از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
داستانِ کوبان و انتشارات دماوند سیما کوبان پس از اینکه از دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۹ اخراج شد، در سال ۶۰ بر آن شد که نوشتهها و مقالات روشنفکران ایرانی را در مجموعهای گردآوری کند و آن را مجموعه «کتاب چراغ» نام نهاد. او در همان سال با همکاری پرتو نوریعلا و منیر رامینفر انتشارات دماوند را بنیان گذاشت و در طول حیات کوتاه مدت این نشر، کتابهای مهمی از نویسندگانی همچون پابلو نرودا، میلان کوندرا، اینیاتسیو سیلونه، بهرام بیضایی، فریدون آدمیت و مهدی اخوان ثالث منتشر کرد. همچنین کتاب نقد و تحلیل جباریت نوشته مانس شپربر که انتشارات دماوند آن را با ترجمه کریم قصیم منتشر کرد. با توجه به سازشناپذیری سیما کوبان با دولت و حساسیتِ کتابهایی که منتشر میکرد، حاکمیت با دماوند مشکلات بسیار زیادی داشت تا بالاخره در سال ۱۳۶۴ در پی تجدید چاپ سوم «نقد و تحلیل جباریت»، مأمورین وزارت ارشاد به انتشارات دماوند ریختند و آن را تعطیل کردند. کتابهایِ زیادی توقیف و سیما کوبان روانه زندان شد. کوبان در چند نوبت مورد بازجویی قرار گرفت و سپس با قید ضمانت از زندان آزاد شد و حکم بر «ممنوعالانتشار» بودنش داده شد. او چند سال پس از آزادی، در دهه ۷۰ راهی فرانسه شد. کوبان در بخارا در یادبودنامهِ فریدون آدمیت یادداشتِ خواندنی از آشنایی خود با آدمیت دارد که لینک آن را در پایین میگذارم: آن درخت برومند به یاد فریدون آدمیت به قلم سیما کوبان https://bukharamag.com/1387.03.2953.html
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد بادِ خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون دادِ عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ای دوستان خواهم که به نیکی دُعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد سیف فرغانی
پروژه تاریخنگاری هما ناطق در ایران پیش از انقلاب ۵۷ بیشتر همسو و تحت تاثیر فریدون آدمیت و مرور و کشف اسناد تاریخی برای مواجهه متفاوت و «نو» با دوره قاجار و مشخصاً برآمدنِ جنبش مشروطهخواهی در ایران بود. انتشار «افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار» با همکاری آدمیت یا مجموعه مقالات تاریخی «از ماست، که برماست» و «روزنامه قانون میرزا ملکمخان» که در سال ۱۳۵۴ منتشر شد و مقدمه ناطق درباره ملکم، از مهمترین نوشتههای تاریخی درباره کار و اندیشه ملکمخان است و «بازرگانان در داد و ستد با بانک شاهی و رژی تنباکو» که انتشار آن چند سال بعد از انقلاب اتفاق افتاد، جلد دیگر این کتاب «شورش بر امتیازنامه رژی» بود که قبلتر آدمیت در سال ۱۳۶۰ منتشر کرد، نمونههایی از فعالیت تاریخی هما ناطق پیش از انقلاب و در دهه ۵۰ است. اما ناطق پس از انقلاب دست به تالیف دو کار تاریخی بسیار مهم میزند: در سال ۱۹۹۰ «ایران در راهیابی فرهنگی ۱۸۳۴–۱۸۴۸» و در سال ۱۹۹۷ «کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران، ۱۸۳۷–۱۹۲۱». این دو کار از این جهت مهم هستند که در آن ناطق تلاش میکند بیشتر به دگردیسیهایِ فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران در سالهای پیشامشروطیت بپردازد. مثلاً در مقدمه «ایران در راهیابی فرهنگی ۱۸۳۴–۱۸۴۸» مینویسد: «بر سر آن بودم که درباره انقلاب ایران بنویسم، سر از محمدشاه درآوردم. به جا این بود که بیشتر هم میرفتم. زیرا آنچه امروز به ما میرود بازتابی است گاه تار و گاه روشن از جمله اندیشهها، کردارها و رویدادهایی که در طی صد سال و اندی میهن ما را در نوردیدهاند. اما چرا از سالهای ۱۸۳۴ تا ۱۸۴۸ آغازیدهام و دوره محمد شاهی [و صدرات اعظمی حاجی میرزا آقاسی] را دست گرفتهام، چراکه چرخهای است ناشناخته و از یاد رفته. بهرغم اینکه بس مهم است و فراخور بازبینی. دورهای است که به وصله ناجور میماند؛ زیرا که دولت درویشان است و برآمد دگراندیشان. مناسبات اجتماعی همیشگی دوران پیشین و پسین حاکم نیست. تا جایی که روشنگران، از جمله بابیان را در کنار حکومت میبینم و مالکان، مجتهدان و شاهزادگان و نیز دولتهای اروپایی را در پیکار با حکومت». یا کتاب «کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران» یکی از منابع متعبر برای شناختن کمکهای میسیونهای فرنگی در ایران در بخش آموزش و پرورش و پیشبرد فرهنگ در ایران است. ناطق با این کار پیِ برآمدن نقش مذهب در سیاست ایران را میگیرد. او درباره نقش پررنگ مذهب در سیاست دهههای اخیر در ایران به نکتهای اشاره میکند و آن اینکه نفوذ مذهب و به تبع آن، روحانیت در جامعه، برخلاف تصور از دوران مشروطه و پس از آن پیریزی شده بود: «هرچقدر که ما از انقلاب مشروطه به پیشتر میرویم، مذهب در ایران بیشتر تقویت میشود و حتی من به شما نمونهای را بگم که پیش از انقلاب مشروطیت، ایران پر بود از مدارس فرنگی.. حتی مدرسه آمریکایی در تبریز. چندین مدرسه آمریکایی، روسی، چندین مدرسه فرانسوی، چندین مدرسه ایرانی که معلم فرانسوی داشتند، ایجاد شده بود. بعد از مشروطیت همه اینها برچیده شد بهخاطر نفوذ بیش از پیش روحانیت». هما ناطق معتقد بود این مهاجرین و تبعیدیها بودند که گفتار و نوشتار مشروطه را شکل دادند و بر آن دمیدند و در راستای آن فعالیت کردند و نقشی برجسته و انکارناپذیر در جایگیرشدن و در نهایت پیروزی این جنبش داشتند. نیتِ ناطق در نوشتن این دو/۲ کتاب مشخصاً تلاش برای پرداختن به ریشهیابی مشکلات امروز ایران است و برای این کار تاریخ فرهنگی ایران را در درون جامعه بازخوانی و مرور میکند: «چه بسا آبشخور این واماندگی، عامل فرهنگی باشد که همواره ما را پس میراند. چه بسا این فرهنگ زیر بنای اجتماعی ما باشد، زیرا دولت درویشان نشان داد، هرگاه با این جهانبینی در افتادهایم، همزمان راه را بردگراندیشی و اندیشه پیشرفت هم گشودهایم. با فرهنگ و دیدگاه مذهبی نمیتوان روزنی به جهان دانش و معرفت گشود». به زعم ناطق تا نقد فرهنگی در درونِ تحولات اجتماعی در کار نباشد «میان فرهنگ حاکم و محکوم تفاوت نخواهد بود. پیکارشان ره افسانه خواهد بود و جنگ هفتاد و دو ملت را خواهد ماند و یا به قول میرزآقاخان به جنگ خانوادگی میان اعضای یک فرقه هماندیش را». همه تلاش ناطق در تاریخنگاری پس از انقلاب ۵۷ را شاید بتوان در این جمله خلاصه کرد: «بازنگری گذشته و نقد گذشته تنها راه ما بود درنیازمودنِ آزمودهها و جبران کجرویهایی که راه را بر منش و بینش درست بستند».
چرا تحریم نمایشگاه کتاب در وضعیتِ امروز ما کار «درست»ی نیست: از کارهایِ بیمورد شاید همین تحریم نمایشگاه کتاب باشد؛ آن هم در جامعه ایران که به هزار و یک دلیل به کتاب و کتاب خواندن و درگیری با کتاب و.. نیاز دارد. اگر امروز این مثلاً انتشاراتیهایِ بزرگ، امسال در نمایشگاه کتاب حاضر نیستند و دست به تحریم نمایشگاه زدهاند، نه لزوماً بهخاطر دهنکجی و مبارزه با دولت، که بیشتر عدم حضور آنها دلیلِ مشخص اقتصادی دارد. اما این نکته درباره همه انتشاراتیها صادق نیست، چون بعضی از آنها واقعاً و اتفاقاً با ایده مبارزه با دولت و وفاداری به تعهد و مسئولیت اجتماعی دست به تحریم نمایشگاه کتاب زدهاند. اما چند نکته درباره این تصمیم و رویکرد: بعضی از انتشاراتیها با ایده مسئولیت اجتماعی و در جبههِ مردم بودن، در نمایشگاه کتاب شرکت نمیکنند و دست به تحریم آن زدهاند، اما مسئولیت اجتماعی فقط نه گفتن به دولت و مبارزه با دولت نیست؛ مسئولیت اجتماعی میتواند «توانمند» کردن مردم هم باشد. در مبارزه لازم نیست همه باهم مستقیماً یقه دولت را بگیریم. اگر به نیمه دوم دهه ۴۰ و دهه ۵۰ بازگردیم، همه نیروها -از سیاسی تا اجتماعی و حتی دانشگاهی- به دنبال مبارزه به اشکال مختلف با دولت و دم و دستگاههای آن بودند. در حالی که مبارزه میتوانست در خدمت جامعه و توانمند کردن مردم هم باشد؛ هرچقدر مردم توانمندتر شوند -تا سره از ناسره را بهتر تشخیص دهیم-، کیفیتِ مبارزه با دولت و بازوانِ آن نیز تغییر پیدا میکند. مسئله فقط نفی قدرت موجود به هر قیمت نیست؛ بلکه مسئله چگونه «نفی» کردن و چگونه «ساختن» در آینده هم است- حداقل اگر بنا داشته باشیم که از تجربه ۵۷ درس بگیریم. فقط با توانمندتر شدن مردم است که نه فقط نظم موجود تغییر پیدا میکند، بلکه جامعه نیز تن به استبداد دیگری نمیدهد و نظم سیاسی در فردا «احتمالاً» دموکراتیکتر خواهد بود. همه امکانات به غلط در مرکز یعنی تهران جمع شده است، مسئله کتاب هم بیرون از این داستان نیست؛ تنوع کتاب و کتابفروشیهای خوب و خیلی از انتشاراتیها و.. در تهران هستند. همه مردم در ایران هم هر روز فرصت دسترسی به همه این امکانات را ندارند و نمیتوانند همیشه یک پا در تهران داشته باشند. نمایشگاه کتاب فرصتی است در یک زمان مشخص، که همه مردم تقریباً به همه کتابها با هر موضوعی دسترسی داشته باشند. چرا باید این «تنها» فرصت را آن هم فقط یکبار در سال از یک غیرمرکزنشین گرفت؟ متاسفانه حتی «تحریم» کردن و نوع مبارزه سیاسی ما هم باز در منطق «مرکزگرایی» خلاصه میشود، و حالا بماند که نمایشگاه کتاب تنها فرصت حضور انتشاراتیهایِ بیرون از مناسبات مرکز و بازار رقابت در تهران و.. است. در تحریم نمایشگاه کتاب تقریباً هیچ ایده مثبت و شاید «درست»ی وجود ندارد. مبارزه فقط مبارزه سیاسی با دولت نیست، مبارزه میتواند در درون جامعه با هدفِ تقویت جامعه و مردمِ درون آن باشد، که این یکی اگر از اولی مهمتر نباشد، کم اهمیتتر نیست، حداقل با توجه به آنچه که در این صد و اندی سال بر ما گذشت.
سرگذشت مرد خسیس از کتاب تمثیلات میرزا فتحعلی آخوندزاده سال انتشار: ۱۲۹۱ه.ق (مطبعه طهران) ترجمه: احمد مهدوی «سرگذشت مرد خسیس» تصویر گویا و روشنی است از چگونگی اوضاع و روابط انسانی قرن نوزدهم که در آن رسوم اجتماعی، اخلاقی و مدنی و اداری رژیم اربابرعیتی رو به زوالِ آن عصر، به باد انتقاد گرفته شده و در کنار آن، سیستم بورژوازی نوخاسته رو به رشد نیز به تمسخر گرفته شده است.
سینیور ف. اومانیته نوشته محمد قائد درباره فریدون آدمیت (۱۳۸۷) *خیلی جالب و خواندنی است؛ چند دقیقه هم بیشتر طول نمیکشد، از دست ندهید.
درباره «ایام محبس» به قلم علی دشتی پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ که منجر به تشکیل حکومت سهماهه سیدضیاءالدین طباطبایی شد، گروهی از آزادیخواهان، مبارزان، روزنامهنگاران و افراد صاحب نفوذی که بیم مخالفت آنها میرفت، دستگیر و بازداشت شدند. علی دشتی که اندکی بعد امتیاز روزنامه «شفق سرخ» را گرفت و از طریق نوشتن مقالات انتقادی به مبارزه با استبداد و عوامل کودتا دست زد نیز جزو دستگیرشدگان بود. او در طول سه ماه حبس، یادداشتهایی را نگاشت که پس از آزادی بهصورت پاورقی در روزنامه شفق سرخ به چاپ رسید. پس از آن نیز چندین بار به شکل کتاب چاپ و منتشر شد. دشتی در این یادداشتها علاوه بر شرح خاطرات زندان و اتفاقاتی که طی آن مدت برای او و زندانیان دیگر روی داد، از اوضاع و احوال زمان و اقدامات کودتاگران انتقاد میکند. در بخش دوم کتاب نیز یادداشتهای علی دشتی در ایام تبعید به کرمانشاه چاپ شده است. این تبعید به دنبال دستگیری او بهخاطر مخالفتش با قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله بهصورت شبنامههای تند و آتشین و همکاری با آزادیخواهان صورت گرفت. بخش سوم کتاب نیز حاوی یادداشتهای علی دشتی در مرحله دیگری از بازداشت و تحت نظر است؛ در فروردین ۱۳۱۴ که دوره نهم مجلس شورای ملی به پایان رسید، علی دشتی به همراه عدهای دیگر از نمایندگان دستگیر شدند و پس از چند روز روزنامه شفق سرخ نیز در محاق توقیف افتاد. دشتی در زندان قصر زندانی شد و به علت کسالت شدید به بیمارستان نجمیه منتقل شد و بهشدت تحت مراقبت پلیس قرار گرفت. او مدت پنجماه در این وضعیت بهسر برد و پس از آن در منزل خود سخت تحت نظر قرار گرفت و از هر گونه مراوده و رابطه حتی تماس تلفنی منع شده بود، بخش سوم کتاب حاوی یادداشتهای علی دشتی در این دوران است.
هر وقت کسی میپرسد حال شما چهطور است؟ جواب میدهم: «بهتر از فرداست.» حسن تقیزاده، دفتری برای ایران؛ نامههای فارسی به ولادیمیر مینورسکی، ص۲۱۵.
قتلِ کسروی نوشته ناصر پاکدامن چاپ سوم با اضافات انتشارات فروغ (۱۳۸۳) ناصر پاکدامن در این کتاب با تکیه بر مدارک و اسناد موجود به چگونگی قتل کسروی و شرایط اجتماعی و تاریخی آن دوره میپردازد. پاکدامن کتاب را با این جمله آغاز میکند: «پرونده قتل کسروی همچنان گشوده است. همه کسانی که استقرار جامعهای بر پایه عدل و داد و آزادی و برابری را در ایران خواهانند، میباید رسیدگی مجدد به پرونده قتل کسروی را خواستار شوند. تا این ظلم بزرگ برجاست، کجا میتوان از داد و دادگستری سخن گفت؟»
اینجا کاملتر نوشتم: چند نکته درباره کنارهگیری حامد اسماعیلیون از شورای همبستگی - نزدیکی رضا پهلوی به حامد اسماعیلیون، نه از مشی دموکراتیک و میل به تکثرگرایی پهلوی، که بیشتر استفاده از امکانهای اسماعیلیون پس از تجمع برلین بود؛ پهلوی با قدرتزدایی از اسماعیلیون، به قدرت خود افزود و زودتر با او خداحافظی کرد: همان لحظهای که اسماعیلیون رضا پهلوی را «شاهزاده» نامید و بهنوعی خود را در یک موقعیت فرودست نسبت به آن قرار داد. - اسماعیلیون نه تنها قافیه را به رضا پهلوی باخت، بلکه خیلی هم دیر دوزاریاش افتاد که «بله» حسابی قافیه را باخته است. اسماعیلیون وقتی از شورای همبستگی خارج شد که رضا پهلوی پیشتر خارج شده بود و از مشروعیت اسماعیلیون به نفع پررنگکردن حضور خود در عرصه عمومی استفاده کرد: زاغکی که قالب پنیر را به حیله روبه باخت (اینکه خودِ رضا پهلوی هم در ادامه با موضوع وکالت یا سفر به اسرائیل و.. دست بهخطا زد، مسئله ثانویه است و ربطی به موفقیت در قدرتزدایی از حامد اسماعیلیون ندارد). - حامد اسماعیلیون در هیئتی سینه زد که نباید میزد؛ و این سینهزدن اسماعیلیون [ناخواسته] به ضرر پیشروی جنبش در داخل به واسطه برآمدنِ شک و تردید و چنددستگی و ریزش در نیروهای بیشتر مترقی شد: که آیا قرار است جنبش پیشرو زن/زندگی/آزادی بار دیگر به یک گفتمان ارتجاعی از نوع «سلطنتطلبی» بازگردد و حرکت و بازیگری آن به مشی نیروهایِ سلطنتطلب گره بخورد، که جامعه ایران یک بار برای همیشه پرونده آن را در تاریخ بست. - جنبش امروز در ایران با منشور و شورای همبستگی و جانبداری از این یا آن آدم شکل نگرفت که امروز با اختلاف این یا آن آدم و کلاً درگیری این جماعت با برچسب «اپوزیسیون» از بین برود: کسی که درگیر تاریخ و سیاست در این مملکت باشد، از اول میتوانست حدس بزند که این شورای همبستگی فقط یک شوخی مضحک است و نمیتواند نه تنها در استمرار و توانمند کردن جنبش در ایران تاثیرگذار باشد (حداقل تاثیر پررنگی داشته باشد)، بلکه دوام زیادی هم پیدا نخواهد کرد. - اگر ما امروز نمیتوانیم باهم یک کار جمعی انجام دهیم (با مثال عینی شورای همبستگی)، لزوماً به «خلقیات» ما برای خودزنی بیشتر برنمیگردد، در اینجا مشخصاً به مشی اقتدارگرایی امثال رضا پهلوی و جماعت نزدیک به آن برمیگردد که عملاً شکلگیری هر امر جمعی را ناممکن میکند (انگار همچنان قرار است دموکراسیخواهی به نفع اقتدارگرایی رنگ ببازد)؛ درست مثل اقتدارگرایی حاکم امروز در ایران، که نظر و خواستِ ۸۵ میلیون نفر در برابر نظر و سخن یک فرد، پشیزی ارزش ندارد. - پیوند «همبستگی» حامد اسماعیلیون با رضا پهلوی که در میدان جنگ سیاسی، جریان راستِ واپسگرا را نمایندگی میکند که حتی به جای دفاع از یک ناسیونالیسم مترقی تکثرگرا، همچنان پایبند به یک شوونیسم [تماماً] ارتجاعی است، یک خطای «جدی» سیاسی برای اسماعیلیون و کارنامه او بود که هم به پیشروی جنبش در داخل لطمه وارد کرد و هم به جریان دادخواهی صدمه زد و پهلوی حتی از جریان دادخواهی نیز برای تقویت موقعیت خود استفاده کرد. - با این حال حامد اسماعیلیون اگر بتواند جریان دادخواهی را با تمام تکثری که در خود دارد، بار دیگر از نو زنده کند، و این جریان را در پیوند با جنبش اعتراضی و نیروهای حاضر در آن -در تمام لایههای مختلف آن در داخل- قرار دهد، به احتمال زیاد اعتبار او در این میدان بار دیگر ساخته میشود؛ به این معنا که هرچقدر حامد اسماعیلیون بتواند به نفع استمرار و توانمند کردن جنبش/حرکت جمعی در داخل گام بردارد، نه لزوماً در دفاع از این یا آن بخش از جنبش (که بیشتر جریان پهلوی با خودی/ناخودی کردن مشغول به آن هستند)، در تلاش بر استمرار کلیت متکثر جنبش دست به عمل بزند (که حتی از چانهزنی با این یا آن قدرت خارجی نیز در وضعیت امروز مهمتر است)، میتواند تاثیرگذاری و نقش مهم خود را در پیشروی جنبش اعتراضی در ایران بازی کند؛ که بهنظر میرسد پتانسیل این کار را نیز دارد.
روایت دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی در مجله وحید (سال نهم زمستان ۱۳۵۰) از ماجرای غضب رضاشاه بر محمدعلی فروغی نخستوزیر و علیاصغر حکمت وزیر فرهنگ به علت چاپ مقاله «جنبش ملی ادبی» از حسن تقیزاده.
روایت حسن تقیزاده از ماجرای غضب رضاشاه بر محمدعلی فروغی نخستوزیر و علیاصغر حکمت وزیر فرهنگ به علت چاپ مقالهای از او.
جنبش ملی ادبی سیدحسن تقیزاده «جنبش ملی ادبی» مقالهای از حسن تقیزاده در نقد افراط دیوانسالاران و برخی روشنفکران عصر پهلوی اول در وضع لغت من درآوردی و تغییر در زبان فارسی است که در مجله رسمی وزارت معارف (مجله تعلیم و تربیت ۱۳۱۴) چاپ شد و باعث سوءظن شدید رضاشاه به حسن تقیزاده، محمدعلی فروغی و علیاصغر حکمت که با حکومت او همکاری میکردند، شد. این مقاله نخستینبار در مجله تعلیم و تربیت (شماره ۵ سال ۵) به چاپ رسید و موجب جمعآوری آن مجله شد و به جای آن تجدید چاپی از مجله بدون آن مقاله انتشار یافت.
روز حقوق بشر بود که من نطق [در مجلس سنا] کردم، رئیس مجلس شورا هم کرد. گفتم امروز باید اظهار خوشوقتی و تشکر کرد که حقوق بشر برقرار شده. وقتی نطق را تمام میکردم، گفتم اما باید بگویم که بعضی چیزها میشنوم که باعث نگرانی است، یعنی شاید اینجا به حقوق بشر عمل نمیشود. من خیلی متغیر بودم راجع به شکنجه و فلان (زمان تیمور بختیار بود) حرف بزنم، اشاره کردم و تند گفتم. گفتم که باید مملکت مراقب باشد که آبروی خود را نگاه دارد و حقوق بشر را رعایت بکند. اگر نکند و مخالف حقوق بشر باشد، مخالف استقلال است. آن مملکت که حقوق بشر را رعایت نکند، مستحق استقلال نیست. مرحوم علاء رئیسالوزرا بود [سال ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۶، احتمالاً باید سال ۳۶ باشد که بختیار هم رئیس ساواک است]. او در مجلس حاضر بود. این جوانک فضول که حالا قدری پختهتر و کاملتر شده (اسدالله علم که در دولت علاء وزیرکشور بود) اجازه خواست که حرف بزند. [علم] گفت خیر این چیزها که گفتند صحیح نیست. به من جواب داد. وقتی حرفش تمام شد گفتم بلی، من هم نگفتم آن چیزها: شکنجه که مخالف حقوق بشر است، وجود دارد- گفتم من باور نمیکنم که باشد. اگر باشد اینطور است. چون که گاهی این چیزها به گوش میرسد. علم چون میخواست وکیل دولت باشد و میخواست دوباره حرف بزند، اجازه خواست. گفتم من اجازه نمیدهم حرف بزنی. رئیس شما که دوست چهل ساله من است، اینجا حاضر است. اگر مطلبی باشد ایشان میگویند، به شما نمیرسد. چون اجازه ندادم نشست. مرحوم علاء پا شد و گفت آنچه فلان کس گفت از اول تا آخر غیر از یک کلمه درست است و آن این است که دوستی ما چهل ساله نیست، پنجاه سال است که دوست هستیم. علم از آن وقت به بعد یک قدری نسبت به من کینه گرفت. خاطرات طوفانی حسن تقیزاده به کوشش ایرج افشار چاپ دوم ۱۳۷۲ (ص ۳۱۲ و ۳۱۳)