از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
رضا براهنی: دَف استکهلم، ۴ سپتامبر ۲۰۱۱. *دَف اولین شعر کتاب خطاب به پروانههاست که اولینبار در ۱۳۷۴ منتشر شد.
شعرخوانی ارسلان براهنی برای رضا براهنی *رضا براهنی سه سال پیش در چنین روزی (۵ فروردین ۱۴۰۱) درگذشت. دف را بزن! بزن! كه دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب، شب دفماهها فریاد فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندریست كه میآید آری، بِدف! تلالوِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنیست كه میخواهد فرهاد دف را بِدَف! كه تندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دمان است و نیز دمانتر باد! دف در دفِ تنیده و، مه در مهِ رمیده، خدا را بِدَف! به دف روحِ آسمان، به دف روحِ من بِدَف!
امروز ۲۵ اسفند؛ سالروز تولد پریسا استاد برجسته آواز ایران است. اِی یوسفِ خوشنام ما خوش میروی بر بامِ ما ای دَرشکسته جامِ ما ای بردَریده دامِ ما ای نورِ ما، ای سورِ ما ای دولتِ منصورِ ما جوشی بِنِه در شورِ ما تا مِی شَوَد انگورِ ما - آواز: پریسا - شعر: مولانا - تار: عطا جنگوک - سه تار: جلال ذوالفنون - تنبک: مرتضی اعیان - نی: محمد موسوی - کمانچه: داوود گنجهای - سنتور: رضا شفیعیان - کمانچه: محمد مقدسی
خرمن و بذر به نویسندگی و کارگردانی: ابراهیم گلستان مستند «خرمن و بذر» مطالعهایست در وضع یک روستا که چگونه با اصلاحات ارضی سالهای دهه چهل، مسئله تراکم سرمایه موجب میشود که در یک منطقه روستایی از راه بست و بند، تمام قدرت سیاسی و اقتصادی، نزد یک نفر در درون جامعه جمع شود و مالک قبلی جای خود را به مالک تازه میدهد، بیآنکه انصاف و عدالتی نصیب مردمان آن روستا شود. فیلمبردار: سلیمان میناسیان تدوینگر: ابراهیم گلستان صدابردار: محمود هنگوال، هراند میناسیان موسیقی متن: مرتضی حنانه تهیهکننده: ابراهیم گلستان دستیار تهیه و کارگردان: ذکریا هاشمی محصول: سازمان فیلم گلستان (۱۳۴۴)
The Weight of Words وزن کلمات این فیلم را آقای شبلی نجفی، پسر مرحوم استاد ابوالحسن نجفی، چند سال پیش از وفات استاد در ایران ساختند. بنده با اجازه آقای شبلی نجفی فایل کامل فیلم را در اینجا میگذارم. @OmidTabibzadeh
پس از ناکامی ابراهیم حکیمی در حل مسئله آذربایجان، احمد قوام در ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ برای چهارمینبار به مقام نخستوزیری رسید و فردای آن روز یعنی ۳۰ بهمن پس از گرفتن رای اعتماد از مجلس شورای ملی، برای گفتوگو با ویاچسلاو مولوتوف، وزیر خارجه شوروی راهی مسکو شد. قوام در مسکو با استقبال گرم مقامهای شوروی روبهرو شد و علاوه بر ویاچسلاو مولوتوف، مقامهایی از وزارت بازرگانی شوروی نیز به فرودگاه آمدند. علاوه بر موضوع امتیاز نفت شمال که شوروی خواستار آن بود، تعیین زمانبندی خروج نیروهای شوروی از ایران که قوام بر آن تاکید داشت و مسئله «حکومت ملی آذربایجان» که شوروی اصرار داشت ایران باید به این استان خودمختاری بدهد و تشکیلات پیشهوری به شکلی ادامه پیدا کند، که با مخالفت قوام همراه بود، موضوع دیگری نیز مطرح شد که کمتر در تاریخنگاری ما مورد توجه واقع شده و آن پیشنهاد استالین به قوام است. استالین در این سفر به قوام پیشنهاد میکند که بعد از بازگشت به تهران، محمدرضا پهلوی را سرنگون کند و در ایران جمهوری اعلام کند. براساس برخی روایتهای موجود قوام ابتدا این پیشنهاد را میپذیرد، اما بعد از چند روز تغییر عقیده میدهد و در دیدار بعدی خود با مولوتف، پیش از آغاز جلسه از او میخواهد درباره موضوعی که با استالین مذاکره شده در حضور مترجم ایرانی یعنی حمید سیاح چیزی نگوید. قوام مشخصاً از وعدههایی که به استالین داده بود عقبنشینی میکند. در نهایت نیز گفتوگو با مقامهای روسی به نتیجه تعیینکننده و تنظیم یک توافق رسمی نمیرسد و قوام همراه با هیات ایرانی پس از ۱۹ روز، مسکو را به مقصد تهران ترک میکنند. پس از بازگشت قوام به تهران، آمریکاییها این هشدار را به محمدرضا پهلوی میدهند که قوام با حمایت شورویها ممکن است که زیر پای او را خالی کنند و در کشور جمهوری برپا سازند. همین موضوع سبب بدگمانی محمدرضا پهلوی به شخص قوام میشود که وقایع بعدی در ایران و اختلافی که بین قوام و شاه اتفاق میافتد، گواهی بر تائید آن است.
فیلم مستند «آقای نویسنده زنده است» به کارگردانی حامد قصری روایتی از زندگی و آثار بهرام صادقی
سخنرانی کوتاه حسن تقیزاده درباره ضرورت اصلاحات ارضی در کنگره ملی دهقانان ایران، دی ۱۳۴۱. *صحبتهایِ حسن تقیزاده در ویژهبرنامه رادیو ایران با موضوع کنگره ملی دهقانان ایران پخش میشود، گوینده این برنامه رادیویی تقی روحانی است.
اجرایِ «دل میرود زِ دستم» پریسا سنتور: پرویز مشکاتیان تار: داریوش طلایی کمانچه: داود گنجهای قانون: سیمین آقارضی تنبک: محمود فرهمند *نیمه اول دهه ۵۰
ساعدی: واپسین دیدار ساخته سیروس وقوعی در این مستند تصاویر و فیلمهای مهمی از غلامحسین ساعدی برای اولینبار نشان داده میشود، بهویژه سخنرانی ساعدی در شهر استکهلم که در آن از روزهای انقلاب ایران و مشخصاً وضعیت هنر در آن سالها میگوید. در این فیلم همچنین تصاویری از مراسم خاکسپاری پیکر غلامحسین ساعدی در گورستان پرلاشز در پاریس و سخنرانان آن مراسم نیز آمده است. هما ناطق، ناصر پاکدامن، محسن یلفانی، ناصر رحمانینژاد، مهین جزنی، منوچهر محجوبی و.. از جمله افرادی هستند که در این مستند از اهمیت کار و اندیشه غلامحسین ساعدی میگویند.
این جماعت سلطنتطلب که به معنای واقعی گند و کثافتهایی هستند که در بخش زبالهدانِ تاریخ دست و پا میزنند، همه زشتیها را باهم دارند: هم فاشیست هستند و هم متوحش؛ و بدتر از همه اینکه، میراث شعبون بیمخ را جانانه حفظ کردهاند و هر روز با افتخار مرزهایِ لمپنیسم را جابهجا میکنند. این مملکت قبل از انقلاب سیاسی به سالها تغییر و تحول جدی و پیوسته فرهنگی و اجتماعی نیاز دارد؛ شاید حتی بیشتر از یک قرن؛ وگرنه انقلاب یا هر تغییر سیاسی بزرگ بدون پیشزمینه انباشتی از تغییر و تحولهایِ فرهنگی و اجتماعی، دوباره از چاه به چاله افتادن است، مخصوصاً با این وضعیت وحشتناکی که امروز وجود دارد. مانند آنچه در غرب در یک فرآیند بیش از پانصد سال اتفاق افتاد، ما هم راهی جز طی کردنِ این مسیر با توجه به الزامات مختص به خود را نداریم. هنوز از برآمدنِ عصر بیداری و انقلاب مشروطیت کمتر از ۱۵۰سال میگذرد و باید فعلاً ادامه دهیم، متاسفانه هیچ میان بر و راه نزدیکتری هم در تاریخ وجود ندارد. *ببخشید اگر این ویدیو تهوعآور را اینجا منتشر کردم، ولی این ویدیو بخشی از واقعیت غمانگیز امروز ماست.
رضا براهنی: پیغمبری که خدایش او را از یاد برده بود فیلمی از حامد یوسفی شیدایی خجسته که از من ربوده شد با مکرهای شعبدهباز سپیدهای که دروغین بود پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود مسدود مانده راه زبان نبوتش من آن جهنمم که شما رنجهایش را در خوابهایتان تکرار میکنید خورشید، هیمهای است مدور که در من است یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است و چشمهای من، خاکستریست که از عمقهای آن ققنوسهای رنج جهان میزایند تنهایم از آن زمان که شیدایی خجستهام از من ربوده شد اینک منم مردی که در صحاری عالم گم شد مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند مغروق آبهای هزاران خلیج دور پیغمبری که خواب ندارد چون شانههای شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان آن چشمهسار پچپچه کارام میخلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد سودای نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطیل شد تاریکی جهان حق من است.. حق من است تاریکی جهان..
دیروز رفتم به تشییع جنازه ساعدی. کسانِ زیادی آمده بودند. باران میبارید، هوا تیره و آسمان روی زمین افتاده بود. جمعیت منظم و خاموش و آهسته به طرف گور میرفت و همه غمزده بودند؛ غم غربت و دهانِ گشوده مرگ در برابر و تیغ سرنوشتی که سعی میکنیم به شوخی، ندیدهاش بگیریم و به ریشخند برگزارش کنیم. امروز، باری بگذرد، «چو فردا شود فکر فردا کنیم». شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۳۰ یازده ۱۹۸۵.