از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
انتقال بیکموکاست نظام آموزشی کشور به مناطق عشایری نه ممکن بود و نه مفید. ممکن و مفید نبود که طفل شمال تهران و کودک چادرنشین قشقایی و بویراحمدی را به یک چشم نگریست و در یک نوع مدرسه تعلیم داد. آموزش نوپای عشایری گرفتار اتحاد شکل نشد و برای انطباق برنامههای درسی با اوضاع و احوال ایلات روشهای تازهای برگزید. کودک عشایری حرکت میکرد. دبستان هم به حرکت درآمد. کودک عشایری در چادر زندگی میکرد. دبستان ایلی هم در چادر تشکیل یافت. مردم عشایر تابستان را در ییلاق خوشآبوهوا و زمستان را در قشلاق گرم میگذراندند و بهار و پاییز کوچ میکردند. فصلهای تعطیلات عوض شد. کودک ایلی شناسنامه نداشت و شرط شناسنامه به خصوص از نظر خدمت سربازی، مایهی بدگمانی میگشت. معلم ایلی دستور یافت که بچههای بیشناسنامه را بپذیرد. زمانبندی طولانی کلاسها بهویژه دربارهی نوجوانان مستعد و شتابزده زیانبخش به نظر میرسید. مدرسهی ایلی مجاز گشت گاهی دو سه کلاس را در یک سال درس بدهد. https://t.me/batarikh/719
گفتم «... چرا نباید مردم درباره مسائل زندگی روزمرهشان حرف بزنند؟ اینکه به جایی صدمه نمیزند. [محمدرضا پهلوی] فرمودند چهطور صدمه نمیزند؟ مثلاً مزخرفاتِ عجیبی در مورد گرانی میگویند که اینطور نیست». یادداشتهایِ اسدالله علم ۳۰ فروردین ۱۳۵۱
عبدالعظیم ولیان اجازه خواسته است تا کتاب مشهور خانم آن لمبتون درباره اصلاحات ارضی ایران که حاوی ستایش از علی امینی و حسن ارسنجانی بهعنوان معماران اصلی اصلاحات ارضی است را تماماً جمعآوری کند و از خانم لمبتون بخواهد که کتاب دیگری بنویسد که اسم امینی و ارسنجانی در آن نباشد. [شاه] فرمودند گه خورده است چنین پیشنهادی کرده است! من خیلی خوشم آمد که شاه چقدر باهوش است که میداند این پیشنهاد فقط از رویِ حقهبازی و چابلوسی است؛ وگرنه کتابی که دانشگاه آکسفورد طبع کرده، تو چهطور میتوانی جمعآوری بکنی؟ یادداشتهایِ اسدالله علم دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۴۸
کشف دوبارهٔهلیکفتر محمد قائد یک پرسش در واقعهٔ انهدام زپریدنتالاسلام شمارهٔ بالگرد یا چرخبال او بود که رسماً شمارهٔ یک است اما عملاً در موقعیت دو پرواز میکند. در نتیجه، وقتی گموگور شد فوراً مشخص نبود چه شمارهای فرود آمده یا به لقاءالله متصل شده است. حرف یک همراه را که میگوید در سومی بودیم یک مقام دیگر نقض کرده که نخیر، در اولی بودیم. شاید هم در هیچ کدام نبودند و زمین سفت را با توکل به آیتالکرسی رها نکردند به آسمان بروند. مناقشه بر سر شمارهٔ هلیکفتر سابقه دارد. روایت کردهاند روزی وقتی چند هلیکوپتر از کاخ نیاوران به مهرآباد نزدیک میشدند خلبان پرندهٔ مقدم که ولیعهد در آن بود سفینهاش را شمارهٔ یک معرفی کرد اما شاه که در هلیکوپتر وسطی بود بیدرنگ روی خط آمد و آمرانه به برج مراقبت ندا داد «ما» شمارهٔ یکیم. mghaed.com/essays/snaps/4…
مصاحبه بنیاد مطالعات ایران (غلامرضا افخمی و مهناز افخمی) با رضا قطبی که از تاثیرگذارترین سیاستمدارانِ دوره پهلوی دوم است، حاوی جزئیات بسیار مهمی از سالهایِ دهه ۴۰ و ۵۰ و بهویژه فعالیتهایِ تلویزیون ملی ایران است که او تا شهریور ۵۷ ریاست آن را برعهده داشت. *این مصاحبه بعد از سالها به تازگی از سویِ بنیاد مطالعات ایران منتشر شده است (مصاحبه در سه نوار ضبط شده: ۱۹۸۸، ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱). https://fis-iran.org/fa/oral-history/qotbi-reza/
«من ظرف دو هفته میمیرم اگر اینجا بمانم [تهران را میگوید]. فضایِ تنفس نیست. اینجا نمیشود تنفس کرد. از بویِ گازوئیل و بنزین ماشینها نمیتوانم... برایِ این که توی جزایر قناری، آنجا که من هستم، احدی دور و بر من نیست. از اینجا تا ته دنیا مالِ من است. مثلاً خانهی من اینجاست، بعد از اینجا تا ابدیت هیچکس نیست. از من میپرسند تو نمیترسی اینجا تنها زندگی میکنی. میگویم نه، برایِ این که من این قدر دورم از مردم، که مردم میترسند از من». *کتاب بهرام اردبیلی؛ گفتوجویِ داریوش کیارس با بهرام اردبیلی.
داستان کوتاه «قفس» یکی دیگر از شاهکارهایِ صادق چوبک است که تمثیلی از جامعه استبدادی/سرکوبگر و به قهقرا رفته ایران را نشان میدهد که همه حیات اجتماعی و سیاسی خود را از دست داده و در یک سیاهی عمیق فرو رفته که در آن انسان برایِ انسان بیمعنی میشود و هیچکس غم دیگری را ندارد و تنها به منافع و بقایِ خویش فکر میکند. جامعهای که پَست میشود و پَستی نه استثنا که به تمامی قاعده وضعیت است؛ مادامی که در آن سرکوب و خفقان حرف اول را میزند. چوبک یک قفس تنگِ ماکیان را تصویر میکند که در آن مرغها و خروسها درهم فرو رفتهاند و میلولند و همزمان از ترس شبحِ مرگی که بر فرازِ سرشان دائم در حرکت است به خود میپیچند؛ و همین حیاتِ روزمره آنها را مختل میکند و همواره دستی را از بالا انتظار میکشند که یا تخمهایشان را که ماحصلِ کار و رنج آنهاست با خود میبرد و یا اینکه یکی از آنها را از قفس بیرون میآورد و سلاخی میکند، و سایر ماکیانِ در قفس یک بار دیگر نفس راحتی میکشند و از این خشنود میشوند که همچنان تا نوبت بعدی زنده هستند و میتوانند در میان فضولاتِ خود بلولند و لذت ببرند؛ بدونِ هیچ دلنگرانی برایِ دیگری که سلاخی شده، به نوکزدن در فضولات خود ادامه میدهند تا شاید چیزی خوردنی میان آنها پیدا کنند و از آنِ خود کنند و آن را ببلعند. هیچ یک از آنها با اینکه درد و رنج مشترکی دارند، اما به چیزی بیشتر (در اینجا رهایی) فکر نمیکنند و در توصیف چوبک ذهنیت آنها از قفسی که در آن میلولند، کوچکتر و تنگتر است. نزدیکی و پیوندی میانِ آنها در کار نیست و اعتمادی نیز بین آنها وجود ندارد و هر روز نسبت به قبل به یک دیگر بیاعتناتر میشوند؛ و بیشتر از این غافل هستند که امروز زندهماندن (قسر در رفتن از سلاخیشدن)، تضمینی برایِ زندهماندنِ آنها در فردا نیست: «دستی سیاه، سوخته، چرکین و پینهبسته مدام در کمال سنگدلی، خشم و بیاعتنایی، مانند اهریمنی شوم به قفس میآید. بالایِ سر مرغها و خروسها حرکت میکند، دانهدانه آنها را انتخاب میکند و بیرون قفس با کاردی تیز و کهنه گلویشان را میدرد». *قفس از مجموعه داستان «انتری که لوطیش مرده بود» (۱۳۲۸).
احتمالاً استحاله یا مسخشدگیِ هویت انسان (پیدایش انسانهایِ جانورنما) مهمترین ویژگی بسیاری از طرحها و پرترههایِ بهمن محصص است. انسانی که در جریانِ زندگی -مشخصاً وضعیت دهشتبار موجود- شمایل کرکس و یا سرهایِ کرمشکل پیدا میکند؛ که همگی دگردیسی انسان به جانور را نشان میدهند (تقلیلرفتگی انسان و بیمایه شدنِ او یا شاید همسو با ایده جلال بیجهانشدنِ او هنگامی که خویِ ماشین پیدا میکند و نسبت خود با جهان طبیعی و منبع میل/احساس را از دست میدهد). با این حال آنچه اینجا قابل توجه است بیخبری و یا عدم آگاهی خودِ انسان از این استحاله و دگردیسی یا این تقلیلرفتگی و در حضیض فرو رفتن است؛ در واقع فریادِ خندهها و سرخوشیهایی که در پرترههایِ محصص وجود دارد، نشانی از همین بیخبری از سقوط است (شاید خودِ فیفی که از خوشحالی زوزه میکشد). انسانی که بهظاهر فکر میکند پیروز است، اما همین پیروزی به قولِ محصص حماقت این دوران است که بر جانِ او رخنه میکند. هیچکدام از این سوژهها/ یا جانورشدگان نمیدانند در چه وضعیت فاجعهباری گیر افتاده و دستوپا میزنند. محصص نجات این انسان و بیرون آمدنِ او از باتلاقِ وضعیت موجود را نه برخلاف ایده جلال در «بازگشت به گذشته» که صرفاً یک رویایِ توخالی رمانتیک است و برایِ او چیزی جز شرقگرایی نوستالژیک نیست، بلکه بیشتر در «تخریب» میبیند؛ تخریب خود، که برایِ محصص همان تلاش برایِ کنار گذاشتن آنچه که هستیم است و این کنار گذاشتن نیز نه در فرار از وضعیت دهشتبار موجود، بلکه اتفاقاً برعکس در مواجهه همین انسان جانورنماشده با وضعیت خود است. همین رودررویی -که با تخریب همراه است- احتمالاً سرآغازی برایِ تغییر وضعیت پوچ و فرسوده خود است: باید در برابر فاجعه ایستاد و در آن نگاه کرد؛ حتی اگر نتیجهای جز نفی و تخریب مطلقِ خود نداشته باشد، که خودِ محصص نیز دست به تخریب آثارش زد، در حالی که پشتکردن به فاجعه همان تکرار لحظه ناتوانی انسان است و به یک معنا پایان او؛ حتی اگر «زنده»ِبودن ما همچنان/ظاهراً ادامه داشته باشد.
ژیل دلوز «فرسودگی» (۱۹۹۵)؛ یکی از آخرین نوشتههایِ دلوز پیش از مرگ: .. فرسوده بودن بس بیشتر از خسته بودن است. شخص خسته صرفاً فعلیت بخشیدن را فرسوده است، درحالیکه شخص فرسوده کلِ امر ممکن را میفرساید. شخص خسته دیگر نمیتواند محقق کند، اما شخص فرسوده دیگر نمیتواند ممکن کند. در فرسودگی هدف دیگر بیرون رفتن یا خانه ماندن نیست، و دیگر روزها و شبها کاربردی ندارند. دیگر تحقق نمیبخشیم، حتی اگر چیزی را به انجام برسانیم. البته منفعل هم نیستیم: فعال میمانیم، اما برای هیچ. از چیزی خسته میشویم، اما آنچه فرسودهمان میکند هیچ است. وحشتناکترین وضعیت برای اینکه در انتظار مرگ باشیم چنین است: نشسته، بدون انرژی برای برخاستن یا دراز کشیدن، چشم انتظار علامتی که برای آخرینبار ما را به برخاستن وادارد و سپس برای همیشه درازکشمان کند. نشستهایم، حالمان بهتر نمیشود، دیگر هیچ خاطرهای را به یاد نمیآوریم. *یک زندگی، ژیل دلوز، ۱۳۹۲.
«جای پای اسکندر» گزارش سفر ده روزه اسلام کاظمیه به بلوچستان ایران در فروردین ۱۳۵۱ است. کاظمیه مشاهدات خود در حین سفر از زاهدان به بخش بمپور واقع در چهارصد و بیست کیلومتری جنوب زاهدان و سی کیلومتری غرب ایرانشهر و دهات و آبادیهایِ اطراف آن و حوادث روزمره زندگی مردم بلوچ، جهل و ناآگاهی و فقر و فاقه و نداری آنها را روایت کرده و صحنههایِ تأسفآور و ناراحت کنندهای از شرایط زندگی در بلوچستان را توصیف میکند: «بلوچستان دنیایی تازه بود و ندیده. سفری پیش آمد، اما نه همه جایش را دیدم و نه همه چیزش را. به گوشه آبادش افتادم. طول راهی که در آنجا رفتم پانصد کیلومتر از زاهدان به خاش، ایرانشهر، بمپور تا هریدوک. بعد از بازگشت به تهران سراغ سند و مدرک رفتم، که در دریایِ کهنه کتاب غرق شدم. بیم غلتیدن بود و خطر یک تنه علما شدن. باستانشناسان به استناد آنچه از حفاریها بهدست آوردهاند میگویند: اقوام باستانی دراویدین ساکنان بومی نواحی سیستان و بلوچستان و مکران بودهاند. بر سر مسیر مهاجران آنها گفتوگوهاست، و اینکه آریایی هستند یا نیستند؟ اما امروز بلوچ خود را آریایی میداند. محققین، کوچ و بلوچ را غالبا یکی میدانند، و کوچ را نام دیگر بلوچ. برای رسیدگی به این مطلب حوصلهای باید داشت و به وسعت خاک و سابقه تاریخی طوایف مختلفی که در این سرزمین میزیستهاند توجه کرد».
شاید از بهترینهایِ بهرام اردبیلی: عشق در قبیلهی من خنکایِ برف است و شعور ضمنی آب هفت دروازهی آسمان از آنِ هفت پیکر ناظم.. من اگر کفنی داشتم نگاه لیلا میکردم و میمردم.
به باور حبیب لاجوردی در ایران -از مشروطه ۱۲۸۵ به این سو- اتحادیههایِ کارگری نقش مهمی در عرصه سیاسی ایران داشتند. ولی هر زمان که اقتدارگرایی و خفقان بالا میگیرد، این مبارزه کارگران و اتحادیههایِ کارگری هستند که اول از همه سرکوب میشوند و بعد مطبوعات، احزاب سیاسی، جمعیتها و.. یکی از مهمترین سوالهایِ لاجوردی در این کتاب این است که چرا بخش مهمی از کارگران در برابر حاکمیت پهلوی و مولفههایِ غربی (یا جبهه غرب در معنایِ کلی آن) برخاستند و دست به مبارزه زدند؟ در سالهایِ حاکمیت پهلوی بر کارگران چه گذشت که آنها سر ناسازگاری با دولت در پیش گرفتند. این کتاب اولینبار در سال ۱۹۸۵ توسط انتشارات دانشگاه سیراکوز در آمریکا منتشر شد و سال ۱۳۶۹ با ترجمه ضیاء صدقی از سویِ انتشارات نشر نو به فارسی چاپ شد.
خانلری درباره داستاننویسی جلال آلاحمد: «.. بهترین کار جلال در داستاننویسی همان داستان زیارت است که اولین کار اوست و افسوس بر نویسندهای که اولین کارش بهترین کارش باشد». *داستان «زیارت» اولینبار در سال ۱۳۲۴ در مجله سخن منتشر شد و کمی بعدتر در مجموعه «دید و بازدید» (در همان سال ۱۳۲۴) به چاپ رسید.
تلاش؛ ویژهنامه مهشید امیرشاهی - معرفی مهشید امیرشاهی | رامین کامران - خانهاش در جوارِ نفس خسته قصر کافکاست | رضا مقصدی - مهشید و من | شیرین مهدوی - برایِ سفرکرده عزیزم مهشید امیرشاهی | متوچهر آتشی - جدل فریدون مشیری و علی فیروزآبادی - هنر در هیچ موقعیتی مرگپذیر نیست | گفتوگویِ نیلوفر بیضایی با مهشید امیرشاهی - نویسندهای در بهترین سنت رمان کلاسیک | داریوش همایون - من دختر زمانه و زبانِ سرزمینمم | گفتوگو با مهشید امیرشاهی - نویسنده از چشم هنرپیشه | فرزانه تاییدی - نامهای از ایران | ابراهیم یونسی - پس از خواندن دو کتاب: در حضرِ ۱ حسرت و در سفر ۲ نفرت | صدرالدین الهی - یار دبیرستانی | مهین رفیعی - چند کلمه درباره مهشید امیرشاهی | جلال متینی - سیری گذرا در آثار مهشید امیرشاهی | بهروز به نژاد - مهشید امیرشاهی بهترین رماننویس معاصر ما | شجاعالدین شفا - یادداشتهایی پراکنده در زبان و طنز مهشید امیرشاهی - از آب حیات تا زهر هلاهِل | محمود خوشنام - و خداوند مهشید را آفرید | ناهید حقیقی - مهشید امیرشاهی: پرندهای با بالهایِ سوزنی | کمال لطیفپور - قلم دو دم | رامین کامران - دو روایت از یک داستان | علی کشگر و فرخنده مدرس - سخنی درباره مهشید امیرشاهی - خاطره | محمدرضا شاهید - مهشید امیرشاهی در آینه هزاربیشه | نیلوفر بیضایی - اشعار نوظهور حافظ | حشمت موید
«اورازان؛ وضع محل ـ آدابورسوم ـ فلکلور ـ لهجه» نوشته جلال آلاحمد «اورازان» یکی از خواندنیترین تکنگاریهایِ جلال آلاحمد است که اولینبار در اردیبهشت ۱۳۳۳ منتشر شد. اورازان نتیجه مشاهدات روزمره جلال از زادگاه پدری خود -روستایِ اورازان در طالقان/ بین کرج و قزوین- است. اورازان که به بیان جلال حتی جایی در نقشه هم ندارد، اما آداب و رسوم و خصیصههایِ محلی و بکر خود را دارد. در توصیفهایِ جلال، جزئیات زیادی وجود دارد و همین جزئیات خواننده را بیشتر و دقیقتر درگیر اوضاع و احوال اورازان (بهویژه زندگی روزمره) میکند؛ انگار خواننده کتاب در حالِ قدم زدن با جلال در کوچه پس کوچههایِ اورازان است. نثر جلال در بیان مشاهدات خود ساده و روان است و همین باعث ارتباط بیشتر خوانده با اثر میشود. یکی از جالبترین بخشهایِ کتاب، توضیح جلال درباره ساختار اجتماعی اورازان است که چیزی شبیه به یک مدیریت اشتراکی است و در آن مردم در کنار یکدیگر برایِ حل امور روستا مشارکت دارند و اگر فردی نیاز به کمک داشته باشد، سایر اهالی روستا نسبت به آن بیتفاوت نیستند. این خصلت ساختار اجتماعی اورازان و برخی دیگر از ویژگیهایِ آن، احتمالاً همان روستایِ بینام داستانِ «نفرین زمین» را به یاد میاندازد و جلال در توصیف این روستا سیمایِ اورازان را در پس ذهن خود داشته است. برجستگی کار جلال در اورازان شاید این باشد که جلال توانسته از یک روستایِ کوچک، یک دنیایِ کوچک بسازد؛ دنیایی که از منطق خاص خود پیروی میکند، و جلال در اورازان تلاش میکند تا بتواند مختصر اما دقیق اجتماع و فرهنگ حاکم میانِ مردم را مستند کند؛ حتی در بخشهایِ آخر که بیشتر به ویژگیهایِ زبانشناختی اورازان میپردازد، میخواهد این مستندسازی تا آنجا که امکان دارد جامع باشد و چیزی از قلم نیفتد.
جامعهای که تحمل و مدارا و تفکر انتقادی و تنوع اندیشهها را تجربه نکرده، بلکه به حذف ارزشها و گرایشها و روشهایِ مختلف عادت داشته است، هر پدیدهای را با ترکیبی از فرهنگ حذف و سیاست سانسور محک میزند. یعنی هم از طریق رفتارهایِ نهادیشده و اخلاق فردی و اجتماعی و عرف و افکار عمومی، از اختلاف و تنوع پرهیز میکند، و با دستورالعملهایِ ریز و درشت به خودسانسوری و دیگر سانسوری در همه زمینهها مبتلا میماند؛ و هم به استعانت و هدایت نهادهایِ قدرت به اعمال و افکار و حتی سلیقههایِ ثابت و یکنواخت و متحدالشکل میگراید. در نتیجه به سیاست سانسور مستقیم و غیرمستقیم متوسل میشود. تمرین مدارا بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ نوشته: محمد مختاری