از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

نامه هوشنگ نهاوندی رئیس وقت دانشگاه تهران به امیرعباس هویدا درباره انتشار یادداشتهایِ قزوینی به کوشش ایرج افشار *به پیوست مجلد دهم یادداشتهایِ قزوینی.

توصیف حسن تقیزاده از به قدرت رسیدنِ رضاخان بعد از کودتایِ ۳ اسفند ۱۲۹۹ در مجله کاوه: «نوشانیدنِ جبری دارویِ تلخ به اطفال مریضِ خردسال».

به قولِ تقیزاده دلنشینترین عید برایِ ما، همین عید «مشروطیت» است؛ عید شما مبارک. امروز ۱۴ مرداد؛ سالگرد انقلاب مشروطیت است. *مجسمه سیدحسن تقیزاده اثر علیاکبر صنعتی در نمایشگاه سابق میدان راهآهن.

امروز زادروزِ والتر بنیامین است. بنیامین در تزهایی دربارهِ تاریخ جملهای دارد با این مضمون: «انقلابِ امروز نتیجه احضار کردنِ ارواحِ همه شکستخوردگانِ پیشینِ تاریخ است».
![چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهایِ
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم..
احمدرضا احمدی از آخرینهایِ زنده دهه ۴۰ بود. شعر احمدی [شاید] امتدادِ شعر سپهری قرار داشت؛ با این تفاوت که شعر احمدی امروزیتر، شهریتر و بیانِ عشق و تنهایی و فقدان و نرسیدن/رسیدن و.. در طبقه متوسط جامعه در حال نو شدنِ ایران؛ احمدی نوگرایی در شعر داشت. در شعر احمدی جایی برایِ اتوبوس، کبریت، رادیو، ساعت، صندلی، مدادرنگی و.. هم بود. برخلافِ سپهری که میلِ «روستا»یی و بازگشت به سادگی و بهزعم خود بیریا بودنِ گذشته داشت، و انسان/عشق -بیشتر مترادف با رهایی- را در طبیعت، کوه، دشت، جنگل، دریا و بیابان جستوجو میکرد. اگر رمانتیسیسمِ سپهری از «امروز» گریزان بود و به دنبالِ حجمِ سبز بود، در مقابل رمانتیسیسمِ احمدی دل به پیچیدگیهایِ امروز و حال داده بود و روابط انسانی و احساسهایِ آشفته و ناآرام و به یک زبان «پارادوکسِ» آن را در دلِ ناآرامیهایِ زندگی ماشینی و بوق و کرنا و تمامِ آلودگیهایِ آن میدید: حجمِ خاکستری. خلاصه آنکهِ احمدی به زبانِ حالِ زندگی در جریانِ ما -بهسویِ یک آینده نامعلوم ولی روبهجلو- نزدیکتر بود و همین شاید شعر احمدی را برایِ خیلی از ما خواندنی میکرد.
پس از آن كه انزواىِ من
به پايان رسيد
من مسافر كجا خواهم بود..
احمدرضا احمدی
بهار ۱۳۱۹ | تابستان ۱۴۰۲.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F365.jpg&w=3840&q=75)
چه رنجی است خوابیدن زیر آسمانی که نه ابر دارد نه باران از هراس از کلمات هر شب خوابهایِ آشفته میبینیم به این جهان آمدهایم که تماشا کنیم.. احمدرضا احمدی از آخرینهایِ زنده دهه ۴۰ بود. شعر احمدی [شاید] امتدادِ شعر سپهری قرار داشت؛ با این تفاوت که شعر احمدی امروزیتر، شهریتر و بیانِ عشق و تنهایی و فقدان و نرسیدن/رسیدن و.. در طبقه متوسط جامعه در حال نو شدنِ ایران؛ احمدی نوگرایی در شعر داشت. در شعر احمدی جایی برایِ اتوبوس، کبریت، رادیو، ساعت، صندلی، مدادرنگی و.. هم بود. برخلافِ سپهری که میلِ «روستا»یی و بازگشت به سادگی و بهزعم خود بیریا بودنِ گذشته داشت، و انسان/عشق -بیشتر مترادف با رهایی- را در طبیعت، کوه، دشت، جنگل، دریا و بیابان جستوجو میکرد. اگر رمانتیسیسمِ سپهری از «امروز» گریزان بود و به دنبالِ حجمِ سبز بود، در مقابل رمانتیسیسمِ احمدی دل به پیچیدگیهایِ امروز و حال داده بود و روابط انسانی و احساسهایِ آشفته و ناآرام و به یک زبان «پارادوکسِ» آن را در دلِ ناآرامیهایِ زندگی ماشینی و بوق و کرنا و تمامِ آلودگیهایِ آن میدید: حجمِ خاکستری. خلاصه آنکهِ احمدی به زبانِ حالِ زندگی در جریانِ ما -بهسویِ یک آینده نامعلوم ولی روبهجلو- نزدیکتر بود و همین شاید شعر احمدی را برایِ خیلی از ما خواندنی میکرد. پس از آن كه انزواىِ من به پايان رسيد من مسافر كجا خواهم بود.. احمدرضا احمدی بهار ۱۳۱۹ | تابستان ۱۴۰۲.

به یادِ بیژن الهی در زادروزش؛ من چاهی را تعلیم کردهام که به آبی نمیرسد ولی چه تاریکی ِ زیبایی از آن سو تاریکی ِ زیر خاک چاهی زدهست که به چهره من میرسد من آبم، آب و سیهچردگانِ معذب پیش از نماز مرا میجویند نگاهی به آسمان، مجهزم میسازد که سکوت کنم و از میان حنجرههایِ گسیخته سلاحی به رنگ آب بجویم آن لحظه که آب به رنگ خود پرخاش میکند، من آنم آن لحظهام و رنگ آب، هرچه بیشتر در آب غرق شود زندهتر میشود، آبیتر. * عکس از حمید شاهرخ.

«تقیزاده تاریخِ زنده ما بود. نمیتوانم بگویم تقیزاده دوست من بود، تقیزاده سَروَر من بود». احسان یارشاطر در گفتوگو با ماندانا زندیان. *عکس پایین از راست: محمد معین، احسان یارشاطر، حسن تقیزاده و ناصر قشقایی.
![«خاطِرات و خَطرات» شرح زندگانی و خاطراتِ مهدیقلی خانِ هدایت (مخبرالسلطنه) از دوره ناصری تا دودمانِ پهلوی اواخر دهه ۲۰ است (روایت کتاب در ۲۱ مهر ۱۳۲۹ به پایان میرسد). مخبرالسلطنه در این کتاب ۵۰ سال تاریخ اجتماعی/سیاسی ایران را با یک نثرِ دلنشین و زیبا روایت میکند. مهدیقلیخان برایِ عنوان فرعی کتاب نوشته است: «توشهای از تاریخ شش پادشاه و گوشهای از دوره زندگی من». اگر تنها فرصت خواندنِ یک کتاب درباره تاریخ معاصر ایران را دارید، [حتماً] کتاب «خاطِرات و خَطرات» را از مخبرالسلطنه بخوانید. میگویند مهدیقلیخانِ هدایت خیلی خوب میدانست که چه زمانی از صحنه غایب شود، چه زمانی حاضر شود، چه وقت درویشی کند، کی سکوت کند و چه موقع قاطعیت بهخرج دهد. به همین دلیل از مقربانِ درگاه ناصرالدینشاه، مشکلگشایِ مظفرالدینشاه، ناصحِ محمدعلیشاه، وزیر مورد اعتماد احمدشاه و بالاخره رئیسالوزرایِ رضاشاه بود.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F355.jpg&w=3840&q=75)
«خاطِرات و خَطرات» شرح زندگانی و خاطراتِ مهدیقلی خانِ هدایت (مخبرالسلطنه) از دوره ناصری تا دودمانِ پهلوی اواخر دهه ۲۰ است (روایت کتاب در ۲۱ مهر ۱۳۲۹ به پایان میرسد). مخبرالسلطنه در این کتاب ۵۰ سال تاریخ اجتماعی/سیاسی ایران را با یک نثرِ دلنشین و زیبا روایت میکند. مهدیقلیخان برایِ عنوان فرعی کتاب نوشته است: «توشهای از تاریخ شش پادشاه و گوشهای از دوره زندگی من». اگر تنها فرصت خواندنِ یک کتاب درباره تاریخ معاصر ایران را دارید، [حتماً] کتاب «خاطِرات و خَطرات» را از مخبرالسلطنه بخوانید. میگویند مهدیقلیخانِ هدایت خیلی خوب میدانست که چه زمانی از صحنه غایب شود، چه زمانی حاضر شود، چه وقت درویشی کند، کی سکوت کند و چه موقع قاطعیت بهخرج دهد. به همین دلیل از مقربانِ درگاه ناصرالدینشاه، مشکلگشایِ مظفرالدینشاه، ناصحِ محمدعلیشاه، وزیر مورد اعتماد احمدشاه و بالاخره رئیسالوزرایِ رضاشاه بود.

ای بیخانه، ای بیآسمان، ای بیسقف، ای بیزمین! ای سایهنشینِ تنگ دستِ این عصرِ تنگدل ای شاعر نسلی تهیدست گورت کجاست تا که به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون کشم؟ گورِ ابدی اسماعیل شاهرودی بهشتزهرا شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۲

قصه ماتم دجال داستان غم هر روز من است. و من، ای صبح (که هرگز نه بهکام دلم از کوه سحر سر زدهای) دیرگاهیست که دیوانه دیدار تو هستم، اما روز هر روز تو آلوده به خواب به سراغِ دل دیوانه من آمدهای. اسماعیل شاهرودی تهران / اسفند ۱۳۴۴

یدالله رویایی و اسماعیل شاهرودی در مراسم تدفینِ فروغ فرخزاد ۲۶ بهمنِ ۱۳۴۵ گورستانِ ظهیرالدوله

جلال آلاحمد، فخری گلستان، سیمین دانشور و ابراهیم گلستان *سفر به شمال، خرداد ۱۳۴۰

جایابی باقر پرهام در جریان چپ در تاریخ معاصر ایران نه در چپ محفلی یا حزبی و ایدئولوژیک و مشخصاً بلوک شوروی، بلکه یک جایگاه انتقادی و دموکراتیک دارد. برای او چپ در مبارزه با امپریالیسم خلاصه نمیشود، بلکه چپ یک جریان انتقادی با خواست آزادی و دموکراسی برای نفی اقتدارگرایی است. برای پرهام مبارزه با اقتدارگرایی در داخل و تلاش برایِ تحقق آزادی و دموکراسی و نجاتِ زندگی انسان ایرانی از باتلاق استبداد و خفقان (هر شکلی از خفقان؛ از دولتی تا دینی/ایدئولوژیک و..)، از مبارزه با امپریالیسم به مراتب نه فقط مهمتر بلکه اولویت داشت؛ اولویتی که امروز نیز همچنان ضرورت دارد. *توضیح عکس: از راست: محمد مختاری، محسن یلفانی، باقر پرهام، احمد شاملو، غلامحسین ساعدی و اسماعیل خویی.

باقر پرهام؛ نویسنده، مترجم و جامعهشناس ۷ خرداد ۱۴۰۲ در سن ۸۸ سالگی در آمریکا درگذشت. پرهام از نسل آخرین روشنفکرانِ نامی ایران بود که تن به فهم ایدئولوژیک از کار روشنفکری -و سیاسی- نداد و برایِ او روشنفکر بودن در تلاش برایِ توانمند کردن جامعه و انسانِ ایرانی تعریف میشد. پرهام در جان گرفتنِ جامعهشناسی در ایران نیز نقش بسیار پررنگی داشت. ترجمه باقر پرهام از تقسیمکار و صور بنیانی حیات دینی دورکیم بینظیر است. ۳گانه سیاسی مارکس درباره فرانسه را روان و دقیق و بیرون از رنگ و بوی دعواهایِ ایدئولوژیک ترجمه کرده است و از همه مهمتر ترجمه پرهام همراه با تدین از گروندریسه مارکس همچنان بهترین ترجمه از گروندریسه است. مجموعه مقالات باقر پرهام سالها پیش با عنوان «باهمنگری و یکتانگری» توسط نشر آگه تنها یک نوبت منتشر شد و نسبت به ترجمههایِ او خیلی کمتر دیده شد، ولی نکاتِ بسیار عالی و خواندنی دارد. یکی از مقالههایِ کتاب روایتِ پرهام از تجربه حضور در حلقه فردید در دهه ۴۰ است که داستانِ جالبی دارد.

در برداشت آگامبن هوموساکر یعنی قربانی نامقدسی برای حفظ ارزشها یا همان قانونِ دولت: هوموساکر از همه حقوق خود محروم میشود تا در نهایت به قتل دولتی برسد، در وضعیتی که آگامبن از آن با عنوان وضعیت استثنایی نام میبرد. زندگی یا دقیقتر «بودن» در وضعیت استثنایی، بودنِ برهنهای است که در هر لحظه امکان نفی و قطع آن از هستی وجود دارد. حالا این شناور آبی (که اتفاقاً در دریا و رویِ زمین هیچ قانونی هم نیست؛ که حتی چند گام فراتر از وضعیتِ آشویتس است) همان وضعیت استثنایی در اکنونِ ما است؛ همراه با تنهایی که هر لحظه با زجرِ مردن دست و پنجه نرم میکنند.