از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
مصاحبه مهناز افخمی با فریدون هویدا از مجموعه تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران نکات بسیار مهمی دارد؛ بهویژه درباره عملکرد وزارت امور خارجه و تنشهایِ سیاسی ایران با برخی از کشورهایِ منطقه. هویدا خود بین سالهایِ ۱۳۴۴ تا ۵۰ دیپلمات و معاون وزارت امور خارجه در بخش روابط بینالملل و اقتصاد و همچنین از سال ۱۳۵۰ تا ۵۷ نیز سفیر ایران در سازمان ملل متحد بود. هویدا در این مصاحبه درباره برادر خود امیرعباس هویدا و کارنامه او نیز صحبت میکند. یکی دیگر از بخشهایِ مهم این مصاحبه صحبتهایِ هویدا درباره شخصیت و ویژگیهایِ رهبری محمدرضا پهلوی است. هویدا در آغاز صحبتهایِ خود همچنین به اختصار سالهایِ دهه ۲۰ که ایران در اشغال نظامی نیروهای خارجی بود را نیز توصیف میکند که به بیان او ایران در فقر و سیاهی مطلق و به یک معنا شبیه به توحش و عقبماندگی دورانِ قرون وسطا بود. *فریدون هویدا در سال ۱۹۸۰ نیز کتابی با عنوان «سقوط شاه» منتشر کرد. به اعتقاد فریدون هویدا اگر شاه از همان سال ۱۳۵۵ دست به اصلاحات سیاسی -به معنایِ واقعی آن- میزد، کار به انقلاب ۵۷ نمیانجامید. او تاسیس حزب رستاخیز را یکی از بزرگترین اشتباهات محمدرضا پهلوی میداند که نه فقط از لحاظ آزادیهایِ سیاسی و اجتماعی بلکه با قوانین حقوق بشری نیز سر ناسازگاری داشت. به زعم هویدا پادشاهی مطلقه امر نامطلوبی است که نمیتواند در دراز مدت دوام داشته باشد. *تاریخ مصاحبه: ۲۰ ژوئن ۱۹۸۸ و ۵ مه ۱۹۸۹ در نیویورک.
آیا همه «مردم» در تحولات اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر حضور داشتند؟ در انقلاب مشروطیت، در کودتایِ ۲۸ مرداد و یا در انقلاب ۵۷ کدام «مردم» و چه میزان از این «مردم» حضور داشتند؟ آیا این تغییرات حتی در مقیاس انقلاب، با اکثریتِ «مردم» اتفاق افتاده است؟ احمد اشرف و علی بنو عزیزی در کتاب «طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران» با اتکا به تحقیقات نظری و میدانی خود نشان میدهند که کدام «مردم» در تحولات اجتماعی و سیاسی ایران نقش داشتند؟ این تصور که «مردم» بهعنوانِ عامل تغییر، همواره بیشمار هستند، تصور نادقیق و نادرستی است. لزوماً یک تغییر بزرگ، معلولِ کنش اکثریت یک جامعه نیست، بلکه برعکس بسیاری از تغییرات اجتماعی و سیاسی با جمعیت کوچکی نسبت به جمعیت کل تحقق پیدا کردهاند. *«طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران» نوشته احمد اشرف و علی بنو عزیزی، با ترجمه سهیلا ترابی فارسانی، انتشارات نیلوفر (۱۳۸۷).
ملاحظاتی درباره خاطرات مبارزان حزب توده از شاهرخ مسکوب *ایراننامه، ویژه خاطرهنگاری در ایران. سال چهاردهم، شماره ۴، پائیز ۱۳۷۵. در این خاطرات هیچ یک از نویسندگان (یا گویندگان) در طول سرگذشت خود اشارهای به کشاکشهای نفسانی و آزمونهای درونیِشان نمیکنند. هیچ سخنی از عواطف شخصی، از عشق و عشق ورزیدن، زیروبم رابطه با نزدیکان، ترس و تردیدهایِ پنهان، دودلی، نومیدی یا پشیمانی از مبارزه گفته نمیشود. نمیگویند آنچه را که در میدان سیاست یا حزب روی داده در خلوت دل خود چگونه «زیسته»اند. کسی به آستانه این حریم نزدیک نمیشود. شاید گفته شود که موضوع این خاطرات زندگی اجتماعی است نه خصوصی. ولی چگونه ممکن است در گذر سالهایِ دراز عواطف قلبی و حالهایِ نفسانی هیچ یک از مبارزان در کار سیاسی و درگیری اجتماعیِشان هیچ اثری نکرده باشد. این پنهانکاری، خلوت زندگی عاطفی خود را در «اندرونی» خانه روح پنهان داشتن و فقط دریچهای از «بیرونی» را به رویِ ناظران بازکردن، نیز به گمان من از ویژگیهایِ سرگذشت تاریخی بیمزده و ناایمنِ ما و از دیدگاهِ روانشناسی اجتماعی، شایان مطالعه و بررسی است.
در مقامِ دوستی درباره مرتضی کیوان نوشته شاهرخ مسکوب (پاریس؛ ۳۰ خرداد ۱۳۸۰) *از کتابِ مرتضی کیوان، به کوشش شاهرخ مسکوب، نشر فرهنگ جاوید.
*مقالهای از والتر بنیامین درباره جمعآوری کتاب پهنکردن بساط کتابخانهام https://www.sharghdaily.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-100/272722-%D9%BE%D9%87%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85
گفتوگویِ خانوادگی درباره تهران قدیم نوشته: سعید نفیسی انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب (۱۳۵۳) *شرح سعید نفیسی از تهران و پیشینه تاریخی آن که بهصورت روایی و داستان تنظیم شده است.
خاطرات سیدحسن تقیزاده (۱۲۵۷ تا ۱۳۴۸) که خود آن را «زندگی طوفانی» نامگذاری میکند؛ به معنایِ واقعی بازتابی از تاریخ «طوفانی» فکری و سیاسی-اجتماعی جامعه ایران در یک سده گذشته است (از سالهایِ پیش از برآمدنِ جنبش مشروطهخواهی تا سالهایِ دهه ۱۳۴۰). تقیزاده خود درباره زندگی طوفانی مینویسد: «آنچه را که مینویسم بر دو قسم باید تقسیم کنم: یکی همان داستان اوایل زندگی، خانواده و سرگذشت شخصی در بدایت عصر تا موقع ورود در ساحت زندگی اجتماعی، و دیگری شرح حالِ دوران فعالیت خارج از شخصی؛ یعنی وقایع مملکتی و ملی و سیاسی و اجتماعی یا ادبی که در آنها خود بالذات سهمی داشته و شرکت کرده و شاهد و ناظر بودهام». زندگی طوفانی خاطرات سیدحسن تقیزاده به کوشش: ایرج افشار نشر علمی (۱۳۶۸)
نامههایی از تبریز نوشته: ادوارد براون ترجمه: حسن جوادی انتشارات خوارزمی (چاپ اول ۱۳۵۱)
در روزها در راه (جلد اول) در تاریخ ۱۳۵۸/۰۲/۳۰ (از صفحه ۸۸ تا ۹۰) مسکوب وقتی به نمایشگاه عکس کشتهشدگان حزب توده میرود، با دیدنِ عکسی از مرتضی کیوان، شروع به نوشتن از او میکند و از آشنایی و رفاقت خود با کیوان میگوید که بینظیر است: «... من دوره کوتاهی -یک-دوماهی- معلم کلاس کادر مرتضی بودم، اما او با مرگش معلم زندگی من شد. در روزهایی که زیر شکنجه بودم این را خوب فهمیدم. جز مادرم و او کس دیگری نبود. فقط این دوتا نگاهم میداشتند. یکی زنده و یکی مرده و امروز هردوتاشان مردهاند ولی پاهایِ روح من، وقتی که بلایی بیشتر از طاقتم نازل میشود، همچنان رویِ همین دوپایگاه است. در آن روزها اینها وجدانِ مجسم من بودند که از من جدا شده بودند، روبهرویِ من ایستاده بودند و هم مرا میپاییدند و هم دستم را میگرفتند».
خاموشی نزدیک هيچ میدانی چرا چون موج در گريز از خويشتن پيوسته میكاهم؟ زان كه بر اين پردهِ تاريک اين خاموشی نزديک آنچه میخواهم نمیبينم و آنچه میبينم نمیخواهم. *محمدرضا شفیعیكدكنی
۴ دی سالروز تولد احمد محمود است. «حکایت حال» گفتوگویِ بلند لیلی گلستان با محمود (که سالِ ۱۳۷۴ منتشر شد)، شاید کاملترین و بهترین مصاحبه/گفتوگو با احمد محمود باشد.
جادو از علی دشتی (۱۳۳۰-۳۱) *شامل سه روایت: جادو، شَبَحی از پاریس و پلنگ. دشتی درباره جادو مینویسد: در افقهایِ دوردست، آنجا که جوانی و اوهام زیبایِ عمر ناپدید شدهاند، ستارهای میدرخشید. به یاد «او» مینویسم- آن کسی که در تپشهایِ قلب کریم او، مُحاسبهای راه نداشت.
اتم و سیاست اتمی ابراهیم گلستان «اتم و سیاست اتمی» از عجیبترین نوشتههایِ ابراهیم گلستان است. در این مقاله که در مهر ۱۳۲۵ در ماهنامه مردم (از نشریات حزب توده) منتشر میشود، گلستان در آغاز به چیستی مقوله «اتم» با یک توضیح تاریخی میپردازد و سپس در ادامه از انرژی اتمی (در نسبت با فیزیک جدید) میگوید که چگونه در دنیایِ مدرن تکمیل و بسط پیدا میکند تا نهایتاً کار به بمب اتم میرسد و او مشخصاْ سراغ تجربه هیروشیما و ناکازاکی در جنگ دوم میرود. گلستان بهکارگیری بمب اتم را آغازی برایِ تغییر معادلات جهانی بهشیوهای نو در یک رویکرد امپریالیستی جدید میداند که ابرکشورهایِ قدرتمند چگونه به میانجی استفاده از تکنولوژیهایِ اتمی، دوره جدیدی از استعمار و به زعم او دستاندازی به کشورهایِ جنوبی را رقم میزنند و موقعیت هژمونیک خود را بیش از پیش در روابط سیاسی-اقتصادی دنیایِ امروز تقویت میکنند. این مقاله به سالهایِ پس از جنگ و اشغال ایران بهدست متفقین برمیگردد که ایران در یک وضعیت کاملاْ بحرانی بهسر میبرد و احتمالاْ گلستان این ایده را در سر دارد که چرا ما در این بازی نتوانیم حضور داشته باشیم و ما هم میتوانیم با فراگیری علم و تکنولوژی جدید از امکانهایِ مدرن برایِ تقویت و جبران عقبماندگی و بهبود وضعیت خود استفاده کنیم؛ در واقع این دانش علمی است که هم میتواند در عرصه سیاسی تاثیرگذار باشد و هم میتواند تغییرات مهمی را در جامعه ما ایجاد کند؛ چراکه به باور گلستان ایران هیچ راهی جز این ندارد که برایِ پیشرفت و ترقی خود، به دانش علمی مدرن دست یابد.
محمدجعفر پوینده یک روز از خانه خارج شد و دیگر هیچ وقت به خانه برنگشت. پوینده در روز ۱۸ آذر ۱۳۷۷ در خیابانِ ایرانشهر ربوده شد. ۱۰ روز بعد جسد او در روستایِ بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. بعدها علت مرگ او خفگی بهوسیله طناب اعلام شد. محمدجعفر پوینده در سال ۱۳۳۳ در اشکذر یزد متولد شد. در شش سالگی وارد دبستان شد و از ۱۰ سالگی همراه با تحصیل مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۹ دیپلم گرفت و در همان سال با بهترین نمرات در کنکور رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. طی دوران دانشگاه از فعالان مبارزات دانشجویی در برابر حکومت پهلوی بود. در سال ۱۳۵۳ برایِ ادامه تحصیل در رشته جامعهشناسی وارد دانشگاه سوربن فرانسه شد و در سال ۱۳۵۶ مدرک فوقلیسانس خود را از این دانشگاه دریافت کرد. طی دوران تحصیل در فرانسه همراه با دانشجویان خارج از کشور به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد و در شهریور ۱۳۵۷ همزمان با انقلاب به ایران بازگشت. پوینده از ۲۵ سالگی ترجمه آثار مختلف را از زبان فرانسه در موضوع جامعهشناسی ادبیات، فلسفه و اندیشه مارکسیستی شروع کرد و بیش از ۲۰ اثر به فارسی برگرداند. او همچنین با فعالیت در کانون نویسندگان ایران، یکی از بنیانگذارانِ دوره سوم آن و از اعضایِ مهم کانون بهشمار میآید. پوینده مدافع پرکار دموکراسی، حقوقبشر و آزادی نامحدود اندیشه و بیان بود (منتقد جدی هر شکلی از سانسور دولتی). او همچنین در این راه اعلامیه جهانی حقوقبشر را نیز به فارسی برگرداند. محمدجعفر پوینده بیشتر از اینکه در مرگ و در آذر ۱۳۷۷ خلاصه شود، در جریانِ زندگی هر روز و در مصاف با پستی و بلندیهایِ سخت و پیچیده آن معنا مییآبد. اگر درگیر زندگی واقعی او شویم میبینیم که پوینده در فرآیند زندگی و در زمینه فعالیتهایِ اجتماعی-سیاسی و ادبی خود، فردی پرکار، سختکوش و به معنایِ واقعی خستگیناپذیر بود. محصول مبارزه روزمره او برایِ دستیابی به حقیقت و آزادی، ترجمه بیش از ۲۰ کتاب به فارسی و بیشمار یادداشت و پژوهش در فاصله فقط چند سال بود که در نوع خود بینظیر است. فعالیتهایِ پوینده را با وجود دشواری موضوع دستهبندیکردن، نهایتاً شاید بتوان در سه عرصه تقسیم کرد: نخستین عرصه فعالیت او برایِ مبارزه علیه نقض حقوقبشر و از بین رفتن آزادیهایِ انسان (در تمام وجوه آن) و زیر پا گذاشتنِ کرامت و حرمت انسانی بود. دومین عرصه مشخصاً مربوط به مسائل زنان و تلاش برایِ رهایی و آگاهی زنان بود؛ در این مسیر نیز با ترجمه و تالیف چندین کتاب و مقاله در موضوع فمینیسم و مسئله زنان، با مشی و ایدههایِ تبعیضآلود جنسی/جنسیتی و جلوههایِ آن در کتابها، خانه، مدرسه و در کل جامعه به مبارزه برخاست. در سومین عرصه نیز پوینده از یک سو به ترجمه چندین کتاب در موضوع جامعهشناسی ادبیات و نمونههایِ ادبی آن پرداخت و از سوی دیگر با ترجمه آثار مختلف در موضوع فلسفه و جامعهشناسی مارکسیستی، اینبار با تاکید بر رویکردی اومانیستی و فارغ از جنبههایِ دگماتیک آن دست زد؛ و مهم اینکه تمامی این سه عرصه با توجه به فعالیت پوینده در کانون نویسندگان ایران؛ یعنی تلاش او برایِ دستیابی به آزادی اندیشه، بیان و قلم معنا پیدا میکند. پوینده در اردیبهشت ۱۳۷۷ چند ماه پیش از اینکه در آذر همان سال به قتل برسد، در مقدمه ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی جورج لوکاچ نوشته است: «نکته آخر اینکه ترجمه این کتاب را در اوج انواع فشارهایِ طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندنِ ترجمه این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی را چه تسلایی بهتر از به فارسی درآوردنِ یکی از مهمترین کتابهایِ جهان در شناخت دنیای معاصر و ستمهایِ طبقاتی آن، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». پوینده میگفت: «نويسنده بايد بار دو مسئوليت بزرگ را كه مايه عظمت كار اوست بردوش گيرد: خدمتگزاری حقيقت و خدمتگزاری آزادی و نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد». پوینده خدمتگزار راستینِ حقیقت و آزادی بود و نام او بهعنوان خدمتگزار حقیقت و آزادی برایِ همیشه در تاریخ ثبت و ماندگار شد. https://ibb.co/xfMsStj
درباره «نبودن» علی مصفا فیلم نبودن (Absence) علی مصفا اتفاقاْ نه نقد جریان چپ و روشنفکری چپ در ایران، بلکه بیشتر توصیفی از فروپاشی درونی و نهایتاْ سقوط سوژههایِ سیاسی در اینجا مشخصاً با گرایش چپ است (دقیقاً مشابه با خودکشی ولادیمیر در فیلم وقتی خود را از پنجره پایین میاندازد) که در گذشته –در واقعیت عینی موجود آن- شکست را تجربه کردهاند و نمیتوانند از این شکست جدا شوند و بهنوعی به لحظه شکست «تماماْ» قلاب شدهاند. در واقع پدر روزبه بهعنوان یک کمونیست تودهای که شکست و ناکامی سالهایِ دهه ۳۰ و ۴۰ را تجربه کرده (بهویژه کودتایِ ۲۸ مرداد که در آن یک چشم خود را نیز از دست میدهد)، نهایتاً برایِ نجات جان خود از ایران فرار میکند (مثلِ خیلی از کمونیستهایِ دیگر در ایران که به کشورهایِ بلوک شرق مهاجرت کردند) و شروع به تجربه شکلی از فقدان میکند -چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی/سیاسی- که همین تجربه به تدریج آن را به شخصیت شیزویی تبدیل میکند که نمیتواند با لحظه حال ارتباط برقرار کند (فرآیند استحاله پدر روزبه از وضعیت اول در ایران که برایِ روزبه قهرمان است به وضعیت دوم/مهاجرت که کارش در آخر به فروپاشی و آلزایمر کشیده میشود و برایِ روزبه نیز در اینجا بیشتر یک پدر است تا یک قهرمان). پناه بردن پدر روزبه به دنیایِ سوبژکتیو ادبیات (وقتی شعر میگوید)، از غیاب او در لحظه حال و تن ندادن به عینیت آن خبر میدهد، عینیتی که اتفاقاْ دیگر آرمانهایِ کمونیستی او را برنمیتابد (کمونیسم که برایِ او یک آرمان «مقدس» بود، در لحظه حال و بعدتر از آن به یک امر مذموم تبدیل میشود) که روزبه نیز در وضعیت حال مدام با بدگویی از کمونیسم مواجه میشود. نامگذاری مصفا برایِ فیلم یعنی «نبودن» از این جهت دقیق است که پدر روزبه (نسل پدر روزبه) نمیتوانند در لحظه حال ادغام شوند و تن به واقعیت لحظه حال بدهند (واقعیتی که دیگر کمونیسم را برنمیتابد)، وقتی کاملاْ غرق در گذشته هستند؛ و گذشتهای که چیزی جز شکست نیست و چون شکست است، برایِ نسل پدر روزبه همچنان «ناتمام» است و ناتمام هم باقی میماند. سنگینی بار نپذیرفتن شکست برایِ پدر روزبه نتیجهای جز فروپاشی/اضمحلال در لحظه حال ندارد و حرکت به سمت آینده نیز برعکس نوعی بازگشت دوباره به گذشته است (نه فقط لحظه حال، که همه آینده نیز «گذشته» است)؛ در واقع فیلم تماماْ بازیابی (و شاید نجات گذشته است که روزبه بنا دارد آن را بازخوانی کند، ولی هرچقدر که بیشتر به سویِ گذشته -به میانجی پدر خود- حرکت میکند، بیشتر گم و حتی گمراه میشود). ترومایِ شکست سیاسی برایِ پدر روزبه حلناشدنی است. احتمالاْ یا مرگ میتواند پایانی برایِ درد این تروما باشد و یا آلزایمر که پدر روزبه دچار آن شده است و خودِ روزبه نیز که بنا دارد بیوگرافی پدرش را بنویسد، در هزارتویِ گذشته پدر خود گم میشود و نمیتواند به گذشته دست پیدا کند (دقیقاْ مثل چهره ولادیمیر که ما هیچوقت چهره او را نمیبینیم) و این نرسیدن و از آنِ خود کردنِ گذشته، روزبه را نیز در مسیر فروپاشی قرار میدهد (زندگی شخصی روزبه در تهران نیز فرو پاشیده است). بدن زخمی ولادیمیر در فیلم که کاملاْ باندپیچی شده و بر رویِ تخت افتاده است، احتمالاْ نمادی از گذشته در مقام تنی زخمی و شکستخورده است که نه روزبه و نه ما قادر به دیدن آن نیستیم. حتی تکانخوردنِ پرده پنجره اتاق خانه پدری روزبه در پراگ نیز در فیلم تقریباْ مشابه با باندپیچی بدن ولادیمیر است که نقش یک مانعِ را در برابر نگاه ما در مواجهه با واقعیت/تاریخ بازی میکند. و نازک بودن این پرده نیز همزمان هم تصویری از بیرون نشان میدهد/ و هم نمیدهد و همین ابهام، به بلند فکر کردن درباره واقعیتهایِ گذشته منجر میشود که در فیلم نتیجهای جز سردرگمی بیشتر ندارد. جریانِ فیلم در پراگ میگذرد و رمزآلود بودنِ تاریخی پراگ هم انگار همان گذشته رمزآلود پدر روزبه است که روزبه در رسیدن به آن ناتوان است و خود در آن گیر میافتد و ذهنیت او نیز بیش از پیش آشفته میشود. عنوان فیلم یعنی Absence هم معنی غیاب را میدهد و هم فقدان و نبودن؛ همه آنچه در فیلم میگذرد، پرداخت به گذشته و تلاش برایِ بازخوانی آن در لحظه حال است که مدام با غیاب، فقدان و نبودن گره خورده است؛ و در نهایت نیز این زور گذشته است که بر لحظه حال میچربد و تن به احضار شدن در اکنون نمیدهد. https://ibb.co/W5wdRLv