از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
خروس؛ از ابراهیم گلستان داستان بلند «خروس» نخستینبار در سال ۱۳۷۴ منتشر شد، اما گلستان آن را بین سالهای ۱۳۴۸ و ۴۹ نوشته است و به قول خودِ گلستان «قصدم از نوشتن این داستان شناختم از روزگار حاضر و حاکم بود». داستان خروس کمتر از ۲۴ ساعت از زندگی دو مهندس نقشهبردار را نشان میدهد که برای مساحی به جزیرهای رفتهاند و با جزیرهنشینان سر میکنند. دو کارمندی که به ماشین نمیرسند، شب در خانه حاج ذوالفقار میمانند و آنجا خروسی که انگار «پارس میکند» توجه آنها را به خود جلب میکند و صحبتهای حاج ذوالفقار درباره خروس، آنها را نیز درگیر خروس میکند. داستان خروس که به سختی تن به یک تفسیر مشخص میدهد، بهنظر میرسد که بر تغییرات اجتماعی و از بین رفتن باورهای سنتی تاکید دارد که در جریان داستان بیشتر خود را در قالب خرافات و نادانی نشان میدهد. داستان در جنوب ایران و در یک بندر میگذرد (بهنظر میرسد که نیمه اول دهه ۴۰ است که جامعه ایران در حال تجربه تغییرات گسترده اجتماعی و فرهنگی است) و سایه جهلی را که بر سر زندگی اهالی بندر سنگینی میکند را به تصویر میکشد. فضله انداختن خروس بر تمثال بزی که بر سر در خانه است و اتفاقاً برای حاجی ذوالفقار خیلی مقدس است و وقت و بیوقت به آن احترام میگذارد، پررنگترین نشان از بر باد رفتن باورهایی دارد که زندگی را تنها در یک چهارچوب مشخص تعریف میکند و هر شکلی از پا بیرون گذاشتن از آن، مذموم است و باید از آن خودداری کرد، اما در نهایت این چهارچوبها یکی پس از دیگری شکسته میشوند و زندگی اهالی بندر/جزیره با تکانههای جدیدی مواجه میشود که دیگر براساس رسم و سنن پیشین تعریف نمیشوند (یا حداقل اینگونه بهنظر میرسد). آنچه که بر خروس میگذرد و سرنوشت او را رقم میزند، پایان یک فصل (نظم موجود) و آغاز فصل دیگری است (نظم جدید)، اما این فصل دیگر که در حال شکلگیری است و گلستان بهنوعی در جریان داستان و از زبان راوی به آن اشار میکند، ناشناخته و با ابهام همراه است و معلوم نیست دقیقاً چه ویژگیهایی دارد؛ شاید درست مثل تجربه انقلاب [۵۷]، که اگرچه به نفی مشخص وضعیت موجود دست میزند، اما وضعیتی که قرار است به جای آن ساخته شود، برای خیلیها گنگ و ناشناخته است و تن به پیشبینی نمیدهد.
علی رزمآرا در دوره نخستوزیری خود قصد داشت قرارداد الحاقی نفت (معروف به قرارداد گس-گلشائیان) را در مجلس به تصویب برساند، اما مخالفت جدی و گسترده جبهه ملی به وی اجازه این کار را نداد که این امر موجب شد که او در ۵ دی ۱۳۲۹ لایحه قرارداد الحاقی را از مجلس پس بگیرد. اندیشه ملی شدن نفت در میان مردم گسترش یافته بود و رزمآرا توان مقابله با آن را نداشت. در مجلس شورای ملی نیز فراکسیون هشتنفری جبهه ملی به رهبری محمد مصدق با او از در جنگ برآمدند. مصدق در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی خطاب به رزمآرا میگوید: «خدا شاهد است اگر ما را بکشند. پارچه پارچه بکنند، زیر بار حکومت این جور اشخاص نمیرویم وحدانیت نیت حق خون میکنیم، خون میکنیم، میریزیم، و کشته میشویم. اگر شما نظامی هستید من از شما نظامیترم میکشم همینجا شما را میکشم» (مذاکرات مجلس شورای ملی، ۸ تیر ۱۳۲۹، نشست ۴۲). کابینه او چند بار مورد استیضاح قرار گرفت و در نهایت با سخنانی که درباره عدم توانایی ایران در اداره صنعت نفت ابراز کرد، همگان رزمآرا را بزرگترین مانع بر سر ملی شدن نفت شناختند. رزمآرا چنین استدلال میکرد که ما توان فنی در اختیار گرفتن کامل صنعت نفت را نداریم و باید به افزایش سهم ایران از سود حاصل، به پنجاه درصد رضایت دهیم. همین باعث شد تا او را به عنوان یک «خائن» به منافع ملی ایران معرفی کنند. در بیرون از مجلس نیز جریانهای گوناگون از دربار تا اسلامگرایان تندرو ائتلافی بر ضد رزمآرا ایجاد کرده بودند و در نهایت رزمآرا ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ توسط خلیل طهماسبی از اعضای فدائیان اسلام ترور شد و جان خود را از دست داد. یک روز پس از ترور رزمآرا، کمیسیون نفت به اصرار مصدق برگزار شد و طرح ملی شدن نفت به اتفاق آرا تصویب و به مجلس تقدیم شد. در همان روز آﻳﺖﷲ ﻛﺎﺷـﺎنی ﺗـﺮور رزمآرا را اﻗـﺪامی از ﻧﻈﺮ دینی ﻻزم اﻋﻼم ﻛﺮد و ﻗﺎﺗﻞ را ﻧﺎجی ﻣﻠﺖ اﻳﺮان ﻧﺎﻣﻴﺪ. در ﺗﻈـﺎﻫﺮاتی ﮔـﺴﺘﺮده در برابر مجلس، ﻣﻈﻔـﺮ ﺑﻘـﺎیی و حسین مکی، از اﻋـﻀﺎی جبهه ملی، ترور رزمآرا را ﺑﻪ ﻣﻠﺖ اﻳﺮان ﺗﺒﺮیک گفتند. یک هفته پس از ترور رزمآرا، در روز ۲۴ اسفند، مجلس لایحه ملی شدن نفت را بدون هیچ مخالفتی تصویب کرد و کمیسیون نفت را مامور تعیین چگونگی اجرای آن کرد. روز ۲۹ اسفند نیز طرح ملی شدن نفت در سنا تصویب شد و شاه در ﻫﻤﺎن روز آن را ﺗﻮﺷﻴﺢ و ﺑﻪ آن ﺣﺎﻟﺖ ﻗﺎﻧﻮنی بخشید. https://www.radiozamaneh.com/494689
«کارنامه ناتمام» شاید تنها جایی باشد که شاهرخ مسکوب در آن مفصل درباره تاریخ معاصر ایران از دریچه نگاه و تجربه زیسته فرهنگی/اجتماعی خود صحبت میکند. درباره سالهای فعالیت در حزب توده، دوره پهلوی اول و سلطنت رضاشاه، تحولات فکری و روشنفکری ایران در دو دهه ۴۰ و ۵۰، زندانِ دوران پهلوی و انقلاب ۵۷، تاسیس حاکمیت دینی و آنچه بعد از انقلاب گذشت. در کارنامه ناتمام مسکوب در گفتوگوی بلند با علی بنوعزیزی مشخصاً به بیان افکار خود از جامعه ایران پیش از انقلاب میپردازد و از خواب غفلتی میگوید که دیر از آن بیدار شد و آنچه در زیر پوست این مملکت میگذشت را ندید و سیل انقلاب و آنچه که بعد از آن اتفاق افتاد، او و خیلی دیگر از نزدیکان و همفکرانش را با خود برد و غافلگیر کرد.
آنتونیو گرامشی؛ زندگی مردی انقلابی نوشته: جوزپه فیوری ترجمه: مهشید امیرشاهی گرامشی یک بار در نامهای به خواهر زنش تاتیانا نوشت: «عکس بچهها رسید. نمیدانی چقدر شاد شدم؛ بهخصوص که با چشم خود دیدم همه تنه و پا دارند چون سه سالی است که از آنها جز سر چیزی ندیدهام و نگران بودم نکند بچهها به ملائک کروبی بدل شده باشند، منتهی بدون بال». داعیه این کتاب این است که تصویر گرامشی را با این دید کامل کند: یعنی «تنه و پا» را به «سر» او یکبار دیگر وصل کند –سری که خوب میشناسیم– گرامشی، اندیشمند بزرگ و رهبر سیاسی. خواستِ این کتاب نمایان ساختن آن ابعاد بشری است که این انسان «تمام عیار» را ساخت: از کودکی تا پختگی، در همه روزهای گرسنگی و عشق و مرگی آهسته. این نوشته تصویر «نینو» گرامشی است؛ چنانکه دوستان نزدیکش او را نینو میشناختند.
«اسرار گنج دره جنی»؛ داستان یک زوال «.. مرد دیگر لباس نیمدار نمیپوشید. رختش را، به راهنمایی زن زرگر، طراح مد سفارشی میدوخت. تغییر در پشت رخت هم بود. چندان عتیقههای گران را کشانده بود به بازار که دیگر، در ظاهر، آزاد از حدود پولی مرسوم و عادی بود. از این حدود گذشتن جوری دوباره بودن بود. هر چند خرج پول برایش به ظاهر تفنن بود در واقع گستردن وجود بود، بر وجود خویش میافزود؛ نوعی خرید قوت و حیثیت و هویت بود؛ تحمیل خود به عالم هستی بود. اطمینان به دارایی او را از بدگمانی مصون میداشت، و دست بازی خوشبینی به او میداد. ثروت سریع بود و این سرعت او را برای خودش سرفراز و منفرد میکرد. هر چند سرفرازی امروز جبران تلخی دیروز بود، در عین حال تاکید سرشکسته بودن دیروز هم بود، و اندیشه تلافی تحقیر را شدیدتر میکرد. تغییر در پشت رخت هم بود هر چند پیش تر از حد پوست نمیرفت..» «اسرار گنج دره جنی» پنجمین اثر داستانی ابراهیم گلستان است که گلستان آن را از روی فیلمی که ساخت، در تابستان و پاییز ۱۳۵۳ نوشت. داستان با اینکه با این جمله گلستان «در این چشمانداز بیشتر آدمها قلابیاند. هرجور شباهت میان آنها و کسان واقعی مایه تاسف کسان واقعی باید باشد» آغاز میشود اما خلاصه آن این است: «وضع مملکت و شخص بالایی و اطرافیان خراب است و سقوط مملکت قابل پیشبینی است». داستان در نگاه اول خبر از ثروت بادآوردهای میدهد که شر و ویرانی هم به دنبال دارد، مشخصاً سرمایهای که به دست پهلوی میرسد و در نهایت با سنگینی همین سرمایه غرق میشود. اما در نگاه دیگر کمی با فاصله که اتفاقاً با مضمون سایر داستانهای دیگر گلستان هم بیارتباط نیست، همان تغییر و دگرگونی جامعه ایران و رسیدن به تجددی است که به زعم بسیاری از جمله گلستان، برخلاف غرب، برای ما سرراست و مشخص به شکل معمول تحقق پیدا نکرد. دهه ۴۰ و ۵۰ دو دههای است که شاه در اوج قدرت سیاسی و اقتصادی خود است و گلستان در همینجا ویرانی و زوال حکومت شاه را پیشبینی میکند. او در جریان داستان تمام زرق و برق سلطنت پهلوی را کنار میزند و پوسیدگی آن را بالا میآورد و همین هم باعث توقیف فیلم میشود. گلستان در «خشت و آینه» (۱۳۴۳) در یک سکانس تصویر خمینی را همراه با گر گرفتن یک شعله آتش نشان میدهد (جنبشی که موتور آن روشن شده و شروع به کار کرده است) و در «اسرار گنج دره جنی» (۱۳۵۳) ده سال بعد اینبار از ویرانی پهلوی حرف میزند و سعی میکند نشانههای آن را به تصویر بکشد. مرد روستایی که شخصیت اصلی داستان است، فراز و فرودی را در زندگی تجربه میکند که بیشباهت با نقش محمدرضا پهلوی در مقام شاه ایران نیست که فرود نقطه سر خط سرنوشت او است. در روستا معلمی نیز وجود دارد که فرهیخته و با دانش اما چربزبان است و در ادامه به مشاور مرد روستایی تبدیل میشود که نقش او نیز در واقعیت بیشباهت به نقش هویدا برای شاه نیست، با این حال زیرکی او نیز نمیتواند از فرو ریختن بنایی که مرد روستایی دل به آن بسته است، جلوگیری کند. مرد روستایی بر سر معلم فریاد میزند و به جان معلم میافتد و میگوید: «خونه خراب، خونتو خراب میکنم. این خونه بود ساختی برام». گلستان در داستان جنی شدن مرد روستایی و اطرافیان او که به دنبال پر کردن جیب خود هستند را نشان میدهد و بهنوعی روانشناسی اجتماعی حاکم در جامعه ایران در دهه ۵۰ را به شکل کلیتر ترسیم میکند که در آن فقط مرد روستایی و اطرافیان او جنی نیستند، بلکه همه جنی شدهاند و این جنی شدن، به جنی شدن بیشتر مرد روستایی نیز منجر شده است. «اسرار گنج دره جنی» توضیح گلستان از دهه ۵۰ جامعه ایران است که با جاهطلبیهای محمدرضا پهلوی (جنی شدنِ هرچه بیشتر او) در مسیر سقوط حرکت میکند و در عین پیشبینی و هشدار دادن گلستان، باز گوشی برای شنیدن این هشدارها وجود ندارد و در نهایت نیز چهار سال بعد، پیشبینی گلستان از سقوط پهلوی درست از آب درمیآید و کار شبیه به ویرانی بنایی است که با لرزیدن زمین در داستان اتفاق میافتاد و داستان همان واقعیتی میشود که در ۵۷ به وقوع پیوست.
تاملی انتقادی بر یادداشت آصف بیات با عنوان «آیا ایران در آستانه انقلاب دیگری است؟» «دولت» در کجای تحلیل آصف بیات قرار دارد؟ تقریباً در نوشتههای آصف بیات در این چند ماه اخیر، هیچ توجه مشخصی به موضوع دولت در ایران وجود ندارد؛ در حالی که «وضعیت انقلابی» با بحران دولت شکل میگیرد و جنبش «انقلاب»ی تنها به تداوم/تشدید وضعیت انقلابی میانجامد. چهطور میشود برآمدنِ یک «انقلاب» را بدون بحران دولت توضیح داد؟ https://www.radiozamaneh.com/756969/
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.. «مسافرنامه» غمانگیزترین روایت مسکوب از «خود» است؛ پر از ترس و خستگی و ملال و دلمردگی و تنهایی و درگیر شدن با همه تلخی درون خود است. کل این ناداستان سفر هفتگی مسکوب از پاریس به لندن برای آموزش ادبیات در مرکز اسماعیلیه است. در این راه دیگر خبری از مسکوب خوشبین روزهای نزدیک به انقلاب نیست، اینجا مسکوب تنها و دلمرده و سرگردان است و در خستهترین و فرسایشیترین روزهای زندگیاش به دنبال معاش میدود، به قول خودش الکی زنده است و برای هیچ دست و پا میزند. بینظیرترین بخش مسافرنامه شاید آنجایی است که از دستها در هواپیما میگوید و به یاد دستهای دوستی [دکتر علیپور] در ایران میافتد که پسرش را اعدام کرده بودند و نمیدانست با دستهایش چه کند. میگفت این پسر میوه عمر من است، نمیخواست به میوه عمرش بشاشند. میدانست مردهشورها از نفرت یا ترس مرده را نمیشورند، روی آن میشاشند. علیپور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد در باغچه حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علیپور مازندارانی است، پسرش را در همان جا کشتند، خودش هم دیگر همان جا مردنی است..
«مَد و مِه»؛ اوج داستاننویسی گلستان «مَد و مِه» چهارمین مجموعه داستان ابراهیم گلستان است که نخستینبار در سال ۱۳۴۸ منتشر شد. این مجموعه شامل سه داستان است: «از روزگار رفته حکایت»، «مد و مه» و «در بارِ یک فرودگاه». هر سه داستان بین سالهای ۱۳۴۵ تا ۴۸ نوشته شدهاند و از لحاظ فرم داستان، انتخاب کلمات و ساختار جملهها، گلستان حتی نسبت به مجموعه داستانهای قبلی خود، انگار یک تغییر بزرگ را پشت سر گذاشته است و بسیاری داستان «مَد و مِه» را انقلابی در کارنامه ادبی/داستاننویسی گلستان میدانند. درست مثل دهه چهل، که دهه دگرگونی جامعه ایران است، مجموعه داستان «مَد و مِه» نیز خود درون تجربه این دگرگونی قرار دارد و این اثر گلستان، برآمده از دل آن است. علاوه بر این، مجموعه «مَد و مِه» نه تنها پس از مرگ فروغ منتشر شده، بلکه داستانهای آن نیز بین سالهای ۴۵ تا ۴۸ نوشته شده و میل رمانتیکی گلستان به فرار از لحظه حال و بازگشت به گذشته -حداقل در این مجموعه- شاید به فقدان فروغ نیز در لحظه حالِ گلستان بیارتباط نباشد (با این حال گلستان بارها در نوشتههای مختلف خود به این نکته اشاره کرده که هیچ وقت نوستالژی گذشته را نداشته است، اما اگر نوستالژی هم نداشته باشد باز درگیر گذشته است و به آن فکر میکند و در این مجموعه این درگیری ذهنی کاملاً مشخص است). داستان اول «از روزگار رفته حکایت» روایت پرویز از دوران کودکی خود است. زمان داستان به سالهای آغازین قرن ۱۴ شمسی برمیگردد، زمان روی کار آمدن دودمان پهلوی و شخص رضاشاه که در این سالها جامعه ایران در مسیر تغییر و تحول گسترده اجتماعی و فرهنگی به سر میبرد. در این داستان نیز مانند داستانهای دیگر گلستان، او بر گذار از یک جامعه سنتی به جامعه مدرن و امروزی تاکید میکند. این گذار با خود تغییراتی به دنبال دارد که در آن انسان ایرانی از گذشته سپری شده خود جدا میشود و در وضعیتی قرار میگیرد که میخواهد از آن به گذشتهای که داشته است، فرار کند. زمان حال گویی بختکی است که بر سینه انسان امروز سنگینی میکند و او میخواهد برای فرار از این بختک، دل به روزهای خوش گذشته ببندد. فنِ گلستان در این داستان این است که اوضاع اجتماعی و سیاسی جامعه ایران را از طریق بیانِ آنچه در خانواده پرویز میان چند نفر در یک خانه میگذرد، نشان میدهد؛ در واقع بیان اوضاع خصوصی که پرویز از دوره کودکی خود روایت میکند، بازنمایی وضعیت عمومی جامعه آن روز ایران است. در داستان دوم «مَد و مِه» نیز مانند داستان اول، راوی به مرور خاطرات گذشته خود میپردازد و به سراغ گذشته میرود تا امروز خود را بفهمد؛ یا به بیان دیگر با گذشته خود رو بهرو میشود و با آن کلنجار میرود تا «خود» را در این لحظه یعنی لحظه «حال» بشناسد. داستان با بازگشت راوی به خانه آغاز میشود. راوی زود به خانه بازمیگردد و به خواب میرود اما با یک صدا از خواب میپرد و همین پریدن او را به گذشته میبرد. ابتدا گذشتهای نزدیک، یعنی هفته گذشته که «عباس» را از دست میدهد و با مرگ عباس مواجه میشود و در ذهن خود هر آنچه از عباس دارد را به یاد میآورد. کم کم از این گذشته نزدیک، درگیر گذشته دور خود میشود. شیرازی را به یاد میآورد که در آن، یک شب در قطار با زنی آشنا میشود و با او درباره «شیراز» دیالوگ میکند و این دیالوگ تا نزدیکیهای صبح ادامه پیدا میکند و با همخوابگی آنها در کوپه قطار به پایان میرسد. راوی با این خاطره که برای او بسیار دلنشین بوده، بیشتر در گذشته خود فرو میرود و سر از دوران کودکیاش درمیآورد. داستان کوتاه اما در عین حال بلند «مَد و مِه» سه بخش دارد، که در بخش اول راوی به سراغ گذشته خود میرود. در بخش دوم براساس آنچه از گذشته به یاد آورده است، درگیر وضعیت «حال» خود میشود و در نهایت در یک ناامیدی فرو میرود و در بخش سوم با یک پاسبان که انگار نماد شوم «استبداد» امروز است، وارد دیالوگ میشود. بیشتر از این وارد توضیح داستان نمیشوم که موضوع آن از دست نرود، فقط میتوانم بگویم «مَد و مِه» نه فقط شاهکار گلستان که شاهکار داستاننویسی مدرن ایران است؛ بهویژه هنگامی که راوی با پاسبان وارد دیالوگ میشود. در داستان سوم یعنی «در بارِ یک فرودگاه» که در یک فرودگاه میگذرد، گلستان از تنهایی انسان مدرن که میتواند هم ایرانی باشد و هم نباشد میگوید و پای چیستی زندگی و مرگ را وسط میکشد. در مجموع گلستان در این سه/۳ داستان، درگیر با مقوله «مرگ» است خیلی بیشتر از «زندگی». این مرگاندیشی شاید هم به پوچی گلستان و ناامیدی او از بهبود وضعیت بر میگردد و هم شاید به مرگ فروغ و از دست دادن او. * پس از انقلاب از مجموعه «مَد و مِه»، تنها داستان «از روزگار رفته حکایت» اجازه انتشار گرفت.
کتاب «شلوارهای وصلهدار» مجموعه داستانهای کوتاه رسول پرویزی، شامل بیست داستان است که نخستینبار در سال ۱۳۳۶ منتشر شد. داستانهای پرویزی آمیخته با فولکور و نزدیک به سبک و ادبیاتِ جمالزاده است. داستانهای کتاب از لحاظ موضوعی مستقل از یکدیگر هستند و تقریباً همگی آنها در تنگستان (زادگاه پرویزی) و یا شیراز که در آن زندگی کرده است، میگذرد. لحن پرویزی ساده و با یک طنز سیاه -به شکل عالی- همراه است که نشان از پختگی قلم و دانش اجتماعی او دارد. مضمون اصلی همه داستانهای پرویزی بهنوعی تغییر جامعه ایران و روابط حاکم در آن است؛ که چگونه ارزشها و باورهای پیشین جای خود را به رقابت و رسیدن به سرمایه/پول بیشتر (موقعیت برتر) میدهد، و یا مکانیکی شدن جامعه ایران را در جریان زندگی روزمره ترسیم میکند که چهطور با گسترش شهرنشینی انسان جدیدی متولد میشود که با کسب مهارت و آموزش تنها دل به کار فرسایشی خود میبندد و لحظهای از مسیر تکراری آن خارج نمیشود و یا در داستانی دیگر تغییرات اجتماعی جامعه ایران را با مرگ اصول اخلاقی نشان میدهد که پیش از این در میان مردم حضور تاثیرگذار و پررنگی داشته است. در کل داستانهای رسول پرویزی اگرچه در نگاه اول ساده و عامیانه و سرگرمکننده بهنظر میرسند ولی در درون خود تغییرات جامعه ایران در دو دهه ۲۰ و ۳۰ را نشان میدهد و از این جهت داستانهای او نوعی تاریخ اجتماعی هم است.
۲/دو در داستان بعدی یعنی «صبح یک روز خوش» باز همچون داستان دوم «چرخ و فلک» موضوع داستان گیر افتادن در ملالی است که سایه آن بر سر زندگی روزمره سنگینی میکند؛ ملالی که نمیتوان به راحتی از «شر» آن خلاص شد و یا تلاش کرد آن را نادیده گرفت. در این داستان سوژه اصلی یعنی مرد تلاش میکند به هر شکلی که میتواند تن به این ملال ندهد، اما زور او به جامعه که این ملال منطق آن است، نمیرسد و مرد در این جنگ نه تنها موفق نمیشود، بلکه بیشتر از قبل [ملال] بر سر او خراب میشود. در «ماهی و جفتش» گلستان توهم شخصیت داستان را ترسیم میکند. توهمی که به او اجازه درک واقعیت[های] بیرونی، یعنی در درون زندگی اجتماعی را نمیدهد. سادگی شخصیت داستان –انگار سادگی است که خصلتِ پیشامدرن دارد- در برخورد با پیچیدگی زندگی اجتماعی رنگ میبازد. او در جریان داستان به یک آکواریوم خیره میشود و ماهی را درون آن میبیند که به دلیل آنکه تصویر آن در آینه رو بهرو منعکس شده است، او تصور میکند که دو ماهی در درون آکواریوم وجود دارد و این هماهنگی دقیق که بین این دو در شنا کردن وجود دارد، برای شخصیت داستان بهشدت هیجانانگیز است. در حالی که این هماهنگی که میتواند همدلی هم معنی شود، چیزی جز توهمِ شخصیت داستان نیست و در درون زندگی اجتماعی جدید، دیگر خبری از این دست هماهنگی/همدلیها بین دو انسان وجود ندارد. آهنگِ زندگی روزمره در این دنیایِ جدید، ناموزون است و بیشتر جدا میکند (اتمیزه میکند) تا اینکه نزدیکی و پیوندی به دنبال داشته باشد. «طوطی مرده همسایه من» احتمالاً یکی از شاهکارهای گلستان است. در این داستان گلستان تقابل بین راوی و همسایه او را نشان میدهد. این دو که در تقابل با یکدیگر هستند، نه فقط شخصیت، بلکه زندگیهای متفاوتی نیز دارند (تفاوت طبقاتی آنها)، و همین تفاوت کار را به تقابل و درگیری رسانده است. تقابل بین این دو در جریان داستان یا زندگی، بیانِ همان فاصله و جدایی بین آدمها در وضعیتِ مدرن و روابط مبتنی بر آن است که گلستان در تمام داستانهای این مجموعه تلاش میکند از این فاصله و جدایی و شاید از همه مهمتر عدم تفاهم بگوید. این داستان با شعری از مولوی شروع میشود: بر لبِ جُو بود دیواری بلند بر سرِ دیوار، تشنه دردمند مانعش از آب، آن دیوار بود از پیِ آب، او چو ماهی زار بود ناگهان انداخت او خشتی در آب بانگِ آب آمد به گوشش چون خطاب آب میزد بانگ، یعنی: هی تو را فایده چه زین زدن خشتی مرا تشنه گفت: آبا، مرا دو فایده است من از این صنعت ندارم هیچ دست فایده اول سَماعِ بانگِ آب که بُوَد مر تشنگان را چون رُباب فایده دیگر که هر خشتی کز این بر کنَم، آیم سویِ ماء مَعین که به وجود دیواری اشاره میکند که منجر به جدایی انسانها از یکدیگر شده است. در تمام داستانهای این مجموعه به نوعی صحبت از این فاصله وجود دارد و در داستان «طوطی مرده همسایه من» به اوج خود میرسد. اگر به وضعیت مشخص ایران نیز برگردیم، شاید گلستان این فاصله و جدایی افراد از یکدیگر را از بعد از وقوع کودتای ۲۸ مرداد پررنگتر میبیند؛ گسستی در اجتماعِ زندگی انسان ایرانی –بهویژه در دهه ۲۰- که نتیجهای جز حذف و سرکوب و انزوا با خود به همراه نداشته است. کل وقایعِ داستان در یک شب از ساعت ۱۱ شب تا حدوداً ۲ بامداد میگذرد، ولی انگار روزها و هفتهها ادامه دارد. در داستان گلستان مرد همسایه (با توجه به ویژگیهایی که دارد) بیشتر نماد مرگ را به تصویر میکشد و راوی با دل خوشیهایی که دارد، در مقابل نماد زندگی است که بنا ندارد در این تقابل تن به مرگ بدهد. داستانهای «با پسرم روی راه»، «درختها» و «بعد از صعود» نیز مضمون اجتماعی دارند و درگیری انسان جدیدِ ایرانی را در پیچیده شدن وضعیت زندگی روزمره او نشان میدهند. در این مجموعه، داستان دیگری نیز با عنوان «بودن، یا نقش بودن» وجود دارد که نسبت به سایر داستانهای این مجموعه، داستان بلندتری است که سرشار از نشانه و استعاره و در کل داستان سختی است که من نتوانستم با آن ارتباطی برقرار کنم و نمیتوانم درباره آن چیزی بگویم. زبان گلستان در مجموعه «جوی و دیوار و تشنه» پیچیدهتر شده است؛ مخصوصاً در مقایسه با «آذر، ماه آخر پاییز»، همچنین فضاسازیها نیز با جزئیاتِ بیشتری ترسیم میشوند که پیوند مشخصی با دقت نظر و موشکافی گلستان دارد؛ که دائم تلاش میکند هر تکه یا نشانه خالی از معنا نباشد و چیدنِ این تکهها در کنار هم، مسیری میشود که ما را به درونِ جهانیبینی گلستان میبرد. نثر کتاب به موسیقی میماند و چگونگی چیدمانِ واژهها که خبر از وسواس گلستان در انتخاب تک تک آنها میدهد، ریتم این موسیقی را تعریف میکند. همه این موارد نشان میدهد که ابراهیم گلستان در این اثر نه فقط از لحاظ محتوا، بلکه از لحاظ تکنیکِ داستاننویسی و بازیابی فرم نیز به یک پختگی قابل توجه رسیده است./
فکر نکردم دارد به من فحش میدهد، چون این روزها هرکس فحش میدهد، به همه میدهد؛ درباره «جوی و دیوار و تشنه»؛ سومین مجموعه داستان ابراهیم گلستان از عشق سالهای سبز نخستین داستان مجموعه «جوی و دیوار و تشنه»: پشت سر ما حالا از موریس مترلینک حرف میزدند. برگشتم گوینده را ببینم. جوان چاقی بود با گردن کوتاه، اصلاً اگر گردن داشت، و چشمانی درشت، بیش از حد درشت، که گرمش بود و عرق نشسته بود و در گرما زیر جلیقه کت پوشیده بود و یخه آهاری تنگ سفیدی زده بود که گردنش را، اصلاً اگر گردنی بود، میفشرد که، شاید، همان باعث تیزی بیش از حد صدایش شده بود، و او را در سرسرای دانشکده دیده بودم که میگفتند پسر سپهبد احمدی است، که نبود، و بعدها وقتی که در آمریکا خواست زنی را بکشد، گفتند پسر پیشهوری است، که نبود، و بعدها که با او آشنا شدم پسر خوبی بود و در تابستان جلیقه میپوشید زیرا معتقد بود یک کلفت انگلیسی داشتهاند که او را پرورش داده است، که نداشته بودند و نداده بود، و پسر خوبی بود و دائرهالمعارف بریتانیکا میخواند، هر چند آن زبان انگلیسی که او میدانست از ابتدای خلقت میدانست و تنها خودش میدانست، و پسر خوبی بود. «جوی و دیوار و تشنه» سومین مجموعه داستان کوتاه ابراهیم گلستان است که نخستینبار در سال ۱۳۴۶ منتشر شد (آذر، ماه آخر پاییز ۱۳۲۷ و شکار سایه در سال ۱۳۳۴ منتشر شدند). این مجموعه شامل ده داستان کوتاه با موضوعهای مختلف است، ولی مضمون اصلی همه این داستانها، مانند دو مجموعه قبلی، همان مضمون اجتماعی است. به این ترتیب که اگر گلستان در «عشق سالهای سبز» یک داستان عاشقانه را بازگو میکند، اما این عشق نه به خودی خود، بلکه در درونِ تحولات اجتماعی جامعه ایران مطرح میشود. گلستان در کنار ترسیم سیمای یک رابطه عاشقانه؛ به قول خود، عشق تابستان که با تعطیل شدن مدرسه شکل میگیرد و با رسیدن به پایان تابستان و بار دیگر آغاز مدرسه در پاییز [قرار است] به فراموشی سپرده شود، به بیان تغییرات اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران نیز میپردازد؛ از گسترش شهرنشینی تا افزایش هزینهها و اشغال تهران به دست نیروهای متفقین و از همه مهمتر میل جامعه ایران به ترقی و «تجدد»خواهی و دل در گرو مولفههای تمدن دنیای جدید بستن؛ که از نظر گلستان این شکل از مواجههِ با مقوله تجدد، مصنوعی و تو خالی است و انگار هیچ عمقی ندارد. وقتی پای صحبت از موریس مترلینک را در میانِ بحران[های] اجتماعی و سیاسی وقتِ ایران وسط میکشد، از جامعهای صحبت میکند که پای اعضای آن حداقل جامعه شهرنشین و بهویژه روشنفکران و تحصیلکردگان آن، بر روی زمین سفت واقعیتِ آن روز ایران نیست. در جریانِ همین داستان که یکی از مهمترین داستانهای این مجموعه است، گلستان پیچیدگی و یا «جبر» واقعیتهای اجتماعی را آنچنان به تصویر میکشد که احساس و عشق سالهای نوجوانی توانِ مواجهه با این پیچیدگیها را ندارد؛ در واقع گلستان در عصر جدید از پیچیده شدن زندگی انسان ایرانی میگوید، که دیگر در آن روابط و مناسبات پیشامدرن نمیتواند به مسائل انسان ایرانی در قرن بیستم پاسخ دهد؛ یا به نوعی روابط مبتنی بر عقلانیت جای روابط مبتنی بر احساس و ارزشهای پیشامدرن را میگیرد. در داستان «چرخ و فلک» نیز همین پیچیده شدن روابط بار دیگر این بار در درونِ یک رابطه زناشویی مطرح میشود. گلستان در این داستان از ملالی صحبت میکند که پویایی رابطه بین زن و مرد را از بین برده است. اگرچه بین این دو رابطه عاطفی وجود دارد، ولی این رابطه عاطفی نمیتواند این ملال را از بین ببرد، چراکه این ملال نه از درون این رابطه عاطفی، که نتیجه همان روزمرگی/تکرار و پیچیده شدن زندگی اجتماعی است که رابطه عاطفی بین این دو را نیز تحت تاثیر قرار داده است و حتی دیگر تفاهم و دوستداشتن نیز نمیتواند این دو را در کنار هم حفظ کند. در «سفر عصمت» گلستان داستان یک زن روسپی را بازگو میکند که بالاخره تصمیم میگیرد که توبه کند و به زندگی به قول خود، یا در تصور خود «پاک» برگردد تا از باتلاقِ سیاهی[ها] نجات پیدا کند، اما در همان امامزاده که به قصد توبه رفته است، این بار گرفتار یک سید ناپاک میشود که زن را وارد مسیری میکند که این مسیر او را از مسیر پاکی که به دنبال آن بود، دور میکند. زن که برای توبه رفته بود، در توبهکده گیر میافتد. در این داستان هم باز گلستان از همان رابطه پیچیده و جبرهای اجتماعی صحبت میکند. زن میل به پاکی دارد و اما جامعه همچنان او را ناپاک میخواهد، حتی به میانجی «شرع» که قرار است نجاتدهنده انسان باشد نه غرقکننده او؛ زن باز اسیر ناپاکی میشود و این اسیر شدن انگار تا پایان زندگی او ادامه دارد، و در اینجا تنها مرگ است که میتواند راه فرار یا بیرون آمدن او از مسیر ناپاکیها باشد. ۱/یک
جز «پهلوی» چیزی نیست؛ «شاهزاده» نامیده میشود چون نماینده پهلوی است و میراث پهلوی را به دوش میکشد. نه فقط هویت، حتی کنشگر سیاسی بودن خود را هم از پهلوی وام میگیرد: از ۵۳ سال حاکمیت پدر و پدربزرگ. همه زندگی این آدم از شخصی تا سیاسی در لحظه حال به پهلوی گره خورده است؛ حتی زیست روزمره و معاش تو هم با سرمایه پدرت کار میکند، نه فقط امروز، از لحظه تولد تا به امروز با سرمایه «پهلوی»ها نفس میکشی و خواهی کشید. با این حال باز از صحبت درباره منبع مشروعیت و هویتیابی خود قسر در میرود و حتی یک کلمه درباره پدر خود که هرچه دارد از او و میراث او است، حرف نمیزند. میگوید «هرچه در گذشته اتفاق افتاده است را تاریخ قضاوت خواهد کرد» این چه تاریخی است که تو مشروعیت و هویت خود را برای انجام «فعل» سیاسی در لحظه حال از آن میگیری ولی «خود» درباره آن قضاوت نمیکنی؟ عنوان H.E که در آن کنفرانس کذایی به دوش میکشیدی و اصلاً دلیل بودن تو در همان جلسه بود، از همان میراثی آمده است که تو امروز قضاوت آن را به تاریخ حواله میدهی. نمیشود همه میراث خود را به استثنا «قضاوت» از تاریخ بگیری ولی این یکی را برای تاریخ بگذاری و بعد بگویی «ما مسئول رفتار دیگری نیستیم»؛ اتفاقاً تو یک نفر در جایگاه امروز، مسئول رفتار این دیگری بهخصوص هستی و چون تمام هستی امروز تو سوار بر تاریخ همین دیگری است. جناب «شاهزاده» با زیرکی از اختلاف خود با پدرش حرفی نمیزند و ترجیح میدهد عملکرد ۳۷ ساله پدر خود را زیرسوال نبرد، چون خوب میداند که اگر دست به انتقاد بزند، میراث او که منبع هویت و مشروعیتاش است، بر باد میرود، پس مجبور است با سکوت حتی از کنار داستان پرویز ثابتی هم بگذرد، چون ثابتی هم بالاخره جایی در همین میراث دارد. در ادامه میگوید «هر کدام از ما مسئول عملکرد و رفتار و روش خودمان هستیم» بله ولی نه تا زمانی که گذشته ما، «حقانیت» عملکرد و رفتار امروز ما را توجیه کند. در آخر میگوید «امیدوارم هموطنانم هر قضاوتی که از من دارند، بر مبنای عملکرد و دیدگاههای خودم باشد» اگر قرار بر قضاوت براساس عملکرد و دیدگاه بود که پس چرا یک قدم از «شاهزاده» بودن عقب نمیکشی؟ وقتی پای «شاهزاده» بودن را وسط میکشی، پیشاپیش راه قضاوت براساس عملکرد و دیدگاه «خود» را میبندی، درست همان شیوهای که پدرت اعلیحضرت «آریامهر» در پیش گرفت که میگفت «شاه این مملکت ما هستیم و تمام» و این «تمام» یعنی نه حرف بزنید و نه قضاوت کنید، و تو این را هم مثل خیلی چیزهای دیگر از همان پدر به ارث بردهای. مادامی که بودنِ تو با «شاهزاده» بودن و میراث پهلوی گره خورده است، خبری از قضاوت نیست و تو این را بهتر از هر چیز دیگری میدانی؛ و براساس همین قضاوت نشدن تا به امروز جلو آمدی و در صف اول یکهتازی میکنی، که اگر خبری از قضاوتِ عملکرد و دیدگاه تو بود، تو حتی در صف آخر هم نبودی و یا در بهترین حالت نفر اول از آخر بودی. فعلاً قضاوت را به تاریخ بسپار ولی مطمئن باش همین تاریخ یک روز بالاخره یقه تو را خواهد گرفت، دقیقاً با همین «قضاوت»ی که خودت دودستی به آن سپردی. https://t.me/batarikh/240