از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
از نامه ۲۱ تیر ۱۳۲۲ میرزا حسنخان اسفندیاری رئیس مجلس شورای ملی به محمد ساعد نخستوزیر: «جناب آقای نخستوزیر، ابداً تصور نمیرفت در این کشور اگر هر چیزی را مردم درصدد توهین هستند، بتوانند تحقیر و تخفیف نموده خود را در این جسارت مجاز بدانند. یکی از آن آقایان نسخههای پیمان و پرچم را فرستاده بود که حقیقتاً مطالعه آن اسباب تاثر و تاسف فوقالعاده بود. بعلاوه برای بنده کمال تعجب حاصل شد که چهطور میشود دولت که اساساً و قانوناً دولت مسلمان و دولت شیعه است تحمل نماید که بر ضد دیانت رسمی این کشور مجله چاپ شده اینطور قلمفرسایی نمایند و هیچکس نباشد که جلوگیری کند. کتب و مطبوعات ضاله قانوناً ممنوع و قانون اساسی دین این کشور را معلوم و مذهبش را شیعه اثنیعشری مقرر داشته و بر دولت مطبوع کشور فرض است که رعایت دین و قانون را بر هر چیز مقدم بدارد و از این قبیل مطبوعات کاملاً جلوگیری فرماید. امیدوارم حضرتعالی و دولت معظمتان این فرضیه را فرموده فوراً قصوری که شده است جبران نموده، رفع این خسران را عاجلاً مقرر فرمایید که اجازه این قبیل مطبوعات و نشر آن به کلی غدغن شده تا زبان مردم نسبت به بیاعتنایی دولت باز نشود.» *مجله پیمان و روزنامه پرچم هر دو متعلق به احمد کسروی بودند.
بهار را میگسترانی و نمیدانی که این بیحوصله جز پریشانکردن نمیداند. *هوشنگ چالنگی
چهار کتاب مهم و خواندنی که در این چند روز اخیر منتشر شدهاند: ۱. کشف ایران؛ تقی ارانی و جهانوطنگرایی رادیکال او / علی میرسپاسی، ترجمه رامین کریمیان / نشر نی. ۲. اتوبیوگرافی زنان در ایران معاصر / افسانه نجمآبادی، ترجمه سمیه طباطبایی / نشر بیدگل. ۳. جذابیت فرهنگ در تاریخ آلمان / ولف لپنیس، ترجمه علیرضا میردیده / نشر شیرازه کتاب ما. ۴. برنامه موسسه فرانکلین در ایران و سرگذشت همایون صنعتیزاده / فرید مرادی / نشر کتاب سرزمین.
در غربت سهراب شهید ثالث (۱۳۵۴) *نسخه ترمیمشده. حسین (پرویز صیاد)، کارگر مهاجر ترک، در کارخانه پرسکاری در آلمان غربی کار میکند. او هر روز بعد از کار با مترو به محله کروتیزبرگ برلین میرود، که در آنجا با چند کارگر هموطنش در یک مجتمع مسکونی زندگی میکند. آنها، که قادر نیستند با مردم و محیط اطرافشان ارتباط برقرار کنند، زندگی یکنواخت و اندوهباری دارند. روزی هماتاق حسین، که از این وضع به تنگ آمده، چمدان خود را میبندد و آپارتمان محل سکونتش را به قصد بازگشت به وطن ترک میکند. https://www.youtube.com/watch?v=0eaBmDd7QLU&pp=ygUf2K_YsSDYutix2KjYqiDYtNmH24zYryDYq9in2YTYqw%3D%3D
«باورهای دینی جوهره زندگی معنوی هر جامعه را تشکیل میدهد؛ زیرا بدون چنین پشتوانه محکمی، جامعهای، هر قدر هم که از نظر آسایش مادی پیشرفته باشد، تنها به وجودی سردرگم و بیهدف میماند. ایمان واقعی بزرگترین ضامنِ سلامت معنوی و پایداری اخلاقی و قدرتمندترین تکیهگاه هر انسانی در رویارویی با مشکلات کوچک و بزرگ زندگی و در عین حال مطمئنترین نگهبان اخلاقی هر جامعه است. مردم ما از نعمت زندگی در زیر پرچم مترقیترین و والاترین اصول دینی، یعنی دین مقدس اسلام برخوردارند. این ایمان که آموزهها و اصول متعالی آن کاملترین پیشرفت مادی و معنوی بشر را در بر میگیرد، میتواند عالیترین راهنما برای افراد و جامعه در هر مرحله از تکامل اجتماعی باشد. سربلندی و راز موفقیت کامل انقلاب ما در این است که اصول این انقلاب سراسر الهام گرفته از روح و جوهره تعالیم عالیه اسلام است.» *احتمالاً فکر میکنید این پاراگراف که از برتری اسلام نسبت به سایر ادیان حرف میزند و هرگونه جدایی جامعه از مقوله ایمان دینی را رد میکند و پیروزی انقلاب را به اسلام نسبت میدهد، از یک آیتالله یا روحانی در خطبههای نماز جمعه یا کلاً یک مقام حکومتی در جمهوریاسلامی باشد، اما نه این پاراگراف در واقع برگرفته از کتاب «به سوی تمدن بزرگ» محمدرضا پهلوی است که در ۱۳۵۵ منتشر شد و چندین پاراگراف مشابه دیگر با این پاراگراف دارد.
به قول حسن تقیزاده استبداد فقط ویرانی مادی به دنبال ندارد، مهمتر از ویرانی مادی، ویرانی ذهن است که معلول مستقیم استبداد و تداوم آن است. این مملکت در تاریخ معاصر خود از کودتای ۱۲۹۹ تا به امروز بیشتر از یک سده درگیر استبداد شاهی و مذهبیست و نتیجه حاکمیت استبداد هم چیزی جز زوال عقل و عقبماندگی در فکر و اندیشه نیست. میل امروز آدمها -حداقل بخش قابل توجهی از آنها- بار دیگر به نظام شاهنشاهی یا به زبان واقعی همان نظام ارباب و رعیت (با شعار شاه برگرد به خانه به هنگام لحظه تحویل سال) دقیقاً بیانگر زوال عقل و ناتوانی در تاملکردن است. مادامی که هیچ تلاشی برای رهایی از سازوکار و منطق استبداد در کار نباشد، نجاتی از این فاضلاب جهل هم که بهنظر هر روز بیشتر در حال غرق شدن در آن هستیم غیرقابل تصور است؛ در واقع وقتی قدرت تامل انتقادی و فکر کردن را از دست میدهیم (میخواهیم همچنان یکی بیاید او در بالا ارباب باشد و ما در پایین رعیت)، اسیر شدنِ دوباره در چنگال درنده استبداد واقعیتی اجتنابناپذیر است و در استبداد -حالا هر شکلی از آن که در کار باشد- هیچ سعادت و رستگاری برای انسان و زندگی او وجود ندارد و نخواهد داشت؛ این را بارها تجربه تاریخی ثابت کرده است.
از ما پنج نفر از ما پنج نفر آن که از بقیه بزرگتر بود فقط سی سال داشت با لهجه ترکی و دهانی که کندوی زنبورهای سبلان بود از ما پنج نفر آن که از همه کوچکتر بود با ریش و سبیلی که هنوز خوب درنیامده بود کارل و فردریش را (با آن همه ریش) شبها زیر سرش میگذاشت و میخوابید از ما پنج نفر که خانه جمعیمان بین امیریه و مختاری بود دو نفر بر موتور سیکلتهایشان نشستند و اعلامیههای خونینشان را در محلههای جنوب شهر پراکندند و یادشان رفت که باید به خانه برگردند از ما پنج نفر سه نفر ماندهایم با دو موتور سیکلت که در ذهنهای ما برای ابد پارک کردهاند. *حافظ موسوی
به غیر از نثر گلشیری آن هم نه در کل رمان و بیشتر در بخشهای پایانی کتاب و برخی توصیفها و تصویرسازیهای عالی او مخصوصاً در دو مجلس چهارم و پنجم و شخصیتپردازیهای نسبتاً قوی، تقریباً «جننامه» رمان آشفته و بدون خط روایی مشخص (مثلاً تکلیف حسین شخصیت اصلی داستان اصلاً مشخص نیست) با بازگویی چندین ماجرای تو در تو ولی پراکنده و بیربط به هم است، که در بخشهایی از کتاب واقعاً خستهکننده و فرسایشی میشود؛ آنقدر که سخت جلو میرود. کتاب سرشار از جملات مبهم است که نمیتوان همه آنها را به مالیخولیای راوی تقلیل داد و از آنها گذشت، چون به معنای واقعی غیرقابل فهم هستند و نمیتوان با آنها ارتباطی برقرار کرد؛ حداقل من نتوانستم. در کنار انبوهی از جملات مبهم، کل داستان غرق در شرح جزئیات فراوان است. مشکل بیان جزئیات به خودی خود نیست، که اتفاقاً یکی از ویژگیهای کار گلشیری همین پرداختن به جزئیات است، اما در این کتاب و در بیشتر بخشهای آن با جزئیات غیرضروری سروکار داریم که حذف آنها هیچ خللی به کلیت داستان وارد نمیکند. در یکسوم پایانی کتاب وارد فضایی از رئالیسم جادویی میشویم، اما فقط وارد میشویم و نمیتوانیم با آن خو بگیریم؛ چون سیر داستان و دنبال کردن راوی و چیدمانِ وقایع بهگونهای نبوده که بتواند خواننده را درگیر این رئالیسم جادویی کند. در کل جننامه چیزی شبیه آمیختگی همسایههای محمود (آنجا که راوی به دوران کودکی خود و یک خانواده شلوغ و روابط و شخصیتهای درون این خانواده میپردازد، چیزی در حدود ۲سوم کتاب) و ملکوت صادقی (وقتی وارد دنیای خیال و خرافات و علومغریبه میشود) است؛ اما این آمیختگی خوب از کار درنیامده، چون نه قدرت رئالیسم اجتماعی محمود را دارد و نه در رئالیسم جادویی، مهارت و ظرافتهای صادقی. شاید بهتر بود جننامه به جای یک داستان بلند، تبدیل به چندین داستان کوتاه میشد، احتمالاً سرنوشت موفقتری داشت.
از تاریخ بیهقی: «سوگواران مردمشمارانند.» سوگوار چشمش بر در است و همدردانش را شمارش میکند.
میرزا ابوالحسنخان ایلچی نیز که تقریباً بیش از ۴۰ سال بعد (۱۸۱۰) از میرزا اعتصامالدین به انگلستان سفر کرده، هاید پارک و سنت جیمز پارک را بهطرز جالبی مشابه با روایت اعتصامالدین توصیف میکند: اگر روحی غمگین از این دشتهای بهشتی عبور کند، سرش با گلهای شادی تاجگذاری میشود، و با نگاهی به این بسترهای زعفرانی -که چون کشمیر پرناز و نعمت است– ناخواسته لبخند میزند. در باغها و بر مسیرها، زنان زیبایی همچون خورشید میدرخشند و حسادت ستارگان را برمیانگیزند، و حوریان بهشت از دیدن زیباییهای گلرخِ زمین از شرم سرخ میشوند. با شگفتی تمام، به سر گور اوزلی گفتم: If there be paradise on earth It is this, oh! it is this! اگر فردوس بر روی زمین است همین است، همین است! *از کتاب حیرتنامه: سفرنامه ابوالحسنخان ایلچی به لندن.
میرزا اعتصامالدین که در سال ۱۷۶۷ به انگلستان سفر کرده، در دیدار از پارکی نزدیک به کاخ ملکه در لندن مینویسد: در روز یکشنبه، مردان، زنان، جوانان، فقیر و غنی، مسافران و ساکنان محلی، همه به اینجا روی میآورند. این پارک دل را زنده میکند و کسانی که از اندوه فرسوده شدهاند، با رفتن به آنجا، بهطرزی بهشتی سرگرم میشوند؛ و دلهای غمدیده، از دیدن آن جایگاه طرب، ناخواسته شادمان میگردند. در هر سو، زنانی با اندامهایی سیمین و همچون طاووس در حرکتاند، و در هر گوشه، دلربایانی با چهرههای حوریوش با هزار ناز و غمزه گام برمیدارند. زمین از پیشانیهایِ تابناکشان به بهشت مبدل شده و آسمان (خود) از مشاهده جمال دلبران، شرمگین، سر فرو افکنده است. در اینجا عاشقان با معشوقانِ حوریوش خود دیدار میکنند؛ بیهراس از پلیس یا رقیبان، به وصال یار میرسند و دلدادگان بدون هیچ منعی به تماشای رخسار گلگون یاران خود مینشینند. چون این مکان بهشتی را دیدم، بیاختیار ندا سر دادم: اگر فردوس بر روی زمین است همین است و همین است و همین است. *از کتاب شگرفنامه ولایت: سفرنامه منشی میرزا اعتصامالدین جونپوری به انگلستان (۱۷۷۰ - ۱۷۶۷م).
از خاطرات حاج سیاح: «.. میدانم ایران جلو نمیرود، مگر ریشه ظلم بیحساب از آن کنده شود». https://t.me/batarikh/609
«دانشکده خانه من بود»: مصاحبهای منتشرنشده با هاله لاجوردی، استاد فقید دانشگاه تهران به یاد هاله لاجوردی، جامعهشناس فقید، دانشجوی او آریا وقایعنگار، برای نخستینبار گفتوگویی با این استاد دانشگاه تهران را منتشر میکند که در آن لاجوردی به فشارهایی که از سوی دانشگاه متحمل شد و در نهایت منجر به اخراج و خانهنشینیاش شد، میپردازد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/848142/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/848142 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
یاران موافق همه از دست شدند.. در این منجلاب زشتی و کژی، گرفتاریم و راه بیرون شدن نمیدانیم. زشتی و ناجوانمردی و ناتوئی بحد اعلای خود رسیده، وقاحتها آنچه در حقیقت بوده آشکار شده. حتی [آندسته] که سالهای دراز آن را زیر ماسک پنهان میداشتند، اکنون بیباک و آزاد آن را از چهره برداشته و «خود» را آشکار ساختهاند. راستی شوخی و طنز از دلهای ما رخت بربسته. پیوسته خاموش و اندیشمند و پر اندوه به یک زندگی پر بیم و بیامید دنباله میدهیم. از نامه صادق چوبک به بزرگ علوی ۷ آوریل ۱۹۵۴.
فوکو در تونس: رویارویی با قدرت تحملناپذیر نویسنده: کاترین مدین ترجمه: حمیدرضا یوسفی درباره اهمیت موضوع این مقاله، نویسنده پیش از آغاز بحث اصلی خود، مفصل به آن پرداخته و توضیح دوباره آن در اینجا چیزی جز تکرار مکررات نیست. اما اشاره به دو نکته در اینجا مهم است. نکته اول که مشخصاً برای «ما» مهم است و به فوکوی مفسر انقلاب ایران مربوط میشود؛ فوکویی که از قدرت ویرانگری مینویسد که برای بقای خود همه انواع اعمال خشونت را به کار میبندد و ترسی از سرکوب و حذف بدنها ندارد اما با این حال بدنهایی خودخواسته در برابر وحشیگری و خشونت افسارگسیخته آن دست به ایستادگی و مبارزه میزنند و آنها نیز هیچ ترسی از مرگ و نفی بدن خود ندارند. ریشههای چنین مفهومپردازیای از قدرت و مقاومت را، نه به سادگی در انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ بلکه در وقایع تونس در مارس ۱۹۶۸ باید جستجوکرد. برخلاف باور بسیاری از جامعهشناسان و تحلیلگران سیاسی که وقایع انقلاب ۵۷ را یک تجربه منحصر بهفرد برای فوکو (بهعنوان یک اندیشمند غربی در مواجهه با وقایع شرق) میدانند، این مقاله نشان میدهد که این تجربه تونس -که توسط بسیاری از مفسران و پژوهشگران نادیده گرفته شده- است که آنچنان منحصر بهفرد و یگانه بود که ذهنیت فوکو را به یک معنا تماماً بهم ریخت، و وقایع مه ۱۹۶۸ فرانسه و در نهایت انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ در امتداد تجربه مارس ۱۹۶۸ تونس برای او قرار میگیرند. متن کامل مقاله: https://www.radiozamaneh.com/847107/
برای امروز حضرت بنان علیه الرحمه https://soundcloud.com/doostmusic/be-khatere-to-banan?in=user-373699330/sets/gholamhossein-banan