از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
حیدرخان و فرزند ۹سالهاش، لطفعلی که لطفی نامیده میشود به همراه ۵۰ هزار زن و مرد و کودک به همراه نیم میلیون بز، اسب، گوسفند و گاو از رودخانههای خروشان و کوههای پوشیده از برف عبور میکنند. عبور افراد ایل و گذراندنِ گلهها از رودخانه کارون که شش روز به طول میانجامد، یکی از جذابترین صحنههای فیلم است. این فیلم بدون هیچ پژوهش مردمشناسانهای تهیه شده است. سخن معروفی دربارهٔ این فیلم وجود دارد که سازندگان آن حتی نمیدانستند از کوچی فیلم میسازند که هر ساله و به صورت متناوب انجام میشود. «علف» به سبب حس همدلیاش با مردم ایل و شخص حیدرخان و ناهمخوانیاش با سیاستهای رضاشاه که مسئله خلع سلاح قبایل و عشایر را پیگیرانه دنبال میکرد، در آن سالها در ایران اجازهٔ نمایش نگرفت؛ شاید از آن جهت که افراد ایل را در حال حمل اسلحه نشان میداد؛ یا بهخاطر قتل رابرت ایمبری که در حال عکس گرفتن از مراسم مذهبی، توسط گروهی از مردم تهران کشته شد و اولین شکاف را در روابط ایران و آمریکا پدید آورد. این فیلم سرانجام ۴۲ سال بعد، در سال ۱۳۴۶ در فیلمخانه ملی ایران به نمایش درآمد و هنوز یکی از شناختهشدهترین فیلمهای قومنگاری ساخته شده توسط فیلمسازان غیرایرانی محسوب میشود.
«علف: نبرد یک ملت برای زندگی یا علفزار» فیلمی صامت و سیاهسفید محصول ۱۹۲۵ آمریکاست که از اولین فیلمهای قومنگاری بهشمار میآید. این فیلم مستند که توسط مریان کوپر و ارنست بی. شودزاک کارگردانی شده، به کوچ طایفه بابااحمدی از طوایف ایل بختیاری میپردازد و دوربین همراه با عشایر بختیاری از گذرگاهها و ارتفاعات سختگذر زردکوه بختیاری و رودِ خروشان کارون عبور میکند، تا مردم این طایفه برای دستیابی به چراگاه (و پرهیز از گرمای خوزستان در بهار و تابستان) از گرمسیر این طایفه، در استان خوزستان، به سردسیر، در استان چهارمحال و بختیاری، منتقل شوند.
این سکوت کشورهای اروپایی یا حتی همراهی و پشتیبانی از ماشین کشتار و جنایت اسرائیل و نسلکشی فلسطینیها در غزه، یعنی بیمعنی بودن همه این مفاهیم بزرگ آزادی، دموکراسی، انسانگرایی (دفاع از شان و کرامت بشر)، بالیدن به دستاوردهای عقلانی مدرنیته غربی و پروژه روشنگری برای نجات انسانها از تاریکی و.. همه اینها نه تنها در واقعیت امروز کاملاً و تماماً رنگ باخته، که حتی حرفزدن و جملهساختن با این کلیدواژهها و مفاهیم همزمان با تماشایِ وقایع غزه؛ قتلعام، گرسنگی و نبودِ غذا، ویرانی زندگی، رنج، فلاکتِ آدمها و.. تهوعآور و مشمئزکنندهست.
وظیفهی حکومت این است که حافظِ حقوق مردم باشد، یعنی نگهبان عدالت باشد. حکومت نمیتواند وظیفهی خود را انجام دهد مگر آنکه مطابق قوانین عمل کند. وجود قوانین نیز جز به دو وسیله تحقق نمییابد: اول، از طریق وضع قوانین، و دوم، از طریق اجرای قوانین. بنابراین، حکومت دو قوه دارد: یکی قوهی وضع قانون، و دیگری قوهی اجرای قانون. اگر قوهی مقننه و قوهی مجریه در دست یک شخص یا یک گروه باشد، کار حکومت به استبداد منجر خواهد شد... بنابراین، حکومت زمانی مشروطه است که این دو قوه را از هم جدا کند و هر یک را به گروهی جداگانه بسپارد. از رساله «حقوق اساسی: آداب مشروطیت دول» نوشتهی محمدعلی فروغی
این روزها بلندگوهای نهادهای دولتی از همبستگی ملی سخنان زیادی میبافند و از «ما»ی نوعی تشکر میکنند که ضمن اینکه بر سرمان «موشک» و «بمب» از هوا و زمین ریخته میشد زبان در کام نهاده بودیم و نه اعتراضی کردیم و نه فریادی زدیم و نه حتی حق داشتن پناهگاهی برای زنده ماندن را طلب کردیم. اما من جور دیگری به موضوع مینگرم. حیرت و شگفتی ما و سپس ترس و وحشت ما از اینکه چه ساده پایمان به یک جنگ باز شد، بیآنکه نه طالبش باشیم و نه مدافعش، و اینکه چه آسان میمیریم و زخمی میشویم و خانههایمان تخریب میشود و بیکار میشویم و بیخانمان، باعث شد گیج و منگ به روزگاری که بر ما میگذرد بیاندیشیم. نه اندیشیدن کلمه مناسبی نیست باید گفت خیره شویم: خیره بدون اینکه ببینیم. و حالا زخمها سر باز میکنند. زخمهای روحی و روانی یک ملت که عملا نه نزد مهاجمان به حساب آورده میشدند نه نزد مدافعان. از این همه تحلیل و خبر و برنامه و نقشه خسته شدهایم. گوشهایمان نمیخواهد بشنود. چشمهایمان نمیخواهد ببینند. زبانمان خشکشده و مغزمان به قول جوانان امروزی «هنگ» کرده. به مردان و زنانی فکر میکنم که در کسری از ثانیه تمام زندگیشان به هوا رفت و خودشان یا مردند یا قطع عضو شدند یا برای همهی عمر نفیر صدای انفجار زندگیشان را تباه کرده، بیآنکه کوچکترین ارادهای در نفی آن وضعیت داشته باشند. بدترین جنبهی این جنگ این احساس بود که ما هیچ عاملیتی نداشتیم. گوشت دم توپی بودیم که به اقتضای شانس و اقبال یا مردیم یا زنده ماندیم با روحی درمانده. این احساس به راستی فلجکننده است و تداوم آن مرگبار. دوست عزیزی برایم نوشت: «میخواستم بپرسم، امسال بهنظرتون کتاب منتشر میشه؟ قبل از شروع جنگ دوم، بعدش آخه دیگه معلوم نیست چه سرنوشتی داریم.»
نیکوس پولانزاس به دقت نشان میدهد که چهطور بسیاری از گروههای قدرت بدون آنکه مستقیماً در حکمرانی و ساختار دولت و دمودستگاههای آن حضور داشته باشند، دولت همچنان منافع این گروهها را تامین میکند؛ حتی بهتر از وقتی که این گروهها مستقیماً در روندِ حکمرانی و اداره دولت نقش دارند. https://www.radiozamaneh.com/856586/
حسن تقیزاده دربارهی دامنهی نفوذ کشورهای خارجی در ایران میگوید که برای مثال، پیش از انقلاب مشروطه، مظفرالدینشاه برای مراقبت از سلامتیاش، نه یک پزشک بلکه سه پزشک استخدام کرده بود: یک پزشک انگلیسی، یک پزشک روس و یک پزشک فرانسوی. به گفته تقیزاده «این اقدام به منظور جلب رضایت هر سه کشور انجام شد تا هیچکدام احساس نکنند که نفوذشان در دربار ایران کمتر از دیگری است.» *مقالات تقیزاده، تاریخ اوایل انقلاب و مشروطیت ایران، به کوشش ایرج افشار.
وقتی مورگان شوستر شروع به اصلاح نظام مالی کشور میکند، صدای حکومتیهایی که منافعشان به خطر افتاده بود، بلند شد و همهی آنها دست به انتقاد از فعالیتهای شوستر زدند. عبدالرحیم خلخالی در نامهای به حسن تقیزاده وضعیت را چنین توصیف میکند: «این روزها تمام دعواها و نزاعها بر سر آقای شوستر است. رئیسالوزرا، تمام وزرا، مستوفیان، مواجببگیران، مفتخوران، علافان، مالیاتدهندگان، اعیان، اشراف، همه و همه با شوستر مخالفاند...» در نامهای دیگر، خلخالی حتی مینویسد که مخالفان شوستر، او را متهم به بابی یا بهائی بودن کردهاند.
به نوشته روزنامه «حبلالمتین» به تاریخ دوشنبه ۵ مهر ۱۲۸۸ (۲۷ سپتامبر ۱۹۰۹)، خبر پایان استبداد صغیر و بازگشت به مشروطیت، در افغانستان با استقبال گستردهای مواجه شد: مردم کابل پس از شنیدن خبر پیروزی مشروطهخواهان در ایران، سه روز جشن گرفتند.
روایت محمدمهدی سمیعی از مسایل لاینحل شاه از آن سال ۴۲ [مساله نهادسازی] در ذهن شاه ظاهراً بوده و لااقل در این مورد خاص فکرش بیشتر روی مسئله جانشینی بود. خیلی راجع به پسرش صریح است و در واقع اینجا خیلی بیرحمانه میگوید؛ علناً میگوید: «من اصلاً نمیدانم که این [ولیعهد] واقعاً میتواند و دلش میخواهد که سلطنت بکند یا نه؟ بنابراین ممکن است اصلاً آن شخصیت و اراده را نداشته باشد برای این کار. بنابراین باید یک امکانات و سازمانهایی وجود داشته باشد در مملکت که جانشینی به طور اتوماتیک و آرام انجام بگیرد.» [یا جای دیگری] میگوید: «در صورتی که ما هم نباشیم که راهنمایی و هدایت بکنیم این کارِ جانشینی بدون دردسر انجام بشود.» س - جالب است که [شاه به این مساله] توجه داشت و [کاری] نمیکرد. ج - داشت و نکرد. به نظرم، حالا اینها خوب گفتم که شاید مثلاً این یک خرده کاراکتر شاه را بهتر نشان بدهد. … من حتی به او پیشنهاد کردم عوض اینکه بروم یک حزب تازه درست بکنم، چرا نمیگذارید در داخل حزب ایران نوین یک گروهی خودش را متمایز بکند، نشان بدهد که با اکثریت دستگاه حزب ایران نوین تفاوتهایی دارد. بعد یواشیواش آن را اجازه بدهید که بیاید بیرون انشعاب بکند و حزب جدید شما را درست بکند. [شاه] گفت: «نخیر، این کار شدنی نیست و سیستم یک حزبی را هم من هرگز قبول نخواهم کرد برای اینکه یک حزبی بالاخره منجر میشود به دیکتاتوری.» خودش میگوید، این حرفی است که خودش زده، چندین بار هم به من گفت، نه یک دفعه نه دو دفعه. معذلک همین آدم دو سال بعدش [حزب] رستاخیز را ساخت [و سیستم تکحزبی را ایجاد کرد]. [حزب] رستاخیز را هم چطوری ساخت؟ [شاه] رستاخیز را ساخت به طوری که [اعلام کرد] اولاً همه باید عضوش بشوند، هر کس نمیخواهد یا خائن است یا بگذارد از مملکت برود، اصلاً سفید و سیاه بود. چطور میشد واقعاً یک شخصیتی، یک آدمی، به طور خصوصی وقتی که دلش را باز میکند برای آدم، این حرفها را بزند، آن طور عمل بکند، بعد عمومی وقتی که پای اداره مملکت میآید وسط، این جور عمل بکند؟ This is the dilemma [این مساله غامضی است.] شاه این سال آخر نمیتوانست مسالهای را حل کند. نمیتوانست تصمیمی بگیرد. من به جرأت میگویم این را. من فکر نمیکنم که مثلاً شاه ابا داشت از اینکه به ارتش دستور بدهد که [مخالفان را] بکوبد. حالا البته نمیتوانم تضمین کنم. میگویند در سال ۴۲ هم همینطور بود و آقای علم به مسئولیت خودش رفت و دستور داد به اویسی که این کارها را بکنند [و تظاهر کنندگان را سرکوب کنند] . اما اگر تا این حد مسئله [عدم خونریزی] برای [شاه] مهم بود خب یک کسی را لااقل آن موقع لت و پار میکرد. میزد تو گوش علم که تو گه خوردی. من فرمانده کل قوا هستم تو چرا رفتی؟ همچین کاری که نکرد. پس حداقل اینکه آن کار را قبول داشت و تأیید کرد. قصد حرفم این است که من باورم نمیآید که شاه خودداری میکرد از اینکه این شورش را قلع و قمع بکند. ولی نمیتوانست تصمیم بگیرد، نمیتوانست. حالا به علت بیماریاش بود -که ما نمیدانستیم بیمار است- یا لااقل آن ضعفی است که اغلب آبزرورها میگویند در کاراکترش همیشه بوده. از آقای [انتونی] پارسونز بگیر… از آقای سر دنیس رایت بگیر، دیگران که میگویند مثلاً این [شاه] آدمی بوده که اگر زور پشتش بود این Shah was a bully [شاه قلدر بود.] ها؟ اما اگر زور نبود هیچ کاری نمیتوانست بکند. حالا قدر مسلّم این است که در این دوره [اواخر سلطنت] شاه نمیتوانست درست تصمیم بگیرد. این یک مقدار زیادیش در اثر این مسايل لاینحلی بوده که این همین طور برای خودش درست میکرده. آخر یک آدم مگر چقدر میتواند تحمل کند؟ چندتا شخصیت میتواند بازی کند؟ ها؟ دموکرات باشد، آتوریتر باشد، بخواهد سازنده باشد، بخواهد ملتسازی بکند، تمام این کارها را در آن واحد بخواهد بکند و وقتی هم این ایدههای گراندیوزِ ویژنال هم داشته باشد که بخواهد اقیانوس هند و خلیج فارس را و تمام اینجاها را هم امنیتش را حفظ بکند. یک استرس فوق العادهای باید روی این آدم باشد به خصوص که ناخوش هم بوده. ولی قدر مسلّم این است که تردید تو ذهنش زیاد بود همیشه، مگر یک چیزهایی که دیگر خودش تصمیم گرفته قطعی است میگوید باید این کار را بکنید… بخشی از مصاحبه محمدمهدی سمیعی (۱۲۹۷ - ۱۳۸۹) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم تاریخ مصاحبه: ۱۷ مرداد ۱۳۶۴ مصاحبه کننده: حبیب لاجوردی #تکه_مصاحبه https://t.me/tarikh_shafahi_iran_project
از نامه علیرضاخانِ عضدالملک (نایبالسلطنه) به ثقةالاسلام تبریزی پس از فتح تهران و پایان استبداد صغیر: «ما چه کردیم که فرانسویها نکردند؟ ما انقلاب کردیم، با دولت درافتادیم، قانون اساسی نوشتیم، مجلس تشکیل دادیم، سپس کودتا شد و مجلس را به توپ بستند. دوباره مجلس را احیا کردیم، شاه را خلع کردیم، شاه جدیدی برگزیدیم، مجاهد شدیم و در نهایت، هیات مدیریه تشکیل دادیم، همانگونه که در فرانسه دیرکتوار بود. بنابراین، ما حتی یک قدم هم از سایر ملل عقب نیستیم.» *از کتاب زندگینامه شهید نیکنام ثقةالاسلام تبریزی نوشته نصرالله فتحی (۱۳۵۵).
هیاهو میکنی تا بگویی زندهای. سر و صدا میکنی. همهمه راه میاندازی تا مبادا در سکوت فرو رفته شوی. مبادا به سکوتی بزرگتر –به مرگ– پیوسته باشی. پرویز اسلامپور
۱۴ تیر سالروزِ تولد صادق چوبک است. چوبک نه فقط در فرم و زبان، بلکه بیشتر از نظر محتوای اجتماعی، مرزهای تازهای را برای داستاننویسی فارسی گشود. چوبک شاید اولین نویسندهای در ادبیات فارسی است که به شکلی بیپرده، خشن و بیرحم واقعیتهای تلخ زندگی فرودستان و حاشیهنشینان جامعه ایران و به یک معنا بیصدایان را به تصویر کشید: چوبک صدای بیصدایان جامعه بود و در داستانهای خود خشونت پنهان در مناسبات و روابطِ روزمره و نابرابریهای ساختاری که عملاً به چشم نمیآیند را با بیانی شیوا و مستقیم بازگو کرد. شخصیتهای داستانهای او اغلب گدایان، فالگیرها، کارگران، معتادان، و زنانِ گرفتار در فقر و بیپناهی هستند. با اینکه تمرکز و علاقه چوبک بر فهم وضعیت انسانی در پایینترین سطوح اجتماعی بود، اما این پرداخت و نگاه همدلانه بدون هیچ احساسگرایی یا رمانتیزهکردن واقعیت بود. چوبک با زبانی بیپرده، پر از واژگان و اصطلاحات کوچه و بازار و حتی رکیک، واقعیتهای نابرابرِ طبقاتی، فساد، زوال اخلاقی و فقر را در جامعهای که حاکمان آن مدام از ورود به عصر نو و تغییرات اجتماعی و فرهنگی و بهبود زندگی انسان ایرانی میگویند، شرح میدهد. کار مهم چوبک این بود که زبانِ گفتاری و عامیانه را به شکلی ماهرانه (نه مصنوعی) وارد نثر ادبی کرد؛ شاید حتی بهتر از هدایت. او تقریباً در تمامی داستانهایش، با بهکارگیری زبان محاوره و کلمات و اصطلاحات عامیانه تلاش کرد تا به یک واقعنمایی بیشتر و ملموستری دست یابد. مجله «دفتر هنر» در شماره سوم خود، زمستان سال ۱۳۷۳ پرونده مفصلی درباره زندگی و کار صادق چوبک منتشر کرد که تا به امروز کاملترین مجموعه درباره چوبک است.
در مقابل افغانستانستیزی بایستیم از نجیب کارگر افغانستانی شرکتمان که ۳۵ سال پیش در ایران به دنیا آمده پرسیدم بقیه بچهها کجا هستند؟ چرا خوابگاهشان خالی است؟ گفت بچهها همه به افغانستان برگشتهاند. ویزایشان سه ماهه است و برای تمدید که بروند تمدید نخواهند کرد. و اگر هم بمانند بدون ویزا و دستگیر شوند ۵ سال حق ورود ندارند. ترجیح دادند بروند تا گرفتار نشوند. در واقع اداره مهاجرت گذرنامهی غالب افرادی را که قانونی در ایران زندگی و کار میکنند تا اطلاع ثانوی تمدید نمیکند. هم نجیب هم برادرش هم داییاش همگی در ایران به دنیا آمدهاند. اما فقط به این دلیل که پدرشان افغانستانی بوده گذرنامهی ایرانی ندارند. جنگ اسراییل و ایران برای افغانستیزها و روحیهی نژادپرستانهی ضد افغانستانی در ایران نعمت بود. انگشت اتهام نفوذیبودن را به سادگی بر مهاجران افغانستانی فرود آوردند و از این توجیه نهایت استفاده را بردند. غیر از افرادی که خودشان مایوسانه به افغانستان برمیگردند، غیر از افرادی که بعد از سالها کار مشقتبار در ایران و قبل از جنگ به دیدار خانواده خود رفته و ویزایشان تمدید نشده، ۷۰۰هزار نفر دیگر به زور از ایران اخراج شدهاند. آنها در این کشور کار و زندگی داشتهاند و ناگهان حاصل زندگیشان به یک لحظه برباد رفته. دوست افغانستانی عزیزی برایم نوشته بود «قبلا به ما میگفتند سگ افغانی و الان میگویند عامل موساد. ما نه چپ هستیم نه راست. فقط ملت آوارهای هستیم که از این کشور به آن کشور در حال حرکت هستیم.»
طرحی برای گفتوگو ۱ ـ دولت آمریکا اعلام کرده است که حمله به تاسیسات هستهای فردو، نظنز و اصفهان و نابودی آنها با «موفقیت» انجام شده است. کارشناسان زیادی در این ادعا تشکیک کردهاند و معتقدند که این عملیات به خواسته خودش نرسیده. اما بدینسان آمریکا عملا در کارزار جنگی علیه ایران به اسراییل پیوسته است. ۲ ـ صرفنظر از اینکه واقعیت نابودی فردو چیست، اولین سوال این است که اگر تاسیسات فردو و نظنز و اصفهان که غنیسازی را انجام میدادند «نابود شدهاند» ادامهی موج حملات و به خصوص تاکید اسراییل بر اینکه «اقدامات نظامی اسراییل علیه اهداف نظامی ادامه دارد» برای چیست؟ ۳ ـ آیا هدف آمریکا و اسراییل از موشک باران و مراکز اقتصادی و نظامی سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی است؟ دستکم تجربهی دو دههی اخیر در منطقه خاورمیانه حاکیست که با بمباران و اقدامات تخریبی امکان سرنگونی حکومتها ناممکن بوده است و بدون پیادهکردن نیروهای نظامی نیل به این هدف ناشدنی است. با هر بمباران بیشتر دستگاه سرکوب قدرتمندتر میشود و اعتراضات مدنی کمتر و شکافهای طبقه حاکم کمتر. عنصر مادی سرنگونی هر چه بیشتر خود را نه در موشک بلکه در سربازانی مییابد که عملا قدرت خود را اعمال میکنند. به سرنوشت عراق لیبی و سوریه بنگرید. ۴ـ آیا هدف جنگ کنونی اسراییل این است که «تودههای ناراضی» به پا خیزند تا به موازات این تهاجمها کار حکومت را یکسره کنند؟ اما در شرایطی که عملا این حملات باعث ترس و فرار اغلب ساکنان شهرها شده و حس «عاملیت» معمولا در شرایط جنگی از تودهها سلب میشود و برای نان و آب و خوراک و امنیت خود به دستگاه مرکزی دولت وابسته میشوند، چنین پیشبینی چیزی جز یک توهم نیست. حتی در کشورهایی که طبقهی کارگر قدرتمندی با وجود احزاب، سندیکاها و شوراها وجود داشت، هر جنگی در شروع خود مردم را از بابت «امنیت» خود چنان به هراس میافکند که عموما گرد حکومت جمع میشوند. در مراحل بعدی جنگ، در دورانی که مشکلات اقتصادی و ناامنی و بیهودگی مرگ و کشتار رخ مینمایاند، تازه موج اعتراضها بلند میشود: جنگ در روسیه ۱۹۱۴ رخ داد اما در ۱۹۱۷ اعتراضها شروع شد، در آلمان ۱۹۱۸ و در اغلب کشورها در فاصلهی زمانی ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹. تازه این هنگامی است که مدعیان هر دو به دولتهای قدرتمند امپریالیستی تعلق داشتهاند و نه یک جنگ نابرابر. ۵ ـ ما با این واقعیت روبهروییم که دولتهای امپریالیستی آمریکا و صیهونیستی اسراییل فقط درصدد سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی نیستند. هدف از بین بردن قدرت منطقهای پهنهای جغرافیایی به نام ایران و عاملیت مردمان رنگارنگ ساکن این جغرافیاست: نابودی قدرت نظامی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی این مردمان تا به هیات یک خردهدولت نظیر کشورهای همسایه همچون عراق و افغانستان فروغلتند و عملاً از معادلات سیاسی منطقه کنار گذاشته شوند. هدف تنها نابودی هژمونی اسلامی حاکمیت جمهوری اسلامی نیست بلکه هدف همزمان نابودی هژمونی منطقهای ایران و پتانسیلهای رهاییبخشی است که میتواند در برابر این حاکمیت قد علم کند. ۶ ـ مثل روز روشن است که سرنگونی جمهوری اسلامی با روی کار آمدن بدیلی دموکرات و مترقی همراه نیست. بدیلهای موجود همچون رضا پهلوی و دارودسته فاشیستشان اساسا نه جسارت اقدامی را دارند نه توانی برای این کار. بدیلهایی مانند اصلاحطلبان به رغم قدرت تشکیلاتیشان در زمان پساجمهوری اسلامی فاقد اعتباری لازم برای اداره کشوری بزرگ مانند ایران هستند. آنان جزیی از دستگاه حاکم به شمار میآیند. نیروهای چپ و جریانهای صنفی و سیاسی مبارز در شرایط کنونی گسیختهتر و کمشمارتر از آن هستند که تاثیری بگذارند. اگر سیر حوادث به سمت سرنگونی جمهوری اسلامی و نهادهای آن پیش برود ما عملا با وضعیتی بشدت پرهرج و مرج روبرو خواهیم بود و به جای حتی یک نظم سرمایهدارانه با جامعهای از هم پاشیده، قدرتهای ملوکالطوایفی، جنگهای منطقهای و دورهای طولانی از آشفتگی و هرجومرج روبرو خواهیم بود. ۷ ـ ما به عنوان نیروی پراکنده و از هم گسیختهی چپ در این شرایط چه میتوانیم بکنیم؟ متاسفانه چند دهه فرقهگرایی، خیالبافی، عدم درک شرایط جدید و توهمات ملهم از خودرهاییبخشی باعث شده که چپ عملاً در میدان مبارزه نیروهای مختلف اجتماعی به حساب نیاید. ما حتی توان ایجاد یک جبههی ضدجنگ را از سوی نیروهای مترقی که حول خواستهایی مشخص گرد هم آیند نداشتهایم. اما اکنون با بحرانیترین وضعیت ممکن روبهرو هستیم: اگر نتوانیم در پیوند با چپ منطقه به یک جبههی مشترک دست یابیم، اگر به توهمات رایج دلخوش کنیم و تلاشی در ایجاد این پیوند میان نیروهای ناچیز خود و منطقه نکنیم، در دورانی که با آن مواجهیم و پیشبینی دقیق آن ناممکن است، نه فقط چیزی از چپ نخواهد ماند چه بسا چیزی نماند که بتوانیم نام انسان بر آن بگذاریم و عملاً همین نطفههای کوچک رهاییبخشی که
در همه جا شاهدیم از بین خواهد رفت. ما ناچیزیم. اقرار به این ناچیزی به معنای ناچیز بودن همیشگی نیست. اما بدون اقدامی موثر برای گرد هم آوردن نیروهایمان این ناچیز بودن به نابودی میکشد. تاریخ منتظر نمیماند. جای خالی ما به سرعت پر خواهد شد و به سوگ انسان و رهایی نشستن تنها نتیجه خواهد بود.
پیامدِ استبداد (اقتدارگرایی، دیکتاتوری، خودکامگی، توتالیتاریسم و.. شما هر نامگذاری که دوست دارید انتخاب کنید)، سرکوب، خفقان و حذف تمام آزادیهای اجتماعی و سیاسی میشه نادانی و عدمآگاهی؛ همین که آدمها واقعاً فکر میکنند که بمبهای اسرائیل قراره نقش منجی رو برای ما بازی کنند، یا رضا پهلوی یه فرشتهست و فقط دنبال نجات ماست، یا مثلاً قبلِ از انقلاب که فکر میکردند با خمینی قراره رستگار بشیم و از جهنم یهراست بریم به بهشت... این روی خوش به جنگ نشوندادن و داشتنِ این تصور که از دل جنگ، ویرانی، خشونت و کشتار قراره اتفاقهای خوب بیفته، و مثلاً ما هم میتونیم تجربه ژاپن و آلمان بعد از جنگ دوم رو داشته باشیم و خیلی تصورهای دلربای مشابه دیگه، فقط و فقط نتیجه ناآگاهی و عدم شناخت درسته که از دل یه وضعیت تماماً استبدادی بیرون میاد، وضعیتی که به ما امکانِ فکر کردن رو نمیده و ما خیلی راحت با چندتا تصویر زیبا و حرفهای زیباتر گول میخوریم و دوباره به چاه استبداد اما اینبار به شکل دیگهای میافتیم (به همین تاریخ صد ساله گذشتهمون نگاه کنید). نمیخوام بگم مشکل از آدمهاست، برعکس، میخوام بگم ما همگی معلولِ وضعیتهایی هستیم که هر شکلی از فکر کردن و اندیشیدن رو از ما میگیره و اتفاقاً فرنگیها و دولتهاشون هم دقیقاً همین رو برای ما میخوان و مستقیم یا غیرمستقیم به تداوم این وضعیتها -حالا به شکلهای مختلف- کمک میکنند.
در این شب، دلم با مردم ایران است. شب تلخی است. تفاوتی باچند شب گذشته ندارد و قصه هر شب همین است. و البته کاری از دستم برنمیآید، اما میدانم تنها راه و وظیفه در این لحظه، ایستادگی در برابر تجاوز و اشغال خارجی و سخن گفتن از آن است. صریح باشیم و صریح بگوییم. همزمان با آن، باید در برابر فاشیسم پهلوی نیز ایستاد. مزدور جایی در این کشور ندارد؛ بهویژه آنان که بر خون کودکان و بیگناهان پا میگذارند و آن را توجیه میکنند تا به قدرت برسند. جنگ خطرناک، تلخ و دردآور است، اما انسجام، در کنار هم بودن و دست به دست هم دادن میتواند مرهمی بر این دردها باشد. و در روز پس از جنگ (و البته امروز هم)، میتوان دوباره برای زن، برای زندگی و برای آزادی جنگید؛ با این تفاوت که در پایان این جنگ، شر جریان مزدور راست نیز پایان یافته است. با همبستگی