژئوپولیتیک وابسته است. این رویکرد نهفقط با اصل حاکمیت مردم خوانایی ندارد بلکه تجربههای تاریخی ایران از دخالت خارجی را نیز نادیده میگیرد. دموکراسی فرآیندی اجتماعی است نه هدیهای دیپلماتیک. جایگزینسازیِ کنش شهروندان با امید به «نجات از بیرون» در نهایت همان الگوی وابستگی و بیقدرتی جامعه را بازتولید میکند. از این منظر، حساسیت سلطنتطلبان به «از دموکراسی بگو» واکنشی دفاعی در برابر پرسشی است که افق سیاست را از نفی یک رژیمِ بالفعل به نقد ساختار قدرتِ بالقوه گسترش میدهد. این هشتگ یادآور میشود که مسئلۀ اصلی نهفقط تغییر حاکمان بلکه دگرگونی ساختار قدرت است. سلطنتطلبان میخواهند بازیگران قلمرو سیاست را عوض کنند نه منطق بازیگران را. همان قدرتِ متمرکز برقرار بماند، فقط با پرچمی دیگر و سلایقی دیگرگونه. «از دموکراسی بگو» این نمایش را به هم میزند. تمام خشمی که علیهاش بسیج میشود واکنشی است به لمس نقطۀ کور سلطنتطلبی: ترس از سپردن قدرت به حاکمیت مردم. 🆔 @mmaljoo
⭕️ هر چه بدتر بهتر؟ دی ۱۴۰۴ که گذشت، خیلیها بیشازپیش چشم امید به تشدید بحران دوختهاند: تحریمهای سختتر، تنشهای بالاتر، فشارهای اقتصادی بیشتر. منطقشان پیچیده نیست: قدرت زیر بار فشار فرومیریزد و راهِ تغییر گشوده میشود. از دل همین منطق است که شعار قدیمیِ نانوشتهای دوباره جان گرفته: هر چه بدتر بهتر. اما تاریخ غالباً از مسیرهایی میگذرد که هیچکدام در محاسبات ما نبودهاند. اوج بحران را بسیارانی غالباً همچون زمینهساز تکوین لحظۀ تغییر میانگارند. گویی انباشت فشارها سرانجام به فروپاشی نظم کهنه و گشایش افق تازه میانجامد. اما تجربههای تاریخیِ نظامهای در آستانۀ فروپاشی نشان میدهند بحران همیشه به گشایش نمیانجامد و چهبسا به بازتولید سلطه در شکلی خشنتر منجر شود. این همان الگویی است که امروز نیز در تلاقی فشار اقتصادی و انسداد سیاسی و منطق امنیتی در ایران دیده میشود. ایرانِ امروز دقیقاً در چنین نقطۀ خطرناکی قرار گرفته است. در شرایط ناپایداری سازهای، فشارها بهجای این که صرفاً قدرت را بفرسایند میتوانند جامعه را نیز تحلیل ببرند. فرسایش معیشتیِ مداوم، ناامنی روانی، مهاجرت انبوه و فروپاشی افقِ آینده پیوندهای اجتماعی را میگسلند و زیرساختهای همبستگی را تخریب میکنند. جامعهای که پیوندهایش تضعیف شده بیش از آن که توان کنش جمعی داشته باشد درگیر بقا میشود. در این وضعیت، خشم جای خود را به خستگی میدهد و اعتراض به انزوا جای میسپرد. خستگی مفرطِ اجتماعی غالباً لحظهای است که جامعه آمادگی پذیرش اقتدار را پیدا میکند. ازاینرو تشدید بحران در اینجا نه موتور تغییر بلکه سازوکار فرسایش است. اما، همزمان، قدرت سیاسی از منطق اضطرار بهره میگیرد. تهدید خارجی و فروپاشی اقتصادی و بیثباتی اجتماعی بهانۀ تمرکز بیشترِ قدرت و تعلیق حقوق و عادیسازی سرکوب میشود. هر چه جامعه ناامنتر میشود، استدلال «حفظ نظم به هر قیمت» نیز مشروعتر جلوه میکند. چنین نیست که بحران ضرورتاً اقتدار را تضعیف کند بلکه چهبسا اقتداری بپروراند امنیتیتر و ناپاسخگوتر. خطر بزرگتر آن است که بخشهایی از جامعه نیز دل به همین منطق بدهند. وقتی زندگی روزمره به مرز تحملناپذیری میرسد، وعدۀ ثبات چهبسا بهمراتب جذابتر باشد از افق مبهم. این همان لحظهای است که بحران علیه جامعه کار میکند: جامعهای که برای رهایی برخاسته بود، به پذیرش نظم سختتر سوق داده میشود. ازاینرو تصور خودکارِ «هر چه بدتر بهتر» توهمی خطرناک است. تشدید بحران، بدون سازمانیافتگی اجتماعی و افق سیاسی روشن، بیش از آن که به تغییر مثبت بینجامد چهبسا زمینهساز بازسازی اقتدار باشد. سیاست بالغ در چنین شرایطی نه بازی با آتش بحران بلکه مهار مسیرهای ویرانگری است که از دل بحران سربرمیآورند. اگر جامعه نتواند بحران را به اهرم فشار آگاهانه بدل کند، بحران دیر یا زود به سلاحی علیه خودِ جامعه تبدیل خواهد شد. هر چه بدتر لزوماً بهتر نیست. گاه بدترشدن نقطۀ آغاز فاجعه است. 🆔 @mmaljoo
از آن روز که ریشههایمان را بیرون کشیدند و دوباره ما را کاشتند اما وارونه آموختیم با دهانمان خون و خاک بنوشیم با ریشههایمان آفتاب. رضا براهنی
مشکل اصلی ایران در اواخر دوره شاه، از نگاه داریوش همایون مشکل کار رابطهی شخصی شاه با ده پانزده نفر آدم بود. مثلاً، واقعاً با کمال جرأت میشود مسئلهی اساسی ایران را در همین [مطلب] خلاصه کرد. ما گرفتار یک عده آدم بودیم که رابطههای خاصی با شاه داشتند. یکی از لحاظ خویشاوندی آنقدر به او نزدیک بود و آنقدر رویش تأثیر میکرد که هیچ کاریاش نمیشد کرد؛ هیچجور دست به او نمیشد زد. یکی در مواقع خاصی در تاریخ زندگی پادشاه به او خدماتی انجام داده بود که به سبب آن خدمات دیگر کاریش نمیشد کرد. یکی در همان موقع که در دولت بود و کار میکرد با شاه یک روابط خاصی داشت، روابط خصوصی داشت، شاید مالی، به هر نحو، به اندازهای مورد اعتماد شاه بود که هر کاری میتوانست بکند؛ و امثال اینها. این ده پانزده نفر را من اسمِشان را Untouchables گذاشته بودم در آن موقع در ایران. به اینها دست نمیشد زد و این Untouchables (روی اشاره به آن سریال مشهور تلویزیونی هم که راجع به گانگسترهای شیکاگو در سالهای ۳۰ بود، چون کارهایشان هم بیشباهت به آن عده نبود). این گروهِ دستنزدنی، این گروه Untouchables و رابطهی خاصِشان با شاه بود که مشکل اساسی مملکت بود. اینها همه چیز را میتوانستند از مسیر طبیعیاش خارج بکنند و شاه روی ملاحظاتی که از اینها داشت -و شاه خیلی آدم محجوبی بود، خیلی آدم ناتوانی در این زمینهها بود و خیلی قابل تأثیر بود- خیلی زود از این راهها میشد روی او نفوذ کرد. دربار به تنهایی نبود، در همهی شئون مملکت این عده نفوذ کرده بودند. بعضی از آنها سمت درباری هم نداشتند، بیشترشان نداشتند؛ ولی اگر دربار را به معنی [اطرافیان] شاه بگیریم بله، این ارتباط خاص اینها با شاه سبب شده بود که این مشکل در مملکت باشد که همه چیز باید از مسیرش خارج بشود و همه چیز به اینها مربوط میشد. هرچه پول بزرگ بود، بالاخره به یک ترتیبی به این ده پانزده نفر مربوط میشد. من همیشه میگفتم که مسئلهی ایران فقط یک مسئلهی اقتصادی یا جامعهشناسی نیست، یک مسئلهی زیستشناسی است. ما باید منتظر باشیم دست طبیعت به تدریج تصفیه بکند و این موانع را از سر راه پیشرفت این مملکت بردارد و تراژدی ایران در این بود که داشت اینطور میشد، به تدریج دور و بر [شاه] خالی میشد، به تدریج عامل بیولوژیک داشت کار تاریخی خودش را برای ایران میکرد و این انقلاب خیلی پیش از موقع اتفاق افتاد. یا بهتر است بگویم خیلی بیموقع اتفاق افتاد. هیچ ضرورتی [برای انقلاب] نبود چون زمینه برای تغییر اوضاع ایران آماده شده بود. یک تغییر کادر، یک Change of Guard دیگر در سال ۱۳۵۷ در جریان بود. یعنی در سالهای ۵۰ و اوایل ۶۰ هجری مسلماً این تغییر صورت میگرفت و همه چیز میتوانست عوض شود و خیلی مردم حماقت کردند که ریختند توی خیابانها و عکس خمینی را توی ماه دیدند. خیلی، خیلی حماقت کردند؛ خیلی بیموقع این کار را کردند. *بخشی از مصاحبه داریوش همایون (۱۳۰۷-۱۳۸۹) با پروژهٔ تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار هفتم (تاریخ مصاحبه: ۱۱ مهر ۱۳۶۲).
⭕️ رضا پهلوی در آینۀ نقدهای نوظهورِ مشروطهخواهانِ لیبرال دوستی دانا نکتۀ تلخ اما درستی میگوید: «آیرونیِ گزندۀ روزگار ما این است که مشروطهخواهانِ صدرِ مشروطه برای بستن دستهای یک شاهِ صاحبقدرت برخاستند، اما مشروطهخواهان امروزی میخواهند ابتدا تاجی بر سر یک بیقدرت بگذارند و بعد با قانون دنبال مهار قدرت هیولایی بگردند که خود آفریدهاند.» این واقعیت گزنده را نقطۀ عزیمت خوبی میدانم برای فهم تناقض درونی مشروطهخواهی معاصر. بااینحال اکنون در پی تشریح چنین تناقضی نیستم بلکه فقط میخواهم از نقدهای تیز مشروطهخواهان لیبرال امروزی بر شاه هنوز بیتاجشان، یعنی رضا پهلوی و حلقۀ پیرامونش، دفاع کنم. مشروطهخواهان لیبرال چه نقدهایی به رضا پهلوی دارند؟ این پرسش البته شکاف عمیق نوظهوری در قلب اپوزیسیونِ پهلویخواهِ ایرانی را آشکار میکند، شکافی که به فهم قدرت و دموکراسی و نسبت ما با تاریخ استبداد بازمیگردد. واگراییِ نوپدید میان مشروطهخواهانِ لیبرال و رضا پهلوی ریشه در تفاوتهای عمیق در فهم گذار دموکراتیک و منطق قدرت دارد. ابتدا اجازه دهید موضع خودم را صراحتاً روشن کنم: من جمهوریخواه هستم و معتقدم مشروطهخواهی در این خاک، چه مذهبی باشد و چه سکولار، سرانجام دیر یا زود به استبداد میانجامد. هر جا قدرت به نام تبار یا تقدس کوشیده «نماد وحدت» باشد سرانجام از نظارت شهروندان گریخته و به تمرکز و سرکوب رسیده است. بااینهمه، نقدهای مشروطهخواهان لیبرال بر رضا پهلوی و محفل تازهاش را جدی میدانم. نقطۀ عزیمت این نقدها شخصیسازی افراطی سیاست است. رضا پهلوی نه پروژۀ نهادی میسازد و نه سازوکار پاسخگویی شکل میدهد، بلکه خود را محور سیاست تعریف میکند: رهبر ملی، نماد وحدت، نمایندۀ ملت، پدر همهمان. این زبان هیچ ربطی به گفتمان شهروندی ندارد و به مشارکت واقعی مردم هیچ اعتنایی نمیکند. از منظر مشروطهخواهان لیبرال، این تمرکز قدرت همان لغزش خطرناکی است که دموکراسی را پیش از تولد خفه میکند. اما این تمرکز قدرت فوراً به یک روایت تاریخی مشروعیتبخش نیاز پیدا میکند. از همینجا سفیدشویی سازمانیافتۀ تاریخ پهلوی آغاز میشود، نه فقط در لسان پهلویستایان احساساتی، بلکه از قضا گاه حتی با مشارکت بخشی از مشروطهخواهان لیبرال ولو در پی اهدافی دیگر. سرکوب را اولی با اسطورۀ «دوران طلایی» تطهیر میکند و دومی با زبانی شبهتحلیلی به «هزینۀ ناگزیر مدرنیزاسیون» فرومیکاهد. رضاشاه همچون ضرورتی تاریخی جلوه مییابد و خفقان نیز مرحلهای تاریخی و ازاینرو طبیعی. استبداد، در هر دو حالت، عادیسازی میشود. بر این مبنا، ساواک و تعطیلی احزاب و سرکوب مخالفان و عقیمسازی نهادهای مدنی یا حذف میشوند یا به حاشیه میروند تا اسطورۀ «دوران طلایی» ساخته شود. این تحریف تاریخ نه نوستالژی بیضرر بلکه ابزار مشروعیتبخشی به بازگشت منطق اقتدار است. نوستالژیِ «دوران طلایی» سازوکار حافظهای گزینشی برای تطهیر اقتدار است، فرایندی که توسعه را برجسته میکند تا حذف آزادی از روایت تاریخ نامرئی شود. وقتی گذشته تطهیر شود، دموکراسی نیز به شعاری کمجان تنزل مییابد. در گفتار رضا پهلوی معماریِ نهادیِ قدرت بهتمامی غایب است: مهار رهبری و حقوق مخالفان و سازوکار نظارت جای خود را به دعوت به «اعتماد» میدهند. دموکراسی برای رضا پهلوی بیشتر یک برچسب جذاب رسانهای است تا یک برنامۀ دقیق نهادی. نه از محدودسازی قدرت سخن روشنی هست، نه از نقش احزاب، نه از تضمین حقوق اقلیتها و مخالفان. همهچیز به اعتماد به یک فرد فروکاسته میشود. این دقیقاً همان مسیری است که هر استبدادی از آن آغاز شده است. سیاست دوباره شخصی میشود، نه قانونمحور. این سیاست فردمحور برای بقا به احساسات جمعی تکیه میکند و اینجاست که نوستالژی به ابزار بسیج بدل میشود: ثباتی خیالی، اقتداری زیباسازیشده و گذشتهای که گویا بدون آزادی سیاسی هم شکوفا بوده است. رضا پهلوی سرمایۀ اصلی خود را نه بر سازماندهی اجتماعی بلکه بر احساسات نوستالژیک و خستگی جامعه از جمهوری اسلامی بنا کرده است. این شیوه مردم را از کنشگران مطالبهگر به تماشاگران امیدوار یک منجی بدل میکند. جامعه دیگر نقش شهروند فعال ندارد و صرفاً پیرو روایتِ رؤیاپردازانۀ نجات میشود. زنجیرۀ این نقدها به یک هشدار میرسد: فردمحوری، سفیدشویی تاریخ، تهیسازی دموکراسی و بسیج نوستالژیک اجزای یک منطقاند، منطق بازتولید قدرت بیمهار. حتی اگر کسی مانند من اساساً با مشروطهخواهی مسئله داشته باشد، کماکان باید پروژۀ رضا پهلوی را در پرتو نقدهای مشروطهخواهانِ لیبرال آشکارا تهدیدی جدی برای آیندۀ آزادی سیاسی در ایران بداند. خطر پهلوی بازگشت یک نام نیست، بازگشت همان منطق قهرمانپرور و قانونگریز است، منطقی که در تاریخ ما همواره آزادی سیاسی را قربانی قدرت کرده است. 🆔 @mmaljoo
⭕️ گذار با امضای بیگانه؟ در هیاهوی روزهایی که ناوها به راه افتادهاند و دوباره بیشازپیش بر طبل جنگ کوبیده میشود، خطرناکتر از خود جنگ اصلاً خیالِ فریبندۀ «میانبُرِ رهایی» است. تاریخ معاصر با سماجتی تلخ تکرار کرده است که اگر حملهای خارجی به گذار از نظم سیاسی مستقر بینجامد، موتور تغییر نه در دست جامعه که در اختیار قدرت مداخلهگر خارجی خواهد بود. چنین عاملیتی، حتی اگر با زبان نجات و حقوق بشر سخن بگوید، به همان اندازه عاملیت مردمی را از کار میاندازد که امروز از فقدانش رنج میبریم، زیرا زمان و جهت و حدود تغییر از بیرون تعیین میشود نه از دل کشاکش اجتماعی و کنش جمعی درون کشور. در این سناریو اصولاً انتخاب حاکمان بعدی نیز فقط از بیرون به عمل میآید. مسئلۀ محوری امروز ما، یعنی گسست قدرت از رأی و ارادۀ مردم، حل نمیشود بلکه صرفاً تغییر چهره میدهد. حاکمانی که با چتر حمایت خارجی بر زمین ایران فرود میآیند، ناگزیر به صاحبِ همان چتر پاسخگو خواهند بود نه به جامعهای که هزینۀ ویرانی را پرداخته است. بدینترتیب، فقدان حاکمیت مردمی نه رفع که بازتولید میشود، اما اینبار با مهر و امضای قدرتی دیگر. گذارِ متکی به زور ذاتاً خشونتبار است. خشونتِ بنیانگذار نه نوید دموکراسی میدهد و نه مژدۀ عدالت و آزادی، بلکه چرخهای از انتقام و امنیتیسازی و تعلیق حقوق شهروندی را نهادینه میکند. در چنین وضعی، زیرساختها از برق و گاز و آب تا بهداشت و آموزش بهطور گسترده آسیب میبینند. اما ویرانی فقط به معنای تلی از آوار نیست. سخن از اختلالی عمیقتر از آنچه اکنون تجربه میکنیم در جریان زندگی روزمره است: بیمارستانهایی که بهتمامی از کار میافتند، مدرسههایی که یکسره تعطیل میشوند، معیشتی که بالکل فرومیپاشد و جامعهای که سالها زمان نیاز دارد تا دوباره بر پای خود بایستد. افزون بر این، مداخلۀ خارجی گوهر اعتماد اجتماعی را میفرساید و شکافهای هویتی را تشدید میکند. سیاست ملی، بهجای گفتوگو و سازش اجتماعی، بیشازپیش میلیتاریزه میشود و وابستگی ساختاری به بیرون عملاً استقلال تصمیمگیری در درون را میبلعد. رهایی پایدار، هرچند دشوار و کُند و پرهزینه، نه از آسمانی که حامل بمب و پهپاد است بلکه از دل تقویت عاملیت جامعه و سازمانیابی مستقل و کنش جمعی آگاهانه و پیگیر برمیخیزد. 🆔 @mmaljoo
روند رسیدن به آگاهی که از دل آن خواستِ حاکمیت قانون، دموکراسی، آزادی، برابری، سکولاریسم و... بیرون بیاید، خیلی طولانی و سخت است (به تجربه کشورهای اروپایی نگاه کنید)، هنوز فقط ۱۲۰ سال از انقلاب مشروطیت --به قول فریدون آدمیت آغاز عصر بیداری؛ از تاریکی جهل به روشنایی خرد وارد شدند-- در ایران گذشته؛ با دشواریها، مشکلات، محدودیتها و سنگانداریهای زیاد، تا اینکه بالاخره به اینجا و به این دوران رسیده، با این حال ما همچنان دینخو هستیم یا میل به تکرار دوباره استبداد از هر نوع آن داریم و کلاً در منطق استبداد فکر میکنیم و به جای بیرون آمدن از تارهای دستوپا گیر آن، راهحل را فقط در جابهجایی مستبد میدانیم، افق دیدمان محدود است و لحظه حال را بدون آینده میبینیم (شبیه سال ۵۷ که تصویر دقیقی از آینده نداشتیم و فقط به دنبال نجات لحظه حال بودیم)، عقلانیتی هنوز آنچنان تعین پیدا نکرده که به مسیرهای دیگر بیرون از حاکمیت فردی فکر کنیم و دست به انتخاب بزنیم. شعار «جاوید شاه» یا «پهلوی برمیگرده» حتی در درونِ دانشگاه (در اعتراضات سال ۴۰۱ اینطور نبود و این یعنی چند گام هم عقبتر رفتیم)، نشان میدهد که اگرچه در جامعه ایران در همه این سالها تغییرات جدی اتفاق افتاده، ولی ما هنوز راه طولانی با دستاندازها و چالههای بسیار در پیش داریم. ما به چیزی بیشتر از انقلاب سیاسی احتیاج داریم (با تجربه ۵۷ فهمیدیم که یک انقلاب سیاسی به تنهایی راهگشاه نیست)، انقلاب در ذهنیت و بافتارِ فکریمان --تغییر در اندیشه و باورهای فرهنگی و اجتماعی، رهایی از زندانِ گذشته و فاصله گرفتن از نگاه رمانتیک به آن و تمرکز بر ساخت یک آینده جمعی بدونِ حذف دیگری-- ضرورتی غیر قابل انکار است و هیچ راه میانبر و گریزی از آن نیز وجود ندارد. نیروی خیابان و همه آنچه که در آن میگذرد، تنها بخشی از این کار است، اما مهم است که بدانیم، انقلابِ خیابان بدون آن انقلابِ دیگر که به تلاش بیشتری هم نیاز دارد، نه پیش رفتن در مسیری که از سالهای مشروطیت تا به امروز آغاز کردیم، بلکه درجا زدن و حتی به عقب رفتن است.
هر روز بیشتر به این جمله فروغی در شهریور ۲۰ به سر ریدر بولارد سفیر انگلیس ایمان میارم که گفت: «انتظار ندارم که هیچ یک از پسرانِ رضاشاه فرد متمدنی باشد.»
https://www.radiozamaneh.com/873869 نکتهی اصلی این یادداشت اظهار تأسف از وضعیت جنبشی است که نمیتواند خواست مقطعی و سخنگویان ایستاده در درون خود را تعیین کند و عمدتاً با انرژی منفی پیش میتازد. این از عقبماندگی سیاسی ماست که جنبشی درمیگیرد، بیآنکه بتواند خواست روشن خود را بیان کند، سخنگویان خود را داشته باشد، و وارد بازیای با نتیجهی باخت-برد به نفع خود شود.
برای کانون مرکز موسیقی کانون سال ۱۳۵۰ به مدیریت «احمدرضا احمدی» و کوشش افرادی چون «شیدا قرهچهداغی» تأسیس شد، و از آن پس به انتشار محصولاتی برای کودکان و نوجوانان در چند بخش و روی صفحهی گرامافون اهتمام ورزید. این وبسایت تلاش مستقلی در زمینهی جمعآوری این آثار از مجموعههای شخصی و ارائه و آرشیو آنها به صورت دیجیتال است. https://www.forkanoon.com/
«... صحبت شد از شیوع دروغ در این مملکت و فیالواقع این مسئله حکایت غریبی است و نمیدانم مردم چه عشقی دارند به جعل اکاذیب. روزی نیست که یک خبر دروغ منتشر نکنند و حالا به هیچ چیزی اطمینان نیست.» *یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی سهشنبه ۱۶ فروردین ۱۲۸۳.
«مردم آن همه جوش و خروش بر ضد اتابک [علیاصغر امینالسلطان] داشتند، او را از میانه برداشتند. حالا به محض اینکه عینالدوله جای او شد، همه جوش و خروشها به سمت او متوجه میشود. یکی نمیداند این مردم چه میخواهند. اگر متوقعند که کارها یک مرتبه درست شود این محال است و اگر عینالدوله واقعاً هم خیال اصلاح داشته باشد و کفایت هم داشته باشد باز چندین سال برای اجرای این قصد لازم است. به عقیده من، خودِ مردم هم نمیدانند چه میخواهند. زیرا آنچه میخواهند واقعاً خیر مملکت نیست.» *یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی شنبه ۱۳ فرودین ۱۲۸۳.
«غروب آمدم حجره آقا شیخ حسن. یک کتاب فلسفه معتمدالممالک از فرنگ وارد کرده است. کتاب خوبی است. برادرم یکی از آن خریده است. بعضی کتابهای دیگری هم آورده. به تماشای آنها پرداختم و یک کتاب لغت و دو کتاب تاریخ برداشته به منزل آوردم. کتاب خریدن مرا خانهخراب کرده. کتاب خوب بسیار است و نمیتوان از آنها دست برداشت. بضاعت هم به قدر کفایت نیست.» *یادداشتهای روزانه محمدعلی فروغی یکشنبه ۴ ذیالحجه ۱۳۲۱.
هدایت در نامهای به چوبک مینویسد: «... در روزنامهها هیاهو کردهاند که میخواهند به قول خودشان بنا به مصلحت اجتماعی، نوشتههای مرا از دسترس جامعه خارج کنند تا نسل داریوش شیرهای نشود و خودکشی نکند ...»