از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
کنش انقلابی در یک وضعیت غیرانقلابی احمد قاضی ــ یک جنبش اجتماعی صرفاً با وضعیتِ ذهنی انقلابی شکل نمیگیرد، بلکه این مادیت جنبش اجتماعی است که به وضعیت انقلابی شکل میدهد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/745129/&rhash=0ceb6994783a68 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
این روزها بیشتر آدمها از نترسیدن حرف میزنند، باید نترسیم و مبارزه کنیم و بلند فریاد بزنیم «نترسید/نترسید، ما همه باهم هستیم»، که اگر بترسیم حتماً قافیه را باختهایم، اما برخلافِ این باور که نباید بترسیم و دائم باید «شجاع» باشیم و در صحنه نبرد دست به مبارزه بزنیم، اتفاقاً باید بترسیم و جراتِ ترسیدن داشته باشیم. مگر میشود در برابر این خشونتِ ویرانگر که هم به پا میزند و هم به سر و هم با بربریت خود آدمها را به دار میکشد، نترسید و باز از شجاعت حرف زد؟ باید بترسیم و این ترس [مثبت] شروع تامل کردن در مبارزه است؛ تاملی که شرط پیروزی است. تامل کردن یعنی بیگدار به آب نزدن، یعنی دل به شجاعتِ دروغین نسپردن و جان را در برابر این اهریمن بیمحابا بر باد ندادن. برای استمرار مبارزه بیشتر از شجاعت، به تامل نیاز داریم، به تامل برای شناختِ وضعیت و امکانهای آن؛ شناختی که از دل آن راه چگونه مبارزه کردن و ترسیم استراتژی برای رسیدن به هدفهایمان بیرون میآید. تنها زندهِ ماندن شرط ادامه مبارزه است؛ «شجاعت»ی که از دلِ خشمِ سوگواری بیرون میآید، قطعاً مقدمه یک شکست دیگر است.
احمد کشته شد. بیچاره مادرش، زنش.. زنش که آنقدر لحاف و متکایش را بوسید. چقدر آدم مردهاند! چند صد هزار سال است که آدمها میمیرند. همهاش مرگ و مرگ و مرگ، تمام هم نمیشوند. آدم، چه چیز عجیبی است.. مجموعه داستان «آذر، ماه آخر پاییز» اولین مجموعه داستان ابراهیم گلستان است که در سال ۱۳۲۷ منتشر شد. این مجموعه شامل هفت داستان است که هر کدام جدا و به شکل یک داستان کوتاهِ مستقل است، اما سه داستان کتاب «آذر، ماه آخر پاییز»، «تب عصیان» و «یادگار سپرده» در عینِ جدا بودن، از لحاظِ داستانی/محتوایی به یکدیگر مرتبط هستند و از کنار هم قرار گرفتن آنها، یک داستانِ نسبتاً بلند شکل میگیرد که در آن هر شخصیت از زاویهِ دید خود به روایتِ داستان میپردازد. آذر، ماه آخر پاییز داستان مردی است که خبر اعدام دوستش «احمد» را از اخبار میشنود. خاطراتش را مرور میکند که چهطور وسایل و اسباب احمد را از زن و مادرش گرفت و بچهی تازه به دنیا آمده احمد، یعنی هوشنگ را دید. تب عصیان روایت همبندی احمد کاوه، همان احمد داستان قبل است که زندانیان را در دفاع از احمد میشوراند و همه را به اعتصاب وا میدارد و داستان یادگار سپرده، داستان همسر احمد کاوه است، سه سال بعد از اعدام او که هوشنگ پسرشان مریض است و مستاصل و پریشان در پی حفظ یادگاری احمد ناتوان است و نمیداند کارِ درست چیست. جالب اینجاست که شخصیتِ اصلی داستان احمد کاوه است که داستانِ او اصلاً روایت نمیشود و داستان با روایتپردازی دیگران جلو میرود. تمِ اصلی همه داستانها در این مجموعه تقریباً «استیصال» و درماندگی است؛ اضطراب از نتوانستن و انجام ندادن و درمانده شدن؛ یا ترس/ترسیدن که آنچنان در شخصیتهایِ داستان خانه کرده است که عملاً آنها را از درست تصمیم گرفتن و دست به عمل زدن ناتوان و درمانده میسازد. گلستان بنا دارد فضای دهه ۲۰ و ۳۰ جامعه ایران را ترسیم کند. مبارزه اجتماعِ مردم برای برهم زدنِ بازی قدرت؛ مبارزه برای تحققِ عدالت و از بین بردنِ هر شکلی از ستم و ظلم حکومتی که زندگی توده مردم را ویران کرده است. مبارزهای که شاید با شکست در مرداد ۳۲ همراه میشود، ولی آنچنان تغییراتی در جامعه و ذهنیتِ «مردم» ایجاد میکند که در عینِ شکست، با هوشیاری، دائم به چگونه پشت سر گذاشتن این زمستانِ سخت فکر میکنند.
یک نماینده مجلس امروز در مخالفت با بذرپاش گفت: «این آقا نه از عمران چیزی میداند و نه از معماری و مهندسی شهرسازی!» در صحن مجلس اما بلند داد میزدند که این چیزها [یعنی فن و تخصص و مهارت] مهم نیست، مهم پایبندی به ولایت و رهبری است. دقیقاً همان که ۷۲ سال پیش نواب صفوی در کتاب «راهنمای حقایق» برای ترسیم سیمای حکومت اسلامی میگفت؛ که برای ما تخصص و مهارت اهمیت ندارد؛ برای وزارت بین یک دیندار و مسلمان دو آتیشه و یک متخصص و تکنوکرات، باید مسلمان دو آتیشه را انتخاب کنیم، حتی اگر هیچ تخصصی هم نداشته باشد. در این چهل و اندی سال کلِ شیوه مدیریت و حکمرانی این مملکت دقیقاً چیزی جز این ایده و دستورالعمل نواب صفوی نبوده است؛ و خب بیخود نیست که حال و روز این مملکت امروز این چنین نزار است.
دفاتر پژوهشی سازمان برنامه و موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی و بیشمار موسسه پژوهشی و مطالعاتی دیگر -بیشتر وابسته به نهاد دانشگاه- همه با انقلاب ۵۷ و یا دقیقتر انقلاب فرهنگی تعطیل شدند. امثال محمود زندمقدم که تعداد آنها کم هم نبود، محصولِ میل به پژوهش و نظام دانش پیشاانقلاب هستند که با برچسبِ طاغوتی و غربی و غیربومی و ناخودیها از بین رفتند و حذف شدند. امروز نهادهای بهظاهر پژوهشی ایران از مراکز مطالعاتی و تحقیقاتی تا نظام آکادمیک و..، قادر نیستند حتی یک نفر شبیه به زندمقدم تربیت کنند و یا حتی مثل او را بپذیرند. نابودی این سرزمین از آب و خاک و هوا و جنگل تا از بین رفتن سکونتگاههای روستایی و زیستِ شهری و همه و همه، نسبتِ مستقیمی با فقدان پژوهشهای بینظیر امثال زندمقدم دارد. در این نظامِ دانش رانتی و آکادمیکِ بیدر و پیکر و [شبهِ]استادهایی که فقط به دنبال جایگاه و کسب امتیاز بیشتر با هزار و یک زد و بند و چابلوسی و دروغ هستند -که البته این حاکمیت هم چیزی جز این نمیخواهد- جایی برای امثال زندمقدم و فعالیتهای پژوهشی و مطالعاتی آنها وجود ندارد. ما به تدریج نسلی را از دست دادیم که میتوانستند نه تنها زندگی ما را در لحظهِ حال آباد کنند، بلکه برای نسلهای بعدی نیز یک آینده قابل قبول بسازند. ما در این چهل و اندی سال همه چی را از دست دادیم، و حتی امید به تغییر در این روزها، متاسفانه نمیتواند جای همه این «حسرت»خوردنها را بگیرد. #محمود_زند_مقدم
اگر ما بخواهیم مملکتِ خود را از خطراتِ خارجی حفظ کنیم، باید بدانیم که این کار تنها نه با قدرت نظامی و اقتصادی و نه با کمک ممالک دیگر میسر است. عرض کردم تنها با این وسائل ممکن نیست، بلکه اصلاح حال طبقه فقیر و زحمتکش یعنی طبقه «مردم» در جرگهِ تدابیر اولیه است، اگر هم از طرف بعضی محافل متعصب مورد ملامتی بشود باز وظیفه ملی خود میدانم که بگویم که مادامی که در پشتم دیوارِ مملکتی وجود دارد که کمترین چیزی که از اوضاع آنجا گفته شود این است که در آنجا در مقابلِ چشم فقیر اسرافاتِ متمولین وجود ندارد، محال است که بتوانیم با زور محض، با تبلیغاتِ دینی و وطنی، مردم بدبخت و گرسنه را که همسرشان لباس خوب نداشته و دستِ اطفالشان به میوه و شیرینی و خوراک خوب نمیرسد در آغوشِ مادر کممحبت و بیقیدِ وطنی که هر آنچه دارد فقط به یکی از اولاد خود داده، دیگران را بینصیب و مضطر میگذارد، دلگرم و وفادار نگه داریم. حسن تقیزاده ۲۱ آبان ۱۳۲۶ نطقِ پیش از دستور مجلس پانزدهم مقالات تقیزاده / جلد ۱۰ / ص ۲۲ به کوشش ایرج افشار
اعتصاب «سراسری» ملاحظه انتقادی این فشار و اجبار به «آدم»ها برای حتماً اعتصاب کردن، کم از اعمال خشونت و شکلی از سرکوب ندارد. اعتصاب در جریان مبارزه مهم است و هرکس که میتواند بهتر است با آن همراه شود؛ «بهتر» است همراه شود، نه اینکه «باید» همراه شود، چون انقلاب هنوز پشت در نیست که همه چیز تبدیل به «باید» شود. چرا باید یک کتابفروشی، کافه یا لباس فروشی و کلاً اقتصادهای خرد حتماً اعتصاب کنند؟ این ایده که همه باید اعتصاب کنند، امروز به هزار و یک دلیل کار نمیکند؛ بهویژه به دلیل تغییر مناسبات سرمایه و درگیری آدمها به اقتصاد روزمزد. همه چیز از ۴۴ سال پیش تغییر پیدا کرده، بعد معنی و کارکرد اعتصاب نباید تغییر پیدا کند؟ حتی در پاییز ۵۷ هم همه مشاغل دست به اعتصاب نزدند. اگر حمل و نقل عمومی یا شرکتهای بزرگ خدماتی، کارخانههای دولتی دست به اعتصاب بزنند، «ممکن» است در جریان حرکت جنبش تاثیرگذار باشد. یک کتابفروشی که در روز کمتر از ده جلد کتاب میفروشد، یا یک کفشفروشی که ممکن است حتی در روز یک جفت کفش هم نفروشد و مشاغل این چنینی، براساس چه منطقی باید دست به اعتصاب بزنند و «حتماً» با اعتصاب همراه باشند؟ فهمِ ما برای تغییر سیاسی یا همان ایدهِ «انقلاب» که در سر داریم، همچنان با دو مقوله خیابان و اعتصاب گره خورده است، در حالی که شیوه مبارزه باید با توجه به ظرفیتهایِ واقعیت موجود و شرایط اقتصادی و اجتماعی خاص آن پیش برود. آب پرتقال برای هر سرماخوردگی خوب است، ولی برای کسی که ممکن است به پرتقال حساسیتِ شدید داشته باشد، باید برای بهبود سرماخوردگی خود به جای آب پرتقال، مثلاً آب انار یا آب سیب بخورد. در موضوع اعتصاب، بله اعتصاب براساس تجربه تاریخی میتواند برای پیشبرد مبارزه مهم باشد، اما باز در معنای عام، ولی در عمل –در خاصبودگیِ وضعیت- فرمِ اعتصاب باید براساس واقعیت و صورتبندی اجتماعی موجود و مناسبات اقتصادی در آن تعین پیدا کند. اعتصاب و تحریم و همه این شیوههایِ مبارزه باید حساب شده بهکار گرفته شوند. صرفِ این ایده که حتماً و باید «باهم» اعتصاب کنیم، ایده نادرستی است، اینکه چگونه و چهطور دست به اعتصاب بزنیم مهم است. در جریانِ مبارزه امروز باید تمام این شیوهها را یک بار دیگر مورد تامل و بازخوانی قرار دهیم و برخی از پیش فرضها را با یک نگاه انتقادی –با توجه به وضعیتِ امروز و جنس مبارزه اکنون- از نو بازتعریف کنیم؛ چون هر وضعیت با مختصات زمانی/مکانی و امکانهایی که در خود دارد، نسخه مخصوص به خود را میخواهد. باید به چگونه نوشتن این نسخه «باهم» فکر کنیم و براساس آن نقشه راه ادامه مبارزه را تدوین کنیم.
آیا باید از جمع شدن «گشت ارشاد» به فرض اینکه این خبر درست باشد، خوشحال باشیم یا نه؟ بله -من فکر میکنم- باید «حتماً» خوشحال باشیم، چون این یک پیروزی مهم در سبد جنبش امروز زن/زندگی/آزادی است. اما مسئله به تنهایی فقط «گشت ارشاد» نیست، بله منم میدانم، شما هم میدانید و همه میدانند؛ مسئله لغو قانون حجاب اجباری و تغییر مناسبات سیاسی و به یک معنا «انقلاب» است. اما نه لغو حجاب اجباری که یکی از مولفههای مهم دستگاههای ایدئولوژیک دولت در اینجا است و نه انقلاب، یک شبه اتفاق نمیافتد. مبارزه علاوه بر حضور اکثریت، نیاز به زمان و استراتژی دارد. جنبش اجتماعی باید در زمان استمرار پیدا کند و با استراتژی پیش برود و بتواند جبهههای بیشتری را به نفع خود فتح کند. ما فقط با یک «قدرت» در فرمِ کلان آن مواجه نیستم، بلکه با میکرو قدرتهای بیشماری مواجه هستیم که باید با تک تک آنها بجنگیم و هر موضع را به نفع تثبیت قدرت «مردم» از آن خود کنیم. با پیچیده شدن بازیگری ساختار قدرت سیاسی و روابط قدرت مبتنی بر کردارهای آن در لایههای مختلف حیاتِ اجتماعی و اقتصادی در زندگی روزمره، مبارزه به شیوه جنگ «موضعی»، جای مبارزه به شیوه کلاسیک هجومی را میگیرد. فتح هر جبهه/موضع مهم است و مادامی که دست ما از اشغال جبهههای قدرتِ وقت خالی باشد، مبارزه ما به پیروزی به معنای واقعی و «جامع» آن دست پیدا نمیکند. اگر امروز گشت ارشاد به عنوان ماشین اعمال قانون حجاب اجباری از کار بیفتد، این یک پیروزی در جریانِ حرکت جنبش زن/زندگی/آزادی است؛ نه فقط برای طبقه «متوسطِ» شهری، بلکه برای همه «مردم» در جای جای این جغرافیا -حتی بیرون از آن- که در این جنبش حضور دارند؛ یا از آن حمایت میکنند و یا در جهت پیشروی آن مشارکت میکنند. باید در مبارزه واقعبین بود؛ این واقعبین بودن در درجه اول، هزینه را برای «مردم» در جریان مبارزه کم میکند و مرگ را سوار زندگی نمیکند. واقعبین بودن اصلاً به معنای محافظهکار بودن و دست بسته عمل کردن نیست، واقعبین بودن در مبارزه یعنی تلاش برای فهم دقیق روابط قدرت و شناخت امکانهای موجود در جهتِ تدوین یک استراتژی درست برای پیشبرد مبارزه و حفظ استمرار جنبش است. تنها تداوم جنبش -با حضور نیروها از پایین و نزدیکتر شدن هرچه بیشتر آنها به هم- میتواند بازی قدرت را به نفع خواستِ سیاسی «مردم» تغییر دهد. مبارزه باید با زندگی روزمره گره بخورد و زندگی روزمره هم چیزی جز عرصه مبارزه «دائم» نیست. این نه «آنی» بودن، که دائم بودن مبارزه است که اگر بنا به نجات دادن باشد، زندگی را میتواند نجات دهد. میل سیاسی همه ما در لحظه «اکنون» تغییر وضعیت موجود در کمترین زمان موجود است، اما این فقط میل سیاسی ما است. میل سیاسی برای تحقق باید امکانهای واقعیت را نیز در میدان «نیرو»ها در نظر بگیرد و همین در نظر گرفتن، تحقق آن را به تاخیر میاندازد. باید واقعبین بود و نه غیرممکن، که اتفاقاً «ممکن» را خواست؛ در یک مبارزه سیاسی -با تمام فشردگی مادی آن در زمین واقعیت- غیرممکن وجود ندارد، اگر همه چیز درست و بهجا پیش برود -خودِ این اگر خیلی مهم است- تحقق پیروزی «قطعاً» دور از دسترس نیست، تاریخ شاهد این ماجرا بوده، است و میتواند بار دیگر باشد.
این روزها با تلاش برای آزادیخواهی و برابریطلبی و مبارزه «مردم» برای رسیدن به دموکراسی و حکومت قانون، ارجاع به لحظهِ مشروطه و صحبت از رویدادهای آن بیشتر از قبل شده است و ضرورتِ پرداختن و بازخوانی آن در میان ما بیش از پیش احساس میشود. درباره فهمِ رویداد جنبش مشروطهخواهی ایران منابع بسیار زیادی وجود دارد، مثلاً انقلاب ایران ادوارد براون یا نوشتهها و نامههای حسن تقیزاده درباره مشروطه و حوادث مجلس اول و دوم شورای ملی -و دو کتاب مهم حقدار و منصوره اتحادیه درباره دو دوره مجلس شورای ملی- یا کتاب سه جلدی مهدی ملکزاده درباره تاریخ انقلاب مشروطیت، همچنین آثار فریدون آدمیت و احمد کسروی و ابراهیم صفائی و کتاب انقلاب مشروطه ایران ژانت آفاری و پیشینههای اقتصادی/اجتماعی جنبش مشروطیت از خسرو شاکری و چندین کتاب دیگر یا حتی خاطرات و نوشتههای مخبرالسلطنه هدایت، یحیی دولتآبادی، محسن صدرالاشراف، حکیمالملک، احتشامالسلطنه و.. اما قبل از خواندنِ این کتابها و خاطرات و نوشتهها، مقاله نسبتاً کوتاهی وجود دارد از احمد اشرف که بهنوعی چگونهِ مواجه شدن با مشروطه و نقشه راه برای حرکت در این مسیر -مشروطهپژوهی- را نشان میدهد. متن اشرف به خواننده کمک میکند که از [چیستی] مشروطه یک فهم کلی بهدست آورد و در عین حال چگونه تاریخنگاری مشروطه را -تا حدودی- دریابد و انتخاب کند که از چه مسیر و با توجه به چه پیشفرضهایی میخواهد به کلنجار رفتن با مشروطه و اتفاقهای پس از آن بپردازد. شاید مواجههِ با متن اشرف آغاز دقیقی برای وارد شدن به دنیایِ مشروطه باشد و به ما برای ادامه حرکت و گام برداشتن در این مسیر کمک کند.
رساله «یک کلمه» میرزا یوسفخان مستشارالدوله سال ۱۲۴۸ش. در پاریس حدود ۳۶ سال پیش از مشروطه نوشته شده و از اولین تلاشها برای خواستِ قانونخواهی (پیشنویس قانون اساسی ایران) -با ارجاع به مواردی از قانون اساسی فرانسه- است که یکی از مولفههای دنیای جدید و به یک معنا وضعیتِ «مدرنیته» است. تمام تلاش مستشارالدوله در این رساله این است که بگوید پیشرفت و حرکت ما به سوی ترقی، در فقدان قانون جلو نمیرود و مادامی که خبری از قانون نباشد، «رفرمِ» اجتماعی/سیاسی عملاً غیرممکن است. مستشارالدوله در این رساله میگوید -بهویژه به روحانیت و بزرگان دین- [بنا دارد که بگوید] که خواستِ قانونخواهی با دین و دینداری مشکلی ندارد و در تغایر نیست و میتوان دیندار -حالا در اینجا مسلمان- بود و ملزم به قانون؛ اگر قانون باشد همه در برابر آن [از بالادستی تا پاییندستی] یکی هستیم و تفاوت و تمایزی در کار نیست. امروز اما بعد از تجربه صد و اندی سال -بهویژه از مشروطه به بعد و همنشینی این دو باهم- شاید این برداشت یا فهمِ مستشارالدوله که این دو باهم هیچ مشکل و مغایرتی ندارند، نیاز به تامل بیشتر و پرداخت انتقادی دارد، چون تجربهِ زیسته انسانِ ایرانی با این باور مستشارالدوله امروز «یکی» نیست و اصطلاحاً جور درنمیآید: مخصوصاً در جامعهای که در آن دین تمام مولفهها را در یک صورتبندی اجتماعی تعریف/بازتعریف میکند؛ از قانون و حقوق و سیاست تا فرهنگ و هنر حتی اقتصاد و.. .
۲/ بعد از تجربه ۸۸ و نوع مواجههِ ما با آن –فهم فلسفی و تلاش برای ساخت یک صورتبندی جدید از امکانهای سیاست در افق خیابان-، اگر به امروز بازگردیم، آنچه جنبش زن/زندگی/آزادی شاید به آن بیش از پیش نیاز دارد تا به پیروزی دست پیدا کند، احتمالاً بازگشت و یا بازآرایی [دوباره] سیاست در معنا یا فهم ماتریالیستی از آن است: مشابه با تجربه ۵۷ و حتی مشروطه که در آن فرم مطلقهِ قدرت با بازیگری نیروها و تغییر چیدمان آنها جای خود را به قدرت مشروطه داد و از دل آن شکل دیگری از دولت و دستگاه/نهادهای مرتبط با آن شروع به تعینیابی کرد که در نهایت در پهلوی به تحقق نهادی/مادی در فرم دولت مدرن منجر شد؛ به یک معنا آن فهم از سیاستی که نه لزوماً/و فقط با خیابان بلکه با خواستِ تغییر روابط قدرت از طریق درگیری با کردارهای آن گرهخورده است؛ و همین خواستِ تغییر روابط قدرت -به نفع اجتماع یا جمهوریت مردم- پای دو مقوله استراتژی و سازماندهی/تشکلیابی نیروها را در نسبت با «دولت» وسط میکشد. سیاست لزوماً نه در خیابان –و فقط با آن-، بلکه با دست و پنجه نرم کردن و پرداختن به موضوع «قدرت» -دقیقتر روابط قدرت- تعین پیدا میکند؛ بر همین اساس مسئله نه فقط توجه به امکانهای خیابان و کشف آنها و دوراندیشی فلسفیمابانه درباره سیاست رهاییبخش که در بستر خیایان تحقق پیدا میکند، بلکه توجه به چیدمان/نظم نیروها در روابط قدرت –که دولت [مدام] تلاش میکند آن را به نفع خود تغییر دهد- است. مادامی که مبارزه ما در فقدان موضوع استراتژی و سازماندهی مرتبط با آن –و از دل آن بیرون آمدن یک سازمان رهبری جمعی/دموکراتیک- ادامه پیدا کند، تنها –و یا شاید در بهترین حالت- به اشغال خیابان –یا مثلاً یک ناحیه شهری- برای چند ساعت منجر میشود و که در نهایت نیز -بنا به تجربه- با سرکوب از طریق عملکردِ حداکثری دستگاههای اعمال خشونتِ دولت، از بین میرود. سیاستی که بنا دارد صورتبندی روابط قدرت را به نفع جمهوریتِ مردم تغییر دهد، درگیری در خیابان و پرداختن به آن تنها بخشی از پروگرام آن است، نه همه آن. سیاست با خیابان انقلاب نمیکند، اگرچه اشغال فضا یکی از تکههای مهم پازل تحقق انقلاب است؛ با این حال اگر خبری از استراتژی و سازماندهی -و شناختِ تاریخی از آنچه که یک وضعیت در معاصریت خود پشت سر گذاشته است- نباشد، خیابان به خودی خود نمیتواند صورتبندی روابط قدرت را تغییر دهد و جبههای از جبهههای میکرو قدرت را به نفع «مردم» فتح کند. بر همین اساس اگر در ۸۸، پرداختِ فلسفی به خیابان با هدفِ کشف امکانهای آن، بنا داشت سیاستِ رهاییبخش را در انتزاع فلسفی و بلند فکر کردن صورتبندی کند و بعد به سراغ فرموله کردن آن در خیابان برود و تداوم مبارزه را به آن گره بزند، جنبش زن/زندگی/آزادی باید در عین پرداخت به خیابان، به چیزی بیشتر از آن بپردازد و همه مبارزه خود را با بودن/نبودن در خیابان جلو نبرد، و بیشتر به جای تلاش برای اشغال فضا/خیابان، به دنبال فهم دقیق روابط قدرت در اکنونِ واقعیت باشد و سپس تدوین استراتژی و سازماندهی خود را برای پیشبرد مبارزه براساس آن تنظیم و تمام «همِ» خود را برای حفظ آن بکار گیرد. استمرار یک جنبش اجتماعی که سیاست و روابط قدرت مبتنی بر آن را آماج خود قرار میدهد، نه فقط با جنگیدن در خیابان و حفظ درگیری در آن، که با «استراتژی» جلو میرود. استراتژی نه تنها قطبنما مبارزه را تعیین میکند، بلکه هزینه سرکوب را به نفع «مردم» پایین میآورد و همین حیاتِ جنبش را در بلندمدت حفظ میکند: هیچ چیزی مهمتر از بقای یک جنبش نیست؛ حضور در خیابان اگر بدون استراتژی -که چگونه سازماندهی نیروها را برای مبارزه تعیین میکند- باشد، مرگ جنبش را رقم میزند و این اتفاق بارها و بارها رخ داده است و ممکن است بار دیگر در تجربه این جنبش نیز رخ دهد. (پایان/)
۱/ سیاست: «امروز» مواجههِ فلسفی یا ماتریالیستی؟ تکلیفِ ما با «خیابان» چیست؟ نسبتِ امروز «ما» یا دقیقتر جنبش زن/زندگی/آزادی با خیابان چیست؟ خیابان را چگونه باید فهمید؟ آیا امروز هم باید بار دیگر به خیابان مثل روزهای ۸۸ «فلسفی» -نه در معنای فهمِ انتقادی بلکه انتزاعی آن- فکر کنیم و درباره چرایی بودن/نبودن در خیابان یا «از آنِ خود کردن خیابان»، «سیاست در خیابان ممکن میشود» یا «خیابان و امکان رهاییبخشی سوژه» و.. دست به تامل فلسفی بزنیم؟ سال ۸۸ وقتی جمعیت، خیابانهای این کشور را به یک «آن» فتح کرد و عملاً فضا با جمعیتِ درون آن معنا پیدا کرد، مبارزه برای ما بیشتر با فتح کردنِ خیابان جلو میرفت؛ ماندن در خیابان و «جنگیدن» حتی با «سکوت» تا پای مرگ. در این میان انبوهی یادداشت نیز همراه با فلسفیدن به خیابان تولید شد و خیابان نه تنها به دال مرکزی مبارزه در ۸۸ تبدیل شد، بلکه خیابان معنای دیگری به جنبش ۸۸ بخشید و ۸۸ جنبش سیاسی ِ خیابان تعریف شد (خیابان هدفِ مبارزه شد)؛ و حتی بعضیها که کم هم نیستند، یک طبقهِ «متوسط»ی هم به آن اضافه میکردند: «جنبشِ سیاسی طبقه متوسط [شهری] که خیابان را درنوردید و سیاست را در دل آن امکانپذیر کرد.» امروز پس از گذشت ۱۳ سال از روزهای ۸۸ در خیابان؛ که ما در آن، «ما»ی جمعی یعنی «مردم» -که به ملموسترین شکل با سیاست درگیر شد- شدیم و در کفِ خیابان برای چند ماه زندگی کردیم، بار دیگر خیابان و چرایی مبارزه در آن به مسئله امروز ما تبدیل شده است، تکلیف امروز «ما» با خیابان چیست؟ نسبتِ خیابان با سیاست در وضعیتِ اکنون چگونه است؟ آیا امروز هم باید سیاست را در نسبت با امکانهای خیابان؛ ماندن و مبارزه کردن در آن تعریف کنیم؟ اگر از رویدادهای اعتراضی سال ۷۸ فعلاً بگذریم، بعد از ۵۷، لحظه بازگشت دوباره ما به خیابان در ۸۸ رقم خورد –در معنی جنبشی آن-؛ با این تفاوت که در ۵۷ جنبش معطوف به مبارزه در خیابان، عملاً با تسخیر مستقیم قدرت سیاسی و تغییر مناسبات آن گره خورد و در ۸۸ اما بیشتر جنبشِ «خیابان»ی میخواست –به نظر میرسید- که شکل دیگری از فهمِ «سیاست» را در مبارزه خود ممکن کند و به تاملپردازی نسبت به آن بپردازد. همین که چه شکلی از سیاست را ممکن کند، ما را در یک مواجههِ فلسفی/نظرورزانه –حتی گاهاً الهیاتی- با سیاست قرار داد، همین باعث شد که به خیابان و آنچه که در آن میگذرد، بلند فکر کنیم؛ و همین «فقط» بلند فکر کردن و دوراندیشی درباره چیستی و کشفِ امکانهای خیابان –که انگار رستگاری ما تنها با آن گره خورده است- ما را از فهم سیاست در معنای مشخص و در تعریف ماتریالیستی آن –در یک فضای کاملاً آنتاگونیستی- که اتفاقاً سیاست را با هدف مبارزه با قدرت عینی موجود تعریف میکند؛ یعنی «دولت؛ ساخت قدرت سیاسی که فرماسیون اجتماعی را مدام براساس منافع سیاسی و اقتصادی نیروهای درون خود بازتعریف میکند» دور میسازد، و بیشتر ما را با سیاست در معنای رهاییبخشی آن –نجاتِ سوژه- و چشم به تحقق «رخداد» درگیر میکرد. نه فقط این فهم از سیاست و مواجههِ آن با خیابان، حتی مقوله «خشونت» نیز در این صورتبندی فلسفی مطرح شد؛ -به جای پرداختن به سازوکارهای عینی خشونت و کیفیتِ کردارهای آن، چرایی اعمال خشونت و چیستی جنس آن مورد تامل قرار گرفت- چرا خشونت لازم است؟ خشونت خوب است یا بد؟ کدام خشونت موجه است: در مقام کنش یا در مقام واکنش؟ خشونت کجا مشروع است و کجا نامشروع؟ خشونت الهیاتی چیست؟ و.. طرح سوالهایی از این دست عملاً در یک صورتبندی فلسفی/انتزاعی مطرح شد و بدون اینکه «تماماً» نسبتی مستقیم با وضعیتِ انضمامی و آنچه در واقعیت بود داشته باشد؛ و شاید همین صورتبندی فلسفی از سیاست، از خیابان، از خشونت و از «مردم»، تحقق سیاست در معنای ماتریالیستی آن را به نوعی غیرممکن کرد. فهم یا مواجههِ ماتریالیستی یعنی توجه به سیاست در صورتبندی روابط قدرت، در بین نیروها و در چگونه بازیگری انضمامی آنها در زمینِ واقعیتِ موجود و میدان امکانها؛ و سیاست شاید اصلاً چیزی جز همین تحقق «این» یا «آن» امکان نیست. (قسمت دوم در پایین/)
چون لینک مطلب مدتهاست در دسترس نیست، فایل Pdf آن را میگذارم. ناسیونالیسم ایرانی؛ بازبینی مجدد/ مورد تقی ارانی