از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
امروز سالروز درگذشت فریدون آدمیت است. یکی از دقیقترین نوشتههایِ آدمیت «آشفتگی در فکر تاریخی» (۱۳۶۰) است که آن را بعد از جدلهایِ فکری/سیاسی سالهایِ دهه ۵۰ و بعد از انقلاب ۵۷ مینویسد؛ بیشتر در نقد مواجهه ایدئولوژیک با تاریخ که واقعیتهایِ آن را قربانی سیاستورزی روز میکند.
تقیزاده؛ شرح حال و خدمات او به تاسیس حکومت ملی و فرهنگ ایران. به مناسبت چهلمین روز درگذشت او سخنرانی عیسی صدیق در تالار انجمن آثار ملی به تاریخ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۴۸.
خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت؛ که فکر میکنم خواندنِ آن -حداقل یکبار- برایِ هر ایرانی از اوجب واجبات است.
«سنگر و قمقمههایِ خالی» مجموعه داستانهایِ بهرام صادقی است که اولینبار در سال ۱۳۴۹ منتشر شد. صادقی همه داستانهایِ این مجموعه را بین سالهایِ ۳۵ تا ۴۶ نوشته است. تقریباً مضمون همه داستانهایِ صادقی گیر افتادن در روزمرگی دنیایِ جدید -شاید دنیایِ مادی درستتر باشد- است که ماحصل آن چیزی جز کسالت و تکرار بیهودگی نیست (مثل غریقی که دیگر به غرق شدن خود اطمینان دارد و اگر به کسی نگاه میکند برایِ طلب کمک نیست). اما نسخه صادقی بازگشت به دورانِ پیشامدرن نیست -ایدهای که در پهلوی دوم طرفدارانِ بسیاری پیدا کرده بود- بلکه به نظر اون وضع انسان قبلتر حتی بدتر از امروز بود. بیهودگی و رخوت نه خصلت دنیایِ مدرن، که خصلت خودِ زندگی است و ربطی به دیروز، امروز و فردا هم ندارد. شخصیتهایِ داستان صادقی، همه شخصیتهایی عادی هستند که ما در زندگی خود هر روز آنها را میبینیم و با آنها همکلام میشویم. صادقی زندگیها و شخصیتهایی شبیه زندگیها و شخصیتهایِ خود ما روایت میکند و شاید همین باعث نزدیکی بیشتر ما به داستانهایِ او میشود.
«وقتی که پس از آزادی از زندان برایِ ادامه فعالیتهایم در یونسکو به پاریس رفتم [سالِ ۱۳۶۳]، با دکتر امینی ملاقات کردم و پرسیدم در سال ۵۶ چرا گذاشتید جمشید آموزگار که درباری سادهای بود نخستوزیر شود، اگر به شما پیشنهاد میشد چه میکردید؟ امینی گفت: شاه آن زمان ما را نمیپذیرفت. ماههایِ آخر بود که قبول کرد با او دیدار کنیم. اما اگر شاه به من پیشنهاد نخستوزیری میداد، من دو شرط برایِ پذیرش آن میگذاشتم؛ یکی اینکه باید قانون اساسی رعایت شود و جلویِ تندروی ساواک را گرفت و دوم اینکه مهندس مهدی بازرگان نایب نخستوزیر شود. من گفتم شرط هوشمندانهای بود؛ ۶ ماه بعد به تهران آمدم و برایِ بازرگان آنچه امینی گفته بود را نقل کردم. بازرگان گفت من هم این پیشنهاد را میپذیرفتم و شرط سومی میگذاشتم که روابط ما با آمریکاییها عادی شود و از حالت وابستگی درآید. سپس این حرف بازرگان را به امینی منتقل کردم و امینی گفت من هم قبول میکردم.» *احسان نراقی در گفتوگو با سرگه بارسقیان. تاریخ جایِ «اگر» نیست ولی اگر این پیامها سال ۵۶ رد و بدل میشد، شاید یک سال بعد کار به انقلاب ۵۷ نمیرسید.
اسماعیل (یک شعر بلند) از رضا براهنی «تقدیم به خاطرهیِ مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد» (رضا براهنی/ بهمن ۶۰ و فروردین ۶۱ تهران).
«انقلاب اسلامی را من به عنوانِ آغازگاهِ بازنگری در کلِ حقيقت ایران در نظر گرفتم، کلِ واقعيت ایران، ما از اینجا بایستی شروع کنيم و همهچيز را تقریباً زیرورو کنيم» (داریوش همایون/ گفتوگو درباره تاریخ معاصر ایران). کتاب «یک زندگانی و پرسشهایِ بیشمار» برگزیدهای از مهمترین گفتوگوها و مصاحبههایِ داریوش همایون در سالهایِ پس از انقلاب ۵۷ است که او به تاریخ معاصر ایران و تغییرات سیاسی و اجتماعی/فرهنگی در آن میپردازد و تلاش میکند چرایی وقوع انقلاب ۵۷ را توضیح دهد.
و رفته رفت و رفتگان همه رفتند؛ اما ما، زندانیانِ خانه و اشیاء تصدیق میکنیم که نرفتیم. *اسماعیل شاهرودی
دباره کتاب «سینما جهنم؛ شش گزارش درباره آدمسوزی در سینما رکس» نوشته کریم نیکونظر جهنم در سینما حمیدرضا یوسفی https://globisreview.com/fa/?p=1113
امروز سالروز به قتل رسیدنِ احمد کسروی است. کسروی در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ و در سن ۵۵ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران «به ضرب گلوله و ۲۷ ضربه چاقو» توسط افراد گروه «فدائیان اسلام» ترور شد. به گفته محمد امینی پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: «جامعهای که در برابر اقدام تروریستی فدائیان اسلام سکوت کرد، تاوان آن را بعدتر پرداخت». شاید بهترین پژوهش تاریخی درباره چرایی و چگونگی به قتل رسیدنِ کسروی، نوشته ناصر پاکدامن با عنوان «قتلِ کسروی» باشد. پاکدامن در این کتاب با تکیه بر مدارک و اسناد موجود به قتلِ کسروی و شرایط اجتماعی و تاریخی آن دوره میپردازد. پاکدامن کتاب را با این جمله آغاز میکند: «پرونده قتل کسروی همچنان گشوده است. همه کسانی که استقرار جامعهای بر پایه عدل و داد و آزادی و برابری را در ایران خواهانند، میباید رسیدگی مجدد به پرونده قتل کسروی را خواستار شوند. تا این ظلم بزرگ برجاست، کجا میتوان از داد و دادگستری سخن گفت؟»
مسئله اصلی داریوش همایون در «صد سال کشاکش با تجدد» این است که چهطور کار ما از جنبش مشروطیت به انقلاب اسلامی در سال ۵۷ رسید؟ آیا راه دیگری برایِ تحقق دموکراسی و آزادی و مبارزه با استبداد وجود نداشت و چرا میل به تجدد و دگرگونی اجتماعی و سیاسی که از مشروطیت آغاز شد نهایتاً به برآمدنِ یک گفتمان دینی انجامید که تماماً خصلتِ واپسگرایی دارد و با طبیعت مدرنیته و دنیایِ مدرن جور در نمیآید؟ در این کتاب که سال ۲۰۰۶ منتشر میشود؛ یعنی پنج سال پیش از درگذشت داریوش همایون، تقریباً تمام کوشش نظری و فکری همایون در همه این سالها در کنار هم جمع شده و در این کتاب آمده است.
«کارنامه و زمانه میرزارضا کرمانی» اثر هما ناطق یک تکنگاری خواندنی از میرزارضا کرمانی قاتل ناصرالدینشاه قاجار است. ناطق در بخش اول کتاب به زندگی میرزارضا میپردازد و همزمان اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی ایران را نیز مورد بررسی قرار میدهد. سپس به انگیزه میرزا برایِ قتل شاه قاجار و نقش سیدجمالالدین اسدآبادی در این ترور میپردازد و نهایتاً ترور شاه و اعدام میرزا را بررسی میکند. بخش دوم کتاب شامل مجموعهای از منابع دست اول از جمله صورتهایِ استنطاق با خانواده میرزا و خودِ او و همچنین برخی از نامهنگاریهایِ میرزا با دوستانش و متن این نامهها، نظر فراشباشی و برخی اهالی شاهعبدالعظیم که در هنگام اسکانِ میرزا در ری با او معاشرت داشتند و نهایتاً نظر سیدجمالالدین اسدآبادی (مصاحبه با یک خبرنگار آلمانی) در مورد میرزا و قتل شاه از منابع مهم این بخش است. متن کامل صورتجلسه استنطاق از میرزا در این بخش نکتههایِ بسیار خواندنی دارد و نشان میدهد که میرزا برایِ انجام کار خود ایدههایِ مهمی داشته و تنها کنندهکار برایِ پیادهسازی یک نقشه از پیش طراحیشده نبوده است. میرزا در دفاع از شاهکشی در پاسخ به مستنطق که میخواست اشخاص همدستش را افشا کند، میگوید: «.. همعقیده من در این شهر و مملکت بسیار است. در میان علما بسیار، در میان وزرا بسیار، در میان امرا بسیار، در میان تجار و کسبه بسیار، در میان جمیع طبقات بسیار هستند..»
راهآهن؛ فصلِ جدیدی از تاریخ جابهجایی در ایران یکی از مهمترین میراث به جای مانده از دوره رضاشاه، احداث «راهآهن سراسری» است که ایرانیان از همان سالهایِ پایانی دوره قاجار، در آرزویِ دستیابی و رسیدن به آن بودند. کار احداث راهآهن در دوره پهلوی از سالِ ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۷ بهطول انجامید و درباره ایده ساخت و چگونگی پیادهسازی و بهویژه تاثیرات گوناگون آن بحثهایِ بسیار زیادی وجود دارد. میکیا کویاگی استاد تاریخ مدرن در دانشگاه تگزاس، در کتاب «ایران در حرکت: جابهجایی، فضا و راهآهن سراسری ایران» روایت تاریخی دقیقی از ساخت راهآهن در ایران ارائه میدهد که بدونِ شک یکی از کاملترین روایتها تا به امروز درباره ماجرایِ احداث راهآهن در ایران است. کویاگی در روایت خود به این موضوع میپردازد که خواستِ ایجاد راهآهن سالها پیش از احداث در دوره پهلوی اول، در نیمه دوم قرن ۱۹ خواستِ بسیاری از نیروهایِ اجتماعی و تحولخواه و حتی مشخصاً نیروهایِ خارجی که عملاً در قلمرو سرزمینی ایران حضور پررنگی داشتند بود. برایِ انگلستان راهآهن میتوانست در امتداد توسعه شبکههایِ زیرساختی در هند باشد و یا برایِ روسیه ساخت راهآهن این امکان را فراهم میکرد که علاوه بر اینکه بتواند در نقاط مختلف ایران حضور فعالتری داشته باشد تا بازارهایِ مالی ایران را از آنِ خود کند، تهدید مستقیمی نیز برایِ حضور و پیشروی بیشتر انگلستان در منطقه و مشخصاً جغرافیایِ ایران بود. اما به دلایلِ مختلف ساخت راهآهن در سالهایِ پایانی دوره قاجار تحقق پیدا نکرد و هیچ یک از این دو نیرویِ خارجی نتوانستند به خواستهایِ خود دست پیدا کنند و احداث راهآهن سالها بعد پس از رویِ کار آمدنِ دودمان پهلوی و به سلطنت رسیدن رضاشاه پهلوی امکانپذیر شد. در بیشتر تاریخنگاریهایِ دوره پهلوی از راهآهن بهعنوان یک فناوری صنعتی مدرن یاد میشود که به یکپارچگی و انسجام سیاسی که خواست دولت پهلوی و شخص رضاشاه بود، کمک کرد؛ در واقع راهآهن یک پیشرفت ملی در امتداد پروژه دولتسازی پهلوی و یکی از دستاوردهایِ مهم آن معرفی میشود که رضاشاه با اتکا به آن توانست حکمرانی حداکثری و گسترده خود را بر تمام نقاط ایران امکانپذیر سازد. در روایت تاریخی کویاگی اما موضوع ساخت راهآهن نه فقط در پیوند با پروژه سیاسی دولتسازی و خواستِ یکپارچگی سرزمینی، بلکه بیشتر با مقوله ضرورتِ جابهجایی و امکانهایِ آن گره خورده است. به زعم کویاگی «پروژه راهآهن سراسری ایران در عوضِ آنکه صرفاً یکپارچگی ایران را تقویت کرده باشد، به جابهجاییهایِ ملت ایران ساختاری دوباره داد. راهآهن مسیرهایِ حرکت مردم و کالاها را عوض کرد، جغرافیایِ محلی، ملی و فراملی را به هم متصل و همچنین از هم جدا نمود». در واقع در روایت میکیا کویاگی موضوع تنها ساخت راهآهن بهعنوان یکی از پروژههایِ دولت ملی نیست، بلکه تاکید او بیشتر بر روایت تاریخ جابهجایی و گسترش ایدههایِ فضامحور است؛ که تغییر فضا -تخیل درباره آن- در جهت جابهجایی و حرکت افراد، چگونه زندگی روزمره ایرانیان در ابعاد مختلف اجتماعی/فرهنگی تا اقتصادی را دگرگون کرد و شکل دیگری از زندگی را برایِ آنها به واسطه جابهجایی گسترده فراهم ساخت. *«ایران در حرکت: جابهجایی، فضا و راهآهن سراسری ایران» نوشته میکیا کویاگی با ترجمه ابراهیم اسکافی، نشر شیرازه. https://ibb.co/B4p81R4
*این غزل، نه فقط از بهترین غزلهایِ بیدل، که قطعاً یکی از بهترین غزلهایِ ادبیات فارسی است: پُر بیکسم امروز کسی را خبرم نیست آتش به سر خاک که آن هم به سرم نیست رحم است به نومیدی حالم که رفیقان رفتند به جایی که در آنجا گذرم نیست ای کاش فنا بشنود افسانه یأسم میسوزم و چون شمع امیدِ سحرم نیست حرف کَفنی میشنوم لیک ته خاک آن جامه که پوشد نفسم را به بَرم نیست چون گردن مینا چه کِشم غیر نگونی عالم همه تکلیف صداع است و سرم نیست وهم است که گل کردهام از پرده نیرنگ چون چشم همین میپرم و بال و پرم نیست جایی که دهد غفلت من عرض تجمل نه بحر جز افشردن دامان ترم نیست آگه نیام از داغ محبت چه توان کرد شمعی که تو افروختهای در نظرم نیست از کشمکش خُلد و جحیمم نفریبی دامان تو در دستم و دست دِگرم نیست گویند دل گم شده پامال خرامیست فریاد در آن کوچه کسی راهبرم نیست در عالم عنقا همه عنقا صفتانند من هم پی خود میدوم اما اثرم نیست هرچند کنم دعوی خلوتگه تحقیق چون حلقه به جز خانه بیرون درم نیست بیمرگ به مقصد چه خیال است رسیدن من عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست تمثال من این به بود که چیزی ننمودم از آینهداران تکلف خبرم نیست بیدل چه بلا عاشق معدومی خویشم شمعم که گلی به زِ بریدن به سرم نیست
کتاب «مجلس اول و نهادهایِ مشروطیت؛ صورت مذاکرات، مصوبات، اسناد، خاطرات و تاریخنگاری دوره اول مجلس شورای ملی» از علیاصغر حقدار بهخوبی نشان میدهد که یک مجلس ملی در مقام بازنمایی جمهوریت مردم میتواند چه نقش مهمی را در جهت تامین منافع عموم بازی کند و چیزی بیشتر از یک مجلس فرمایشی باشد که عملاً هیچ خواست ملی/مردمی را نمایندگی نمیکند و نمایندگان آن تنها برایِ راس حاکمیت خوش رقصی میکنند تا شاید بتوانند از این راه به انواع رانتها و امتیازهایِ مالی دست پیدا کنند.
مارکس در «هجدهم برومر لوئی بناپارت» (که بهنظرم بهترین و خواندنیترین کتاب مارکس است؛ مخصوصاً با ترجمه پورهرمزان نه ترجمه پرهام در ایران) بهخوبی سرنوشت تلخ انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه را با نثری که از بالزاک وام گرفته، روایت میکند؛ که چهطور بناپارت در کودتایِ ۲ دسامبر ۱۸۵۱ میخ خود را بر تابوت جمهوری دوم فرانسه کوبید و پارلمان و شورایِ دولتی را باهم منحل کرد. مارکس دولت لوئی بناپارت را «زائده انگل گونه بر پیکر جامعهمدنی و منبع مستقل عمل سیاسی» معرفی میکند که در آن «مردم» و نیروهایِ اجتماعی عاملیت خود را از دست میدهند. هجدهم برومر که مارکس به جایِ نامگذاری کودتا از آن استفاده میکند، به لحظهای اشاره دارد که نهادهایِ دموکراسی نمایندگی (مشخصاً قوه مقننه) به نفع هرچه بیشتر شدن اقتدار دولت، بازیگری خود را از دست میدهند و بعدتر به زبان آلتوسر پارلمان تنها نقش عروسک خیمهشببازی را ایفا میکند. توصیف مارکس از برآمدنِ بناپارتیسم و زوال نهادهایِ دموکراتیک به بیش از ۱۶۰ سال پیش بازمیگردد (کتاب اولینبار در سال ۱۸۵۸ منتشر شد) ولی هنوز نه تنها معنایِ خود را از دست نداده، بلکه دقیقاً میتوان از آن برایِ فهم وضعیت امروز استفاده کرد.