از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
تاملی بر داستانهایِ ابراهیم گلستان؛ از «آذر، ماه آخر پاییز» تا «خروس» داستاننویسی به سیاقِ گلستان ابراهیم گلستان (۱۳۰۱-۱۴۰۲) را از دیرباز (از سالهایِ دهه بیست) پیگیرترین دنبالهرو داستاننویسانِ بزرگ آمریکایی در ایران میدانند؛ مخصوصاْ آن هنگام که بینِ سالهای ۱۳۲۸ تا ۳۴ دست به ترجمه داستانهایی از ارنست همینگوی، مارک تواین، استیفن وینسنت بنه، استیون کرین و ویلیام فاکنر؛ در سه اثر «زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر» (۱۳۲۸)، «هکلبری فین» (۱۳۳۳) و «کشتی شکستهها» (۱۳۳۴) زد. با این حال گلستان هیچوقت زیر بار این تاثیرپذیری قطعی از نویسندگان آمریکایی نرفت، و در مقابل، سبک نثر و شیوه بیان و آهنگ زبانِ خود را نه از نویسندگانِ آمریکایی که بیشتر تحتِتاثیر آثار و نویسندگان ایرانی از جمله سعدی، بیهقی و خیام دانست و بر این اعتقاد بود که اگر پایِ تاثیرپذیری از نویسنده خارجی هم در آثارش در میان باشد، بهجایِ همینگوی، او بیشتر خود را تحتِتاثیر شکسپیر میدید. در گفتهها در همان بخش «یک گفتوگو درباره داستانها» در مصاحبه بلند با قاسم هاشمینژاد (اولینبار گلستان در پیشگفتاری که ۱۰ دیِ ۱۳۹۳ بر چاپ جدید گفتهها مینویسد بهنام مصاحبهکننده یعنی هاشمینژاد اشاره میکند که مایل به بردنِ نام خود نبوده است)، گلستان از بسیار کسان بهقول خود نام میبرد که بیوقفه درگیر آثار آنها بیشتر در تابستانِ گرم در مسیر تهران به اهواز هنگامی که در شرکت نفت ایران و انگلیس مشغول به کار بود، بوده است؛ از جمله ویکتور هوگو، فلوبر، رولان، استاندال، تولستوی، تورگینف و.. که در دورههایی بر او تاثیرگذار بودهاند. گلستان در مصاحبه با هاشمینژاد بر این اعتقاد است که یک نویسنده در جریانِ کار خود، در نوشتن و مطالعه کردنِ بیشتر، خواه/ناخواه ذهنیت او از آنچه که میخواند، تاثیر میپذیرد و عملاْ همین تاثیرپذیری است که به کار یک نویسنده پویایی میدهد. *روزنامه شرق، سهشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲، صفحه ۶ و۷.
«زنِ زیادی» جلال مجموعه داستانِ «زنِ زیادی» -که اولینبار در سالِ ۱۳۳۱ منتشر شد- شاید مهمترین مجموعه داستان از جلال آلاحمد باشد. این مجموعه داستان در چاپِ دوم خود شامل ۹ داستان است (چاپ اول شامل هفت داستان بود و در چاپ دوم/۱۳۴۲ دو داستان «سمنوپزان» و «خانم نزهتالدوله» به آن اضافه شد) و مهمترین داستان، همان عنوانِ مجموعه یعنی «زنِ زیادی» است. زنِ زیادی جلال از سرگذشت زنی محروم و درمانده میگوید که در یک خانواده فقیر بهدنیا آمده و از همان کودکی در فقر دست و پنجه نرم میکرد؛ نه فقط فقر مادی، حتی فقر از لحاظ زیبایی، سواد و تجربه، و همین فقر است که او را وادار به ازدواج میکند؛ ازدواجی که از رویِ اجبار است و در آن هیچ رضایتی برایِ زن در کار نیست. شوهر او مردی است ریاکار و مذهبیمنش که زن برایِ او چیزی بیشتر از یک شی در کنار شیهایِ دیگر خانه نیست. زن نه فقط شوهر که باید مادرشوهر خود را نیز تحمل کند که دائم بر او سر کوفت میزند و زن که تماماْ رنج است در برابر زخم و زبانهایِ مادرشوهر خود کاملاْ بیدفاع است. پس از مدتی نیز که خود محضری است (در محضر کار میکند) و به قولِ زن «همه راه و چاه را بلد است» با بیشرمی و خیالِ راحت زن را به خانه مادرش «پس میفرستد». تصویری که جلال از زنِ داستان ترسیم میکند کم از بینظیر ندارد و زنِ داستانِ «زنِ زیادی» همان زنِ جامعه ایران در سالهایِ دهه ۲۰ و قبل از آن است که در ناتوانی و درماندگی بهسر میبرد و عقبماندگی فرهنگی، به استثمار هرچه بیشتر آن دامن میزند؛ در واقع جلال سیمایِ زنی را بهتصویر میکشد که نه فقط خانواده، بلکه جامعه نیز لحظهای دست از سرکوب آن برنمیدارد. جلال از مردسالاری میگوید که زیر سایه روابط حاکم در جامعه آن روز ایران، با تازیانه به سراغ زنان میرود. او تلاش میکند خیلی دقیق از بلایِ زنستیزی موجود در جامعه ایران بگوید که پهلوی اول –بیشتر در شعار- از نفی آن به نفعِ توانمند کردنِ زنان در جامعه و خانواده میگفت. بقیه داستانهایِ کتاب نیز کموبیش با زنان درگیر است و جلال تقریباْ در تمام آنها عقبماندگی و عدم آگاهی جامعه ایران را گوشزد میکند که یکی از معلولهایِ آشکار آن نفی بازیگری زنان است. یکی دیگر از داستانهایِ خواندنی کتاب «سمنوپزان» است و جلال زنهایِ این داستان را آنچنان ماهرانه ترسیم میکند که انگار تمام دورانِ کودکی خود را نه با پدر که بیشتر با مادر خود و در محیطهایِ «زنانه» گذرانده است. توصیف جزئیاتِ داستان دقیق است و جلال در جریانِ بازگو کردنِ آن، خرافههایِ رایج در جامعه ایران که بیشتر بینِ زنان ردوبدل میشود را به زبان میآورد و از زیر تیغ نگاه انتقادی خود میگذراند. همه داستانهایِ کتاب رئالیسم جامعه آن روز ایران است که همچنان سویههایی از فرهنگ و باورهایِ آن در ایران امروز نیز وجود دارد و همین واقعی و ملموس بودنِ وقایع داستان، شاید مهمترین ویژگی آن است. «زنِ زیادی» این تصور –بیشتر تثبیتشده- درباره جلال را کامل بهم میزند که همان باور جلال به پذیرش تام و تمامِ «سنت» است، در حالی که کتاب نقد رنجها و دردهایی است که از درونِ سویههایی از سنت بیرون آمده که به باور جلال بازتولید و تن دادن به آنها «ذلیل» کردنِ نوع انسان است؛ از جمله عقاید زنستیزانهای که به باور جلال یکی از مهمترین عوامل عقبماندگی جامعه ایران است. بعدتر جلال بیشتر در آغاز سالهایِ دهه ۴۰ بر این باور بود که شاید یک تغییر سیاسی بهواسطه یک نیرویِ کاملاْ محلی/تاریخی –که مشروعیتی در میانِ مردم داشته باشد- بتواند عقبماندگی اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران را رفع کند –از جمله نفی زنستیزی-، با این حال جلال در سالِ ۱۳۴۸ درگذشت و نتوانست شاهد تغییر سیاسی و در نتیجه تغییرات اجتماعی و فرهنگی حاصل از آن باشد که بهنوعی خود نفی دوراندیشی جلال درباره بهبود اوضاع ایران بود. https://ibb.co/C17LRMS
ابراهیم گلستان؛ روشنفکری برایِ یک قرن چرا ابراهیم گلستان در تاریخ روشنفکری معاصر ایران نقشی مهم و تاثیرگذار، فراتر از یک فیلمساز یا نویسنده دارد؟ در جواب کوتاه به این سوال میتوان گفت: «گلستان عملا در ادامه جریانِ فکری برآمده از عصر بیداری و جنبش مشروطهخواهی در ایران (چه پیش از مشروطه در آثار آخوندزاده، ملکم و طالبوف و چه پس از مشروطه در پروژه کاوه/دوره دوم و شخص تقیزاده، جمالزاده و قزوینی و دولتمردانِ روشنفکر همچون فروغی، حکمت و صدیق) به بعد قرار دارد که خواستار تحققِ تجدد فرهنگی و تغییر بافتار اجتماعی جامعه ایران متناسب با الزامات دنیایِ مدرن و امروزی بود.» از این نظر است که او جزو روشنفکرانی است که بهویژه در دوره پهلوی دوم (سالهایِ ۱۳۲۰ تا آغاز دهه ۵۰) در تعینیابی مدرنیته ایرانی، آن هم نه فقط در هنر –از ادبیات تا سینما- بلکه در تمام ابعاد آن نقش بهسزایی دارد. با این حال تجدد و میل به ترقی که ابراهیم گلستان در آثار خود سویههای آن را ترسیم میکند از آفت غربزدگی مورد اشاره جلال آلاحمد در امان است. مثلا در داستان خروس ( نخستینبار در سالِ ۱۳۷۴ منتشر شد اما گلستان آن را بین سالهایِ ۱۳۴۸ تا ۴۹ نوشت) به دنبال نفی سنت نیست. https://www.bbc.com/persian/articles/ce52y0p4zvgo
تاملی کوتاه درباره دولت مصدق بیرون از داستانِ کودتا بودن/نبودنِ ۲۸ مرداد ۳۲ دولت ملی محمد مصدق با کودتایِ ۲۸ مرداد سقوط کرد. تاریخنگاری ما در مواجهه با دولت مصدق همه آن را در یا موضوع سیاستهایِ نفتی (ملی شدنِ صنعت نفت) خلاصه میکند و یا رویدادهایِ تاریخی مرتبط با کودتایِ ۲۸ مرداد ۳۲ که منجر به پایان کار محمد مصدق شد. اما چیزی که کمتر مورد توجه واقع شده است، خودِ دولت ملی مصدق و مشخصاْ رویکرد مصدق به امور مرتبط با «داخل» است، اتفاقاْ این وجه مصدق –که بیشتر با زندگی روزمره و مادی آدمها گره خورده است- را امروز باید بیرون از دعواهایِ سیاسی درباره کودتا بودن/نبودنِ ۲۸ مرداد مورد توجه قرار داد و کارنامه دولت او را در تمام جنبههایِ آن زیر ذرهبین برد. مشخصاً مبارزه دولت مصدق با استعمار و سلطه خارجی خیلی جدی و قاطع بود؛ تا آنجا که مصدق با یک دندگی تمام وظیفه تاریخی خود را –آنطور که به آن باور داشت- تا آستانه پیروزی نهایی پیش برد. هرچقدر دولت مصدق و شخص او در برابر بازیگری قدرتهایِ خارجی جدی و قاطع بود، اما در برابر فئودالیته یا دقیقتر نخبگان زمیندار و سرمایهداران متنفذ که اغلب همدست همان قدرتهایِ خارجی بودند، معتدل و حتی سست و عاری از قاطعیت بود؛ به یک معنا مروری بر کارنامه مصدق نشان میدهد که دولت او در مسئله تلاش برایِ دگرگونی سازمان اجتماعی عقبمانده جامعه ایران -که به باور تقی ارانی مهمترین عامل ناکامی مشروطه و بازدارندگی جامعه ایران در مسیر ترقی بود- تقریباْ هیچ رویکرد رفورمیستی نداشت و دست به تغییر روابط اجتماعی کهنه و پوسیده در جامعه ایران نزد؛ تا جایی که میتوان گفت دولت ملی مصدق از جنبه داخلی ادامهدهنده یا پایبند به همان رژیم اجتماعی موجود بود: آن هم در دورهای که مسئله «عدالت اجتماعی» مطالبه محوری جامعه آن روز ایران بود، با این حال مصدق گویا هیچ دغدغهای برایِ تحقق عدالت اجتماعی نداشت (همین اتفاقاْ باعث دور شدن نیروهایِ چپ از او شد). حتی قوام و حزب دموکرات او در عمل بیشتر پیگیر تحقق سیاستهایِ اجتماعی برایِ بهبود زندگی روزمره مردم بودند تا مصدق و دولت او. تقیزاده خیلی سالها، قبل از آنکه مصدق عنانِ قدرت دولت را در مقام نخستوزیر در اختیار بگیرد، در صحبتی با حسین علاء به این نکته اشاره میکند که «مصدق در مجلس بهگونهای صحبت میکند که انگار هیچ غم اجتماعی ندارد و زندگی روزمره آدمها برایِ او فاقد موضوعیت است». برایِ مصدق انگار سیاست تنها در وجه کلان آن اهمیت دارد و این وجه کلان هم برایِ همه آدمها خیلی ملموس نیست. این بیتفاوتی مصدق به ضرورت دگرگونی ساختار اجتماعی ایران متناسب با الزامات آن روز، و صرفاْ دست به انجام برخی اصلاحات سطحی زدن، او را در عمل بیشتر مدافع استمرار رژیم حاکم نشان میدهد. دولت در آن روز برایِ بهبود وضعیت اجتماعی-اقتصادی و رفع نابرابریها که عملاْ زندگی بسیاری از مردم را فلج کرده بود، نیاز به مداخله جدی داشت، ولی مصدق بیشتر بر عدم مداخله دولت در امور اجتماعی و اقتصادی تاکید میکرد که این هم به میل آزادیخواهانه او برمیگشت. به زعم داریوش همایون مصدق فهم قرنِ بیستمی از دولت [مدرن] نداشت و همچنان در منطق پایان قرن نوزدهمی به دولت و ساختار سیاسی نگاه میکرد، در حالی که دولت میتوانست با امکانهایِ خود بهبود یا حداقل دستیابی به سطحی از رفاه اجتماعی-اقتصادی را برای مردم -بهویژه طبقات فرودست- امکانپذیر سازد. دولت مصدق با کودتایِ ۲۸ مرداد سقوط کرد، اما در همین دو سال و چند ماه در قدرت بودن هم نقشه لازم را برای بهبود وضعیت اجتماعی-اقتصادی جامعه ایران نداشت و در عمل همسو با همان منطق حاکمیت پهلوی بود نه چیزی جدا از آن. در اینکه مصدق با سیمایِ ملیگرایی و آزادیخواهانهای که داشت، فیگور مهمی در تاریخ معاصر ایران است و نمیتوان تاریخ معاصر ایران را بدون پرداختن به او خواند، با این حال همزمان باید مصدق را زمینی و قابل نقد کرد و تمام بازیگری او را صرفاْ به داستان کودتا یا موضوع نفت خلاصه نکرد. امروز پس از گذشت هفتاد سال از تجربه دولت مصدق، بیشتر نیاز داریم تا تمام امکانهایِ مصدق را -برایِ ساخت فردایِ ایران- مورد بازخوانی قرار دهیم تا اینکه صرفاْ از مصدق بتی در بحث و جدلهایِ سیاسی در برابر این یا آن جبهه قدرت بسازیم. https://ibb.co/DLGvnf5
فردید و «دفع فاسد به افسد» در مواجهه با تجربه مشروطیت در ایران بیستونه سال از درگذشت احمد فردید میگذرد، با این حال مرگ فردید پایانی بر «فردیدیسم» نشد و تا به امروز نیز همچنان سایه تاریکش بر سر ما است. فردید نظام سیاسی برآمده از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ را نظام «قدسی» معرفی میکرد که برایِ بقای آن هر شکلی از اعمال خشونت واجب است و نمیتوان آن را حتی برایِ لحظهای به تاخیر انداخت: خشونت لازم است، مادامی که پایِ حفظ نظام ولایی وسط باشد. آن چه به زعم فردید اهمیت داشت، حفظ موجودیت نظام سیاسی ایران (جمهوری اسلامی) در مقام یک نظام «خدا»یی و قدسی بود. بر همین اساس برایِ فردید، وقوع مشروطیت لحظه «شوم» و «نجس»ی در تاریخ معاصر ایران است که بنا دارد انسان «مدرن»ی بسازد که این انسان دیگر بنا ندارد تن به دستور «الله» و فرامین او دهد و میل به ناسازگاری دارد. برای او انقلاب مشروطیت سرطانی است که اگر درمان نشود، وجود انسان ایرانی را تاریک و اینجهانی خواهد ساخت. «مشروطیت در رابطه آن با دفع فاسد به افسد» نوشتهای از احمد فردید در دهه ۶۰ است که بنا بود در روزنامه کیهان منتشر شود. آنطور که در برخی از روایتها نیز آمده، حتی حروفچینی و چاپ نیز شده بود، اما مجدداْ از چاپ آن به دلایلی که معلوم نیست صرفنظر میشود و صفحات چاپ شده نیز خمیر میشوند. با این حال برخی از دوستدارانِ فردید چند صفحه از آن را برداشته و به دست او میرسانند و فردید نیز آن را به یکی از شاگردان نزدیک خود یعنی علی ابوالحسنی معروف به «مُنذِر» روحانی تاریخنگار معاصر به امانت میگذارد، کسی که مهمترین اثرش کتاب «مشروطیت و شیخ فضلالله نوری» در هفت جلد است. ابوالحسنی تقریباْ یک دهه بعد از درگذشت احمد فردید (مرداد ۱۳۷۳) نوشته را او همراه با یک مقدمه بلند منتشر میکند (در شماره ۳۵ ماهنامه زمانه مرداد ۱۳۸۴). دفع فاسد به افسد نقد فردید به مشروطیت و جنبش مشروطهخواهی در ایران است که بهزعم او به انقلابی (از نامگذاری شورش نیز استفاده میکند) منجر میشود که خود مصداق واقعی «غربزدگی» است. https://www.bbc.com/persian/articles/ckm2n0p7m27o
عملیات آژاکس (کودتا) که توسط سازمان سیا و اینتلیجنس سرویس انگلیس برای سرنگونی دولت محمد مصدق طراحی شده بود، ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ شکست خورد، سه روز بعد در ۲۸ مرداد اینبار نه [مشخصاً] نیروهایِ خارجی، بلکه روحانیت (از اسلامیون رادیکال تا میانهرو و محافظهکار) با بسیج نیروهایِ مردمی -به واسطه مشروعیت خود- وارد میدان شد و در همراهی با دربار -و پشتیبانی نیروهایِ خارجی- به عمر دولت مصدق پایان دادند. روحانیت نقش اصلی را در جریان ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت ملی مصدق به عهده داشت (بیخود نیست که پس از هفت دهه همچنان با مصدق همدل نیستند و تنها از امکانِ مصدق برایِ تقویت سیاستهایِ ضدغربی خود استفاده میکنند). محمد بهبهانی و ابوالقاسم کاشانی با حمایت آیتالله بروجردی مرجع روحانیت شیعه، نیروهایِ مردمی را در کنار نیروهایِ نظامی عیله دولت مصدق بسیج کردند. باور روحانیت این بود که فقدانِ شاه (که ممکن است مصدق به واسطه قدرت و مشروعیتی که دارد، کار شاه را برایِ همیشه تمام کند) و مرگ نظام سلطنتی به معنایِ پیروزی کمونیسم و برآمدنِ جمهوریت و در نتیجه شکست بازیگری روحانیت در دو عرصه سیاست و اجتماع و افول تفکر دینی باشد. همین باور موجب شد روحانیت به حمایت از شاه/دربار وارد میدان مبارزه با دولت مصدق شود؛ چون این نظام سلطنتی بود که میتوانست منافع روحانیت شیعه را تامین کند و امکان بازیگری آن را در عرصههایِ مختلف همچنان فراهم سازد. بر همین اساس بود که آیتالله بروجردی چندینبار به صراحت گفت «مملکت شاه میخواهد». در نتیجه اگر در ۲۵ مرداد نیروهایِ خارجی همراه با دربار علیه دولت مصدق و تلاش برایِ سرنگونی آن دست به عمل زدند، در ۲۸ مرداد نیروهایِ مذهبی جایِ نیروهایِ خارجی را گرفتند و در کنار دربار برای سرنگونی مصدق همصدا شدند- که پشتیبانی نیروهایِ خارجی را هم به همراه داشتند؛ سقوط دولت مصدق، بزنگاهی برایِ تامین منافع تقریباً همه نیروها بود؛ حتی جبهه چپ در ایران. خلاصه اینکه در جریانِ سقوط دولت ملی محمد مصدق، نیروهایِ خارجی نقش پررنگی داشتند، اما بیشتر در ۲۵ مرداد که آن هم به شکست انجامید، در حالی که در ۲۸ مرداد نقش اصلی در سقوط دولت مصدق مشخصاً با عامل داخلی بود نه خارجی؛ عامل خارجی تنها دست به حمایت زد. دربار و نیروهایِ حامی سلطنت، همچنین نیروهایِ خارجی و روحانیت در معنایِ عام آن -از اسلامیون رادیکال تا میانهرو و محافظهکار- و حتی بخشی از چپ در سرنگونی دولت مصدق، همه باهم در یک جبهه قرار داشتند، اما امروز مهم است که بدانیم در این جبهه کدام نیرو نقش پررنگتری داشت و بازیگر اصلی آن بود. https://ibb.co/vqb7m3H
نصرتالله امینی رییس دفتر ویژه دکتر محمد مصدق در مصاحبه با ضیاء صدقی در پروژه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد: روزی مهدی مجتهدی را که بعداً دادستان تهران شد را در خانه علیاشرف منوچهری دیدم. این مجتهدی از ارادتمندان سیدحسن تقیزاده و در حال نوشتن کتاب رجال آذربایجان بود. چون میخواست از زبان خود تقیزاده مطالبی را بشنود، پیش ایشان میرفت و با او مصاحبه میکرد. مجتهدی آن روز برای من و منوچهری مطلبی را تعریف کرد. گفت امروز که منزل آقای تقیزاده بودم، جریان عجیبی را دیدم. دو نفر آمدند پهلویِ ایشان و گفتند آقا ما با تو یک مطلب محرمانهای داریم. من فوراً بلند شدم از اطاق خارج شوم که تقیزاده مرا نشاند و به آنها گفت من هیچ چیز محرمانهای با این آقا ندارم و شما هر مطلبی دارید بگویید. آنها گفتند آقا مطلب به قدری محرمانه است که ما به هیچ وجه نمیتوانیم آن را به کس دیگری جز شما بگوییم. باز پاشدم بروم که آقای تقیزاده گفت بسیار خوب ایشان تشریف میبرند در اطاق مجاور مینشینند، شما مطلبتان را بگویید ولی بدانید من تمام مطالبی را که شما به من گفته باشید و جوابی که به شما داده باشم را بعداً طابق النعل بالنعل به ایشان خواهم گفت. از حالا به شما میگویم که از من قول نگیرید که نگو. آنها گفتند خب حال که این شکلی است پس ایشان بنشینند و دیگر لزومی ندارد بروند. گفتند آقا شما میدانید که آقای دکتر محمد مصدق در مجلس نطق کرد و گفت: «مادر دهر خیانت پیشهتر از تقیزاده نیافریده است». بعد هم مجلس سنا را منحل کرد و سناتوری چون شما را خانهنشین کرد. حالا ما عدهای هستیم در خارج جمع شدهایم چون در مجلس قدرتی نداریم که مصدق را ساقط کنیم و ایشان در مجلس نفوذ و اکثریت را دارد. برای همین ما در خارج جمع شدهایم و مشغول فعالیت برای سقوط ایشان هستیم و دنبال لیدر میگردیم. به اتفاق آرا نظر داریم که شما بهترین شخصی هستید که زعامت و لیدری این کار را قبول کنید. تقیزاده گفت: نه من این کار را قبول نمیکنم به فرض که مصدقالسلطنه گفته باشد که مادر دهر خیانت پیشهتری از من نیافریده است و مرا هم خانهنشین کرده باشد ولی من به هیچ قیمتی حاضر نیستم علیه ایشان قدمی بردارم و شما هم زورتان به جایی نمیرسد. آنها گفتند: آقا رک بگوییم ما را محمدرضا شاه فرستاده و همه چیز هم به ما داده هم پول داریم و هم عده و وعده. شخص شاه گفته است بیاییم از شما این را بخواهیم. تقیزاده پوزخندی زد و گفت: تنها دولتی که بعد از شهریور ۱۳۲۰ سر کار آمد و صالح بود دولت حکیمالملک بود که دربار با انگشت هژیر آن را ساقط کرد. تنها دولتی که هم مقابل دربار ایستادگی کرده و هم دارد به نفع ممکت کار میکند دولت مصدقالسلطنه است و من به هیچ قیمتی حاضر نیستم علیه این مرد قدمی بردارم. تقیزاده که اینطور گفت این دو نفر خیلی پکر شدند و دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند. من [نصرتالله امینی] عصر آن روز خدمت آقای دکتر مصدق رسیدم و موضوع را به ایشان عرض کردم. ایشان فقط فرمود: «بله تقیزاده مرد عاقلی است». البته آقای مجتهدی آن وقت به من و منوچهری گفت نپرسید که این دو نفری که خدمت آقای تقیزاده آمده بودند کیستند، چون اخلاقاً نمیتوانم بگویم. اما بعد که این دو از دنیا رفتند، گفت یکی از آن دو جمال امامی بود و دیگری احمد فرامرزی. https://ibb.co/C00FBnG
احمد فردید یکی از مهمترین متفکرانِ سالهایِ پس از انقلاب مشروطه در ایران است که به دلیل رویکرد[هایِ] فکری و سیاسی خاص خود، همواره محل بحث و پرسش بوده است. به مناسبت سالگرد درگذشت او، با دکتر علی میرسپاسی به گفتوگو درباره «حیات شگفتانگیز» احمد فردید میپردازیم. *جمعه ۲۷ مرداد ۱۴۰۲ *ساعت ۲۱ (۹ شب به وقت تهران) https://www.clubhouse.com/invite/7V7iX8gbdnodNzNeA58yr1Kl07XuvzgjYJ:dIRLv9SJeVqTCBzlJFQ1IVQXuRVvaleobHOVEIfMCV4
سالِ ۱۹۵۵ حسن تقیزاده، حسین کاظمزاده ایرانشهر را نامزد دریافت جایزه نوبل کرد. https://www.nobelprize.org/nomination/archive/show.php?id=4603
۲/ توصیف او از مسکو دائم در مرز واقعگرایی و استعارههایِ ناب ذهنی –که بنیامین در ساخت و پرداختن به آنها توانایی ماهرانه دارد- در رفت و آمد است. او در ارتباط با مردم روسیه، سعی در فهم نگرش آنها درباره زندگی، گذار زندگی، مفهوم زمان و سرنوشت و تقدیرگرایی روسی میکند و در نزدیکی با آنها با مفهوم “Repairs” آشنا میشود که انگار برای روسها یک عمق مفهومی بیانتها دارد. مسکو برایِ بنیامین داستانِ یک رمانس پر پیچ و تاب است؛ هم میلِ پر رنج به لاسیس و هم انقلاب اکتبر، که بنیامین ناکامی و زمینگیر شدنِ آن را بو میکشد. ولی این ناکامی نه فقط برایِ انقلاب اکتبر، که به بیان گرشوم شولم به خودِ سرنوشت بنیامین هم برمیگردد، هم در داستانِ عشقورزی به لاسیس و هم آنچه که بعدتر به پایان زندگی بنیامین دامن میزند؛ وقتی کار او به خودکشی در مرز فرانسه-اسپانیا میرسد و بنیامین خودکشی را به افتادن بهدست نازیها ترجیح میدهد که انگار برایِ او شکلی از در امان ماندن از دستِ شر مطلق است. خاطرات مسکو بنیامین از ۶ دسامبر ۱۹۲۶ تا پایانِ ژانویه ۱۹۲۷ (تقریباْ دو ماه که بنیامین در مسکو بهسر میبرد) نخستینبار در سالِ ۱۹۸۰ به آلمانی از رویِ نسخه خطی که در آرشیو تئودور آدورنو در فرانکفورت بود، منتشر شد. دلیل این تاخیر در انتشار گویا به خواستِ آسیا لاسیس برمیگردد و هنگامی که لاسیس در سن ۸۸ سالگی در سالِ ۱۹۷۹ درگذشت، امکان انتشار خاطرات بنیامین از سفر به مسکو فراهم شد. با این حال مشخص نیست این سختگیری لاسیس چه دلیلی داشته و چرا انتشار این خاطرات او را [احتمالاْ] شرمنده میکرده است؟ شش سال بعد در سالِ ۱۹۸۶ خاطراتِ سفر مسکو بنیامین به انگلیسی از سویِ دانشگاه هاروارد منتشر شد و نسخه فارسی که به تازگی منتشر شده از رویِ همین نسخه انگلیسی است. پینوشت: *آسیه لاسیس در سال ۱۹۳۸ در خلال پاکسازی بزرگ استالین، به سیبری تبعید میشود. بعدتر لاسیس در سال ۱۹۴۸ به لتونی شوروی بازگشت و دوران پیری خود را با همسرش، منتقد تئاتر آلمانی برنهارد رایش گذراند. ۵۷-۱۹۴۸ او کارگردان اصلی Valmiera Drama Theatre بود و از تکنیکهای آوانگارد چپ در تولیدات صحنهای خود استفاده کرد. https://ibb.co/LQZhq1f
۱/ درباره خاطرات مسکو والتر بنیامین (۱۹۲۶-۱۹۲۷)؛ بنیامین برایِ دو انقلاب؛ لاسیس و اکتبر در مسکو «مسکو ساکتترین شهر در میانِ شهرهایِ بزرگ است؛ برف که ببارد، این خاصیت دو چندان میشود. سازِ اصلی ارکسترهایِ خیابانی، بوق اتومبیلها، در اینجا کم نواخته میشود؛ اتومبیلها کم شمارند. به همین شکل، در مقایسه با سایر مراکز، تعداد روزنامههایش هم کم است؛ عمدتاْ فقط یک روزنامه قطع کوچک دارد، تنها روزنامه عصر که هر روز حوالی ساعتِ سه بیرون میآید. و سرانجام سروصدایِ دستفروشان که بسیار نامحسوس است. داد و ستد خیابانی عمدتاْ غیرقانونی است و دوست ندارد جلب توجه کند. بنابراین دستفروشان عابرین را کمتر صدا میزنند و بیشتر با کلمههایِ سنجیده، اگر نه پچپچوار، که در آن چیزی مثل لحن متضرعانه گدایان به گوش میرسد. تنها قشری که میبینی با سروصدا در خیابانهایِ اینجا جولان بدهد سمسارانِ دورهگردند با گونیهایی رویِ دوش خود؛ فریادهایِ حزنانگیزشان هفتهای یک یا چندبار خیابانهایِ مسکو را درمینوردد. خیابانها یک چیزشان عجیبوغریب است: زیست روستایی روسی در آنها قایمموشک بازی میکند». پنجم ژانویه، خاطرات مسکو از والتر بنیامین ترجمه یوسف نوریزاده، انتشارات ناهید ۱۴۰۲ تهران / ص ۹۶ و ۹۷. خاطرات والتر بنیامین از سفر به مسکو در میانِ نوشتههایِ او کمنظیر است. شاید اصلیترین دلیلِ سفر بنیامین به مسکو بیشتر علاقه او به آسیه لاسیس است که یک بلشویک لتونیایی بود که بنیامین نخستینبار او را در کاپری در سالِ ۱۹۲۴ ملاقات کرد و نه فقط تاثیر فکری بلکه تاثیر اروتیک هم برایِ سالها بر بنیامین به جای گذاشت (برخی از لاسیس بهعنوان عاملِ گرایش بنیامین به مارکسیسم هم یاد میکنند). آسیا لاسیس (بازیگر و کارگردانِ تئاتر) در مسکو زندگی میکرد و بیشتر از راه روزنامهنگاری امرار معاش خود را میگذراند. او در دهه بیست بهخاطر تشکیلِ گروههایِ تئاتر پرولتری برایِ کودکان و گروههایِ تبلیغاتی در شوروی و لتونی به شهرت زیادی دست پیدا کرد. لاسیس معتقد بود که تئاتر کودک میتواند بهعنوانِ سنگ بنایِ آموزش عمومی کودکان مورد استفاده قرار گیرد؛ مخصوصاً در مورد کودکان فقیر و پرولتری که اغلب فرصتهایِ آموزشی کمی داشتند یا اصلاً هیچ فرصت آموزشی دیگری نداشتند، اهمیت زیادی دارد. در سال ۱۹۲۲ به آلمان نقل مکان کرد و در آنجا با برتولت برشت و اروین پیسکاتور آشنا شد و ایدههایِ وسولد مایرهولد و ولادیمیر مایاکوفسکی را به آنها معرفی کرد.* بخش مهمی از دفتر خاطرات مسکو بنیامین روایتِ رابطه عاشقانه -و شاید مازوخیستی- او با این -در ذهنِ بنیامین- فنومنِ گریزان و میلِ بیکران و سرکش به لاسیس است. بخش دیگر این خاطرات یک داستان یا مواجهه به شکلِ دیگر عاشقانه اما [شاید] شکستخورده با انقلاب اکتبر روسیه است؛ چراکه بنیامین نه فقط به روسیه سفر کرد تا مستقیماً با جامعه شوروی آن روز آشنا شود و حال و هوایِ آن را از نزدیک لمس کند، بلکه همچنین میخواست تصمیم نهایی خود را برایِ پیوستن/یا نپیوستن به حزب کمونیست بگیرد. دفتر خاطرات بنیامین از سفر به مسکو پیچیدگیهایِ ذهنی او را ترسیم میکند که دل به آرمانها و وعدههایِ انقلاب داده است -بیشتر فریفته آن شده است- اما با این حال باز حاضر نیست چشم به رویِ کمبودها و برخوردهایِ قهرآمیز با نوعِ انسان ببندد. نوشته بنیامین در توصیف مسکو خیرهکننده است و پرتره بنیامین از مسکو آن هم در آن زمستانِ سخت و سرد تداعیکننده پرترههایِ دیگر او از برلین، ناپل، مارسی و مخصوصاً پاریس که برایِ او پایتخت قرنِ ۱۹ بود، است. بنیامین در خاطرات مسکو زندگی اجتماعی/فرهنگی مسکو نیمه دوم دهه ۲۰ را با جزئیات ترسیم میکند. از وسولد مایرهولد و اتفاقهایی که بر او رفته مینویسد و بر شکافِ موجود بین نویسندگان پرولتری طیفِ راست و چپ دست میگذارد. فنِ بنیامین در پرسهزنی در شهر برایِ بازگو کردنِ رویدادهایِ زندگی روزمره آن هم بیشتر در عرصه عمومی است. بنیامین در شرح سفر خود از بازدید باشگاههایِ کارگران، دادگاههایِ مردمی، کارخانهها و از آنچه در بازار ساخارفسکی میگذرد مینویسد. او در جریانِ گذرهایِ خود از شهر با دستفروشان در خیابان، گدایان و کودکانِ کار و بیخانمان برخورد میکند و از شرح حال آنها در خیابانهایِ مسکو میگوید. به میخانههایِ شهر سر میزند و سوار بر ترمواهایِ مسکو میشود و به این سو و آن سویِ شهر سفر میکند و با زیرکیهایِ نگاه خود تصاویر را بر رویِ کاغذ به کلمه تبدیل میکند. https://ibb.co/BgG0Kkv
فردا همزمان با فرا رسیدنِ سالگرد جنبش مشروطهخواهی در ایران، درباره معمایِ مشروطیت، «بیداری» و برآمدنِ «مدرنیتهِ» ایرانی صحبت میکنیم. *جمعه ۱۳ مرداد ۱۴۰۲ *ساعت ۹ شب (به وقتِ تهران) https://www.clubhouse.com/invite/6d7uOy0daVvGwyd4D2vD4gwZjqYH1AqBga:rDwgxhTw9zf_heHM3aDZWhoVVPQzHugjaX_d7btdnEA
سانحه خروج از ریلِ قطار مونپارناس (۲۲ اکتبر ۱۸۹۵) که در آن راننده قطار گرانویل به پاریس که دقایقی از برنامه سفر خود عقب میافتد، تصمیم میگیرد که سرعتِ قطار را تا ۶۰ کیلومتر در ساعت افزایش دهد. همین افزایشِ سرعت موجب شد قطار با سرعتِ بالایی وارد ایستگاه شود و عمل نکردن ترمزهایِ آن، تصادفِ قطار با ساختمان ایستگاه را در پی داشت. شدتِ برخورد به حدی بود که قطار دیوارهایِ زخیم ایستگاه را تخریب کرد و در خیابانِ مجاور سقوط کرد. در این حادثه ۶ نفر از مسافران زخمی شدند و زنی که در خیابان ایستاده بود -مشغولِ فروشِ روزنامه بوده است- کشته شد. این سانحه بیشتر به مدرنیزاسیون افسار گسیخته پایانِ قرنِ ۱۹ و ورود به قرنِ ۲۰ تشبیه میشود (آن هم در پاریس در نامگذاری بودلر یعنی پایتختِ مدرنیته) که در آن جهانِ قدیم -با سرعتِ بیشتری- در فرآیند «پیشرفت»، اضمحلال و نیستشدن را تجربه میکند و جهانِ دیگری قرار است از نفیِ آن متولد شود که خصلتهایِ متفاوتی با جهانهایِ پیشین/قدیم خود دارد. سانحه مونپارناس پیشبینی ظهور «فاجعه» میشود که قرنِ ۲۰ مملو از آن است -فقط دو نمونه آن دو جنگ عالمگیر است- و به زعم والتر بنیامین اگر ترمز این قطار (پیشرفتِ حداکثری و ویرانگرِ مدرنیزاسیون) هرچه زودتر کشیده نشود، فاجعه بر فاجعه تلنبار میکند و قرنِ ۲۰ در مقامِ غروب مدرنیته چیزی جز قرنِ «فاجعه» نبود که در طلوعِ آن آسمان بهرنگِ قرمز مایلِ به سیاه درآمده که در باورهایِ قدیم یعنی شبی که در آن خون ریخته شده و خودکشی والتر بنیامین از دستِ گشتاپو (دیگر هیچ راه فراری وجود ندارد؛ وقتی این قطار میل به ایستادن ندارد و خبری از کشیدنِ ترمز اضطراری آن نیست) توضیح فاجعه همین غروبِ مدرنیته است که ما تنها تماشاچیانِ آن هستیم (غافل از اینکه مرگ را انتظار میکشیم)، درست مانند تماشاچیانِ سانحه خروج از ریلِ قطار مونپارناس که حتی با آن -یعنی فاجعه- عکس هم میگیرند و زنِ روزنامهفروشی که روزنامه -هر روز- را میفروشد، جانِ خود را از دست میدهد (اگر ترمز اضطراری قطار در مقامِ انقلاب -زندگی دوباره بخشیدن- عمل نکند، مرگ هر لحظه جایِ زندگی را میگیرد؛ اگر انقلاب نجاتدهنده «روز/حیات» است، در مقابل فاجعه نفیِ آن یعنی «مرگ»ِ روز است). #والتر_بنیامین https://en.m.wikipedia.org/wiki/Montparnasse_derailment