از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

علی امینی: «اگر به حسابها رسیدگی شود نه در زندانها جایی میماند و نه در ادارات کارمند عالیرتبهای». *روزنامه اطلاعات دوشنبه ۳ مهر ۱۳۴۰.

- محمدرضا پهلوی: در ایران وضع نگرانکننده وجود ندارد. - امیرعباس هویدا: در سالی که موج شورش بیشتر دانشگاهها را فرا گرفت، در دانشگاههایِ ما تحصیل بدونِ وقفه ادامه یافت. *روزنامه آیندگان ۱۷ اردیبهشت ۱۳۴۸، کنفرانس ارزیابی انقلاب آموزشی در شیراز.

«وقتی به شاه فکر میکنم، از خودم میپرسم که اگر او پادشاه نبود و از یک خانواده معمولی ایرانی بود چه میکرد؟ میتوانم تصور کنم که قاعدتاً میرفت به دانشکده فنی، چون به مسائل فنی خیلی علاقهمند بود، و خوب هم میفهمید، میشد یک مهندس. بعد هم احتمالاً از اعضای حزب ایران میشد چون یک نوع گرایش دست چپی سوسیالیستی در نهادش بود. ادا در نمیآورد، واقعاً این گرایش را داشت». *از خاطرات علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۸.

«درباره عکسی که شاهنشاه را در حال موتورسیکلتسواری نشان میدهد، عرض کردم من موافق نبودم که در روزنامه چاپ شود، فرمودند چرا؟ گفتم شما پدر ملت هستید و ماشاءالله پنجاه سال سن دارید، دیگر موتورسیکلتسواری به شما نمیآید. فرمودند تو هم مثل خانهایِ پنجاه سال قبل خراسان فکر میکنی. گفتم ممکن است، ولی به هر حال این عکس مناسب شاهنشاه نیست. فرمودند چرا نباشد؟ همانطور که کارگر من موتور سوار میشود، من هم میشوم. گفتم، کارگر برای احتیاج سوار میشود، ولی شما برایِ بازی، این عکس شاید برای اروپا خوب باشد ولی برایِ ایران نه». یادداشتهایِ اسدالله علم شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۴۹

فریدون هویدا به عکسی از جنازه برادرش امیرعباس هویدا در سردخانه که در یک مجله فرانسوی منتشر شده، نگاه میکند. *امیرعباس هویدا در ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ اعدام شد.

«مصیبتی گرانتر از به قید اربابی درآمدن یافت نمیشود.. چه میشود که گاه اینهمه آدم، این همه ملت یک تن جبار را تاب میآورند.. نه اینکه زورمندتری وادارشان کرده باشد، بلکه گویی تنها به شنیدن نام یکی افسون و جادو شدهاند». کتاب «گفتار در بندگی خودخواسته و در باب دوستی» از اتیین دو لا بئسی و میشل دو منتنی را در چند روز گذشته خواندم (ترجمه لاله قدکپور، نشر کرگدن). «گفتار در بندگی خودخواسته» بیشتر از ۴۰۰ سال پیش نوشته شده و در آن اتیین دو لا بئسی بنا دارد تا داستان شرارت طبقه دیکتاتور در دوره خود را بازگو کند (کتاب مخفیانه در سال ۱۵۷۷ منتشر شده). دو لا بئسی که کتاب را تقریباً در ۲۰ سالگی خود نوشته، پایِ مسائلی را وسط میکشد که هنوز هم برایِ ما قابل توجه و موضوعیت دارند؛ مخصوصاً با توجه به شرایط امروز ما: «میتوانيد برهيد اگر برایِ رهايی بكوشيد. نه اينكه بكوشيد كه برهيد، بلكه تنها بكوشيد كه بخواهيد برهيد. بر آن شويد كه ديگر بندگی نكنيد و آنک شما آزاديد». *Discours de la servitude volontaire, Etienne de La Boétie.

انگار زری خوشکام بدونِ علی حاتمی هیچ موجودیت و هویت مستقلی ندارد؛ نه فقط در دورانِ حیات علی حاتمی، حتی ۲۸ سال بعد از مرگ او نیز همچنان زری خوشکام نه یک زن هنرمند -که پیش از انقلاب در سالهایِ دهه ۵۰ یک بازیگر برجسته بود- که همسر علی حاتمی معرفی میشود. در همه این ۲۸ سال بعد از مرگ علی حاتمی، جسد او حیوحاضر بود، ولی حیاتِ زنده و نفسهایِ زری خوشکام نه، چه بهعنوان یک زن و چه بهعنوان یک هنرمند. زری خوشکام بعد از انقلاب ۵۷ تماماً زیر سایه سنگین هویت علی حاتمی قرار گرفت، هویت سنگینی که بعد از مرگ خودِ خوشکام نیز، همچنان گریبانِ او را رها نمیکند. ایسنا (خبرگزاری دولتی) او را همسر علی حاتمی معرفی میکند و بیبیسی نیز زری خوشکام را همراه با پرانتزِ زهرا حاتمی مینویسد تا حتماً به نسبت او با علی حاتمی اشاره کند. *تقریباً همه خبرگزاریهایِ داخلی او را همسر زندهیاد علی حاتمی معرفی کردهاند.

عکس عباس عطار از جسد بیجانِ هویدا در سردخانه پس از اعدام انقلابی او؛ بالایِ سر جسد هویدا، جوانهایی تفنگ بهدست، کوچکاندام با پوزخند ایستادهاند و پیروزی خود را زوزه میکشند، همان پیروزی که به قولِ محصص حماقت دوران است. تصویر دوم نقاشی محصص از عکس عطار از جسد هویداست. در نقاشی او، صورت «انسان» انقلابی بیشکل/بینشان است و سر یا جمجمه آن کوچک؛ که احتمالاً نمادی از بیخردیست که معلولِ یک شور سرمستانه بهظاهر پیروزمابانه است. اینجا محصص برایِ نشاندادنِ این بیخردی و باختن عقل/شعور به شور کاذب، عضو تناسلی انسانِ جانورنمایِ پیروز را از سر/کله او بزرگتر کشیده تا نشان دهد این پیروزی تنها نتیجه مرگ خرد است (در حالی که سر/کله هویدا که بیجان بر رویِ تخت افتاده همچنان بزرگ تصویر شده؛ شکست-پایانِ عقلانی هویدا بر پیروزی شور کاذب میچربد). هویدا دست به تخریب خود زد (جانِ خود را از دست داد)، اما به فاجعه پشت نکرد؛ و این همان سرآغاز نجات انسان است که در باور محصص بود.

پوری سلطانی ۲۷ خرداد ۱۳۳۳ با مرتضی کیوان ازدواج کرد اما کمتر از ۳ماه که از ازدواج آنها نگذشته بود، پوری و مرتضی هر دو دستگیر شدند. مرتضی کیوان و ۹ تن از افسران ارتش به جرم عضویت در تشکیلات مخفی حزب توده در ۲۷ مهر ۱۳۳۳ اعدام شد. در دی همان سال پوری که از بیماری و فشار روحی شدید رنج میبرد از زندان آزاد شد. شاملو سال ۱۳۳۳ را این چنین توصیف میکند: سال بد سال باد سال اشک سال شک سال روزهایِ دراز و استقامتهایِ کم سالی که غرور گدایی کرد سال پست سال درد سال عزا سالِ اشک پوری سالِ خونِ مرتضا سال کبیسه.. پوری سلطانی و مرتضی کیوان کمتر از ۳ماه با یکدیگر زندگی کردند اما عشق پوری به مرتضی بیشتر از ۶۰ سال ادامه داشت (تا پایان زندگی پوری). عشق پوری به مرتضی آنچنان پایدار بود و تداوم داشت که به معنایِ واقعی نمونه مشق عشق یا همان هنر عشق ورزیدن اریش فروم است. *پوری سلطانی در آبان ۱۳۹۴ در سن ۸۴ سالگی در تهران درگذشت.

دو طرح فریده لاشایی از پیکر مصدق گرهدار و ابهامآمیز هستند و چهره او برایِ تماشاگری که با آن مواجه میشود، پوشیده و گنگ است و لاشایی مصدق را پشت به ما تصویر کرده است؛ انگار در حال حرکت است و از ما دور میشود. در کار لاشایی از مصدق نه فیگور او، بلکه بیشتر وضعیت او موضوعیت دارد که بهم ریخته و آشفته است (تنش در رنگآمیزی و خطهایِ معوج)؛ آشفتگی که ماحصلِ نرسیدن یا شکست آرمانهایِ مصدق است، آرمانهایی که بر باد رفت و تحقق پیدا نکرد و لاشایی در طرح خود این فضایِ غبارآلود را ترسیم میکند و مصدق در فضا به تدریج از دید ما محو میشود.

«بنبست» به صادق هدایت - شعری از مسعود فرزاد فرزاد این شعر را در سال ۱۳۲۱ (۱۹۴۳) آن هنگام که زندگی هدایت به سویِ یک بنبست کشیده میشود، سروده است.