از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

محبوب ما که در غل و زنجیر دشمن است انصاف ده چه موقع تبریک گفتن است *کارت پستال تحریم نوروز ۱۳۳۳ (نهضت مقاومت ملی).

میرزا صالح شیرازی در خاطرات خودش نوشته که من بهعنوان تماشاگر به فرنگ (انگلستان) سفر کردم تا آنجا را تماشا کنم، ولی از فرط «اگزوتیک»بودن برای فرنگیها، خودم به نمایشی نادر برای آنها تبدیل شدم. *پرتره میرزا صالح شیرازی اثر کارل فن هامپلن.

«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نوشته عطیه عطارزاده شاید یکی از بهترین رمانهای معاصر ایرانی بهویژه به دلیل فضاسازیهای زیبای آن باشد. رمان با نقلقولی از کتاب قانون ابنسینا آغاز میشود که مرگ را این چنین تعریف میکند: «مرگ آن است که نَفْس، اعضا و جوارح را رها کند و به حال خود بگذارد. همانطور که این صنعتگر هنگام استراحت ابزار خود را رها میکند.. نظام مادی انسان نیز دارای دو اعتبار است؛ آن زمان که با نفس در ارتباط است به آن بدن میگویند و هنگامی که این ارتباط قطع شد دیگر به آن بدن گفته نمیشود، بلکه از لفظ جسد استفاده میکنند..» در رمان عطارزاده داستان دختری نابینا را میخوانیم که در خانهای در محله دروازهدولت تهران با مادرش زندگی میکند و به کار ساخت و ترکیب گیاهان دارویی مشغول است. دختر که در پنج سالگی به دلیل فرورفتن گیاه عاقرقرحا به چشمش نابینا شده، با مادرش از شهر خوی به تهران مهاجرت کرده و از آن پس در غربت خودخواسته مادر (حتی مدرسه هم نمیرود)، تن به زندگی مهجوری داده که تنها یک نفر به نام سید به من راه میابد تا داروهای گیاهی آنها را بخرد. پدر او نیز که از مبارزان چپ سالهای دور بوده بعد از نابیناشدن دختر و مهاجرت آنها به تهران، مادر و دختر را رها کرده و به آلمان کوچ میکند. دنیای بیرونی دختر در کل داستان در این خانه و در ارتباطی که با مادرش دارد محصور است و طی مدت ۱۷ سال تنها دو بار از خانه خارج میشود؛ هرچند به همین اندازه یا شاید بیشتر دنیای ذهنی او غنیست و حرفهای زیادی برای گفتن دارد. زندگی عادی و نظم خانه بعد از سفرشان به کاشان برای فوت پدربرزگش و دیدن اقوام و دنیای بیرون دگرگون میشود و این آغازیست بر آگاهی دختر از جهان بیرون. از این پس دیگر نمیتواند خودش را در حبس خانه ببیند. دائم به فرار فکر میکند تا جهان بیرون را تجربه کند با این حال مادرش به او میگوید که هیچ چیز در بیرون از خانه منتظر او نیست و دنیا هیچ ارزشی برای دیدن ندارد. «مدتها بعد از نابینا شدنم متوجه زمان درست بیدار شدن نمیشوم. مدتها طول میکشد تا بفهمم آدم وقتی بیدار میشود چه فرقی با وقت خوابیدنش میکند. یا این که آدم از کجا بیدار میشود و چه کسی میداند مرز بیداری و خواب کجاست.»

این کتاب خیلی عالی توضیح میده که چهطور در هر انقلابی حال خوش لحظه انقلاب جای خودش رو به حال ناخوش لحظه تاسیس پس از پیروزی انقلاب میده. سرخوردگی و یاس نه نتیجه انقلاب، که نتیجه فرآیند تاسیس حکومتیست که برای حفظ قدرت و بقای خود دست به هر خشونت و جنایتی میزند.

لویی امیل دوهوسه (۱۹۱۱-۱۸۲۳) افسر پیادهنظام فرانسوی با تخصص قومشناسی، نقشهکشی و اسبشناسی (درباره شتر نیز مطالعات جدی دارد) برای سه سال بین سالهای ۱۲۳۵ تا ۱۲۳۸ در ایران به سر میبرد و به هنگام اقامت در ایران با موافقت ناصرالدینشاه شروع به کشیدن طرحهایی از آدمها و مناظر ایران میکند (تصویر خودِ ناصرالدینشاه را نیز میکشد و ناصرالدینشاه نیز دوهوسه را نقاشی میکند و به فرانسه نام او را زیر نقاشی مینویسد و امضا میکند). از بیش از هزار طرح او درباره ایران، تنها کمتر از ۲۰۰طرح باقی مانده است. در سال ۱۳۴۸ کتاب «سفری به ایران: مجموعهای از نقاشیهای لویی امیل دوهوسه از مناظر و مردم ایران ۱۲۳۸–۱۲۳۵» به کوشش منوچهر فرمانفرمائیان توسط انتشارات بنیاد فرهنگ ایران منتشر شد. پس از سالها، این کتاب بار دیگر در سال ۱۴۰۲ از سوی انتشارات خانه فرهنگ و هنر مان به چاپ رسید.

تاکنون درباره شعر نیما بدعتها و بدایع او کتابهای بسیاری منتشر شده، اما درباره افکار اجتماعی و سیاسی نیما که در نامهها و بیشتر در یادداشتهایش قابل ردیابی هستند، ناگفتهها از گفتهها به مراتب بیشتر هستند. کتاب «نیما یوشیج در یادداشتهایش» نوشته ایرج پارسینژاد (نشر نو)، دقیقاً با جبران همین کمبود نوشته شده تا برخی از این ناگفتهها به مرز گفتهها بیاید. پارسینژاد علاوه بر دست گذاشتن روی نکتههای مهم در نوشتههای نیما، با یک نگاه انتقادی به بررسی و تحلیل برخی از مهمترین آنها نیز میپردازد. کتابی بهشدت خوشخوان که کار خواندن آن به دو روز هم نمیکشد.

ترور- یا قتل سیاسی- در دایرهی سیاست و قدرت قرار میگیرد. حرکتی کور نیست، بلکه اقدامی هدفمند است و قربانی خود را بهدلایل سیاسی، اجتماعی یا باورهای دینی و فکری برمیگزیند و از میان برمیدارد. شخص قربانی بهطور معمول مهرهی سیاسی بانفوذی است. به عقیدهی کسانی که از ابزار ترور بهرهمیگیرند، عمل آنها موجب جلب اذهان عمومی به آرمانی بر حق میشود و به این ترتیب بر سیاست کشور اثر میگذارد. *از کتاب ترورهای سیاسی در ایران (۱۲۸۶-۱۲۹۶ شمسی)، نوشته سهراب یزدانی، انتشارات مد.

حاج سیاح و میرزارضا کرمانی در زندان قزوین در زیرزمین عمارت نادری سال ۱۲۶۹ش. به دستور ناصرالدینشاه زندانی و تحت شکنجه قرار گرفتند. *شش سال بعد در ۱۱ اردیبهشت ۱۲۷۵ ناصرالدینشاه در امامزاده حمزه به دستِ میرزارضا کرمانی ترور شد.

*درباره یادداشتهای روزانه نیما که چند نفر از دوستان سوال کردند: کاملترین و دقیقترین نسخه از مجموعه یادداشتهای روزانه نیما توسط انتشارات رشدیه (با سعی و مراقبت شراگیم یوشیج) منتشر شده و سایر کتابهایی که پیش از این نسخه با نام یادداشتهای روزانه نیما منتشر شدهاند، پر از کمبود و ایرادهای مختلف هستند.

«یوشیجها یک طایفهاند نه طوایف متعدد. یک طایفه وحشی و جنگلی هستند. شعر و ادبیات را نمیفهمند. ادبیات آنها گوسفند چرانیدن و شعر آنها نزاع با درندگان جنگل است. بهترین همه آنها منم». از نامه نیما یوشیج به حسامزاده (به تاریخ ۸ فروردین ۱۳۰۵). امروز سالگرد درگذشت نیما یوشیج است. بخشی از یادداشت جلال آلاحمد که آن را روز پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۳۸ نوشته است: «ساعت دو و ده دقیقه بود که درِ خانه را سخت کوبیدند. خیال کردم میرآب آمده است آب بدهد، ولی صدای دختر کلفَتِشان که از پشت در بلند شد، داد میزد که قضیه از چه قرار است. وقتی رسیدم، زنش چشمهایش را هم بسته بود. به زحمت او را به اطاق دیگر بردم و دراز رو به قبلهاش کردهام و قرآنی پیدا کردم و یک ساعتی تنها بودم و زنش را فرستادم خانه خودمان تا خواهر کوچک نیما و شوهرش آشتیانی پیداشان شد. بعد هم صدیقی آمد و تا پنج صبح نشستیم و آرامشان کردیم و من چک و چانه پیرمرد را بستم.. هیچ فکر نمیکردم چک و چانه این پیرمرد را من خواهم بست. پیدا بود که طبیعتاً او باید پیش از من برود، اما دیگر اینش را پیشبینی نمیکردم... پیرمرد دور از هر ادایی به سادگی در میان ما زیست و به سادهدلی روستایی خویش از هر چیز تعجب کرد و هرچه بر او تنگتر گرفتند، کمربند خود را تنگتر بست، تا دست آخر با حقارت زندگیمان اخت شد.. آری، نیما زندگی را بدرود گفت و به طریق اولی شعر را، اما به اعتقاد موافق و مخالف، دفتر شعر فارسی هرگز با نام او بدرود نخواهد کرد.. چرا که تپش حیات شعر زمانه ما به مضراب او ضربانی تازه یافته است». *عکس از تیری ورنه نقاش سوئیسی که آن را در سال ۱۳۳۱ از نیما یوشیج، بهمن محصص و نیکلا بوویه، در منزل نیما، ثبت کرده است.

شب کریسمس سال ۱۹۷۷ (دی ۱۳۵۶) جیمی کارتر به ایران سفر کرد و در ضیافت کاخ نیاوران، شاه را «محبوب مردم» و ایران را «جزیره ثبات» در منطقه نامید. کارتر خطاب به محمدرضا پهلوی گفت: «به دلیل رهبری بزرگ شاه، ایران جزیره ثبات در یکی از آشوبزدهترین نقاط جهان شده است. اعلیحضرت، این به دلیل تکریم بسیار نسبت به شما، رهبری شما و احترام و ستایش و عشقی است که ملت ایران به شما دارد. هیچ کشور دیگری در جهان برای برنامهریزی مشترک از ایران به آمریکا نزدیکتر نیست. هیچ کشور دیگری برای بررسی مشکلات منطقهای که مورد علاقه هر دو طرف ما نیز است ارتباط نزدیکتری از ایران با ما ندارد و هیچ رهبر دیگری نزد من احترامی عمیقتر و رابطهای دوستانهتر ندارد». دقیقاً یک سال بعد در دی ۱۳۵۷ در «کنفرانس گوادلوپ» جیمی کارتر اما اولین کسی است که به گفته ژیسکار دستن رئیسجمهور وقت فرانسه پشت سر شاه را خالی میکند و دیگر قصد حمایت از او را ندارد. دستن در کتاب خاطرات خود با عنوان «قدرت و زندگی» درباره این کنفرانس و موضوع بحران ایران نوشته است: «تنها کشوری که در این جلسه زنگ پایان حکومت شاه را به صدا درآورد، نماینده آمریکا بود که اعتقاد داشت وقت تغییر حکومت ایران فرا رسیده. این حرف همه ما را متحیر و متعجب کرد؛ چون تا آنجا که ما مطلع بودیم آمریکا پشتیبان حکومت وقت ایران بود. کارتر در این جلسه اصرار داشت که هیچ امیدی به بقایِ حکومت شاه نیست و او از این حکومت حمایت نخواهد کرد و احتمال برقراری یک حکومت نظامی را میداد».

«در مدت اقامت در ایران یکبار هم واژه انقلاب را از زبان کسی نشنیدم، اما از پنج مخاطبِ من چهار نفر جواب میدادند: حکومت اسلامی». میشل فوکو در «ایرانیها چه رویایی در سر دارند»، ترجمه حسین معصومی همدانی، نشر هرمس.

فایل صوتی مصاحبه حبیب لاجوردی با علینقی عالیخانی پس از سالها بالاخره منتشر شد. مصاحبه در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۶۳ در لندن انجام شده است. علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد در کابینههای اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا و همچنین از سال ۱۳۴۸ تا ۵۰ رئیس دانشگاه تهران بود. همزمانی حضور عالیخانی در وزارت اقتصاد، مهدی سمیعی در بانک مرکزی و صفی اصفیا در سازمان برنامه، منجر به مهمترین تغییر و تحولات اقتصادی در دهه ۴۰ شد.

از راست: آندره سوروگین، مجتبی مینوی، غلامحسین مینباشیان، مسعود فرزاد، صادق هدایت. در پیکنیکی دوستانه خارج از تهران، سالهایِ دهه ۲۰.