از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
پیشبینی «دوزخ»ی که آمد.. شاهرخ مسکوب مرگ را «تنهایی بدونِ احساس تنهایی» میدانست؛ در اواخر عمر هم تنها زندگی میکرد و سهشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۴ در ساعت سه و نيم بامداد در بیمارستانی در پاریس به آرامشى جاودانه پیوست و بهمن امینی مدير انتشارات خاوران از مرگ مسکوب به عنوان يک «فاجعه» ياد کرد. مسکوب در همان جلد اول «روزها در راه» چند هفته پس از انقلاب، با آنکه با خوشی «انقلاب»ی مردم همراه است، ولی در همین روزهایِ خوشی مینویسد که آیندهای در انتظار ماست که در آن با دیکتاتوری مذهبی روبهرو خواهیم شد و خیلی دقیق وجه توتالیتر دولت برآمدهِ از انقلاب را پیشبینی میکند. با بیم و امید در روزهای انقلاب با همسرش به خیابان میرود و در تظاهرات ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ علیه حجاب اجباری شرکت میکند و از ترسی که درباره وضعیتِ زنان در حکومت اسلامی دارد مینویسد. مسکوب باز امیدوارانه فکر میکند که این حکومت هرچه باشد از حکومت قبلی و آریامهر بازی ناسیونالیستی-نظامی و خفقانی که بر سر جامعه پهن کرده بود بهتر است؛ چون مردم به دنبال تغییر بودند و برای نفی دیکتاتوری از جانهای خود گذشتند و دست به انقلاب زدند و امروز در خیابان حضور دارند و برای ساخت یک زندگی اجتماعی و سیاسی مطلوب تلاش میکنند و دل به روشنی آینده بستهاند. مسکوب در «روزها در راه» با خود بلند فکر میکند که این حکومت هرچه باشد، مثل دیگری بویِ دیکتاتوری و مرگ آزادی و موروثی بودن در سیاست و بیقانونی و.. نمیدهد؛ چراکه میاندیشد دین بالاخره یک وجه اخلاقی/انسانی دارد و یک حکومت اسلامی تامین حقوق انسانها را در راس امور خود قرار میدهد و بعید است که این حکومت هرچه باشد، به سیاهی استبداد قبلی برسد و آرزو میکند که چنین باشد. اما دیری نگذشت که مسکوب بهدرستی فهمید که این آرزو عبث است و هیچ امیدواری در کار نیست و واقعیت بیرحمانه در مسیر دیگری پیش میرود و همه ما اشتباه فکر میکردیم و بار دیگر کلاه بزرگی به سرمان رفت: «چه نویدها که به خود ندادیم و چه زود همه چیز محو شد. انگار برف بود و آب شد یا زورق بود و آتش گرفت، آتش بازی بود و در تاریکی گم شد. باز ترس مثل شبحی دارد از توی تاریکی پیدایش میشود و همچنان که مثل ابر و دود میآید، فضا را تاریک میکند. هوا سنگین و نفس کشیدن دشوار میشود.» دیگر نمیشود اینجا ماند و راه رفت و زندگی کرد و نفس کشید. بیگانه و طرد شدیم و روزهای روشن هم اینجا دست کمی از ظلمت ندارد: «ظلمت غلیظی که چیزی مثل قیر مذاب است». مسکوب در «روزها در راه» آمدنِ دوزخی را پیشبینی کرد، که درست از آب درآمد.
«اینجا وطن دزدها و قاچاقچیها و زندان مردماناش است. هرچه این مادرمرده میهن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند و توی بغل یک آلکاپن بیاندازند، دیگر فایده ندارد، چون علائم تفعن و نفرت از سر و رویش میبارد. زمامداران امروز ما دوره شاهسلطان حسین را روسفید کردند؛ در تاریخ، ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمیشود شست. ما در چاهکهای دنیا داریم زندگی میکنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت میلولیم و به ننگینترین طرزی در قید حیاتیم؛ و مضحک آنجاست که تصور میکنیم بهترین زندگی را داریم..» صادق هدایت داستان «حاجی آقا» را در سال ۱۳۲۴ نوشته است. این داستان در زمان جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد و محور آن شخصی به نام حاجی ابوتراب، یکی از بازاریان تهران است که هدایت مجموعهای از پلشتیهای اخلاقی را در وجود او قرار داده است. داستان یک روایت طنزآمیز سیاسی/اجتماعی است و هدایت در جریان آن با ایجاد تیپهای گوناگون به نقد جامعه پرداخته است. او در این داستان بهگونهای وضعیت بد و فلاکت و بدبختیهای یک ملت را ترسیم کرده که انگار خوب میدانست این فلاکت فعلاً ادامه دارد و بر خاک و بوم این مملکت سایه انداخته است.
خاطرات محمدعلی جمالزاده به کوشش ایرج افشار و علی دهباشی فهرست کتاب: ۱. سرگذشت جمالزاده به قلم خودش با مقدمه سیدحسن تقیزاده ۲. یادگارهای دوره تحصیل ۳. سوانحی از زندگی ۴. زندگی من ۵. روزنامه و مجله کاوه ۶. واقعه شوم بین راه بغداد و حلب ۷. شهید راه آزادی سیدجمال واعظ اصفهانی ۸. صحبتهای علمی و ادبی ایرانیان برلین ۹. محفل ادبی ایرانیان در برلین ۱۰. شنیدهها از سیدضیاءالدین طباطبایی ۱۱. اسلحه دروغ ۱۲. زندگی و آثار جمالزاده ۱۳. عکسهای جمالزاده از خاطرات جمالزاده در مشروطه: دعوت شاه فكر پدرم را مشوش ساخته بود و مطلب را با دوستان مشروطهطلب خود از قبيل سيدمحمدرضا مساوات و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و چند تن ديگر در منزل خودمان در ميان گذاشت. من هر چند طفل بودم، بچه فضول و كنجكاوی بودم و پدرم به من علاقه مخصوصی داشت و مرا همه جا با خود میبرد و در مجالسشان هم چه بسا حاضر بودم و چای و قليان میبردم و همه مرا میشناختند و حرفها را هم میفهميدم. مشورت طولانی شد. میگفتند اين، يعنی محمدعلیشاه شديدالعمل است و میگويند مست میشود و ششلول به دست به جان ماهیهای استخر میافتد و با هر تيری كه به ماهیها میزند اسم يک نفر از ماها را میبرد و مثلاً میگويد مساوات، صوراسرافيل، تقیزاده، ملکالمتكلمين و ديگران و ديگران و با اين حال از كجا كه تو به نياوران بروی و ديگر برنگردی. از طرف ديگر معتقد بودند كه ممكن است پدرم با زبان گرم و نرم خود بتواند تاثيری در وجود شاه داشته باشد و او را از مخالفت با مشروطه تا اندازهای منصرف دارد. سرانجام بنا شد كه پدرم دعوت را بپذيرد ولي بايد مرا هم با خود همراه ببرد و به من گفتند بايد بروی و به هوش باشی و اگر برای پدرت اتفاقی افتاد، چون تو طفل هستی گمان نمیرود به تو صدمهای وارد آيد. بايد هر طور شده خودت را به شهر برسانی و ما را خبردار سازی و در اين باره دستورهای لازم را به من دادند و تاكيد كردند كه مبادا فراموشم بشود. چند روزی پس از آن شاه كالسكهای از كالسكههای سلطنی را فرستاد و من و پدرم شامگاهی عازم نياوران شديم. بنا بود شب را هم در همانجا شام بخوريم و بگذرانيم و من در عالم طفوليت ذوق میكردم كه در باغ بزرگ شاهی شبی بگذرانم. اول شب بود كه بدانجا رسيديم و مرا در اتاقی نشانيدند و چای برايم آوردند و پدرم را به حضور شاه بردند. پس از مدتی آمدند كه اعلیحضرت خبردار شدهاند كه تو هم همراه پدرت آمدهای و میخواهند تو را ببينند. من در آن وقت عمامه به سر و لباده به تن بودم و با شال سبز، مرا به حضور بردند. تالار بزرگی بود و شاه با پدرم در نزديكی پنجرههای بزرگی كه مشرف به باغ بود هر دو ايستاده مشغول صحبت بودند، در حالی كه محمدعلیشاه لوله كاغذی در دست راست داشت. من در همان نزد در ورودی ايستادم و شاه چند قدم به طرف من آمد و چند كلمه با من صحبت داشت و همين كه فهميد مدرسه میروم و زبان فرانسه هم میخوانم به زبان فرانسه از من پرسيد: «كل ليورليزه وو؟» (يعنی چه كتابی میخوانيد؟) و مرا مرخص كرد و بيرون بردند و به همان اتاقی كه قبلاً در آنجا نشسته بودم، بردند. طولی نكشيد كه پدرم هم آمد و از قيافهاش فهميدم كه خوشدل نيست و همينقدر گفت: «بلند شو، به شهر برمیگرديم.» كالسكه حاضر شد و سوار شديم به طرف شهر راه افتاديم. شب تاريكی بود و كالسكه درنهايت سرعت حركت میكرد و پدرم در فكر فرو رفته بود و با من هيچ صحبت نمیداشت. پدرم چند مرتبه به كالسكهچی گفت: «برادر، چرا اين همه تند میروی؟ قدری آهستهتر!» ولی او اعتنایی نمیكرد و من به خوبی شاهد نگرانی پدرم بودم. چند مرتبه گفتم: «فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين»..
به یادِ قاسم هاشمینژاد که ۱۳ فروردین ۱۳۹۵ در سکوت با مرگ همقدم شد و از دردِ نفسکشیدن برای همیشه راحت شد. هاشمینژاد سال ۱۳۵۸ اولین رمان پلیسی/جنایی بهنام فیل در تاریکی را منتشر کرد (در آن زمان به اعتقاد بسیاری از روشنفکران چپ چون داستان در خدمت «توده» نبود، به هیچ نمیارزید!)، داستان ولی پیشتر به شکل پاورقی در سال ۱۳۵۵ در روزنامه رستاخیز جوان منتشر شده بود و هاشمینژاد کل داستان را تنها در پنج روز نوشت. داستان فیل در تاریکی در مدت هشت روز (چار-چار زمستانی)* از یک روز یکشنبه تا یکشنبه هفته بعد، رخ میدهد. جلال امین شخصیت اصلی داستان، گاراژداری قدیمی است که برادرش حسین در آلمان تحصیل میکند. حسین در بازگشت برای جلال یک اتومبیل بنز آخرین مدل میآورد. شبکهای تبهکار بدون اطلاع حسین در ماشین هروئین جاسازی کردهاند و پس از ورود اتومبیل به ایران به دنبال آن هستند. حسین به دست تبهکاران به قتل میرسد و جلال برای گرفتن انتقام او، وصیتنامهاش را مینویسد و به مصاف آنها میرود. * چار-چار زمستانی دو چهار روز و جمعاً هشت روز است که در آن سرمای زمستانی به اوج خودش میرسد و پس از آن، سرما کمتر میشود.
«مادران و دختران» شاید مهمترین رمان مهشید امیرشاهی باشد که در آن از خلال داستانهایی که در یک خانواده ایرانی (اشرافی) میگذرد، بهنوعی داستانِ مشروطیت تا انقلاب ۵۷ روایت میشود؛ در واقع رمان امیرشاهی سرنوشت اجتماعی ایران طی یک قرن گذشته است که از ورایِ سرگذشت یک خانواده ایرانی و آنچه در درون این خانواده و بین آدمها میگذرد، بیان میشود. رمان ۴/چهار جلد است که بين ماجراهای هر کتاب با کتاب بعدی حدود ۲۰ تا ۲۵ سال فاصله زمانی وجود دارد. کتاب اول «عروسی عباسخان» به تهيه مقدمات عروسی پسر منزهالسلطنه میگذرد که از خانوادههای مرفه اواخر دوره قاجار به حساب میآيد. منزهالسلطنه زن حريصی است که نه به شوهر در گذشتهاش که معتقد است مال و منالی برای او باقی نگذاشته دلبستگی دارد و نه به برادرش که تصور میکند ارث پدریاش را بالا کشيده، محبتی نشان میدهد. مشغله فکریاش پيدا کردن شوهری با اسم و رسم و نان و آبدار برای دخترش، شمسالسلطنه است. اما وقتی برای مشورت در اين زمينه به منزل دوست متشخص دوران کودکیاش خانم منورالدوله میرود، در اثنای صحبت حرف سکينه خانم، جاری منزهالسلطنه پيش میآيد که در قزوين زندگی میکند و ثروتمند است و دختری دارد. منزهالسلطنه با شنيدن اين حرف شوهريابی برای شمسالسلطنه را فراموش میکند و تمام فکر و ذکرش متوجه اين میشود که دختر سکينه خانم را برای پسر بزرگش عباسخان بگيرد. از اينجا ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کار میشوند که عروس تازه را با جاه و جلال به خانه بياورند. کتاب دوم «دده قدم خیر» به زندگی دختران شاهزاده اميرزاده خانم میپردازد که از ميان آنها مهر اوليا همسر اميرخان –پسر کوچک منزهالسلطنه– شده است. دده قدم خير –از کنيزان اميرزاده خانم– که زنی است محکم و استوار شخصيت محوری داستان را تشکيل میدهد ولی ماجراهايی که بر ديگر شخصيتها هم میگذرد هر کدام داستان جذاب و کاملی است: عشق ماهطلعت دختر اول اميرزاده به شوهرش مؤيدالاسلام، ناسازگاری دختر ديگر، مهربانو، با همسرش ابوالحسن، زندگی ماهمنير با هاشم، تولد فرزند دوم مهر اوليا و اميرخان، خودکشی پدر سرور، غمهای سردار مفخم و.. داستان به سالهايی باز میگردد که دادگستری نوين توسط علیاکبر داور پايهريزی شده و تا ماجراهای شهريور بيست ادامه دارد. کتاب سوم به سرگذشت نسلی میپردازد که در سالهای پايانی حکومت رضاشاه به دنيا آمده و نوجوانی خود را در ماجراهای فعالیت حزب توده و دوران مصدق سپری کردهاند. اين کتاب که «ماه عسل شهربانو» نام دارد شرح ازدواج ناموفقی است که نمونههای آن را در دو کتاب قبل هم ديدهايم. اما اکنون با نسلی سر و کار داريم با تحصيلات عالی که در داخل و خارج روی پای خود ايستاده است و برای حل و فصل چنين مسائلی به شورای خانوادگی نيازی ندارد. شهربانو دختر اميرخان، دانشجوی رياضيات در انگلستان است. تابستانها به خانواده سر میزند و در يکی از اين سفرها او را به عقد ازدواج ابراهيم در میآورند که دستاندرکار فيلم و سينما و نيم نسلی از شهربانو بزرگتر است. در لا به لای داستان تعدادی از شخصيتهای دو کتاب قبل را که حالا پا به سن گذاشتهاند میبينيم، به علاوه با نسل جديد خانواده آشنا میشويم و خويشان سببی تازه خانواده را هم میشناسيم –مثل مادر و پدر و برادر و عمهزادههای ابراهيم– که هر کدام عقايد و باورهای خود را دارند. ماجراهای کتاب سوم بيشتر روشنفکرانه و به اقتضای دوره آن آغشته به ماجراهای سياسی روز است، ولی مهمتر از آن تفاوتهای نسل نو را با نسلهای پيشين و رها شدن آنها را از قيد و بندهای گذشته نشان میدهد. کتاب چهارم «حدیث نفس مهراولیا» است و چنانکه از عنوان آن بر میآید شرح احوال مهراولیاست که نزدیکان اُلی میخوانندش. اُلی زنی است در سراشیب زندگی که جرقههایی از هوش و سر پرشور دوران جوانیاش در پیری هم هویداست –همان هوش و شوری که امکان زندگی را در وطنش از او سلب کرده است. در این رمان از خلال خاطرات اُلی میبینیم که چه خواب و خیالها در سر داشته است و چه فکر و اندیشههایی برای زندگی. به علاوه با خانواده غایب و حاضر، با دوستان گذشته و حال، با غم و شادی، با عشق و محرومیت، با شهری که سالها در آن زیسته است و زادگاهی که از دیرباز از آن دور افتاده ولی همچنان با چشمان دوران طفولیت به آن نگاه میکند و.. آشنا میشویم.
گلگشت در وطن سفرنامچههای ایرج افشار کتاب «گلگشت در وطن» شرح سفرنامچههای ایرج افشار به شهرهای مختلف ایران از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۸۱ است. در این سفرنامچهها ایرج افشار به توضیح درباره هر یک از شهر و روستاهایی که به آن سفر کرده میپردازد و درباره وضعیت فرهنگی، آداب اجتماعی و شرایطِ آبوهوایی آن صحبت میکند. کتاب شامل دو بخش است: بخش اول شامل گزارش سفرهایی به نقاط مختلف کشور و بخش دوم که با عنوان «مرقعات سفر... پارهپاره از سفرهای دیگر - درهم و برهم» آمده است. ایرج افشار در این کتاب تلاش کرده درباره شهرهایی بنویسد که کمتر درباره آنها صحبت شده است. افشار در توصیف خود بیشتر درباره درختهای کهنسال، آبوهوا، پوشش گیاهی، بیابانها، باغها، دریاچهها، گورستانها و سنگهای قبر رها شده، خانههای متروکه و.. مینویسد. نکته این کتاب، فقط شرح سفر نیست، بلکه سبک روایت دست اول ایرج افشار است که شرح این سفرها را خواندنی میکند. خواندن این کتاب راه رفتن در کنار افشار است و چه چیزی از آن بهتر.
گفتوگو در باغ شاهرخ مسکوب بهشت را هر وقت زیادی مصرف کنی، جهنم میشود. «گفتوگو در باغ» دیدار شاهرخ مسکوب از نمایشگاه نقاشیهایی است که همه آنها «باغ» هستند و همین موضوع بهانه میشود برای گفتوگو با فرهاد؛ نقاش باغها. مسکوب به واسطهِ باغ از دغدغههایی که دارد میگوید. از درگیری با یک مکان و تعلق خاطر داشتن به آن، از خانهِ ذهنش که پناهگاهِ زندگی است، که اگر خراب شود، زندگی هم از دست میرود. از باغِ گذشته؛ گذشتهای که گذشت و آنهایی که بودند و در خاک رفتند، ولی همچنان در تو زنده هستند و با تو ادامه میدهند. باغ همان رویایِ گذشته است؛ خاطرات، عواطف، آدمها و تجربهِ دیدارها و بودنها، که همه از بین رفتند و حالا مسکوب میخواهد دوباره همه خیالها را از نو مرور کند، تا چیزی در ذهنش فراموش نشود و همهِ گذشته برایش حفظ شود و تا آخر بماند: انسان در باغ نیست، ولی این باغ است که باید در انسان بماند؛ تا پایان کار، وقتی با باغ در خاک میرویم.
وثوقالدوله و تجربه یک دولتسازی ناکام دولتسازی در ایران؛ وثوقالدوله یا رضاخان میرپنج؟ ۳ اسفند ۱۲۹۹ سالگرد کودتایی بود که به تاسیس دودمان پهلوی منجر شد. امروز پس از گذشت بیش از صد سال، بسیاری هنوز کودتای رضاخان میرپنج با همکاری سیدضیاءالدین طباطبایی را تحقق یک فرصت و شانس بزرگ تاریخی میدانند که به میانجی آن ایران توانست در مسیر پیشرفت و آبادانی گام بردارد و تجربه «سیاه» و «ننگین» قاجار را پشت سر بگذارد و به یک کشور اصطلاحاً «مدرن» و امروزی متناسب با دنیای جدید تبدیل شود. اما آیا واقعاْ رضاخان و تبدیل شدن آن به رضاشاه بزرگترین شانش تاریخی ما بود؟ اگر در دوره پهلوی، ایران در فرآیند مدرنیزاسیون با تغییر و دگردیسی مواجه شد، آیا این تغییر و دگردیسی تماماً تجربه مثبتی برای ما رقم زد؟ آیا ما پیش از روی کار آمدن رضاخان میرپنج، در دوره پسامشروطه در امر دولتسازی شانس دیگری نداشتیم؟ بیایید فقط چند ماه به قبل از وقوع کودتای ۱۲۹۹ بازگردیم: در تابستان همان سال، دولتی سقوط کرد که توجه به کارنامه و عملکرد آن میتواند نگاه ما را به تاریخ عوض کند: دولت وثوقالدوله. اگر دولت وثوقالدوله در ۱۲ تیر ۱۲۹۹ سقوط نمیکرد، ما امروز احتمالاً تجربه به مراتب متفاوتتری از حاکمیت ۵۳ ساله پهلویها داشتیم. حاکمیت پهلوی عملاْ تن به میراث مشروطه (بهعنوان مهمترین رویداد سیاسی/اجتماعی جامعه ایران در تاریخ معاصر) نداد و شکل دیگری از استبداد و روابط متکی بر آن را بر ما تحمیل کرد، در حالی که دولت وثوقالدوله، حداقل –با اینکه همچنان در منطق دولتسازی بود- پیوند پررنگتری با میراث مشروطه داشت و شخص حسن وثوق خود در تحقق آن [مشروطیت] نقشآفرین بود. https://www.radiozamaneh.com/757548
عوامل سقوط یادداشتهای علی دشتی در این كتاب، یادداشتهای علی دشتی كه از اواسط سال ۵۸ تا ۲۶ دی ۱۳۶۰ که در دوران زندان نوشته و در آن به نقد دوران پادشاهی محمدرضا پهلوی پرداخته، جمعآوری و منتشر شده است. دشتی در این یادداشتها، عوامل سقوط محمدرضا پهلوی را ذیل سه دوره آورده است: دوره اول از ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سقوط كابینه مصدق، دوره دوم از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۴۲ پایان حكومت علم و دوره سوم از آغاز حكومت حسنعلی منصور تا دی ۱۳۵۷ فرار شاه از ایران. كتاب با نامه سفیر ایران (علی دشتی) در لبنان خطاب به شاه كه طی آن به وقایع خرداد ۱۳۴۲ میپردازد و برخورد قهری شاه در این ماجرا را نقد میکند، به پایان میرسد.
درباره ۴/چهار مجموعه داستان و داستان بلند «اسرار گنج دره جنی» و «خروس» از ابراهیم گلستان: - آذر، ماه آخر پاییز - شکار سایه - جوی و دیوار و تشنه - مد و مه - اسرار گنج دره جنی - خروس
خروس ابراهیم گلستان سال انتشار: ۱۹۹۵ میلادی (مرداد ۱۳۷۴) ناشر: انتشارات روزن (در ایران نیز یکبار سال ۱۳۸۴ توسط نشر اختران منتشر شد)