از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
درباره «و نهنگ او را بلعید» امیر احمدیآریان؛ یونس در دلِ اوین بدونِ رستگاری رمان «و نهنگ او را بلعید» امیر احمدیآریان یک رمان رئالیستی در برشی تاریخی از شرحِ وقایع اجتماعی-سیاسی (دهه ۸۰) جامعه ایران است (با آن کلید میخورد) که توسط یک راننده اتوبوس شهری یعنی یونس ترابی بازگو میشود. یونس راننده ۲۵ ساله واحد اتوبوسرانی است که سر از اعتصاب رانندگان اتوبوس (سندیکایِ کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی) درمیآورد. اعتصاب با خشونت امنیتیها و سرکوب جدی از هم میپاشد و فردایِ اعتصاب یونس بازداشت میشود و از کلانتری مستقیم به اوین میرود و آنجا تجربه شبهایِ سخت انفرادی را پشت سر میگذارد و مورد بازجوییهایِ مدام حاج سعید قرار میگیرد. بعد به دادگاه میرود و حکم ۴ سال حبس میگیرد و برایِ گذراندنِ حکم خود به زندان رجاییشهر منتقل میشود و پس از پایان دورانِ محکومیت خود، همزمان با اعتراضاتِ جنبش سبز در سالِ ۸۸ از زندان آزاد میشود. یونسِ داستانِ احمدیآریان شبیه به داستانِ تاریخی-دینی یونس پیامبر است، اما با پایان و سرنوشتهایِ متفاوت از هم؛ یونس ترابی یک روز صبح سر از اعتصاب درمیآورد که همان دریایِ طوفانی است که یونس پیامبر با قرعه به آن پرتاب و توسط یک نهنگ بزرگ بلعیده میشود. اوین در داستان احمدیآریان نقش نهنگ داستان یونس پیامبر را بازی میکند، ولی تفاوت از همینجا آغاز میشود. اگر یونس پیامبر بعد از تجربه بلعید شدن توسط نهنگ به رستگاری میرسد، یونس ترابی بعد از تجربه اوین بهعنوان یک انسانِ «وا» داده به همان نظم آهنین و خشک و فرسایشی زندگی روزمره برمیگردد (در آن نه خبر از رستگاری است و نه نجات) که آهنگ آن را بالادستیها تعریف میکنند؛ و حتی خیلی سستتر و بیتفاوتتر از قبل میشود، آنقدر بیتفاوت که بههنگام آزادی، خیلی سرد از کنار راهپیماییهایِ خیابانی میگذرد و دل به شور جمعیت نمیدهد و از غوغایِ خیابان به یک فلافلفروشی میرود (از خیابان اصلی به خیابان فرعی میرود: از ولوله و هیاهویِ سیاست به آرامش و سکوت مصنوعی زندگی پناه میبرد). یونس که ۲۵ سال راننده اتوبوس بود و مانند خیلیهایِ دیگر در این شهر زندگی کاملاْ عادی داشت و در روزمرگی غرق شده بود، با حضور در اعتصاب و اتفاقهایِ آن از باتلاق روزمرگی بیرون آمد، اما این بیرون آمدن برایِ یونس ترابی پایان خوبی در پی نداشت و او را به یک انسان منزوی و بیشتر شکستخورده در زندگی تبدیل کرد. یونس در اوین (جایی که بر رویِ دیوارهایِ آن نوشته شده خدا در اینجا وجود ندارد) خشونت انفرادی را تجربه میکند که خشونتی به مراتب بدتر از خشونت امنیتیها در روز اعتصاب بود؛ خشونت روز اعتصاب تنها باتومی بود به جسم یونس، ولی خشونت انفرادی روانِ یونس را چنگ میزد. در اوین فقط خشونت انفرادی نبود، حاج سعید بازجویِ پرونده نیز خشونت دیگری برایِ یونس بود (چون خدا وجود ندارد همهچیز امکانپذیر بود: در اوین هیچ مرزی برایِ اعمال خشونت وجود ندارد). شاید مهمترین بخش رمان احمدیآریان هنگام بازجوییهایِ حاج سعید با یونس است که در آن یونس در جریانِ بازجویی با او، گذشته تاریخی خود را به یاد میآورد؛ اتفاقهایِ بدی که هم او و هم خانوادهاش در زندگی پشت سر گذاشتهاند (کشتهشدنِ عمویِ فداییاش زیر شکنجههایِ ساواک، اخراج شدن پدر ملی مصدقیاش از بانک و مرگ او بر اثر سکته قلبی، زندگی مادرش و برادرهایی که عضو یک گروه چریکی و مبارزه مسلحانه بودند و مرگ مادرش بر اثر تصادف و..) و چهطور یونس برایِ فرار از همه آنها به آرامش یک اتوبوس پناه میبرد و اتوبوس همه زندگی و منزلگاه یونس برایِ سالهایِ سال میشود. حاج سعید در مقام بازجو که دائم به یونس یادآوری میکند که «ما از همه زندگی تو خبر داریم» (در مقام نماینده دیگری بزرگ با یک دستگاه اطلاعاتی گسترده که از همه برو بیاهایِ یونس و عضو گروه مطالعاتی با چاشنی چپ شدن و لنین خواندنهایِ او و.. خبر داشت)، از اختلال شخصیت تا اختلال جنسی همه را باهم دارد (آنجا که پایِ هما همسر بهروز –دوست و همکار یونس که الان در زندان است- و همخوابگی یونس با هما وسط کشیده میشود و حاج سعید از جزئیات همخوابگی یونس با هما وحشیانه و عریان میپرسد)، یونس را آنچنان –با انواع خشونتهایِ روانی و جسمی- تحت فشار قرار میدهد که یونس در اوج تردید و درماندگی و سقوط فرو میرود و در آخر نیز به همه کارهایِ نکرده خود اعتراف میکند و پرونده ساختگی سنگینی برایِ او ساخته میشود و با همان پرونده ساختگی حکم چهار سال حبس میگیرد و از اوین به رجاییشهر برایِ گذراندنِ دوران محکومیت خود منتقل میشود. @batarikh ۱/
گفتن اینکه «مردم؛ بالایِ چشم شما هم ابرو هست» والا هیچ عیبی ندارد. این پرستیدنِ «مردم» بهخودی خود یا مثلاً پرستیدنِ «کارگر» بهخودی خود و.. قطعاً امر والایی در سیاست نیست: چون هر شکلی از سیاستِ مردم قابل دفاع نیست و «چپ» بودن هم اصلاً به معنایِ به هر قیمت سنگِ «مردم» رو به سینهزدن نیست. «مردم» فقط سوژه جمعی و ابزار خنثی فاشیسم نیستند، بلکه برعکس اتفاقاً در شکلگیری و برآمدنِ فاشیسم نقش پررنگی دارند: هیچ «مردم»ی بهخودی خود مقدس نیست. این جهتگیری، نوع/ماهیت کنش و در کدام زمین/جبهه با چه هدفی حضور داشتنِ «مردم» است که اهمیت دارد؛ نه «مردم» به صرفِ «مردم» بودن.
یک سال با قیام «ژینا» نام «ژینا» رمز شد و جنبش «زن/زندگی/آزادی» متولد شد و در امتداد جنبش [تاریخی] زنان برایِ رفع تمام اشکال تبعیض نسبت به آنها و بازیابی حقوق -اجتماعی و سیاسی- از دسترفته/نادیده گرفتهشده زنان با خواستِ آزادیخواهی و برابریطلبی دست به مبارزه با حاکمیت وقت زد و این مبارزه تا به امروز نیز ادامه دارد. جنبش زن/زندگی/آزادی اگر هم به ایستگاه انقلاب سیاسی نرسید- شاید اصلاً در لحظه آنی قرار نبود برسد- اما قطعاً به «انقلاب اجتماعی» رسید و جامعه امروز ایران، جامعه پیش از قیام ژینا نیست؛ زندگی روزمره آدمها نه فقط زنان بلکه تمام گروههایِ اجتماعی در آن تغییر پیدا کرده و فرآیند تعینیابی انقلاب اجتماعی با رمز ژینا در حال پیشروی است و همه توانِ حاکمیت و دستگاههایِ ایدئولوژیک و بهویژه قهرآمیز آن این است که از پیوند خوردنِ این انقلاب اجتماعی با یک انقلاب سیاسی جلوگیری کنند. بازپسگیری جامعه و تلاش برایِ مبارزه با تمام قوانین بالادستی (واپسگرایانه/ایدئولوژیک/تبعیضآمیز) که عملاً به زندگی روزمره ما در درونِ جامعه «فرم» میدهند -آن هم خشونتآمیز- ثمره قیام ژینا است که آغازی برایِ وقوع انقلاب اجتماعی در ایران شد؛ انقلابی که دیر یا زود اتفاق میافتاد، اما قیام ژینا نه فقط به وقوع آن سرعت داد، بلکه شدت وقوع آن را نیز سنگینتر کرد؛ بهطوری که حاکمیت دیگر نمیتواند با هر شگردی از طوفان این انقلاب در امان بماند، حتی اگر تمام خیابانهایِ این مملکت را برایِ مبارزه با آدمها هر روز از نو سنگربندی کند. انقلاب اجتماعی با رمز ژینا و خواستهایِ مترقی خود برایِ بهبود زندگی انسان ایرانی در این جغرافیایِ محصور شده در تمام مویرگهایِ جامعه ایران راه پیدا کرده و هیچ فن ایدئولوژیک و قهرآمیزی -با هر مکانیسم و شدتی- دیگر نمیتواند مویرگهایِ این جامعه را از ثمرات انقلاب اجتماعی با رمز ژینا خالی کند. این انقلاب اجتماعی با هدف نجات و بازپسگیری «زندگی» قطعاً جبهههایِ بیشتری را به نفع خود خواهد گرفت؛ که اتفاقاً یک مبارزه تماماً سیاسی است و نباید آن را صرفاً در درونِ منطق مبارزه مدنی/اجتماعی -آنطور که اصلاحطلبانِ حکومتی میخواهند- فهمید. تمام اشکال مبارزه در جامعه ایران، آن هم مبارزهای که عملاً جبهه خود را در تقابل با جبهه حاکمیت قرار میدهد، یک مبارزه سیاسی است. اجتماعی بودنِ پسوند انقلاب ژینا به معنایِ سیاسی نبودن آن نیست؛ بلکه برعکس تماماً سیاسی است و جنگیدن برایِ بیرون آوردن زندگی از چنگالهایِ قدرت حاکمیت، یک مبارزه به معنایِ واقعی سیاسی با هدف تغییر نظم موجود است. وقوع انقلاب سیاسی در مرحله آخر هم چیزی جز تراکمیافتگی این مبارزهها نیست؛ با تمام اهداف گوناگونی که هر یک از این مبارزهها در زمان دارند. اگرچه انسان ایرانی آن هم نه فقط درونِ این جغرافیا، بلکه در همهجا در ذهنیت خود چیزی کمتر از انقلاب سیاسی نمیخواهد و خواست تغییر حداکثری را در ذهنیت خود فرموله کرده -که این خود یکی از مراحل مهم انقلاب در عینیت آن است- اما تحقق انقلاب سیاسی باید با امکانهایِ مادی در درونِ جامعه چفت شود که نه فقط به زمان بلکه به تغییر شرایط و هزار یک عامل دیگر نیز نیاز دارد. در این مرحله، امروز انقلاب اجتماعی ژینا را باید در منطق/مقیاس خود فهمید که قطعاً در ادامه و با پیشروی و خیزشهایِ دیگر خود و تغییر شرایط (مثلاً جدیتر شدن بحران دولت و شکلگیری وضعیت انقلابی) و امکانهایِ بیشتر برایِ مبارزه و.. تحقق یک انقلاب سیاسی در چشمانداز آن «هیچ» دور از ذهن نخواهد بود و واقعیت ما -احتمالاً و بلاخره- به آن تن خواهد داد.
داستانهایِ صادق چوبک به اندازه خودِ زندگی سیاه است؛ به اندازه روز اول قبر و مونولوگ حاجی معتمد که در درونِ قبر یله شده است. مجموعه داستان «روز اول قبر» شامل ده داستان و یک نمایشنامه با مضامین اجتماعی شامل فقر، بدبختی، شکست، گرسنگی، خرافات، حیوانآزاری و مرگ است؛ تم مرگ تقریباً بر همه داستانهایِ چوبک سایه انداخته و سوالِ چوبک این است: «آیا مرگی هست، که زیبا باشد؟» به زعم چوبک مگر میشود مرگ که نتیجه این زندگی سیاه و درماندگی و درجازدن است «زیبا» باشد؟ جواب چوبک قبل از طرح پرسش یک «نه» بزرگ است. چوبک در این مجموعه (حتی تمام داستانهایِ او) دغدغههایِ روزمره انسان را در درونِ اجتماع به تصویر میکشد؛ فقر و گرسنگی و دریوزگی تا دلدادگی و دوستداشتن و شکستخوردن و نرسیدن. شیوه بیانِ چوبک گاه ساده و عامیانه است و گاه زبانِ او دشوار و سختنویس میشود؛ تا جایی که خواندنِ بعضی از داستانهایِ او با کندی/دشواری جلو میرود. تقریباً پایان همه داستانهایِ این مجموعه غمناک است؛ که در واقع معلولِ وضعیت اسفناک شخصیتها و زندگی سیاه آنها بوده- که به بیانِ چوبک مخرج مشترک همه ماست. تلاش چوبک این است که نشان دهد درد امروز انسان نه با احساس که با عقل فهمیده میشود، و چون با عقل و سازوکارهایِ آن فهمیده میشود، به یک معنا اصلاً فهمیده نمیشود. سردی روزهایِ سیاه زندگی به گرمی احساسهایِ ما میچربد و این سردی عقل -ماهیت و واقعیت زندگی امروز- است که دیگر جایی برایِ گرمی احساس نمیگذارد؛ واقعیت برایِ چوبک شب سرد زمستان در داستان «عروسکفروش» است که جانِ پسرک را بیجان میکند و زندگی تماماً با بیجانی ما جلو میرود. برایِ چوبک در قبر رفتن ما به لحظه مرگ گره نخورده است؛ قبر واقعی همین دست و پنجه زدنهایِ ما در جریان زندگی است. لحظهای که حاجی معتمد تمام زندگی خود را مرور میکند، انگار برایِ او این زندگی چیزی جز فشار قبر نبوده؛ با این حال حتی برایِ او انگار فشار قبر در لحظه مرگ از فشار قبر در زندگی درد کمتری دارد و او واقعاً به خوابیدن در قبر از دستِ زندگی پناه میبرد. ترکیب سردی و سیاهی و «زنده»گی در قبر که چوبک ماهرانه توصیف میکند -حتی با وامگرفتن از واژههایِ جنوبی- ترکیب نوعی نیهیلیسم، رازآلودگی و افتادن در ابزوردیسم محض است- مانند بوفکور هدایت: معناباختگی تام و تمام. همان لحظهای که خودِ خدا شریکجرم حاجی معتمد در انجام تمام زشتیهایِ این دنیایی میشود: «اینو میدونم که هر جنگی میشه و هر خونی که ریخته میشه و هر قحطی و مرضی و.. که میآد، باعث و بانیش خودِ تو هستی». https://ibb.co/7QTNmLQ
تاملی بر داستانهایِ ابراهیم گلستان؛ از «آذر، ماه آخر پاییز» تا «خروس» داستاننویسی به سیاقِ گلستان ابراهیم گلستان (۱۳۰۱-۱۴۰۲) را از دیرباز (از سالهایِ دهه بیست) پیگیرترین دنبالهرو داستاننویسانِ بزرگ آمریکایی در ایران میدانند؛ مخصوصاْ آن هنگام که بینِ سالهای ۱۳۲۸ تا ۳۴ دست به ترجمه داستانهایی از ارنست همینگوی، مارک تواین، استیفن وینسنت بنه، استیون کرین و ویلیام فاکنر؛ در سه اثر «زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر» (۱۳۲۸)، «هکلبری فین» (۱۳۳۳) و «کشتی شکستهها» (۱۳۳۴) زد. با این حال گلستان هیچوقت زیر بار این تاثیرپذیری قطعی از نویسندگان آمریکایی نرفت، و در مقابل، سبک نثر و شیوه بیان و آهنگ زبانِ خود را نه از نویسندگانِ آمریکایی که بیشتر تحتِتاثیر آثار و نویسندگان ایرانی از جمله سعدی، بیهقی و خیام دانست و بر این اعتقاد بود که اگر پایِ تاثیرپذیری از نویسنده خارجی هم در آثارش در میان باشد، بهجایِ همینگوی، او بیشتر خود را تحتِتاثیر شکسپیر میدید. در گفتهها در همان بخش «یک گفتوگو درباره داستانها» در مصاحبه بلند با قاسم هاشمینژاد (اولینبار گلستان در پیشگفتاری که ۱۰ دیِ ۱۳۹۳ بر چاپ جدید گفتهها مینویسد بهنام مصاحبهکننده یعنی هاشمینژاد اشاره میکند که مایل به بردنِ نام خود نبوده است)، گلستان از بسیار کسان بهقول خود نام میبرد که بیوقفه درگیر آثار آنها بیشتر در تابستانِ گرم در مسیر تهران به اهواز هنگامی که در شرکت نفت ایران و انگلیس مشغول به کار بود، بوده است؛ از جمله ویکتور هوگو، فلوبر، رولان، استاندال، تولستوی، تورگینف و.. که در دورههایی بر او تاثیرگذار بودهاند. گلستان در مصاحبه با هاشمینژاد بر این اعتقاد است که یک نویسنده در جریانِ کار خود، در نوشتن و مطالعه کردنِ بیشتر، خواه/ناخواه ذهنیت او از آنچه که میخواند، تاثیر میپذیرد و عملاْ همین تاثیرپذیری است که به کار یک نویسنده پویایی میدهد. *روزنامه شرق، سهشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲، صفحه ۶ و۷.
«زنِ زیادی» جلال مجموعه داستانِ «زنِ زیادی» -که اولینبار در سالِ ۱۳۳۱ منتشر شد- شاید مهمترین مجموعه داستان از جلال آلاحمد باشد. این مجموعه داستان در چاپِ دوم خود شامل ۹ داستان است (چاپ اول شامل هفت داستان بود و در چاپ دوم/۱۳۴۲ دو داستان «سمنوپزان» و «خانم نزهتالدوله» به آن اضافه شد) و مهمترین داستان، همان عنوانِ مجموعه یعنی «زنِ زیادی» است. زنِ زیادی جلال از سرگذشت زنی محروم و درمانده میگوید که در یک خانواده فقیر بهدنیا آمده و از همان کودکی در فقر دست و پنجه نرم میکرد؛ نه فقط فقر مادی، حتی فقر از لحاظ زیبایی، سواد و تجربه، و همین فقر است که او را وادار به ازدواج میکند؛ ازدواجی که از رویِ اجبار است و در آن هیچ رضایتی برایِ زن در کار نیست. شوهر او مردی است ریاکار و مذهبیمنش که زن برایِ او چیزی بیشتر از یک شی در کنار شیهایِ دیگر خانه نیست. زن نه فقط شوهر که باید مادرشوهر خود را نیز تحمل کند که دائم بر او سر کوفت میزند و زن که تماماْ رنج است در برابر زخم و زبانهایِ مادرشوهر خود کاملاْ بیدفاع است. پس از مدتی نیز که خود محضری است (در محضر کار میکند) و به قولِ زن «همه راه و چاه را بلد است» با بیشرمی و خیالِ راحت زن را به خانه مادرش «پس میفرستد». تصویری که جلال از زنِ داستان ترسیم میکند کم از بینظیر ندارد و زنِ داستانِ «زنِ زیادی» همان زنِ جامعه ایران در سالهایِ دهه ۲۰ و قبل از آن است که در ناتوانی و درماندگی بهسر میبرد و عقبماندگی فرهنگی، به استثمار هرچه بیشتر آن دامن میزند؛ در واقع جلال سیمایِ زنی را بهتصویر میکشد که نه فقط خانواده، بلکه جامعه نیز لحظهای دست از سرکوب آن برنمیدارد. جلال از مردسالاری میگوید که زیر سایه روابط حاکم در جامعه آن روز ایران، با تازیانه به سراغ زنان میرود. او تلاش میکند خیلی دقیق از بلایِ زنستیزی موجود در جامعه ایران بگوید که پهلوی اول –بیشتر در شعار- از نفی آن به نفعِ توانمند کردنِ زنان در جامعه و خانواده میگفت. بقیه داستانهایِ کتاب نیز کموبیش با زنان درگیر است و جلال تقریباْ در تمام آنها عقبماندگی و عدم آگاهی جامعه ایران را گوشزد میکند که یکی از معلولهایِ آشکار آن نفی بازیگری زنان است. یکی دیگر از داستانهایِ خواندنی کتاب «سمنوپزان» است و جلال زنهایِ این داستان را آنچنان ماهرانه ترسیم میکند که انگار تمام دورانِ کودکی خود را نه با پدر که بیشتر با مادر خود و در محیطهایِ «زنانه» گذرانده است. توصیف جزئیاتِ داستان دقیق است و جلال در جریانِ بازگو کردنِ آن، خرافههایِ رایج در جامعه ایران که بیشتر بینِ زنان ردوبدل میشود را به زبان میآورد و از زیر تیغ نگاه انتقادی خود میگذراند. همه داستانهایِ کتاب رئالیسم جامعه آن روز ایران است که همچنان سویههایی از فرهنگ و باورهایِ آن در ایران امروز نیز وجود دارد و همین واقعی و ملموس بودنِ وقایع داستان، شاید مهمترین ویژگی آن است. «زنِ زیادی» این تصور –بیشتر تثبیتشده- درباره جلال را کامل بهم میزند که همان باور جلال به پذیرش تام و تمامِ «سنت» است، در حالی که کتاب نقد رنجها و دردهایی است که از درونِ سویههایی از سنت بیرون آمده که به باور جلال بازتولید و تن دادن به آنها «ذلیل» کردنِ نوع انسان است؛ از جمله عقاید زنستیزانهای که به باور جلال یکی از مهمترین عوامل عقبماندگی جامعه ایران است. بعدتر جلال بیشتر در آغاز سالهایِ دهه ۴۰ بر این باور بود که شاید یک تغییر سیاسی بهواسطه یک نیرویِ کاملاْ محلی/تاریخی –که مشروعیتی در میانِ مردم داشته باشد- بتواند عقبماندگی اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران را رفع کند –از جمله نفی زنستیزی-، با این حال جلال در سالِ ۱۳۴۸ درگذشت و نتوانست شاهد تغییر سیاسی و در نتیجه تغییرات اجتماعی و فرهنگی حاصل از آن باشد که بهنوعی خود نفی دوراندیشی جلال درباره بهبود اوضاع ایران بود. https://ibb.co/C17LRMS
ابراهیم گلستان؛ روشنفکری برایِ یک قرن چرا ابراهیم گلستان در تاریخ روشنفکری معاصر ایران نقشی مهم و تاثیرگذار، فراتر از یک فیلمساز یا نویسنده دارد؟ در جواب کوتاه به این سوال میتوان گفت: «گلستان عملا در ادامه جریانِ فکری برآمده از عصر بیداری و جنبش مشروطهخواهی در ایران (چه پیش از مشروطه در آثار آخوندزاده، ملکم و طالبوف و چه پس از مشروطه در پروژه کاوه/دوره دوم و شخص تقیزاده، جمالزاده و قزوینی و دولتمردانِ روشنفکر همچون فروغی، حکمت و صدیق) به بعد قرار دارد که خواستار تحققِ تجدد فرهنگی و تغییر بافتار اجتماعی جامعه ایران متناسب با الزامات دنیایِ مدرن و امروزی بود.» از این نظر است که او جزو روشنفکرانی است که بهویژه در دوره پهلوی دوم (سالهایِ ۱۳۲۰ تا آغاز دهه ۵۰) در تعینیابی مدرنیته ایرانی، آن هم نه فقط در هنر –از ادبیات تا سینما- بلکه در تمام ابعاد آن نقش بهسزایی دارد. با این حال تجدد و میل به ترقی که ابراهیم گلستان در آثار خود سویههای آن را ترسیم میکند از آفت غربزدگی مورد اشاره جلال آلاحمد در امان است. مثلا در داستان خروس ( نخستینبار در سالِ ۱۳۷۴ منتشر شد اما گلستان آن را بین سالهایِ ۱۳۴۸ تا ۴۹ نوشت) به دنبال نفی سنت نیست. https://www.bbc.com/persian/articles/ce52y0p4zvgo
تاملی کوتاه درباره دولت مصدق بیرون از داستانِ کودتا بودن/نبودنِ ۲۸ مرداد ۳۲ دولت ملی محمد مصدق با کودتایِ ۲۸ مرداد سقوط کرد. تاریخنگاری ما در مواجهه با دولت مصدق همه آن را در یا موضوع سیاستهایِ نفتی (ملی شدنِ صنعت نفت) خلاصه میکند و یا رویدادهایِ تاریخی مرتبط با کودتایِ ۲۸ مرداد ۳۲ که منجر به پایان کار محمد مصدق شد. اما چیزی که کمتر مورد توجه واقع شده است، خودِ دولت ملی مصدق و مشخصاْ رویکرد مصدق به امور مرتبط با «داخل» است، اتفاقاْ این وجه مصدق –که بیشتر با زندگی روزمره و مادی آدمها گره خورده است- را امروز باید بیرون از دعواهایِ سیاسی درباره کودتا بودن/نبودنِ ۲۸ مرداد مورد توجه قرار داد و کارنامه دولت او را در تمام جنبههایِ آن زیر ذرهبین برد. مشخصاً مبارزه دولت مصدق با استعمار و سلطه خارجی خیلی جدی و قاطع بود؛ تا آنجا که مصدق با یک دندگی تمام وظیفه تاریخی خود را –آنطور که به آن باور داشت- تا آستانه پیروزی نهایی پیش برد. هرچقدر دولت مصدق و شخص او در برابر بازیگری قدرتهایِ خارجی جدی و قاطع بود، اما در برابر فئودالیته یا دقیقتر نخبگان زمیندار و سرمایهداران متنفذ که اغلب همدست همان قدرتهایِ خارجی بودند، معتدل و حتی سست و عاری از قاطعیت بود؛ به یک معنا مروری بر کارنامه مصدق نشان میدهد که دولت او در مسئله تلاش برایِ دگرگونی سازمان اجتماعی عقبمانده جامعه ایران -که به باور تقی ارانی مهمترین عامل ناکامی مشروطه و بازدارندگی جامعه ایران در مسیر ترقی بود- تقریباْ هیچ رویکرد رفورمیستی نداشت و دست به تغییر روابط اجتماعی کهنه و پوسیده در جامعه ایران نزد؛ تا جایی که میتوان گفت دولت ملی مصدق از جنبه داخلی ادامهدهنده یا پایبند به همان رژیم اجتماعی موجود بود: آن هم در دورهای که مسئله «عدالت اجتماعی» مطالبه محوری جامعه آن روز ایران بود، با این حال مصدق گویا هیچ دغدغهای برایِ تحقق عدالت اجتماعی نداشت (همین اتفاقاْ باعث دور شدن نیروهایِ چپ از او شد). حتی قوام و حزب دموکرات او در عمل بیشتر پیگیر تحقق سیاستهایِ اجتماعی برایِ بهبود زندگی روزمره مردم بودند تا مصدق و دولت او. تقیزاده خیلی سالها، قبل از آنکه مصدق عنانِ قدرت دولت را در مقام نخستوزیر در اختیار بگیرد، در صحبتی با حسین علاء به این نکته اشاره میکند که «مصدق در مجلس بهگونهای صحبت میکند که انگار هیچ غم اجتماعی ندارد و زندگی روزمره آدمها برایِ او فاقد موضوعیت است». برایِ مصدق انگار سیاست تنها در وجه کلان آن اهمیت دارد و این وجه کلان هم برایِ همه آدمها خیلی ملموس نیست. این بیتفاوتی مصدق به ضرورت دگرگونی ساختار اجتماعی ایران متناسب با الزامات آن روز، و صرفاْ دست به انجام برخی اصلاحات سطحی زدن، او را در عمل بیشتر مدافع استمرار رژیم حاکم نشان میدهد. دولت در آن روز برایِ بهبود وضعیت اجتماعی-اقتصادی و رفع نابرابریها که عملاْ زندگی بسیاری از مردم را فلج کرده بود، نیاز به مداخله جدی داشت، ولی مصدق بیشتر بر عدم مداخله دولت در امور اجتماعی و اقتصادی تاکید میکرد که این هم به میل آزادیخواهانه او برمیگشت. به زعم داریوش همایون مصدق فهم قرنِ بیستمی از دولت [مدرن] نداشت و همچنان در منطق پایان قرن نوزدهمی به دولت و ساختار سیاسی نگاه میکرد، در حالی که دولت میتوانست با امکانهایِ خود بهبود یا حداقل دستیابی به سطحی از رفاه اجتماعی-اقتصادی را برای مردم -بهویژه طبقات فرودست- امکانپذیر سازد. دولت مصدق با کودتایِ ۲۸ مرداد سقوط کرد، اما در همین دو سال و چند ماه در قدرت بودن هم نقشه لازم را برای بهبود وضعیت اجتماعی-اقتصادی جامعه ایران نداشت و در عمل همسو با همان منطق حاکمیت پهلوی بود نه چیزی جدا از آن. در اینکه مصدق با سیمایِ ملیگرایی و آزادیخواهانهای که داشت، فیگور مهمی در تاریخ معاصر ایران است و نمیتوان تاریخ معاصر ایران را بدون پرداختن به او خواند، با این حال همزمان باید مصدق را زمینی و قابل نقد کرد و تمام بازیگری او را صرفاْ به داستان کودتا یا موضوع نفت خلاصه نکرد. امروز پس از گذشت هفتاد سال از تجربه دولت مصدق، بیشتر نیاز داریم تا تمام امکانهایِ مصدق را -برایِ ساخت فردایِ ایران- مورد بازخوانی قرار دهیم تا اینکه صرفاْ از مصدق بتی در بحث و جدلهایِ سیاسی در برابر این یا آن جبهه قدرت بسازیم. https://ibb.co/DLGvnf5
فردید و «دفع فاسد به افسد» در مواجهه با تجربه مشروطیت در ایران بیستونه سال از درگذشت احمد فردید میگذرد، با این حال مرگ فردید پایانی بر «فردیدیسم» نشد و تا به امروز نیز همچنان سایه تاریکش بر سر ما است. فردید نظام سیاسی برآمده از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ را نظام «قدسی» معرفی میکرد که برایِ بقای آن هر شکلی از اعمال خشونت واجب است و نمیتوان آن را حتی برایِ لحظهای به تاخیر انداخت: خشونت لازم است، مادامی که پایِ حفظ نظام ولایی وسط باشد. آن چه به زعم فردید اهمیت داشت، حفظ موجودیت نظام سیاسی ایران (جمهوری اسلامی) در مقام یک نظام «خدا»یی و قدسی بود. بر همین اساس برایِ فردید، وقوع مشروطیت لحظه «شوم» و «نجس»ی در تاریخ معاصر ایران است که بنا دارد انسان «مدرن»ی بسازد که این انسان دیگر بنا ندارد تن به دستور «الله» و فرامین او دهد و میل به ناسازگاری دارد. برای او انقلاب مشروطیت سرطانی است که اگر درمان نشود، وجود انسان ایرانی را تاریک و اینجهانی خواهد ساخت. «مشروطیت در رابطه آن با دفع فاسد به افسد» نوشتهای از احمد فردید در دهه ۶۰ است که بنا بود در روزنامه کیهان منتشر شود. آنطور که در برخی از روایتها نیز آمده، حتی حروفچینی و چاپ نیز شده بود، اما مجدداْ از چاپ آن به دلایلی که معلوم نیست صرفنظر میشود و صفحات چاپ شده نیز خمیر میشوند. با این حال برخی از دوستدارانِ فردید چند صفحه از آن را برداشته و به دست او میرسانند و فردید نیز آن را به یکی از شاگردان نزدیک خود یعنی علی ابوالحسنی معروف به «مُنذِر» روحانی تاریخنگار معاصر به امانت میگذارد، کسی که مهمترین اثرش کتاب «مشروطیت و شیخ فضلالله نوری» در هفت جلد است. ابوالحسنی تقریباْ یک دهه بعد از درگذشت احمد فردید (مرداد ۱۳۷۳) نوشته را او همراه با یک مقدمه بلند منتشر میکند (در شماره ۳۵ ماهنامه زمانه مرداد ۱۳۸۴). دفع فاسد به افسد نقد فردید به مشروطیت و جنبش مشروطهخواهی در ایران است که بهزعم او به انقلابی (از نامگذاری شورش نیز استفاده میکند) منجر میشود که خود مصداق واقعی «غربزدگی» است. https://www.bbc.com/persian/articles/ckm2n0p7m27o
عملیات آژاکس (کودتا) که توسط سازمان سیا و اینتلیجنس سرویس انگلیس برای سرنگونی دولت محمد مصدق طراحی شده بود، ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ شکست خورد، سه روز بعد در ۲۸ مرداد اینبار نه [مشخصاً] نیروهایِ خارجی، بلکه روحانیت (از اسلامیون رادیکال تا میانهرو و محافظهکار) با بسیج نیروهایِ مردمی -به واسطه مشروعیت خود- وارد میدان شد و در همراهی با دربار -و پشتیبانی نیروهایِ خارجی- به عمر دولت مصدق پایان دادند. روحانیت نقش اصلی را در جریان ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت ملی مصدق به عهده داشت (بیخود نیست که پس از هفت دهه همچنان با مصدق همدل نیستند و تنها از امکانِ مصدق برایِ تقویت سیاستهایِ ضدغربی خود استفاده میکنند). محمد بهبهانی و ابوالقاسم کاشانی با حمایت آیتالله بروجردی مرجع روحانیت شیعه، نیروهایِ مردمی را در کنار نیروهایِ نظامی عیله دولت مصدق بسیج کردند. باور روحانیت این بود که فقدانِ شاه (که ممکن است مصدق به واسطه قدرت و مشروعیتی که دارد، کار شاه را برایِ همیشه تمام کند) و مرگ نظام سلطنتی به معنایِ پیروزی کمونیسم و برآمدنِ جمهوریت و در نتیجه شکست بازیگری روحانیت در دو عرصه سیاست و اجتماع و افول تفکر دینی باشد. همین باور موجب شد روحانیت به حمایت از شاه/دربار وارد میدان مبارزه با دولت مصدق شود؛ چون این نظام سلطنتی بود که میتوانست منافع روحانیت شیعه را تامین کند و امکان بازیگری آن را در عرصههایِ مختلف همچنان فراهم سازد. بر همین اساس بود که آیتالله بروجردی چندینبار به صراحت گفت «مملکت شاه میخواهد». در نتیجه اگر در ۲۵ مرداد نیروهایِ خارجی همراه با دربار علیه دولت مصدق و تلاش برایِ سرنگونی آن دست به عمل زدند، در ۲۸ مرداد نیروهایِ مذهبی جایِ نیروهایِ خارجی را گرفتند و در کنار دربار برای سرنگونی مصدق همصدا شدند- که پشتیبانی نیروهایِ خارجی را هم به همراه داشتند؛ سقوط دولت مصدق، بزنگاهی برایِ تامین منافع تقریباً همه نیروها بود؛ حتی جبهه چپ در ایران. خلاصه اینکه در جریانِ سقوط دولت ملی محمد مصدق، نیروهایِ خارجی نقش پررنگی داشتند، اما بیشتر در ۲۵ مرداد که آن هم به شکست انجامید، در حالی که در ۲۸ مرداد نقش اصلی در سقوط دولت مصدق مشخصاً با عامل داخلی بود نه خارجی؛ عامل خارجی تنها دست به حمایت زد. دربار و نیروهایِ حامی سلطنت، همچنین نیروهایِ خارجی و روحانیت در معنایِ عام آن -از اسلامیون رادیکال تا میانهرو و محافظهکار- و حتی بخشی از چپ در سرنگونی دولت مصدق، همه باهم در یک جبهه قرار داشتند، اما امروز مهم است که بدانیم در این جبهه کدام نیرو نقش پررنگتری داشت و بازیگر اصلی آن بود. https://ibb.co/vqb7m3H
نصرتالله امینی رییس دفتر ویژه دکتر محمد مصدق در مصاحبه با ضیاء صدقی در پروژه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد: روزی مهدی مجتهدی را که بعداً دادستان تهران شد را در خانه علیاشرف منوچهری دیدم. این مجتهدی از ارادتمندان سیدحسن تقیزاده و در حال نوشتن کتاب رجال آذربایجان بود. چون میخواست از زبان خود تقیزاده مطالبی را بشنود، پیش ایشان میرفت و با او مصاحبه میکرد. مجتهدی آن روز برای من و منوچهری مطلبی را تعریف کرد. گفت امروز که منزل آقای تقیزاده بودم، جریان عجیبی را دیدم. دو نفر آمدند پهلویِ ایشان و گفتند آقا ما با تو یک مطلب محرمانهای داریم. من فوراً بلند شدم از اطاق خارج شوم که تقیزاده مرا نشاند و به آنها گفت من هیچ چیز محرمانهای با این آقا ندارم و شما هر مطلبی دارید بگویید. آنها گفتند آقا مطلب به قدری محرمانه است که ما به هیچ وجه نمیتوانیم آن را به کس دیگری جز شما بگوییم. باز پاشدم بروم که آقای تقیزاده گفت بسیار خوب ایشان تشریف میبرند در اطاق مجاور مینشینند، شما مطلبتان را بگویید ولی بدانید من تمام مطالبی را که شما به من گفته باشید و جوابی که به شما داده باشم را بعداً طابق النعل بالنعل به ایشان خواهم گفت. از حالا به شما میگویم که از من قول نگیرید که نگو. آنها گفتند خب حال که این شکلی است پس ایشان بنشینند و دیگر لزومی ندارد بروند. گفتند آقا شما میدانید که آقای دکتر محمد مصدق در مجلس نطق کرد و گفت: «مادر دهر خیانت پیشهتر از تقیزاده نیافریده است». بعد هم مجلس سنا را منحل کرد و سناتوری چون شما را خانهنشین کرد. حالا ما عدهای هستیم در خارج جمع شدهایم چون در مجلس قدرتی نداریم که مصدق را ساقط کنیم و ایشان در مجلس نفوذ و اکثریت را دارد. برای همین ما در خارج جمع شدهایم و مشغول فعالیت برای سقوط ایشان هستیم و دنبال لیدر میگردیم. به اتفاق آرا نظر داریم که شما بهترین شخصی هستید که زعامت و لیدری این کار را قبول کنید. تقیزاده گفت: نه من این کار را قبول نمیکنم به فرض که مصدقالسلطنه گفته باشد که مادر دهر خیانت پیشهتری از من نیافریده است و مرا هم خانهنشین کرده باشد ولی من به هیچ قیمتی حاضر نیستم علیه ایشان قدمی بردارم و شما هم زورتان به جایی نمیرسد. آنها گفتند: آقا رک بگوییم ما را محمدرضا شاه فرستاده و همه چیز هم به ما داده هم پول داریم و هم عده و وعده. شخص شاه گفته است بیاییم از شما این را بخواهیم. تقیزاده پوزخندی زد و گفت: تنها دولتی که بعد از شهریور ۱۳۲۰ سر کار آمد و صالح بود دولت حکیمالملک بود که دربار با انگشت هژیر آن را ساقط کرد. تنها دولتی که هم مقابل دربار ایستادگی کرده و هم دارد به نفع ممکت کار میکند دولت مصدقالسلطنه است و من به هیچ قیمتی حاضر نیستم علیه این مرد قدمی بردارم. تقیزاده که اینطور گفت این دو نفر خیلی پکر شدند و دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند. من [نصرتالله امینی] عصر آن روز خدمت آقای دکتر مصدق رسیدم و موضوع را به ایشان عرض کردم. ایشان فقط فرمود: «بله تقیزاده مرد عاقلی است». البته آقای مجتهدی آن وقت به من و منوچهری گفت نپرسید که این دو نفری که خدمت آقای تقیزاده آمده بودند کیستند، چون اخلاقاً نمیتوانم بگویم. اما بعد که این دو از دنیا رفتند، گفت یکی از آن دو جمال امامی بود و دیگری احمد فرامرزی. https://ibb.co/C00FBnG
احمد فردید یکی از مهمترین متفکرانِ سالهایِ پس از انقلاب مشروطه در ایران است که به دلیل رویکرد[هایِ] فکری و سیاسی خاص خود، همواره محل بحث و پرسش بوده است. به مناسبت سالگرد درگذشت او، با دکتر علی میرسپاسی به گفتوگو درباره «حیات شگفتانگیز» احمد فردید میپردازیم. *جمعه ۲۷ مرداد ۱۴۰۲ *ساعت ۲۱ (۹ شب به وقت تهران) https://www.clubhouse.com/invite/7V7iX8gbdnodNzNeA58yr1Kl07XuvzgjYJ:dIRLv9SJeVqTCBzlJFQ1IVQXuRVvaleobHOVEIfMCV4
سالِ ۱۹۵۵ حسن تقیزاده، حسین کاظمزاده ایرانشهر را نامزد دریافت جایزه نوبل کرد. https://www.nobelprize.org/nomination/archive/show.php?id=4603
۲/ توصیف او از مسکو دائم در مرز واقعگرایی و استعارههایِ ناب ذهنی –که بنیامین در ساخت و پرداختن به آنها توانایی ماهرانه دارد- در رفت و آمد است. او در ارتباط با مردم روسیه، سعی در فهم نگرش آنها درباره زندگی، گذار زندگی، مفهوم زمان و سرنوشت و تقدیرگرایی روسی میکند و در نزدیکی با آنها با مفهوم “Repairs” آشنا میشود که انگار برای روسها یک عمق مفهومی بیانتها دارد. مسکو برایِ بنیامین داستانِ یک رمانس پر پیچ و تاب است؛ هم میلِ پر رنج به لاسیس و هم انقلاب اکتبر، که بنیامین ناکامی و زمینگیر شدنِ آن را بو میکشد. ولی این ناکامی نه فقط برایِ انقلاب اکتبر، که به بیان گرشوم شولم به خودِ سرنوشت بنیامین هم برمیگردد، هم در داستانِ عشقورزی به لاسیس و هم آنچه که بعدتر به پایان زندگی بنیامین دامن میزند؛ وقتی کار او به خودکشی در مرز فرانسه-اسپانیا میرسد و بنیامین خودکشی را به افتادن بهدست نازیها ترجیح میدهد که انگار برایِ او شکلی از در امان ماندن از دستِ شر مطلق است. خاطرات مسکو بنیامین از ۶ دسامبر ۱۹۲۶ تا پایانِ ژانویه ۱۹۲۷ (تقریباْ دو ماه که بنیامین در مسکو بهسر میبرد) نخستینبار در سالِ ۱۹۸۰ به آلمانی از رویِ نسخه خطی که در آرشیو تئودور آدورنو در فرانکفورت بود، منتشر شد. دلیل این تاخیر در انتشار گویا به خواستِ آسیا لاسیس برمیگردد و هنگامی که لاسیس در سن ۸۸ سالگی در سالِ ۱۹۷۹ درگذشت، امکان انتشار خاطرات بنیامین از سفر به مسکو فراهم شد. با این حال مشخص نیست این سختگیری لاسیس چه دلیلی داشته و چرا انتشار این خاطرات او را [احتمالاْ] شرمنده میکرده است؟ شش سال بعد در سالِ ۱۹۸۶ خاطراتِ سفر مسکو بنیامین به انگلیسی از سویِ دانشگاه هاروارد منتشر شد و نسخه فارسی که به تازگی منتشر شده از رویِ همین نسخه انگلیسی است. پینوشت: *آسیه لاسیس در سال ۱۹۳۸ در خلال پاکسازی بزرگ استالین، به سیبری تبعید میشود. بعدتر لاسیس در سال ۱۹۴۸ به لتونی شوروی بازگشت و دوران پیری خود را با همسرش، منتقد تئاتر آلمانی برنهارد رایش گذراند. ۵۷-۱۹۴۸ او کارگردان اصلی Valmiera Drama Theatre بود و از تکنیکهای آوانگارد چپ در تولیدات صحنهای خود استفاده کرد. https://ibb.co/LQZhq1f