از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
رثای غزاله رضا براهنی لا حالی که به نخجیر آیی از کشمیر شالی از دریا آیی با حالی که به آن گودی بی ما آیی و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر حالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانی با آن لب بالا برگشته بالا لالا لالا تو غزاله لا حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا با سینهی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا «گِریم تا او نکشاند خود را ما را بکشد خود را نکشاند» این را یک زنکودکِ عاشق پیش از خود مرگیدنِ او میگفت حالی که بجنباند به بیابان سر را گورآهو که ببوساند خود را به فضای پوشان که بیندازد دنیا را شرقی در مخفیدر نه، دانی میدانی تو غزاله لا خوابی و بخوابی خوابی و بخوانی دربردر اویانم دنیا را تا زیبا شد بِتوام خود را تا حدِ نمنیدن لالایم تا مرز خود ــ مرگیدن که شوم کفنش و زنیدن را طلبم بتِ چینی خفته در پرده که خراسانِ ابروهایش آمودریا را دربردر حالی که مویم نیمهی آن مینیاتور بی عاشقه را مویم لا خشک آید آن جنگل که تو را از خود ناویزدها خشک آید! نیمهی آن بی عاشقه را لا حالا مویم معشوقه در گودی آن شانهی خوابآور و خرابآباد طاوسی روی آور محزونهی ذیلِ ناهیدِ باران بالا بالا بارانِ بالا و بلایی مشتق از شقهی شاعر و کفن در وا به نخفتن گفته آری و جهان را اما خفته آنجا در مخفیدر حالا به مصاف آید با مور آنجا آن میلاوِ رودکیی ریگِ آمودریا و زبانش میلاویه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهای بی چشمِ شاعر لالا تو غزاله لا لالا مویم لا بی صاحبِ «شبهای تهران» را و نگفتن را گویم گفتن را که نگفتن را گفتن لا و زنیدن را طلبم اویانم دنیا را تا زیباشد نمنم از از از از نمنم ای «راحله»ی «گردوشکنان»، گویم با باتو بی از و جلوتر نروم طاهر شدنت را نتوانم دیدن زیرزمینی شدنت را نتوانم و بیایم این زیرزمین که هستهی خرما را برمیگیریم و مغز گردو را در خرما میکاریم طاووسی روی آور در مغز گردو در خرما لا لا گیسو از روی پیشانی با انگشتی خونین به کنار و طراوت غوغا تو غزاله لا لا لا
موسیقی تیتراژ فیلم گاو آهنگساز: هرمز فرهت فلوت: عباس خوشدل سنتور: داریوش مهرجویی تنبک: حسین مقدم
در دفاع از لبخند تو احمد شاملو قناعتوار تکیده بود باریک و بلند چون پیامی دشوار در لغتی با چشمانی از سؤال و عسل و رخساری برتافته از حقیقت و باد. مردی با گردش آب مردی مختصر که خلاصه خود بود خرخاکیها در جنازهات به سوءظن مینگرند پیش از آنکه خشم صاعقه خاکسترش کند تسمه از گرده گاو توفان کشیده بود. آزمون ایمانهایِ کهن را بر قفل معجرهایِ عتیق دندان فرسوده بود. بر پرت افتادهترین راهها پوزار کشیده بود رهگذری نامنتظر که هر بیشه و هر پل آوازش را میشناخت. جادهها با خاطره قدمهای تو بیدار میمانند که روز را پیشباز میرفتی، هرچند سپیده تو را از آن پیشتر دمید که خروسان بانگ سحر کنند. مرغی در بالهایش شکفت زنی در پستانهایش باغی در درختش. ما در عتاب تو میشکوفیم در شتابت ما در کتاب تو میشکوفیم در دفاع از لبخند تو که یقین است و باور است. دریا به جرعهیی که تو از چاه خوردهأی حسادت میکند.
من بامدادم احمد شاملو من بامدادم سرانجام خسته بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم. هرچند جنگی از این فرسایندهتر نیست، که پیش از آن که باره برانگیزی آگاهی که سایهیِ عظیمِ کرکسی گشودهبال بر سراسرِ میدان گذشته است: تقدیر از تو گُدازی خونآلوده در خاک کرده است و تو را از شکست و مرگ گزیر نیست. من بامدادم شهروندی با اندام و هوشی متوسط. نسبام با یک حلقه به آوارهگانِ کابل میپیوندد. نامِ کوچکام عربیست نامِ قبیلهاییام ترکی کُنیتام پارسی. نامِ قبیلهاییام شرمسارِ تاریخ است و نام کوچکام را دوست نمیدارم (تنها هنگامی که توام آواز میدهی این نام زیباترین کلامِ جهان است و آن صدا غمناکترین آوازِ استمداد). در شبِ سنگینِ برفی بیامان بدین رُباط فرود آمدم هم از نخست پیرانه خسته. در خانهای دلگیر انتظارِ مرا میکشیدند کنارِ سقاخانهیِ آینه نزدیکِ خانقاهِ درویشان (بدین سبب است شاید که سایهیِ ابلیس را هم از اول همواره در کمینِ خود یافتهام). در پنج سالهگی هنوز از ضربهیِ ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم و با شقشقهی لوکِ مست و حضورِ ارواحییِ خزندهگانِ زهرآگین برمیبالیدم بیریشه بر خاکی شور در برهوتی دورافتادهتر از خاطرهیِ غبارآلودِ آخرین رشتهیِ نخلها بر حاشیهیِ آخرین خشکرود. در پنجسالهگی بادیه بر کف در ریگزارِ عریان به دنبالِ نقشِ سراب میدویدم پیشاپیشِ خواهرم که هنوز با جذبهیِ کهربایییِ مرد بیگانه بود. نخستینبار که در برابرِ چشمانام هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه خورد ششساله بودم. و تشریفات سخت درخور بود: صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادهگانِ سردِ شطرنج، و شکوهِ پرچمِ رنگین رقص و داردارِ شیپور و رُپرُپهیِ فرصتسوزِ طبل تا هابیل از شنیدنِ زارییِ خویش زردرویی نبرد. بامدادم من خسته از باخویش جنگیدن خستهیِ سقاخانه و خانقاه و سراب خستهیِ کویر و تازیانه و تحمیل خستهیِ خجلت ازخودبردنِ هابیل. دیریست تا دم برنیاوردهام اما اکنون هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید. صفِ پیادهگانِ سرد آراسته است و پرچم با هیبتِ رنگین برافراشته. تشریفات در ذُروهیِ کمال است و بینقصی راست درخورِ انسانی که برآناند تا همچون فتیلهیِ پُردودِ شمعی بیبها به مقراضاش بچینند. در برابرِ صفِ سردم واداشتهاند و دهانبندِ زردوز آماده است بر سینییِ حلبی کنارِ دستهای ریحان و پیازی مشتکوب. آنک نشمهیِ نایب که پیش میآید عریان با خالِ پُرکرشمهیِ انگِ وطن بر شرمگاهاش وینک رُپرُپهیِ طبل: تشریفات آغاز میشود. هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتام را به نعرهای بیپایان تُف کنم. من بامدادِ نخستین و آخرینام هابیلام من بر سکویِ تحقیر شرفِ کیهانام من تازیانهخوردهیِ خویش که آتشِ سیاهِ اندوهام دوزخ را از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند.
تصنیف «امید عشق» شوشتری محمدرضا شجریان به کجاها برد اين اميد ما را به کجاها برد اين اميد ما را به کجاها برد مارا به کجاها برد مارا..
آواز دیلمان بنان از ساختههای ابوالحسن صبا شعر از سعدی اجرای خصوصی، از آرشیو گن ایچی تسوکه.
تصنیف «یاد باد» از آلبوم بیداد محمدرضا شجریان پرویز مشکاتیان گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم مبتلا گشتم مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حقگزاران یاد باد..
قصه «بیبی شهربانو» از مجموعه داستان «شهری چون بهشت» با صدای خودِ سیمین دانشور، نیمه اول دهه ۴۰.
طوفان (عمر دوباره) شعر: رحیم معینی کرمانشاهی آهنگساز: بزرگ لشگری تنظیم: مرتضی حنانه خواننده: مرضیه میروم و میبرمت به کام طوفان تا که یکسان بگذرد آب از سر ما میسپرم دست تو را به دست هجران تا که با هم تیره گردد اختر ما موی من شد سپید ای جوانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را شد چو آب روان زندگانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را تو دلارای من یک شب عالم پریشان نبودی تو که همپای من در وادی غم شتابان نبودی تو ندانی غمم که ندانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را گرچه بر جانم بلایی دلفریبی دلربایی با همه بیوفایی آرزوی قلب مایی تو ندانی غمم که ندانی دریغا عمر دوباره نبوده کسی را
با جامی لاجوردی، پُر از شراب منتظرش باش، کنار دریاچهای، حوالی عصر، با شکوفهی یاس، منتظرش باش، با صبر اسبی، که بر تاختِ سراشیبِ کوه چیره شده منتظرش باش، با آدابدانیِ شهریاری بزرگ و یگانه منتظرش باش، با هفت بالش، پُر از ابرهای نرم منتظرش باش، با آتشیندمِ زنانهای که فضا را پُر میکند با بوی کفشِ مردانهای بر پُشتِ اسب منتظرش باش، و شتاب مکن، اگر پس از موعد رسید منتظرش باش، و اگر پیش از موعد منتظرش باش، پرندهی شاخسارِ گیسوانش را مرنجان و منتظرش باش، تا چون باغی در نهایتِ زیباییاش، آرام بگیرد منتظرش باش، تا این هوای غریب را به سینه فروکشد منتظرش باش، تا تنپوش را چونان ابرهایی در-حرکت از ساقِ پا بَر کشد منتظرش باش، و او را به ایوان بَر تا ماهِ غرقه در شیر را بنگرد منتظرش باش قبل از شراب، آبَش ده و به دو کبک خفته بر سینهاش چشم نینداز و منتظرش باش، و آنگاه که جام را بر مرمر مینهد بر درنگِ دستهایش دست گُذار گویی شبنمی را برمیداری و منتظرش باش، با او سخن بگو – چونان سخنِ نیلبک با زهی ترسان در کمان – سخن بگو چنانکه آنچه را فردا برایتان مهیّا کرده در نظارهاید و منتظرش باش شباش را، حلقهبهحلقه، بر او فروزان کن و منتظرش باش تا شب آوازت دهد: در هستی جز شما نمانده پس بهظرافت او را ببر تا مرگی که اشتیاقاش را داری و منتظرش باش!…
خوشا فَصلی کِه دور از غم هَمَه کَه شُنَه وا شُنَه دَست وا دَست سایَه وا سایَه شارَفتَه خُنَه وا خُنَه بُدُو پیشُم بُدُو پیشُم بُدُو اِی نوشُم و نیشُم بُدُو اِی آخرین عشقُم دوادار دل ریشُم خَزُن زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چه جُنِن بیاین وا هَم بَشیم یاور هَمَه هَمراه و هَم باور دِلُن راه شُبَشِه وا هَم جُدا نَبُوتْ دِل از دِلبَر خَزُنِ زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چِه جُنِن لبخند ابراهیم منصفی بندرعباس ۱۳۶۰
در این سخنرانی کوتاه با عنوان «طنز آلودگی زبان فارسی»، احمد شاملو به درستترین و زیباترین شکل ممکن درباره چگونه بر باد رفتن زبان در گذر زمان صحبت میکند؛ با یک نگرانی بزرگ که پر بیراه هم نبود و امروز کاملاً ملموس و دردناک است.
برای امروز صبح خندان مرضیه من موجی سرگردانم من دردی بیپایانم با عشق و ناکامیها هم عهد و هم پیمانم..
برایِ امروز رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوجِ بلند بودنم رو میکنم به آینه من جایِ آینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این آینهست یا که منم..
آی آدمها نیما یوشیج آی آدمها که بر ساحل، نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب، دارد میسپارد جان یک نفر دارد، که دست و پای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره، جامهتان بر تن یک نفر در آب میخواند شما را موجِ سنگین را به دست خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده سایههاتان را ز راهِ دور دیده آب را بلیعده در گودِ کبود و هر زمان بیتابیاش افزون میکند زین آبها بیرون گاه سر گاه پا آی آدمها او زِ راه دور این کهنه جهان را باز میپاید میزند فریاد و امیدِ کمک دارد آی آدمها که رویِ ساحل آرام، در کار تماشائید موج میکوبد به روی ساحلِ خاموش پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش میرود نعره زنان وین بانگ، باز از دور، میآید آی آدمها آی آدمها آی آدمها آی آدمها آی آدمها