از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
نمیتوانم گفت با تو اين راز نمیتوانم گفت در کجای دشت، نسيمی نيست که زلف را پريشان کند آرام، آرام از کوه اگر میگويی آرامتر بگوی بار گریهای بر شانه دارم برکهای که شب از آن آغاز میشود ماهی اندوهگين میگردد و رشد شبانه علف پوزه اسب را مرتعش میکند آرام، آرام از دشت اگر میگويی گياهی که در برابر چشم من قد میکشد در کدامين ذهن است به جز گوسفندی که اينک پيشاپيش گله میآيد آه میدانم اندوه خويشتن را من صيقل ندادهام بتاب؛ رويای من! بر گياه و بر سنگ که اينک؛ معراج تو را آراستهام من. گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ده میماند بوی فراوانی در مشام دارد صبحی اگر هست بگذار با حضورِ آخرين ستاره در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود ستارهها از حلقوم خروس تاراج میشود تا من از تو بپرسم اکنون؛ ای سرگردان در کدام ساعت از شبيم؟ انبوهیِ جنگل است که پلک مرا بر يال اسب میخواباند و ستارهای غيبت میکند تا سپيده دمان را به من باز نمايد ميراث گريه آه در قوم من سينه به سينه بود. میراث از هوشنگ چالنگی
نامه صادق هدایت به حسن شهیدنورایی (نامه شماره ۵۰) ۳ اکتبر ۱۹۴۸ (۱۱ مهر ۱۳۲۷) یا حق کاغذ ۲۶ سپتامبر [۴مهر] رسید. مدتی ناخوش بودم باز پا شدم و راه افتادم. بادمجان بد آفت ندارد. چندی پیش قافلهای از علما از جمله برادر ذبیح خودتان و یارشاطر و غیره به انگلیس رفتند. ذبیح به آمریکا خواهد رفت. خانلرخان هنوز در تهران است. اگرچه پاسپورتش را گرفته اما گویا در شک میان یک و دو گیر کرده است. نمیداند به انگلیس برود و یا به فرانسه. نمیدانم UNO [سازمان ملل متحد] چند تا انگشت داشته که ششمش به شما رسیده. تبریک میگویم. اگر بتوانید میخ را محکم بکوبید البته بهتر از کار پر دردسر و بیبند و باری است که دارید. از قول من به انتظام سلام برسانید. گویا حکیم رهبر قصیدهای در مدح ایشان از روی ضمیر سروده است که باید خواندنی باشد. نمیدانم برای خودش است یا برادرش. آدم زیرکی است. همیشه فتق میهنش را در خارج رتق میکند. اقلاً معایب دیگران را ندارد و آبروی دولت ابدمدت را حفظ میکند. اینهم یکجور طرز تفکر احمقانهای است که آبروی میهن حفظ بشود یا نشود. کدام آبرو؟ کدام میهن؟ شاید اگر حفظ نشود بهتر است. اقلاً همانجور که هستیم معرفی بشویم! نمیدانم کدام نطق تقیزاده را لازم دارید؟ این مرتیکه نوکر پست احمق هر روز نطق سر قدم میرود و پیشنهادهای عجیبوغریب میکند از جمله امشب قهرمان توی کافه نطق امروز تقیزاده را در مجلس میخواند که برای صرفهجویی به بودجه مملکتی ایراد گرفته بود و اظهار کرده بود همه شاگردهای اعزامی را باید احضار کنند چون سعدی و حافظ را در فرنگ یاد نمیگیرند فقط برای نظام باید شاگرد به اروپا بفرستند و به بودجه وزارت جنگ بیفزایند. فقط در مورد ژنی [نابغه] استثنا قایل شده بود و گفته بود در این صورت مؤسسه راکفلر ژنی را تشخیص میدهد و به خرج خودش به آمریکا میفرستد و مزخرفات دیگر که من جستهوگریخته گوش دادم و از این که دوباره یادش بیفتم عُقم مینشیند. همه اتفاقات اینجا عصبانیکننده و قیآور شده است. اخیراً کاغذی از جمالزاده داشتم خیلی اظهار لطف کرده بود. نمیدانم چرا آنقدر خسته شدهام. همهچیز مرا از جا در میکند. عاقبت خوبی ندارد. برای هیچجور کاری دل و دماغ ندارم. اینهم یک جورش است. قربانت / امضا
امروز یکشنبه ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم. دلم نمیخواست بیدار شوم. از بیداری روگردان بودم. انگار دارم در تاریکی خودم فرو میروم. بیداری هوشیاری است. نمیخواستم به هوش باشم. در تاریکی ناهشیار ذهن، در چاه یا در ته ناخودآگاهی، در کنه ضمیر خواب زدهام خزیده بودم و اراده بیرون کشیدن خودم را نداشتم. دست و رویی شستم و صبحانهای فرو دادم و لباس پوشیدم ولی نتوانستم. از رخوتی ملالانگیز چنان پر شده بودم که یارای قدم برداشتن، دست دراز کردن و چفت در را باز کردن نداشتم. دراز کشیدم و در خواب فرو رفتم. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱۴ یک ۱۹۹۶.
گزارشی درباره میدانِ پراکسیس مجید رهنما: از الشتر تا یونسکو ۹ دسامبر سالروز تولد مجید رهنماست، شخصیتی چندبعدی که در منابع تاریخی دوره پهلوی کمتر نامی از او به چشم میخورد. به همین مناسبت، حمیدرضا یوسفی نقشهای جامع به دست میدهد از نظریهپردازیهای انتقادی او در مورد توسعه درونزا، توانمندسازی از پاین، فقر و فلاکت. رهنما وزیر علوم کابینه هویدا، نیروی محرکه پروژه الشتر و موسس «شبکه جامع سلامت» بود و آثار او در مقام نظریهپرداز پسا-توسعه نفوذ و اهمیتی جهانی دارند. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/840709/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/840709 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
محمدجعفر پوینده یک روز از خانه خارج شد و دیگر هیچ وقت به خانه برنگشت. پوینده در روز ۱۸ آذر ۱۳۷۷ در خیابانِ ایرانشهر ربوده شد. ۱۰ روز بعد جسد او در روستایِ بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. بعدها علت مرگ او خفگی بهوسیله طناب اعلام شد. محمدجعفر پوینده در سال ۱۳۳۳ در اشکذر یزد متولد شد. در شش سالگی وارد دبستان شد و از ۱۰ سالگی همراه با تحصیل مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۹ دیپلم گرفت و در همان سال با بهترین نمرات در کنکور رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. طی دوران دانشگاه از فعالان مبارزات دانشجویی در برابر حکومت پهلوی بود. در سال ۱۳۵۳ برایِ ادامه تحصیل در رشته جامعهشناسی وارد دانشگاه سوربن فرانسه شد و در سال ۱۳۵۶ مدرک فوقلیسانس خود را از این دانشگاه دریافت کرد. طی دوران تحصیل در فرانسه همراه با دانشجویان خارج از کشور به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد و در شهریور ۱۳۵۷ همزمان با انقلاب به ایران بازگشت. پوینده از ۲۵ سالگی ترجمه آثار مختلف را از زبان فرانسه در موضوع جامعهشناسی ادبیات، فلسفه و اندیشه مارکسیستی شروع کرد و بیش از ۲۰ اثر به فارسی برگرداند. او همچنین با فعالیت در کانون نویسندگان ایران، یکی از بنیانگذارانِ دوره سوم آن و از اعضایِ مهم کانون بهشمار میآید. پوینده مدافع پرکار دموکراسی، حقوقبشر و آزادی نامحدود اندیشه و بیان بود (منتقد جدی هر شکلی از سانسور دولتی). او همچنین در این راه اعلامیه جهانی حقوقبشر را نیز به فارسی برگرداند. محمدجعفر پوینده بیشتر از اینکه در مرگ و در آذر ۱۳۷۷ خلاصه شود، در جریانِ زندگی هر روز و در مصاف با پستی و بلندیهایِ سخت و پیچیده آن معنا مییآبد. اگر درگیر زندگی واقعی او شویم میبینیم که پوینده در جریان زندگی و در زمینه فعالیتهایِ اجتماعی-سیاسی و ادبی خود، فردی پرکار، سختکوش و به معنایِ واقعی خستگیناپذیر بود. محصول مبارزه روزمره او برایِ دستیابی به حقیقت و آزادی، ترجمه بیش از ۲۰ کتاب به فارسی و بیشمار یادداشت و پژوهش در فاصله فقط چند سال بود که در نوع خود بینظیر است. فعالیتهایِ پوینده را با وجود کار سخت دستهبندیکردن، نهایتاً شاید بتوان در سه موضوع کلی تقسیم کرد: نخستین عرصه فعالیت او مبارزه علیه نقض حقوقبشر و از بین رفتن آزادیهایِ انسان (در تمام وجوه آن) و زیر پا گذاشتنِ کرامت و حرمت انسانی بود. دومین عرصه مشخصاً مربوط به مسائل زنان و تلاش برایِ رهایی و آگاهی زنان بود؛ در این مسیر نیز با ترجمه و تالیف چندین کتاب و مقاله در موضوع فمینیسم و مسئله زنان، با کردارها و ایدههایِ تبعیضآلود جنسی/جنسیتی و جلوههایِ آن در کتابها، خانه، مدرسه و در کل جامعه به مبارزه برخاست. در سومین عرصه نیز پوینده از یک سو به ترجمه چندین کتاب در موضوع جامعهشناسی ادبیات و نمونههایِ ادبی آن پرداخت و از سوی دیگر با ترجمه آثار مختلف در موضوع فلسفه و جامعهشناسی مارکسیستی، اینبار با تاکید بر رویکردی اومانیستی و فارغ از جنبههایِ دگماتیک آن دست زد؛ و مهم اینکه تمامی این سه عرصه با توجه به فعالیت پوینده در کانون نویسندگان ایران؛ یعنی تلاش او برایِ دستیابی به آزادی اندیشه، بیان و قلم معنا پیدا میکند. پوینده در اردیبهشت ۱۳۷۷ چند ماه پیش از اینکه در آذر همان سال به قتل برسد، در مقدمه ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی جورج لوکاچ نوشته است: «نکته آخر اینکه ترجمه این کتاب را در اوج انواع فشارهایِ طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندنِ ترجمه این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی را چه تسلایی بهتر از به فارسی درآوردنِ یکی از مهمترین کتابهایِ جهان در شناخت دنیای معاصر و ستمهایِ طبقاتی آن، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». پوینده میگفت: «نويسنده بايد بار دو مسئوليت بزرگ را كه مايه عظمت كار اوست بردوش گيرد: خدمتگزاری حقيقت و خدمتگزاری آزادی و نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد». پوینده خدمتگزار راستینِ حقیقت و آزادی بود و نام او بهعنوان خدمتگزار حقیقت و آزادی برایِ همیشه در تاریخ این مملکت ثبت و ماندگار خواهد شد. https://ibb.co/xfMsStj
.. انگار حال هیچکس خوب نیست. لااقل کسانی را که ما میشناسیم و میبینیم. همه ایرانیها. همه منتظرند و همه از انتظار خسته شدهاند. مثل آدمهایی هستیم که بیرون قفس ایستادهایم. یک قفس عظیم.. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱۱ دو ۱۹۸۱.
کمال در آخر نیست و آخر نیست؛ که انسان تنی مردنی دارد و روزهایی نمردنی. هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی
ایرونیبازی در تاریخِ محاورهای و نوستالژیِ دهه چهل نوشته محمد قائد در نقد ابراهیم گلستان یا به قولِ خودش جنابِ «پرسوناژ» (ماهنامه فیلم، ۱۳۸۴). https://www.mghaed.com/essays/comment-and-review/1340s_Nostalgia.htm
.. من روزی یک نقشه میکِشَم که از مَردم بیشتر دور باشم و روی این عفریتهایِ بیرحم و بیشعور را که از گوشت و پوستِ همدیگر تغذیه میکنند، نبینم. از نامه نیما به اسدالله مبشری ۲۲ خرداد ۱۳۲۴، طهران.
ترامپ به معنایِ واقعی ماشین شر علیه تمام میراث روشنگری و اومانیسته اما با اتکا به یک رندی خردورزانه پوپولیستی خودش رو یک منجی/نجاتدهنده (دجالِ زمان) جا میزنه: «من برایِ شما زندگی بهتری میسازم و عصر طلایی با من آغاز میشود». ماکس هورکهایمر در کتاب «خسوف خرد» خیلی دقیق و درست نشون میده که چهطور نازیها توانستند دستورکار و عملکرد خودشون رو «خردورزانه» و «رهاییبخش» معرفی کنند ولی نتیجه چیزی جز نفی انسان و تلنبار کردنِ بیشتر ویرانی بر ویرانی نبود.
به چنگالی جنون را شیار زدند و نسلِ هراسان در گریز سرمایهگزاری کرد. *پرویز اسلامپور
تنها «سوژه شیزوفرن» است که میتواند از محصوریت قانونِ ارباب (تمامی اربابها) پا بیرون بگذارد و چهارچوبِ هر شکلی از نظم تحمیلی اجتماعی که تنها منافع ارباب را حفظ/تامین میکند بلرزاند. برایِ فروید شیزوفرن یک انحراف و اختلالِ روانیست، در حالی که برایِ دلوز کنشِ سوژه شیزوفرن تماماً خلاقیت، برهمزدن و آفریدن است. ماشینِ میل سوژه شیزوفرن آفرینشگر است و در برابر هر شکلی از قانونمندی و ایجابیت میایستد؛ آن را ویران میکند و پشت سر میگذارد. از مهمترین ویژگیهایِ سوژه شیزوفرن در تحلیل دلوز-گاتاری عدمپایبندی به نظمهایِ تکرارشونده و محدودکننده است: «سوژه شیزوفرن اراده معطوف به تغییر دارد». برایِ دلوز-گاتاری ماشینهایِ میل نیروهایِ زاینده هستند و ماشینِ جامعه را کنار میزنند. دلوز حرکتِ ماشین میل را انفجاری میداند، یعنی حرکت در عینِ ویرانکردن؛ و فقط میل است که میتواند از پسِ هر ویرانی تولید کند. میل برخلاف تصور فرویدی یک نیرویِ غرق در خیالات ناخوادآگاه و چنگزدن به دیوارهایِ تروما نیست، بلکه یک کارخانه تولیدیست: دائم میآفریند. برایِ دلوز-گاتاری هرچقدر که میل پارانویی ماحصل رمزگذاریهایِ اجتماعی ساختار قدرت سیاسی برای ترسیدن و تن دادن به قوانین، هنجارها و نظم برساخته موجود/حاکم است، میل شیزویی سر به عصیان دارد و دائم در حرکت و سیلان است و سر به بیرون زدن از لایهها/سطوح سختِ اجتماعی-فرهنگی حاکم دارد. در «هزار فلات» دلوز-گاتاری نشان میدهند که چهطور نیرویِ میل توسط جامعه-خانواده-حاکم سرکوب و منجمد میشود و به سطوح زیرین میرود. مادامی که میل سرکوب میشود و میترسد، خصلتِ پارانویی دارد و فرمان میبرد، دقیقاً همان که سهگانه جامعه-خانواده-حاکم از میل میخواهد. در مقابل، دلوز-گاتاری در «آنتیادیپ» نقشه حرکت ماشین میل از سطوح زیرین (که سرکوب و رانده شده است) به سطوح بالایی که رهایی/آزادی است را نشان میدهند؛ گذار از مرز پارانویی به درونِ مرز شیزویی؛ لحظهای که میل هنجارشکن و نظمشکن میشود و خصلتِ تماماً انقلابی پیدا میکند. ماشینِ میل شیزویی یک ماشین انقلابیست: ماشینی که برخلاف جهت نیرویِ نظم اجتماعی حرکت میکند: «ضد اجتماعی» میشود. همان نامگذاری آشنایِ سامانههایِ قدرت که آن را «ناسازگار، ناهماهنگ، پوچ و پاد ارزش» میداند و از دستگیری و ضرورتِ طردشدن و به تیمارستان/زندان منتقلکردن حرف میزند: سوژه شیزوفرن چون انقلابیست، نفی و طرد میشود نه اینکه چون «بیمار» و «روان»ی است. میلِ سوژه شیزوفرن اراده معطوف به زندگی دارد: میل برای تولید زندگی نه قدرت برایِ سرکوب و نفی زندگی/بدنها. این تنها سوژه شیزوفرن است که میل سیال دارد و به دنبال بیرون آمدن از ایستایی و انجماد است که سامانههایِ قدرت از خانواده/پدر تا حاکمیت/پدر مدام آن را ایجاد و برقرار میسازند. فرآیند شیزوفرنیک، یک فرآیند نابِ رهایی از تمام محصوریتهاست. برای دلوز-گاتاری انقلاب از دلِ همین فرآیند شیزوفرنیک بیرون میآید و ماهیت رهایی/آزادی دارد (ریزوم حرکتی در سطح است و نه در عمق/سلسهمراتب)، نه اینکه صرفاً خواستِ-اراده تسخیر سایتهایِ قدرت و بازتولید دوباره سامانههایِ اعمال قدرت برایِ سرکوب، چهارچوببندی، نفی و حذف دیگری داشته باشد. تنها انبوهی از کنش سوژههایِ شیزوفرن است که وضعیت را نجات میدهند و از نو «زندگی» میسازند.
وقتی رفسنجانی شد رئیس مجلس نمیدونست که «کارتابل» اداری یعنی چی؟ اون ندونستن یعنی هیچ فهمی از اداره کشور نداشتن؛ که نتیجهش شد همین فاجعه و نابودی که امروز میبینید.
تبلیغ انتشار جلد دوم رمان «تهران مخوف» در روزنامه اتحاد سال ۱۳۰۱: «اگر پس از قرائت رمان تهران مخوف در پاورق روزنامه ستاره ایران شیرینی آن را تصدیق نمودید، اگر بر شما خوانندگان ثابت شد که ایرانی هم ذوق داشته و میتواند حکایت خوب و مفید برای جاذبه ایرانی بنویسد. بالاخره اگر میخواهید کتابخانههای خود را که مملو از رمانهای اروپایی است با یک جلد رمان ایرانی زیب و زینت دهید، تهران مخوف که جلد اولش تمام شده و جلد دوم در تحت طبع است از کتابخانه ترقی ابتیاع فرمایید».
«بو»دادن اسم رمزی برایِ آغاز اعمال خشونت بر «دیگری»ست؛ فقط هم به یک میدان مشخص یعنی مدرسه، محیط کار، مترو و اتوبوس و.. محدود نمیشود، کل میدانهایِ درون جامعه را دربرمیگیرد. «بو» مجوز کامل برایِ نفی/سرکوب و بیرونگذاشتنِ «دیگری»ست: «تو بو میدهی، پس نباید باشی». https://t.me/radiozamaneh/118835
هفت اکتبر «تنها» یک واکنش و مقاومتِ واقعی و راستین در برابر وحشیگری، سرکوب و فرآیند گسترده و مستمر به نسلکشی اسرائیل در همه این سالها علیه مردم فلسطین بود، نه آغاز «جنایت خونینِ» حماس علیه «مظلومیتِ» اسرائیل؛ تاریخ با هفتم اکتبر ۲۰۲۳ آغاز نمیشود.
این تقسیم آدمها فقط به حامیان و مخالفانِ جنگ، بهنظر تقسیمبندی دقیقی نیست. بخش مهمی از آدمها در درونِ جامعه (با تاکید بر جامعه اکنونِ ایران، نه بیرون از جغرافیایِ آن) نه از جنگ حمایت میکنند و نه مخالف جنگاند، آدمها بیشتر بی«تفاوت» هستند؛ و این بیتفاوت بودن شاید حتی از مدافع جنگبودن هم ترسناکتر باشد. فرسودگی و درماندگی در همه لحظههایِ زندگی از سیاست و اقتصاد بگیر تا روزمرگی و حیاتِ اجتماعی و.. عملاً میل آدمها را به درگیر شدن، ادامهدادن و «خواستن» از بین برده. وقتی «درد» و «استیصال» نه استثنا، که تبدیل به قاعده زندگی هر روزه آدمها میشود، دیگر این جنگ یا مرگ نیست که ترسناک است، بلکه خودِ این زندگی و آهنگِ تکراری شکست و درجا زدن و نرسیدن و به یک معنا سرکوبشدن مدام در آن است که ترسناک میشود.