از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
یک نماینده مجلس امروز در مخالفت با بذرپاش گفت: «این آقا نه از عمران چیزی میداند و نه از معماری و مهندسی شهرسازی!» در صحن مجلس اما بلند داد میزدند که این چیزها [یعنی فن و تخصص و مهارت] مهم نیست، مهم پایبندی به ولایت و رهبری است. دقیقاً همان که ۷۲ سال پیش نواب صفوی در کتاب «راهنمای حقایق» برای ترسیم سیمای حکومت اسلامی میگفت؛ که برای ما تخصص و مهارت اهمیت ندارد؛ برای وزارت بین یک دیندار و مسلمان دو آتیشه و یک متخصص و تکنوکرات، باید مسلمان دو آتیشه را انتخاب کنیم، حتی اگر هیچ تخصصی هم نداشته باشد. در این چهل و اندی سال کلِ شیوه مدیریت و حکمرانی این مملکت دقیقاً چیزی جز این ایده و دستورالعمل نواب صفوی نبوده است؛ و خب بیخود نیست که حال و روز این مملکت امروز این چنین نزار است.
دفاتر پژوهشی سازمان برنامه و موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی و بیشمار موسسه پژوهشی و مطالعاتی دیگر -بیشتر وابسته به نهاد دانشگاه- همه با انقلاب ۵۷ و یا دقیقتر انقلاب فرهنگی تعطیل شدند. امثال محمود زندمقدم که تعداد آنها کم هم نبود، محصولِ میل به پژوهش و نظام دانش پیشاانقلاب هستند که با برچسبِ طاغوتی و غربی و غیربومی و ناخودیها از بین رفتند و حذف شدند. امروز نهادهای بهظاهر پژوهشی ایران از مراکز مطالعاتی و تحقیقاتی تا نظام آکادمیک و..، قادر نیستند حتی یک نفر شبیه به زندمقدم تربیت کنند و یا حتی مثل او را بپذیرند. نابودی این سرزمین از آب و خاک و هوا و جنگل تا از بین رفتن سکونتگاههای روستایی و زیستِ شهری و همه و همه، نسبتِ مستقیمی با فقدان پژوهشهای بینظیر امثال زندمقدم دارد. در این نظامِ دانش رانتی و آکادمیکِ بیدر و پیکر و [شبهِ]استادهایی که فقط به دنبال جایگاه و کسب امتیاز بیشتر با هزار و یک زد و بند و چابلوسی و دروغ هستند -که البته این حاکمیت هم چیزی جز این نمیخواهد- جایی برای امثال زندمقدم و فعالیتهای پژوهشی و مطالعاتی آنها وجود ندارد. ما به تدریج نسلی را از دست دادیم که میتوانستند نه تنها زندگی ما را در لحظهِ حال آباد کنند، بلکه برای نسلهای بعدی نیز یک آینده قابل قبول بسازند. ما در این چهل و اندی سال همه چی را از دست دادیم، و حتی امید به تغییر در این روزها، متاسفانه نمیتواند جای همه این «حسرت»خوردنها را بگیرد. #محمود_زند_مقدم
اگر ما بخواهیم مملکتِ خود را از خطراتِ خارجی حفظ کنیم، باید بدانیم که این کار تنها نه با قدرت نظامی و اقتصادی و نه با کمک ممالک دیگر میسر است. عرض کردم تنها با این وسائل ممکن نیست، بلکه اصلاح حال طبقه فقیر و زحمتکش یعنی طبقه «مردم» در جرگهِ تدابیر اولیه است، اگر هم از طرف بعضی محافل متعصب مورد ملامتی بشود باز وظیفه ملی خود میدانم که بگویم که مادامی که در پشتم دیوارِ مملکتی وجود دارد که کمترین چیزی که از اوضاع آنجا گفته شود این است که در آنجا در مقابلِ چشم فقیر اسرافاتِ متمولین وجود ندارد، محال است که بتوانیم با زور محض، با تبلیغاتِ دینی و وطنی، مردم بدبخت و گرسنه را که همسرشان لباس خوب نداشته و دستِ اطفالشان به میوه و شیرینی و خوراک خوب نمیرسد در آغوشِ مادر کممحبت و بیقیدِ وطنی که هر آنچه دارد فقط به یکی از اولاد خود داده، دیگران را بینصیب و مضطر میگذارد، دلگرم و وفادار نگه داریم. حسن تقیزاده ۲۱ آبان ۱۳۲۶ نطقِ پیش از دستور مجلس پانزدهم مقالات تقیزاده / جلد ۱۰ / ص ۲۲ به کوشش ایرج افشار
اعتصاب «سراسری» ملاحظه انتقادی این فشار و اجبار به «آدم»ها برای حتماً اعتصاب کردن، کم از اعمال خشونت و شکلی از سرکوب ندارد. اعتصاب در جریان مبارزه مهم است و هرکس که میتواند بهتر است با آن همراه شود؛ «بهتر» است همراه شود، نه اینکه «باید» همراه شود، چون انقلاب هنوز پشت در نیست که همه چیز تبدیل به «باید» شود. چرا باید یک کتابفروشی، کافه یا لباس فروشی و کلاً اقتصادهای خرد حتماً اعتصاب کنند؟ این ایده که همه باید اعتصاب کنند، امروز به هزار و یک دلیل کار نمیکند؛ بهویژه به دلیل تغییر مناسبات سرمایه و درگیری آدمها به اقتصاد روزمزد. همه چیز از ۴۴ سال پیش تغییر پیدا کرده، بعد معنی و کارکرد اعتصاب نباید تغییر پیدا کند؟ حتی در پاییز ۵۷ هم همه مشاغل دست به اعتصاب نزدند. اگر حمل و نقل عمومی یا شرکتهای بزرگ خدماتی، کارخانههای دولتی دست به اعتصاب بزنند، «ممکن» است در جریان حرکت جنبش تاثیرگذار باشد. یک کتابفروشی که در روز کمتر از ده جلد کتاب میفروشد، یا یک کفشفروشی که ممکن است حتی در روز یک جفت کفش هم نفروشد و مشاغل این چنینی، براساس چه منطقی باید دست به اعتصاب بزنند و «حتماً» با اعتصاب همراه باشند؟ فهمِ ما برای تغییر سیاسی یا همان ایدهِ «انقلاب» که در سر داریم، همچنان با دو مقوله خیابان و اعتصاب گره خورده است، در حالی که شیوه مبارزه باید با توجه به ظرفیتهایِ واقعیت موجود و شرایط اقتصادی و اجتماعی خاص آن پیش برود. آب پرتقال برای هر سرماخوردگی خوب است، ولی برای کسی که ممکن است به پرتقال حساسیتِ شدید داشته باشد، باید برای بهبود سرماخوردگی خود به جای آب پرتقال، مثلاً آب انار یا آب سیب بخورد. در موضوع اعتصاب، بله اعتصاب براساس تجربه تاریخی میتواند برای پیشبرد مبارزه مهم باشد، اما باز در معنای عام، ولی در عمل –در خاصبودگیِ وضعیت- فرمِ اعتصاب باید براساس واقعیت و صورتبندی اجتماعی موجود و مناسبات اقتصادی در آن تعین پیدا کند. اعتصاب و تحریم و همه این شیوههایِ مبارزه باید حساب شده بهکار گرفته شوند. صرفِ این ایده که حتماً و باید «باهم» اعتصاب کنیم، ایده نادرستی است، اینکه چگونه و چهطور دست به اعتصاب بزنیم مهم است. در جریانِ مبارزه امروز باید تمام این شیوهها را یک بار دیگر مورد تامل و بازخوانی قرار دهیم و برخی از پیش فرضها را با یک نگاه انتقادی –با توجه به وضعیتِ امروز و جنس مبارزه اکنون- از نو بازتعریف کنیم؛ چون هر وضعیت با مختصات زمانی/مکانی و امکانهایی که در خود دارد، نسخه مخصوص به خود را میخواهد. باید به چگونه نوشتن این نسخه «باهم» فکر کنیم و براساس آن نقشه راه ادامه مبارزه را تدوین کنیم.
آیا باید از جمع شدن «گشت ارشاد» به فرض اینکه این خبر درست باشد، خوشحال باشیم یا نه؟ بله -من فکر میکنم- باید «حتماً» خوشحال باشیم، چون این یک پیروزی مهم در سبد جنبش امروز زن/زندگی/آزادی است. اما مسئله به تنهایی فقط «گشت ارشاد» نیست، بله منم میدانم، شما هم میدانید و همه میدانند؛ مسئله لغو قانون حجاب اجباری و تغییر مناسبات سیاسی و به یک معنا «انقلاب» است. اما نه لغو حجاب اجباری که یکی از مولفههای مهم دستگاههای ایدئولوژیک دولت در اینجا است و نه انقلاب، یک شبه اتفاق نمیافتد. مبارزه علاوه بر حضور اکثریت، نیاز به زمان و استراتژی دارد. جنبش اجتماعی باید در زمان استمرار پیدا کند و با استراتژی پیش برود و بتواند جبهههای بیشتری را به نفع خود فتح کند. ما فقط با یک «قدرت» در فرمِ کلان آن مواجه نیستم، بلکه با میکرو قدرتهای بیشماری مواجه هستیم که باید با تک تک آنها بجنگیم و هر موضع را به نفع تثبیت قدرت «مردم» از آن خود کنیم. با پیچیده شدن بازیگری ساختار قدرت سیاسی و روابط قدرت مبتنی بر کردارهای آن در لایههای مختلف حیاتِ اجتماعی و اقتصادی در زندگی روزمره، مبارزه به شیوه جنگ «موضعی»، جای مبارزه به شیوه کلاسیک هجومی را میگیرد. فتح هر جبهه/موضع مهم است و مادامی که دست ما از اشغال جبهههای قدرتِ وقت خالی باشد، مبارزه ما به پیروزی به معنای واقعی و «جامع» آن دست پیدا نمیکند. اگر امروز گشت ارشاد به عنوان ماشین اعمال قانون حجاب اجباری از کار بیفتد، این یک پیروزی در جریانِ حرکت جنبش زن/زندگی/آزادی است؛ نه فقط برای طبقه «متوسطِ» شهری، بلکه برای همه «مردم» در جای جای این جغرافیا -حتی بیرون از آن- که در این جنبش حضور دارند؛ یا از آن حمایت میکنند و یا در جهت پیشروی آن مشارکت میکنند. باید در مبارزه واقعبین بود؛ این واقعبین بودن در درجه اول، هزینه را برای «مردم» در جریان مبارزه کم میکند و مرگ را سوار زندگی نمیکند. واقعبین بودن اصلاً به معنای محافظهکار بودن و دست بسته عمل کردن نیست، واقعبین بودن در مبارزه یعنی تلاش برای فهم دقیق روابط قدرت و شناخت امکانهای موجود در جهتِ تدوین یک استراتژی درست برای پیشبرد مبارزه و حفظ استمرار جنبش است. تنها تداوم جنبش -با حضور نیروها از پایین و نزدیکتر شدن هرچه بیشتر آنها به هم- میتواند بازی قدرت را به نفع خواستِ سیاسی «مردم» تغییر دهد. مبارزه باید با زندگی روزمره گره بخورد و زندگی روزمره هم چیزی جز عرصه مبارزه «دائم» نیست. این نه «آنی» بودن، که دائم بودن مبارزه است که اگر بنا به نجات دادن باشد، زندگی را میتواند نجات دهد. میل سیاسی همه ما در لحظه «اکنون» تغییر وضعیت موجود در کمترین زمان موجود است، اما این فقط میل سیاسی ما است. میل سیاسی برای تحقق باید امکانهای واقعیت را نیز در میدان «نیرو»ها در نظر بگیرد و همین در نظر گرفتن، تحقق آن را به تاخیر میاندازد. باید واقعبین بود و نه غیرممکن، که اتفاقاً «ممکن» را خواست؛ در یک مبارزه سیاسی -با تمام فشردگی مادی آن در زمین واقعیت- غیرممکن وجود ندارد، اگر همه چیز درست و بهجا پیش برود -خودِ این اگر خیلی مهم است- تحقق پیروزی «قطعاً» دور از دسترس نیست، تاریخ شاهد این ماجرا بوده، است و میتواند بار دیگر باشد.
این روزها با تلاش برای آزادیخواهی و برابریطلبی و مبارزه «مردم» برای رسیدن به دموکراسی و حکومت قانون، ارجاع به لحظهِ مشروطه و صحبت از رویدادهای آن بیشتر از قبل شده است و ضرورتِ پرداختن و بازخوانی آن در میان ما بیش از پیش احساس میشود. درباره فهمِ رویداد جنبش مشروطهخواهی ایران منابع بسیار زیادی وجود دارد، مثلاً انقلاب ایران ادوارد براون یا نوشتهها و نامههای حسن تقیزاده درباره مشروطه و حوادث مجلس اول و دوم شورای ملی -و دو کتاب مهم حقدار و منصوره اتحادیه درباره دو دوره مجلس شورای ملی- یا کتاب سه جلدی مهدی ملکزاده درباره تاریخ انقلاب مشروطیت، همچنین آثار فریدون آدمیت و احمد کسروی و ابراهیم صفائی و کتاب انقلاب مشروطه ایران ژانت آفاری و پیشینههای اقتصادی/اجتماعی جنبش مشروطیت از خسرو شاکری و چندین کتاب دیگر یا حتی خاطرات و نوشتههای مخبرالسلطنه هدایت، یحیی دولتآبادی، محسن صدرالاشراف، حکیمالملک، احتشامالسلطنه و.. اما قبل از خواندنِ این کتابها و خاطرات و نوشتهها، مقاله نسبتاً کوتاهی وجود دارد از احمد اشرف که بهنوعی چگونهِ مواجه شدن با مشروطه و نقشه راه برای حرکت در این مسیر -مشروطهپژوهی- را نشان میدهد. متن اشرف به خواننده کمک میکند که از [چیستی] مشروطه یک فهم کلی بهدست آورد و در عین حال چگونه تاریخنگاری مشروطه را -تا حدودی- دریابد و انتخاب کند که از چه مسیر و با توجه به چه پیشفرضهایی میخواهد به کلنجار رفتن با مشروطه و اتفاقهای پس از آن بپردازد. شاید مواجههِ با متن اشرف آغاز دقیقی برای وارد شدن به دنیایِ مشروطه باشد و به ما برای ادامه حرکت و گام برداشتن در این مسیر کمک کند.
رساله «یک کلمه» میرزا یوسفخان مستشارالدوله سال ۱۲۴۸ش. در پاریس حدود ۳۶ سال پیش از مشروطه نوشته شده و از اولین تلاشها برای خواستِ قانونخواهی (پیشنویس قانون اساسی ایران) -با ارجاع به مواردی از قانون اساسی فرانسه- است که یکی از مولفههای دنیای جدید و به یک معنا وضعیتِ «مدرنیته» است. تمام تلاش مستشارالدوله در این رساله این است که بگوید پیشرفت و حرکت ما به سوی ترقی، در فقدان قانون جلو نمیرود و مادامی که خبری از قانون نباشد، «رفرمِ» اجتماعی/سیاسی عملاً غیرممکن است. مستشارالدوله در این رساله میگوید -بهویژه به روحانیت و بزرگان دین- [بنا دارد که بگوید] که خواستِ قانونخواهی با دین و دینداری مشکلی ندارد و در تغایر نیست و میتوان دیندار -حالا در اینجا مسلمان- بود و ملزم به قانون؛ اگر قانون باشد همه در برابر آن [از بالادستی تا پاییندستی] یکی هستیم و تفاوت و تمایزی در کار نیست. امروز اما بعد از تجربه صد و اندی سال -بهویژه از مشروطه به بعد و همنشینی این دو باهم- شاید این برداشت یا فهمِ مستشارالدوله که این دو باهم هیچ مشکل و مغایرتی ندارند، نیاز به تامل بیشتر و پرداخت انتقادی دارد، چون تجربهِ زیسته انسانِ ایرانی با این باور مستشارالدوله امروز «یکی» نیست و اصطلاحاً جور درنمیآید: مخصوصاً در جامعهای که در آن دین تمام مولفهها را در یک صورتبندی اجتماعی تعریف/بازتعریف میکند؛ از قانون و حقوق و سیاست تا فرهنگ و هنر حتی اقتصاد و.. .
۲/ بعد از تجربه ۸۸ و نوع مواجههِ ما با آن –فهم فلسفی و تلاش برای ساخت یک صورتبندی جدید از امکانهای سیاست در افق خیابان-، اگر به امروز بازگردیم، آنچه جنبش زن/زندگی/آزادی شاید به آن بیش از پیش نیاز دارد تا به پیروزی دست پیدا کند، احتمالاً بازگشت و یا بازآرایی [دوباره] سیاست در معنا یا فهم ماتریالیستی از آن است: مشابه با تجربه ۵۷ و حتی مشروطه که در آن فرم مطلقهِ قدرت با بازیگری نیروها و تغییر چیدمان آنها جای خود را به قدرت مشروطه داد و از دل آن شکل دیگری از دولت و دستگاه/نهادهای مرتبط با آن شروع به تعینیابی کرد که در نهایت در پهلوی به تحقق نهادی/مادی در فرم دولت مدرن منجر شد؛ به یک معنا آن فهم از سیاستی که نه لزوماً/و فقط با خیابان بلکه با خواستِ تغییر روابط قدرت از طریق درگیری با کردارهای آن گرهخورده است؛ و همین خواستِ تغییر روابط قدرت -به نفع اجتماع یا جمهوریت مردم- پای دو مقوله استراتژی و سازماندهی/تشکلیابی نیروها را در نسبت با «دولت» وسط میکشد. سیاست لزوماً نه در خیابان –و فقط با آن-، بلکه با دست و پنجه نرم کردن و پرداختن به موضوع «قدرت» -دقیقتر روابط قدرت- تعین پیدا میکند؛ بر همین اساس مسئله نه فقط توجه به امکانهای خیابان و کشف آنها و دوراندیشی فلسفیمابانه درباره سیاست رهاییبخش که در بستر خیایان تحقق پیدا میکند، بلکه توجه به چیدمان/نظم نیروها در روابط قدرت –که دولت [مدام] تلاش میکند آن را به نفع خود تغییر دهد- است. مادامی که مبارزه ما در فقدان موضوع استراتژی و سازماندهی مرتبط با آن –و از دل آن بیرون آمدن یک سازمان رهبری جمعی/دموکراتیک- ادامه پیدا کند، تنها –و یا شاید در بهترین حالت- به اشغال خیابان –یا مثلاً یک ناحیه شهری- برای چند ساعت منجر میشود و که در نهایت نیز -بنا به تجربه- با سرکوب از طریق عملکردِ حداکثری دستگاههای اعمال خشونتِ دولت، از بین میرود. سیاستی که بنا دارد صورتبندی روابط قدرت را به نفع جمهوریتِ مردم تغییر دهد، درگیری در خیابان و پرداختن به آن تنها بخشی از پروگرام آن است، نه همه آن. سیاست با خیابان انقلاب نمیکند، اگرچه اشغال فضا یکی از تکههای مهم پازل تحقق انقلاب است؛ با این حال اگر خبری از استراتژی و سازماندهی -و شناختِ تاریخی از آنچه که یک وضعیت در معاصریت خود پشت سر گذاشته است- نباشد، خیابان به خودی خود نمیتواند صورتبندی روابط قدرت را تغییر دهد و جبههای از جبهههای میکرو قدرت را به نفع «مردم» فتح کند. بر همین اساس اگر در ۸۸، پرداختِ فلسفی به خیابان با هدفِ کشف امکانهای آن، بنا داشت سیاستِ رهاییبخش را در انتزاع فلسفی و بلند فکر کردن صورتبندی کند و بعد به سراغ فرموله کردن آن در خیابان برود و تداوم مبارزه را به آن گره بزند، جنبش زن/زندگی/آزادی باید در عین پرداخت به خیابان، به چیزی بیشتر از آن بپردازد و همه مبارزه خود را با بودن/نبودن در خیابان جلو نبرد، و بیشتر به جای تلاش برای اشغال فضا/خیابان، به دنبال فهم دقیق روابط قدرت در اکنونِ واقعیت باشد و سپس تدوین استراتژی و سازماندهی خود را برای پیشبرد مبارزه براساس آن تنظیم و تمام «همِ» خود را برای حفظ آن بکار گیرد. استمرار یک جنبش اجتماعی که سیاست و روابط قدرت مبتنی بر آن را آماج خود قرار میدهد، نه فقط با جنگیدن در خیابان و حفظ درگیری در آن، که با «استراتژی» جلو میرود. استراتژی نه تنها قطبنما مبارزه را تعیین میکند، بلکه هزینه سرکوب را به نفع «مردم» پایین میآورد و همین حیاتِ جنبش را در بلندمدت حفظ میکند: هیچ چیزی مهمتر از بقای یک جنبش نیست؛ حضور در خیابان اگر بدون استراتژی -که چگونه سازماندهی نیروها را برای مبارزه تعیین میکند- باشد، مرگ جنبش را رقم میزند و این اتفاق بارها و بارها رخ داده است و ممکن است بار دیگر در تجربه این جنبش نیز رخ دهد. (پایان/)
۱/ سیاست: «امروز» مواجههِ فلسفی یا ماتریالیستی؟ تکلیفِ ما با «خیابان» چیست؟ نسبتِ امروز «ما» یا دقیقتر جنبش زن/زندگی/آزادی با خیابان چیست؟ خیابان را چگونه باید فهمید؟ آیا امروز هم باید بار دیگر به خیابان مثل روزهای ۸۸ «فلسفی» -نه در معنای فهمِ انتقادی بلکه انتزاعی آن- فکر کنیم و درباره چرایی بودن/نبودن در خیابان یا «از آنِ خود کردن خیابان»، «سیاست در خیابان ممکن میشود» یا «خیابان و امکان رهاییبخشی سوژه» و.. دست به تامل فلسفی بزنیم؟ سال ۸۸ وقتی جمعیت، خیابانهای این کشور را به یک «آن» فتح کرد و عملاً فضا با جمعیتِ درون آن معنا پیدا کرد، مبارزه برای ما بیشتر با فتح کردنِ خیابان جلو میرفت؛ ماندن در خیابان و «جنگیدن» حتی با «سکوت» تا پای مرگ. در این میان انبوهی یادداشت نیز همراه با فلسفیدن به خیابان تولید شد و خیابان نه تنها به دال مرکزی مبارزه در ۸۸ تبدیل شد، بلکه خیابان معنای دیگری به جنبش ۸۸ بخشید و ۸۸ جنبش سیاسی ِ خیابان تعریف شد (خیابان هدفِ مبارزه شد)؛ و حتی بعضیها که کم هم نیستند، یک طبقهِ «متوسط»ی هم به آن اضافه میکردند: «جنبشِ سیاسی طبقه متوسط [شهری] که خیابان را درنوردید و سیاست را در دل آن امکانپذیر کرد.» امروز پس از گذشت ۱۳ سال از روزهای ۸۸ در خیابان؛ که ما در آن، «ما»ی جمعی یعنی «مردم» -که به ملموسترین شکل با سیاست درگیر شد- شدیم و در کفِ خیابان برای چند ماه زندگی کردیم، بار دیگر خیابان و چرایی مبارزه در آن به مسئله امروز ما تبدیل شده است، تکلیف امروز «ما» با خیابان چیست؟ نسبتِ خیابان با سیاست در وضعیتِ اکنون چگونه است؟ آیا امروز هم باید سیاست را در نسبت با امکانهای خیابان؛ ماندن و مبارزه کردن در آن تعریف کنیم؟ اگر از رویدادهای اعتراضی سال ۷۸ فعلاً بگذریم، بعد از ۵۷، لحظه بازگشت دوباره ما به خیابان در ۸۸ رقم خورد –در معنی جنبشی آن-؛ با این تفاوت که در ۵۷ جنبش معطوف به مبارزه در خیابان، عملاً با تسخیر مستقیم قدرت سیاسی و تغییر مناسبات آن گره خورد و در ۸۸ اما بیشتر جنبشِ «خیابان»ی میخواست –به نظر میرسید- که شکل دیگری از فهمِ «سیاست» را در مبارزه خود ممکن کند و به تاملپردازی نسبت به آن بپردازد. همین که چه شکلی از سیاست را ممکن کند، ما را در یک مواجههِ فلسفی/نظرورزانه –حتی گاهاً الهیاتی- با سیاست قرار داد، همین باعث شد که به خیابان و آنچه که در آن میگذرد، بلند فکر کنیم؛ و همین «فقط» بلند فکر کردن و دوراندیشی درباره چیستی و کشفِ امکانهای خیابان –که انگار رستگاری ما تنها با آن گره خورده است- ما را از فهم سیاست در معنای مشخص و در تعریف ماتریالیستی آن –در یک فضای کاملاً آنتاگونیستی- که اتفاقاً سیاست را با هدف مبارزه با قدرت عینی موجود تعریف میکند؛ یعنی «دولت؛ ساخت قدرت سیاسی که فرماسیون اجتماعی را مدام براساس منافع سیاسی و اقتصادی نیروهای درون خود بازتعریف میکند» دور میسازد، و بیشتر ما را با سیاست در معنای رهاییبخشی آن –نجاتِ سوژه- و چشم به تحقق «رخداد» درگیر میکرد. نه فقط این فهم از سیاست و مواجههِ آن با خیابان، حتی مقوله «خشونت» نیز در این صورتبندی فلسفی مطرح شد؛ -به جای پرداختن به سازوکارهای عینی خشونت و کیفیتِ کردارهای آن، چرایی اعمال خشونت و چیستی جنس آن مورد تامل قرار گرفت- چرا خشونت لازم است؟ خشونت خوب است یا بد؟ کدام خشونت موجه است: در مقام کنش یا در مقام واکنش؟ خشونت کجا مشروع است و کجا نامشروع؟ خشونت الهیاتی چیست؟ و.. طرح سوالهایی از این دست عملاً در یک صورتبندی فلسفی/انتزاعی مطرح شد و بدون اینکه «تماماً» نسبتی مستقیم با وضعیتِ انضمامی و آنچه در واقعیت بود داشته باشد؛ و شاید همین صورتبندی فلسفی از سیاست، از خیابان، از خشونت و از «مردم»، تحقق سیاست در معنای ماتریالیستی آن را به نوعی غیرممکن کرد. فهم یا مواجههِ ماتریالیستی یعنی توجه به سیاست در صورتبندی روابط قدرت، در بین نیروها و در چگونه بازیگری انضمامی آنها در زمینِ واقعیتِ موجود و میدان امکانها؛ و سیاست شاید اصلاً چیزی جز همین تحقق «این» یا «آن» امکان نیست. (قسمت دوم در پایین/)
چون لینک مطلب مدتهاست در دسترس نیست، فایل Pdf آن را میگذارم. ناسیونالیسم ایرانی؛ بازبینی مجدد/ مورد تقی ارانی
درباره ضرورتِ توجه به «تکثر» و «تفاوت» و جلوگیری از مرگِ آنها فردای ۲۲ بهمن ۵۷، تمام «تکثر» و «تفاوت» انقلاب به پایِ ساخت تنها یک صدای واحد قربانی شد: یک صدا با تمام خشونت، صدا/نیروهای دیگر را نه ساکت که شروع به «خفه»کردن کرد و جمهوری در همان آغاز کار بر باد رفت. در مسیر انقلابِ اکنون و پیروزی جنبش زن/زندگی/آزادی، بار دیگر باید به پذیرش تکثر و تفاوت بازگردیم. یک انقلاب با تکثر و تفاوت[ها] متولد میشود و با استمرار تکثر و تفاوت و به یک معنا حفظِ چندصدایی، تداومِ دموکراتیک پیدا میکند- «مردم» نه یک کل واحد و یکدست، که مجموعهای از تکثر و تفاوتها است. خواستِ آزادی و برابری یعنی تحقق و پذیرش همین تکثر و تفاوت؛ که خودِ برآمدنِ دموکراسی هم در واقع چیزی جز این نیست. اگر بیرون از شعار فکر کنیم، ما هیچ وقت باهم «یکی» نمیشویم -شاید اصلاً نباید هم بشویم/چون یکی شدن یعنی همان که فاشیسم میخواهد- یکی شدنِ ما یعنی مرگ تکثر و تفاوت که اتفاقاً «سیاست» به معنای پویایی و رهاییبخشی آن را غیرممکن میکند. به جای یکی شدن اما «ما» میتوانیم بهم/بهیکدیگر نزدیک شویم؛ نزدیک شدن برای تغییر وضعیتی که میتواند «شاید/احتمالاً» زندگی را دوباره ممکن کند: همان که سالهاست از ما ربوده شده و مرگ جای آن را گرفته است. ممکن است امروز از «مردم» کسی جنایت را ببیند و چیزی نگوید؟ بله ممکن است کسی جنایت را ببیند و چیزی نگوید و در اکنون بیتفاوت باشد. اما این «کسی»ها بالاخره -دیر یا زود- جنایت را میبینند و حس میکنند و از سکوت و بیتفاوتی پا پس میکشند و در جبهه مدافعِ خواست تغییر وضعیت قرار میگیرند. همین نزدیک شدن ما یعنی تحقق انقلاب: انقلاب با نزدیک شدن ما اتفاق میافتد نه لزوماً با اصرار به یکی شدن؛ که ممکن است به درگیری و قضاوت و فاصله و حتی دور شدن از هم بیانجامد. هرکسی در مسیر مبارزه برای تحققِ دموکراسی و خواستِ آزادی و برابری، دنبال برداشتن یک خشت از دیوار بلند استبداد باشد، با ما و به ما نزدیک و «بر» قدرت است نه «با» آن؛ چون مسئله تنها مبارزه با استبدادِ امروز نیست، مسئله غیرممکن کردن تولد دوباره استبداد در فردای گذار از این استبداد فعلی است. لزومی ندارد همه مثل هم، فقط به یک شیوه به دنبال مبارزه با استبداد باشیم، مهم اما در جبهه مبارزه با استبداد بودن است. استمرار مبارزه و تلاش برای نفی استبداد با همین تفاوتها پیش میرود. اگر این تفاوتها را نپذیریم، همچنان در منطقِ فردای ۵۷ دست و پا میزنیم؛ همان منطقی که تا به امروز هر صدایی را با برچسب «صدای مخالفِ دیگری»، وحشیانه سرکوب و حذف کرده است. چگونه به دموکراسی رسیدن، به اندازه خودِ رسیدن به دموکراسی مهم است؛ و شاید حتی بیشتر از آن، چون این «چگونه» به دموکراسی رسیدن، دوام و ماندگاری آن را در بلندمدت تضمین میکند. خواستِ آزادی و برابری و دموکراسی و تلاش برای استبدادزدایی از قدرت، همه و همه در یک مسیر دموکراتیک اتفاق میافتد -بهتر است که بیفتد- و حذف صدای «دیگری» حتماً به انسداد این مسیر کمک میکند و مجدداً بازی را به نفع برآمدن یک اقتدارگرایی دیگر رقم میزند.
احسان طبری در مجله دنیا (نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران/ شماره ۳، خرداد ۱۳۵۵) در مطلبی با عنوان «پنجاه و پنج در هشتاد و یک»* در نقد نه بلکه حمله به علی دشتی نوشته است: «اگر آقای دشتی پنداشته است پنجاه و پنج او پروندهاش را نزد معشوق تاجدار امروزیاش میآراید، مطمئن باشد که آن را در نزد صاحب اصلی کشور، یعنی مردم، از همیشه آلودهتر کرده است. ولی دشتی را چه باک! این نوع جانوران پراگماتیک برای این دم زندگی میکنند و اهمیتی به قضاوت تاریخ و مردم نمیدهند. شعار آنها این است: دنیا پس از مرگ ما چه دریا چه سراب. در تاریخ معاصر ایران مردانی بودهاند که تمام غنای معنوی و سرمایه حیاتی خود را بهخاطر دفاع از منافع اصیل خلق نثار کردند و زندگی جوان خود را فدیه آن ساختند. در تاریخ معاصر ایران مردانی نیز بوده و هستند از قبیل تقیزاده، دکتر رضا شفق و همین آقای علی دشتی که هر مایهای که داشتهاند بهخاطر برخورداری از لذات عمر در خدمت ستمگر نهادند؛ و به قول شاعر دانش و آزادگی و دین و مروت، این همه، را برده درم ساختند و یا به گفته انجیل مرواریدهای خود را در پای خوکان ریختند. دو نوع جهانبینی، دو نوع زندگی، دو نوع انسان. این موجودات از نفرت مردم، از لعن تاریخ پروایی ندارند. فلسفه آنها فلسفه خوشباشی خودخواهانه و فردگرایانه افراطی محض و وقیح است؛ یعنی آنچه که به آن زرنگی میگویند. دیگران، آنها که بهخاطر ایدهآلهای خود با غولان و جادویان نیرومند در افتادند، به گفته اینها دیوانهاند.» سال ۵۵ کسی این حرفها را میزند که دو سال بعد در زیر علمِ خمینی و جریان اسلام سیاسی که نسبتی با نجاتِ «خلق» نداشت و ندارد، جانانه سینه میزند، اما باز با این حال چند سال بعد مورد هجوم بیرحمانه خشمِ افسارگسیخته تاجدار تازه بر تخت قدرت نشسته میشود. اتفاقاً تاریخ نشان داد که امثال تقیزادهها و دشتیها نه بنده قدرت که منتقدِ دقیق و جدی آن بودهاند؛ اما نه به سبک و سیاق احسان طبریها که رگ گردنشان در مبارزه و نفی هر شکلی از کلام یا اصطلاحاً به زعم آنها ساز مخالف بیرون میزد ولی همزمان چراغ عقل یا درایت انتقادیشان نسبت به مار خفته در محراب خاموش بود. قضاوتهای کلی به دور از واقعیت و صرفاً برچسبزدنهایی از این دست که «ما با مردم هستیم و تو با مردم نیستی!» چه خونها در زمستان انقلاب جاری کرد. اگر عقلانیت سیاسی و فهم انتقادی در کار بود، امثال طبری باید خیلی زودتر مانند ایرج اسکندری در مییافتند که این زمین بازی، زمین بازی ما نیست. هم طبری و هم کیانوری «تمام» دوراندیشی و شعور سیاسی را قربانی شور سیاسی کردند -آن هم خیلی کودکانه با آن همه تجربه سیاسی که داشتند- تا جایی که حتی تن به دفاع از خلخالی و دادگاه انقلاب هم دادند. این طبری نه دشتی بود که آنچنان دل به تاجدار خود بسته بود که لحظهای در حمله به دولت بازرگان (با لیبرالی نامیدن و آمریکایی بودن) پا پس نکشید؛ دولتی که اگر کار با آن جلو میرفت شاید ما امروز وضعیت بهتری داشتیم (احتمالاً). طبری و جریان طبری هر صدای مخالف را -که استدلال دیگری در چنته داشت- برنمیتابیدن و انواع و بدترین انگها را به آن میزدند. تقیزاده اگر بنده قدرت بود، سوژه خنده شاه و علم نمیشد که میگفتند «این پیر خرفت جز هذیانگویی، کار دیگری بلد نیست» یا دشتی از سال ۴۲ با نقد مشی سیاسی شاه از دربار رانده نمیشد. امروز کمی مطمئنتر میتوانیم بگوییم که طبری همه تاریخ و تحلیل انتقادی را در پای میل سیاسی خود قربانی کرد. در بزنگاه سیاسی، شور اگر بدون شعور و درایت و دوراندیشی «انتقادی» باشد، فاجعه میآفریند؛ این را نه من که تاریخ میگوید و بارها به شکلهای مختلف نیز نشان داده است. *منظور از عنوان یادداشت طبری، نگارش کتاب پنجاه و پنج در ۸۱ سالگی زندگی دشتی است. دشتی متولد ۱۲۷۳ش. بود و در سال ۱۳۵۴ هشتاد و یک سال داشت.
نیکوس پولانزاس در مقاله بلند «پیش به سوی سوسیالیسم دموکراتیک» در کتاب «دولت، قدرت، سوسیالیسم» (۱۹۷۸)، بر اهمیتِ استمرار [تکثر/چندصدایی] جنبشهای اجتماعی دموکراتیک از پایین برای نه لزوماً و یا تنها تغییر فرم قدرت سیاسی بلکه ماهیت قدرت تاکید میکند؛ چراکه تحققِ انقلابِ [آنی] بدون بازیگری/تاثیرگذاری جنبشهای اجتماعی -صرفاً با مبارزه و انفجار سیاست در خیابان نه قدرت- ممکن است تنها فرم قدرت سیاسی را تغییر دهد نه ماهیت آن را؛ تنها انقلابی میتواند -در معنای مارکسی آن- به زیر و رو کردن یا از ریشهکندنِ قدرت موجود منجر شود که نهایت و به یک معنا خروجی تراکمیافتگی جنبشهای مختلف اجتماعی باشد که خواستِ متفاوت نیروها را نمایندگی میکند. اگر به ۵۷ برگردیم انقلاب نه مشخصاً نتیجه استمرار جنبشهای اجتماعی، که بیشتر معلول بحران دولت بهویژه در نیمه دوم دهه ۵۰ بود که منجر به تغییر فرم قدرت از دولت اقتدارگرا به دولت شبهتوتالیتر شد: اقتدارگرایی پهلوی جای خود را به شبهتوتالیتر اسلامی/شیعی داد، اما دولت یا ساخت قدرت سیاسی و مناسبات درون آن از جمله اعمال قدرت مرکز بر «پیرامون» و قدرتزدایی از آنها -نیروهای پیرامونی- به نفع توانمند شدن هرچه بیشتر مرکز، بازتولید و ادامه پیدا کرد؛ حتی -پس از انقلاب ۵۷- ترکیبِ ناسیونالیسم دولت ملی مرکزگرا با ایدئولوژی پاناسلامیسم و بعدتر پانشیعیسم و دیکته حداکثری آن بر تمام نیروها، شکل اعمال قدرت دستگاههای دولت را به اعمال خشونت مستمر تبدیل کرد. آنچه که امروز در کردستان و زاهدان و پیشتر در خوزستان اتفاق افتاد، چیزی جز اعمال خشونت و برخورد قهری دولت مرکزگرا برای حفظ و بازتولید حاکمیت همهجانبه خود نیست. تنها نیرو[هایی] امروز میتواند مناسبات قدرت دولت و نظم مرکز/پیرامون را تغییر دهد که از دل جنبشهای اجتماعی «دموکراتیک» از پایین بیرون بیاید و به دنبال نه فقط تغییر فرم قدرت بلکه ماهیتِ آن نیز باشد. این جنبش[های] اجتماعی است -اگر به تاریخ معاصر برگردیم- که میتواند خواستِ قانون، آزادی و برابری را سوار قدرت کند. اگر خبری از تعینیابی جنبش اجتماعی نباشد، انقلاب از پیش شکست خورده است؛ حتی اگر موج آن در یک وضعیت تاریخی نیرویی را به جای یک نیروی دیگر بالا بیاورد (تجربه ۵۷،). به این معنا انقلاب بدون تکثر جنبشهای اجتماعی -با صداهای مختلف- و بازنمایی جمهوریت آن در ساخت قدرت، میتواند در عین تغییر، به تولد شکل دیگری از انواع اقتدارگرایی منجر شود که در آن بار دیگر صدا یا صداهایی به نفع تنها موجودیت یک «صدا»ی واحد -اما غیر دموکراتیک- حذف شود.
در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ سه تن از سران جبهه ملی یعنی کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار در نامهای به شاه، از او خواستند که برای نجات کشور به حکومت استبدادی پایان داده، به اصول مشروطیت تمکین کند. پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی فزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفهٔ ملی و دینی در برابر خدا و خلق خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضایی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده، مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمیشناسیم و در حالی که تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام میشود و انتخاب نمایندگان ملت و انشای قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همهٔ اختیارات و افتخارات و بنابراین مسئولیتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند این مشروحه را علیرغم خطرات سنگین تقدیم حضور مینماییم. در زمانی مبادرت به چنین اقدامی میشود که مملکت از هر طرف در لبههای پرتگاه قرار گرفته، همهٔ جریانها به بنبست کشیده، نیازمندیهای عمومی به خصوص خواروبار و مسکن با قیمتهای تصاعدی بینظیر دچار نایابی گشته، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشتآور گردیده، نفت این میراث گرانبهای خدادادی به شدت تبذیر شده، برنامههای عنوان شده اصلاح و انقلاب ناکام مانده و از همه بدتر نادیده گرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و نقض اصول قانون اساسی همراه با خشونتهای پلیسی به حداکثر رسیده و رواج فساد و فحشا و تملق، فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشاندهاست. حاصل تمام این اوضاع توأم با وعدههای پایان ناپذیر و گزافه گوییها و تبلیغات و تحمیل جشنها و تظاهرات، نارضایی و نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایهها و عصیان نسل جوان شده که عاشقانه داوطلب زندان و شکنجه و مرگ میگردند و دست به کارهایی میزنند که دستگاه حاکمه آن را خرابکاری و خیانت و خود آنها فداکاری و شرافت مینامند. این همه ناهنجاری در وضع زندگی ملی را ناگزیر باید مربوط به طرز مدیریت مملکت دانست، مدیریتی که بر خلاف نص صریح قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر جنبهٔ فردی و استبدادی در آرایش نظام شاهنشاهی پیدا کردهاست. در حالی که «نظام شاهنشاهی» خود برداشتی کلی از نهاد اجتماعی حکومت در پهنهٔ تاریخ ایران میباشد که با انقلاب مشروطیت دارای تعریف قانونی گردیده و در قانون اساسی و متمم آن حدود «حقوق سلطنت» بدون کوچکترین ابهامی تعیین و «قوای مملکت ناشی از ملت» و«شخص پادشاه از مسئولیت مبری» شناخته شدهاست. در روزگار کنونی و موقعیت جغرافیایی حساس کشور ما ادارهٔ امور چنان پیچیده گردیده که توفیق در آن تنها با استمداد از همکاری صمیمانهٔ تمام نیروهای مردم در محیطی آزاد و قانونی و با احترام به شخصیت انسانها امکانپذیر میشود. این مشروحهٔ سرگشاده به مقامی تقدیم میگردد که چند سال پیش در دانشگاه هاروارد فرمودهاند: «نتیجهٔ تجاوز به آزادیهای فردی و عدم توجه به احتیاجات روحی انسانها ایجاد سرخوردگی است و افراد سرخورده راه منفی پیش میگیرند تا ارتباط خود را با همهٔ مقررات و سنن اجتماعی قطع کنند و تنها وسیلهٔ رفع این سرخوردگیها احترام به شخصیت و آزادی افراد و ایمان به این حقیقتهاست که انسانها بردهٔ دولت نیستند و بلکه دولت خدمتگزار افراد مملکت است». و نیز به تازگی در مشهد مقدس اعلام فرمودهاید «رفع عیب به وسیلهٔ هفتتیر نمیشود و بلکه به وسیلهٔ جهاد اجتماعی میتوان علیه فساد مبارزه کرد». بنابراین تنها راه بازگشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواریهایی که آیندهٔ ایران را تهدید میکند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیای حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره مملکت بداند. ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ دکتر کریم سنجابی / دکتر شاپور بختیار/ داریوش فروهر