از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
«میرزا حکیم گفت رفتار فرنگیها با رفتار ما ضد و نقیض است. بهجایِ اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را میتراشند و موی سر را ول میکنند. روی چوب و تخته مینشینند ولی ما روی زمین مینشینیم، با کارد و چنگال غذا میخورند ولی ما با دست میخوریم، آنها همیشه متحرکند ولی ما همیشه ساکنیم، لباس تنگ میپوشند ما لباس گشاد، نماز نمیکنند ولی ما روزی ۵ وقت نماز میکنیم، در نزد آنها اختیار با زن است در نزد ما اختیار با مرد است، زنهایشان یک وری روی اسب مینشینند ولی زنان ما راست سوار میشوند، ایستاده قضایِ حاجت میکنند ما نشسته، شراب را حلال میدانند و کم میخورند ولی ما حرام میداریم و زیاد میخوریم؛ ولی آنچه مسلم است این است که فرنگیها نجسترین و کثیفترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال میدانند و همهجور حیوانی میخورند حتی خوک، سنگ پشت و قورباغه. مرده را با دست تشریح میکنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بهجا آورند. نه غسل جنابت سرشان میشود، نه تیمم بدل از غسل. اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باختهای، گفتن تو همان و بردن فرنگی همان». *از فصل ۱۹ «سرگذشت حاجی بابایِ اصفهانی» نوشته جیمز موریه با ترجمه میرزا حبیب اصفهانی و تصحیح محمدعلی جمالزاده، ۱۳۴۸، انتشارات امیرکبیر.
یاد بعضی نفرات، روشنم میدارد اعتصام یوسف حسن رشدیه قوتم میبخشد راه میاندازد، و اجاق کهن سرد سرایم گرم میآید از گرمی عالی دمشان یاد بعضی نفرات رزق روحم شدهاست. وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم میبخشد. روشنم میدارد. نیما یوشیج ۱۱ اردیبهشت ۱۳۲۷.
اگر خبری از آموزش و تغییرات اجتماعی و فرهنگی نباشد، هیچ انقلاب سیاسی نمیتواند این جامعه را به جلو ببرد؛ امکانِ بازتولید اقتدارگرایی از دل همین جامعه بیرون میآید که ذهنیت آن -در لایههایِ مختلف- همچنان واپسگراست؛ این برخورد وحشیانه با افغانستانیها نمونهای از همین ذهنیت است. در جامعهای که هنوز امکان پذیرش دیگری به واسطه ملیتش وجود ندارد و تقریباً هیچ شکلی از فهم و رواداری به یک انسان دیگر فارغ از هویت/شناسنامه او وجود ندارد، نسخه پیچیدنهایِ سیاسی زیبا برایِ آن مشمئزکننده است. واقعیت این جامعه همانِ خواست بازگشت دوباره به نظام ارباب-رعیتی است.
انتقال بیکموکاست نظام آموزشی کشور به مناطق عشایری نه ممکن بود و نه مفید. ممکن و مفید نبود که طفل شمال تهران و کودک چادرنشین قشقایی و بویراحمدی را به یک چشم نگریست و در یک نوع مدرسه تعلیم داد. آموزش نوپای عشایری گرفتار اتحاد شکل نشد و برای انطباق برنامههای درسی با اوضاع و احوال ایلات روشهای تازهای برگزید. کودک عشایری حرکت میکرد. دبستان هم به حرکت درآمد. کودک عشایری در چادر زندگی میکرد. دبستان ایلی هم در چادر تشکیل یافت. مردم عشایر تابستان را در ییلاق خوشآبوهوا و زمستان را در قشلاق گرم میگذراندند و بهار و پاییز کوچ میکردند. فصلهای تعطیلات عوض شد. کودک ایلی شناسنامه نداشت و شرط شناسنامه به خصوص از نظر خدمت سربازی، مایهی بدگمانی میگشت. معلم ایلی دستور یافت که بچههای بیشناسنامه را بپذیرد. زمانبندی طولانی کلاسها بهویژه دربارهی نوجوانان مستعد و شتابزده زیانبخش به نظر میرسید. مدرسهی ایلی مجاز گشت گاهی دو سه کلاس را در یک سال درس بدهد. https://t.me/batarikh/719
گفتم «... چرا نباید مردم درباره مسائل زندگی روزمرهشان حرف بزنند؟ اینکه به جایی صدمه نمیزند. [محمدرضا پهلوی] فرمودند چهطور صدمه نمیزند؟ مثلاً مزخرفاتِ عجیبی در مورد گرانی میگویند که اینطور نیست». یادداشتهایِ اسدالله علم ۳۰ فروردین ۱۳۵۱
عبدالعظیم ولیان اجازه خواسته است تا کتاب مشهور خانم آن لمبتون درباره اصلاحات ارضی ایران که حاوی ستایش از علی امینی و حسن ارسنجانی بهعنوان معماران اصلی اصلاحات ارضی است را تماماً جمعآوری کند و از خانم لمبتون بخواهد که کتاب دیگری بنویسد که اسم امینی و ارسنجانی در آن نباشد. [شاه] فرمودند گه خورده است چنین پیشنهادی کرده است! من خیلی خوشم آمد که شاه چقدر باهوش است که میداند این پیشنهاد فقط از رویِ حقهبازی و چابلوسی است؛ وگرنه کتابی که دانشگاه آکسفورد طبع کرده، تو چهطور میتوانی جمعآوری بکنی؟ یادداشتهایِ اسدالله علم دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۴۸
کشف دوبارهٔهلیکفتر محمد قائد یک پرسش در واقعهٔ انهدام زپریدنتالاسلام شمارهٔ بالگرد یا چرخبال او بود که رسماً شمارهٔ یک است اما عملاً در موقعیت دو پرواز میکند. در نتیجه، وقتی گموگور شد فوراً مشخص نبود چه شمارهای فرود آمده یا به لقاءالله متصل شده است. حرف یک همراه را که میگوید در سومی بودیم یک مقام دیگر نقض کرده که نخیر، در اولی بودیم. شاید هم در هیچ کدام نبودند و زمین سفت را با توکل به آیتالکرسی رها نکردند به آسمان بروند. مناقشه بر سر شمارهٔ هلیکفتر سابقه دارد. روایت کردهاند روزی وقتی چند هلیکوپتر از کاخ نیاوران به مهرآباد نزدیک میشدند خلبان پرندهٔ مقدم که ولیعهد در آن بود سفینهاش را شمارهٔ یک معرفی کرد اما شاه که در هلیکوپتر وسطی بود بیدرنگ روی خط آمد و آمرانه به برج مراقبت ندا داد «ما» شمارهٔ یکیم. mghaed.com/essays/snaps/4…
مصاحبه بنیاد مطالعات ایران (غلامرضا افخمی و مهناز افخمی) با رضا قطبی که از تاثیرگذارترین سیاستمدارانِ دوره پهلوی دوم است، حاوی جزئیات بسیار مهمی از سالهایِ دهه ۴۰ و ۵۰ و بهویژه فعالیتهایِ تلویزیون ملی ایران است که او تا شهریور ۵۷ ریاست آن را برعهده داشت. *این مصاحبه بعد از سالها به تازگی از سویِ بنیاد مطالعات ایران منتشر شده است (مصاحبه در سه نوار ضبط شده: ۱۹۸۸، ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱). https://fis-iran.org/fa/oral-history/qotbi-reza/
«من ظرف دو هفته میمیرم اگر اینجا بمانم [تهران را میگوید]. فضایِ تنفس نیست. اینجا نمیشود تنفس کرد. از بویِ گازوئیل و بنزین ماشینها نمیتوانم... برایِ این که توی جزایر قناری، آنجا که من هستم، احدی دور و بر من نیست. از اینجا تا ته دنیا مالِ من است. مثلاً خانهی من اینجاست، بعد از اینجا تا ابدیت هیچکس نیست. از من میپرسند تو نمیترسی اینجا تنها زندگی میکنی. میگویم نه، برایِ این که من این قدر دورم از مردم، که مردم میترسند از من». *کتاب بهرام اردبیلی؛ گفتوجویِ داریوش کیارس با بهرام اردبیلی.
داستان کوتاه «قفس» یکی دیگر از شاهکارهایِ صادق چوبک است که تمثیلی از جامعه استبدادی/سرکوبگر و به قهقرا رفته ایران را نشان میدهد که همه حیات اجتماعی و سیاسی خود را از دست داده و در یک سیاهی عمیق فرو رفته که در آن انسان برایِ انسان بیمعنی میشود و هیچکس غم دیگری را ندارد و تنها به منافع و بقایِ خویش فکر میکند. جامعهای که پَست میشود و پَستی نه استثنا که به تمامی قاعده وضعیت است؛ مادامی که در آن سرکوب و خفقان حرف اول را میزند. چوبک یک قفس تنگِ ماکیان را تصویر میکند که در آن مرغها و خروسها درهم فرو رفتهاند و میلولند و همزمان از ترس شبحِ مرگی که بر فرازِ سرشان دائم در حرکت است به خود میپیچند؛ و همین حیاتِ روزمره آنها را مختل میکند و همواره دستی را از بالا انتظار میکشند که یا تخمهایشان را که ماحصلِ کار و رنج آنهاست با خود میبرد و یا اینکه یکی از آنها را از قفس بیرون میآورد و سلاخی میکند، و سایر ماکیانِ در قفس یک بار دیگر نفس راحتی میکشند و از این خشنود میشوند که همچنان تا نوبت بعدی زنده هستند و میتوانند در میان فضولاتِ خود بلولند و لذت ببرند؛ بدونِ هیچ دلنگرانی برایِ دیگری که سلاخی شده، به نوکزدن در فضولات خود ادامه میدهند تا شاید چیزی خوردنی میان آنها پیدا کنند و از آنِ خود کنند و آن را ببلعند. هیچ یک از آنها با اینکه درد و رنج مشترکی دارند، اما به چیزی بیشتر (در اینجا رهایی) فکر نمیکنند و در توصیف چوبک ذهنیت آنها از قفسی که در آن میلولند، کوچکتر و تنگتر است. نزدیکی و پیوندی میانِ آنها در کار نیست و اعتمادی نیز بین آنها وجود ندارد و هر روز نسبت به قبل به یک دیگر بیاعتناتر میشوند؛ و بیشتر از این غافل هستند که امروز زندهماندن (قسر در رفتن از سلاخیشدن)، تضمینی برایِ زندهماندنِ آنها در فردا نیست: «دستی سیاه، سوخته، چرکین و پینهبسته مدام در کمال سنگدلی، خشم و بیاعتنایی، مانند اهریمنی شوم به قفس میآید. بالایِ سر مرغها و خروسها حرکت میکند، دانهدانه آنها را انتخاب میکند و بیرون قفس با کاردی تیز و کهنه گلویشان را میدرد». *قفس از مجموعه داستان «انتری که لوطیش مرده بود» (۱۳۲۸).
احتمالاً استحاله یا مسخشدگیِ هویت انسان (پیدایش انسانهایِ جانورنما) مهمترین ویژگی بسیاری از طرحها و پرترههایِ بهمن محصص است. انسانی که در جریانِ زندگی -مشخصاً وضعیت دهشتبار موجود- شمایل کرکس و یا سرهایِ کرمشکل پیدا میکند؛ که همگی دگردیسی انسان به جانور را نشان میدهند (تقلیلرفتگی انسان و بیمایه شدنِ او یا شاید همسو با ایده جلال بیجهانشدنِ او هنگامی که خویِ ماشین پیدا میکند و نسبت خود با جهان طبیعی و منبع میل/احساس را از دست میدهد). با این حال آنچه اینجا قابل توجه است بیخبری و یا عدم آگاهی خودِ انسان از این استحاله و دگردیسی یا این تقلیلرفتگی و در حضیض فرو رفتن است؛ در واقع فریادِ خندهها و سرخوشیهایی که در پرترههایِ محصص وجود دارد، نشانی از همین بیخبری از سقوط است (شاید خودِ فیفی که از خوشحالی زوزه میکشد). انسانی که بهظاهر فکر میکند پیروز است، اما همین پیروزی به قولِ محصص حماقت این دوران است که بر جانِ او رخنه میکند. هیچکدام از این سوژهها/ یا جانورشدگان نمیدانند در چه وضعیت فاجعهباری گیر افتاده و دستوپا میزنند. محصص نجات این انسان و بیرون آمدنِ او از باتلاقِ وضعیت موجود را نه برخلاف ایده جلال در «بازگشت به گذشته» که صرفاً یک رویایِ توخالی رمانتیک است و برایِ او چیزی جز شرقگرایی نوستالژیک نیست، بلکه بیشتر در «تخریب» میبیند؛ تخریب خود، که برایِ محصص همان تلاش برایِ کنار گذاشتن آنچه که هستیم است و این کنار گذاشتن نیز نه در فرار از وضعیت دهشتبار موجود، بلکه اتفاقاً برعکس در مواجهه همین انسان جانورنماشده با وضعیت خود است. همین رودررویی -که با تخریب همراه است- احتمالاً سرآغازی برایِ تغییر وضعیت پوچ و فرسوده خود است: باید در برابر فاجعه ایستاد و در آن نگاه کرد؛ حتی اگر نتیجهای جز نفی و تخریب مطلقِ خود نداشته باشد، که خودِ محصص نیز دست به تخریب آثارش زد، در حالی که پشتکردن به فاجعه همان تکرار لحظه ناتوانی انسان است و به یک معنا پایان او؛ حتی اگر «زنده»ِبودن ما همچنان/ظاهراً ادامه داشته باشد.
ژیل دلوز «فرسودگی» (۱۹۹۵)؛ یکی از آخرین نوشتههایِ دلوز پیش از مرگ: .. فرسوده بودن بس بیشتر از خسته بودن است. شخص خسته صرفاً فعلیت بخشیدن را فرسوده است، درحالیکه شخص فرسوده کلِ امر ممکن را میفرساید. شخص خسته دیگر نمیتواند محقق کند، اما شخص فرسوده دیگر نمیتواند ممکن کند. در فرسودگی هدف دیگر بیرون رفتن یا خانه ماندن نیست، و دیگر روزها و شبها کاربردی ندارند. دیگر تحقق نمیبخشیم، حتی اگر چیزی را به انجام برسانیم. البته منفعل هم نیستیم: فعال میمانیم، اما برای هیچ. از چیزی خسته میشویم، اما آنچه فرسودهمان میکند هیچ است. وحشتناکترین وضعیت برای اینکه در انتظار مرگ باشیم چنین است: نشسته، بدون انرژی برای برخاستن یا دراز کشیدن، چشم انتظار علامتی که برای آخرینبار ما را به برخاستن وادارد و سپس برای همیشه درازکشمان کند. نشستهایم، حالمان بهتر نمیشود، دیگر هیچ خاطرهای را به یاد نمیآوریم. *یک زندگی، ژیل دلوز، ۱۳۹۲.
«جای پای اسکندر» گزارش سفر ده روزه اسلام کاظمیه به بلوچستان ایران در فروردین ۱۳۵۱ است. کاظمیه مشاهدات خود در حین سفر از زاهدان به بخش بمپور واقع در چهارصد و بیست کیلومتری جنوب زاهدان و سی کیلومتری غرب ایرانشهر و دهات و آبادیهایِ اطراف آن و حوادث روزمره زندگی مردم بلوچ، جهل و ناآگاهی و فقر و فاقه و نداری آنها را روایت کرده و صحنههایِ تأسفآور و ناراحت کنندهای از شرایط زندگی در بلوچستان را توصیف میکند: «بلوچستان دنیایی تازه بود و ندیده. سفری پیش آمد، اما نه همه جایش را دیدم و نه همه چیزش را. به گوشه آبادش افتادم. طول راهی که در آنجا رفتم پانصد کیلومتر از زاهدان به خاش، ایرانشهر، بمپور تا هریدوک. بعد از بازگشت به تهران سراغ سند و مدرک رفتم، که در دریایِ کهنه کتاب غرق شدم. بیم غلتیدن بود و خطر یک تنه علما شدن. باستانشناسان به استناد آنچه از حفاریها بهدست آوردهاند میگویند: اقوام باستانی دراویدین ساکنان بومی نواحی سیستان و بلوچستان و مکران بودهاند. بر سر مسیر مهاجران آنها گفتوگوهاست، و اینکه آریایی هستند یا نیستند؟ اما امروز بلوچ خود را آریایی میداند. محققین، کوچ و بلوچ را غالبا یکی میدانند، و کوچ را نام دیگر بلوچ. برای رسیدگی به این مطلب حوصلهای باید داشت و به وسعت خاک و سابقه تاریخی طوایف مختلفی که در این سرزمین میزیستهاند توجه کرد».
شاید از بهترینهایِ بهرام اردبیلی: عشق در قبیلهی من خنکایِ برف است و شعور ضمنی آب هفت دروازهی آسمان از آنِ هفت پیکر ناظم.. من اگر کفنی داشتم نگاه لیلا میکردم و میمردم.
به باور حبیب لاجوردی در ایران -از مشروطه ۱۲۸۵ به این سو- اتحادیههایِ کارگری نقش مهمی در عرصه سیاسی ایران داشتند. ولی هر زمان که اقتدارگرایی و خفقان بالا میگیرد، این مبارزه کارگران و اتحادیههایِ کارگری هستند که اول از همه سرکوب میشوند و بعد مطبوعات، احزاب سیاسی، جمعیتها و.. یکی از مهمترین سوالهایِ لاجوردی در این کتاب این است که چرا بخش مهمی از کارگران در برابر حاکمیت پهلوی و مولفههایِ غربی (یا جبهه غرب در معنایِ کلی آن) برخاستند و دست به مبارزه زدند؟ در سالهایِ حاکمیت پهلوی بر کارگران چه گذشت که آنها سر ناسازگاری با دولت در پیش گرفتند. این کتاب اولینبار در سال ۱۹۸۵ توسط انتشارات دانشگاه سیراکوز در آمریکا منتشر شد و سال ۱۳۶۹ با ترجمه ضیاء صدقی از سویِ انتشارات نشر نو به فارسی چاپ شد.
خانلری درباره داستاننویسی جلال آلاحمد: «.. بهترین کار جلال در داستاننویسی همان داستان زیارت است که اولین کار اوست و افسوس بر نویسندهای که اولین کارش بهترین کارش باشد». *داستان «زیارت» اولینبار در سال ۱۳۲۴ در مجله سخن منتشر شد و کمی بعدتر در مجموعه «دید و بازدید» (در همان سال ۱۳۲۴) به چاپ رسید.