از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
«چهره این رژیم مملو از لکههایِ سیاه جنایت است؛ که به آن، امروز یکی دیگر اضافه شد». #فریدون_هویدا #امیرعباس_هویدا
ایده ساخت «سگ اندلسی» از دلِ رویای بونوئل و دالی بیرون آمد؛ یک فیلم صامت سوررئالیستی ناب با موسیقی ریشارد واگنر که اولینبار در سال ۱۹۲۹ در پاریس اکران شد. این فیلم ۲۱ دقیقهای هیچ خط داستانی مشخصی ندارد و بونوئل به همه تحلیلهایِ مارکسیستی و روانکاوانه از این آن، تنها با صدایِ بلند میخندد. بونوئل در چند روزی که در خانه دالی گذراند با او درباره رویاهایِ خود صحبت کرد. بهویژه رویایی که در آن میدید یک تکه ابر باریک ماه را از وسط میبرد؛ درست مثل تیغی که کره چشمی را در فیلم میبرد. دالی هم به بونوئل میگوید که شب پیش یک دست پر از مورچه را در خواب دیده و اضافه کرد که چه اشکالی دارد اگر فیلمی درباره رویاهایِمان بسازیم. آنها فیلمنامه را با هم نوشتند و بونوئل، بودجه کم فیلم را از مادرش گرفت و آن را کارگردانی کرد، فیلمبرداری در ظرف چند روز تمام شد. بونوئل در زندگینامه خود «با آخرین نفسهایم» نوشته: «در اولین نمایش عمومی این فیلم با جیبهایی پر از سنگ پشت صحنه ایستاده بودم تا اگر تماشاگران به فیلم اعتراض کردند سنگ بارانشان کنم».
برایِ روانهایِ خسته که میسوزند.. «می زده» مرضیه آهنگساز: پرویز یاحقی ترانهسرا: بیژن ترقی
مستند «فیفی از خوشحالی زوزه میکشد» (۱۳۹۲) به نویسندگی و کارگردانی میترا فراهانی «فیفی از خوشحالی زوزه میکشد» گزارشی از آخرین روزهای زندگی بهمن محصص است. در این فیلم با بهمن محصصی آشنا میشویم که در رم یک زندگی بوهیمایی در پیش گرفته و «ظاهراً» از زندگی خود لذت میبرد. در جریان فیلم سرگذشت محصص از زبان خودش بازگو میشود و خیلی از کارهای نقاشی و برخی تندیسسازیهای او به نمایش گذاشته میشوند. «فیفی از خوشحالی زوزه میکشد» نام تابلوئی از بهمن محصص است که هیچگاه حاضر به فروش آن نشد. میترا فراهانی مدتها در پی بهمن محصص بود تا درباره او فیلمی بسازد. محصص که پس از انقلاب بهمن ۵۷ از ایران خارج شده بود، سالها در انزوا زندگی میکرد. فراهانی بعد از سالها تلاش او را در هتلی در شهر رم ملاقات میکند و در دو ماهی که از زندگی محصص باقیمانده بود با او زندگی میکند و همصحبت میشود. محصص در سال ۱۳۸۹ در ۷۹ سالگی در رم درگذشت.
«من به نقاشی کردن محکومم.. در کارهایِ من یک چیز مطرح است، محکومیت وجود. آدم که یک موجود چند بعدی بود، امروزه نیست شده و من این نیستشدگی را با این بیدستوپا بودنشون، با بیدهن بودنشون، بیچشم بودنشون؛ با اینها نشان میدهم. تمام آن چیزی که میتواند تظاهر یک زندگی باشد از آدم امروزی گرفته شده است. ندارند هیچ چیز ندارند، هیچ زندگی ندارند. این آدمی است که هیچ است.. من مرگ را همیشه بهعنوان یک اکتِ زندگی قبول دارم این است که هیچوقت مرا نمیترساند؛ و الان که دوروبر خودم را، یکخرده نسل پیرتر را میبینم، گمان میکنم این شاید تقریباً بزرگترین کار زندگی باشد: به موقعِ تمام کردن». «چشمی که میشنود» روایتی از زندگی و کار بهمن محصص. کارگردان: احمد فاروقی قاجار سال ساخت: ۱۳۴۶ (مدت ۱۸ دقیقه).
دنیا زشتی کم ندارد، زشتیهایِ دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. اما آدمی چارهساز است؛ بر این پرده اکنون نقشی از یک زشتی، جلوهای از یک درد خواهد آمد که دیده بر آن بستن، دور است از مروتِ آدمی. خانه سیاه است (۱۳۴۱) کارگردان: فروغ فرخزاد تهیهکننده: ابراهیم گلستان
در احوال این نیمهی روشن نگاهی به آثار ادبی و زندگی هنری هوشنگ گلشیری بر اساس مصاحبههایی که فرج سرکوهی در سالهایِ ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۵ با گلشیری داشته است. فیلمبردار: کاوه گلستان
مستند ثبت حقیقت از کاوه گلستان مستند ۲۲ دقیقهای «ثبت حقیقت» در دسامبر ۱۹۹۱ ساخته شده. موضوع این مستند مصاحبه با چند روزنامهنگار، نویسنده و متفکر ایرانی درباره مسئله سانسور است که بلافاصله پس از ساخت و پخش آن از شبکه ۴ بیبیسی، نمایش آن در ایران توقيف شد.
اولین روز جهانی زن (۸ مارس) بعد از انقلاب ۵۷ به روایت هما ناطق *خودانتقادی هما ناطق از مواضعی که پیرامون زنان در ایام انقلاب و تظاهرات زنان در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ داشت.
به عزایِ عاجلت ای بینجابتِ باغ بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد هرچه هرجا ابرِ خشم، از اشکِ نفرت باد، آبستن؛ همچو ابرِ حسرتِ خاموشبار من. ای درختانِ عقیم ریشهتان در خاکهایِ هرزگی مستور؛ یک جوانه ارجمند از هیچجاتان رُست نتواند؛ ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود، یادگارِ خشکسالیهایِ گَردآلود، هیچ بارانی شما را شُست نتواند.
سخنرانی حسین علاء در سال ۱۹۴۶ در نشست سازمان ملل در اعتراض به حضور نظامی شوروی در خاک ایران در پایان جنگ جهانی دوم که در نهایت به محکومیت شوروی انجامید.
چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی؟ اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه تشنج پوستم را که میشنوم سوزن سوزن که میشود کف پا، علامت این است که چیزی خراب میشود دمی که یک کلمه هم زیادیست درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار، سایه دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد؛ چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟ چه تازیانه کف پا خورده باشد چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی قرار جایش را میسپارد به بیقراری که وقت و بیوقت سایه به سایه رگ به رگ دنبالت کرده است تا این خواب.. #محمد_مختاری