از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
![«من کاوه هستم، کاوه گلستان (عکاس) نه بالا، نه پایین، نه چپ، نه راست، فقط برایِ ثبت واقعیت به دنیا آمدهام. در واقعیت، این حقیقت است که زجر میکشد. من میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلویِ حقیقت را بگیری، هیچ کس نمیتواند [بگیرد]».](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F618.jpg&w=3840&q=75)
«من کاوه هستم، کاوه گلستان (عکاس) نه بالا، نه پایین، نه چپ، نه راست، فقط برایِ ثبت واقعیت به دنیا آمدهام. در واقعیت، این حقیقت است که زجر میکشد. من میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلویِ حقیقت را بگیری، هیچ کس نمیتواند [بگیرد]».

در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ در لابهلایِ اخبار هراسآور حمله آمریکا و انگلیس به عراق خبری کوتاه از بیبیسی پخش شد: «کاوه گلستان ۵۲ ساله در شمال عراق در اثر انفجار مین کشته شد». به گفته بهمن جلالی «ممکن است بعدها عکاسی بهتر از کاوه بیآید، ولی مثل او نمیآید». *توضیح عکس، از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطار.

از سمت راست: محمدحسین امینالضرب، غلامرضا نوزاد، حسین پیرنیا (موتمنالملک)، حاج سیاح (میرزا محمدعلی محلاتی) | سالِ ۱۸۹۶ (۱۲۷۵ش) مسکو، روسیه.

هامون: از زن و بچه چه خبر؟ - علی عابدینی: والا هیچی، ولی بالاخره پیداشون میشه. هامون: پس هنوزم خوشبینی؟ - علی عابدینی: خوشبین، امیدوار، بدبخت، ناامید.. چه فرقی میکنه دیگه؟ از ما گذشته. امروز که بعد از مدتها دوباره «هامون» را دیدم، بهنظرم رسید که شخصِ علی عابدینی بیشتر از اینکه یک شیخ عارف باشد (عارفمسلک بودنِ او بیشتر به چشم میآید)، یک سوژه مدرن با تمام تناقضهایِ درون آن است، درست مانند خودِ حمید هامون، اما با این تفاوت که علی عابدینی عملاً این تراکم تناقضها را نه فقط در خود بلکه در واقعیت و جهان امکانها نیز پذیرفته. همین پذیرفتن به او نوعی آرامش -و شاید رها کردن- برایِ بودن در میدان تنشها میدهد. در مقابل اما هامون ظرفیت پذیرش تناقضهایی که دائم با آنها مواجه میشود را ندارد. آشفته میشود، میجنگد تا به دست بیآورد و با اراده معطوف به میل خود آنچه را که میخواهد تغییر دهد، اما انگار موفقیتی در کار نیست و نهایتاً به نوعی جنون میرسد. اما این جنون هم او را آرام نمیکند؛ چون با وا دادن و کنار کشیدن/پذیرفتنی همراه نیست. در آخر به دریا میزند (حتی وقتی از معجزه هم خبری نیست، کسی برایِ او معجزه نمیفرستد)، نه برایِ مرگ، برایِ نبودن در میدان تنشهایی که نمیتواند آنها را به اراده خود تغییر دهد و یا در مقابل آنها بایستد. این علی عابدینی است که نه در مقام شیخ بلکه نماد عقلانیت این جهانی است، و این هامون است که تن به عقلانیت برایِ پذیرش آنچه که با آن مواجه میشود، نمیدهد و مدام شلنگ تخته میاندازد. هامون در پایان بعد از به دریا زدن هم زنده میماند (چون قرار به فرار بود نه به مرگ: چون خود را چال نمیکند) و فیلم با دوباره نفس کشیدن هامون تمام میشود و مهرجویی نشان نمیدهد که ما الان با چه هامونی مواجه میشویم؟ آیا هامون هم مثل علی عابدینی در عینِ امیدوار بودن، ناامید است؟ آیا منتظر است در عین اینکه منتظر نیست؟ به چیزی باور دارد، در عین اینکه باور ندارد؟ یا در اوج بدبینی، خوشبین است؟ هیچکدام از این پذیرش تناقضها برایِ هامون معلوم نیست. پیشتر نمیخواست به این تناقضها تن دهد، اما الان چهطور؟

کاری که حسن تقیزاده در مجلس اول شورایِ ملی در هیات تدوین متمم قانون اساسی انجام میدهد هوشمندانه و بینظیر است. او در اصل ۳۵ متمم قانون اساسی برایِ اینکه بتواند بازیگری شاه را محدود و در نسبت با قانون اساسی قرار دهد، در عین حال که سلطنت را بهعنوان یک موهبت الهی معرفی میکند، اما با اضافه کردن و یا وساطتت واژه «ملت» عملاً جنس قدرت آن را تغییر میدهد و آن را از قدرت آسمانی به قدرت زمینی تبدیل میکند؛ چون خوب میداند که اگر منطق قدرت همچنان بر اصل قدرت آسمانی استوار باشد، نه فقط قانون اساسی بلکه کلیت عملِ مجلس نیز چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست (تقیزاده همانطور که در خاطرات و اسناد آمده بر بودنِ واژه «ملت» علیرغم مخالفهایِ بسیار پافشاری میکند). تنها با خصلت زمینی داشتنِ قدرت شاه است که میتوان محدودیتهایی برایِ بازیگری آن ترسیم کرد. اصل ۳۵ متمم قانون اساسی مشروطیت، اساس سلطنت را اینگونه تعریف میکند: «سلطنت ودیعهای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده»؛ در واقع سلطنت شاه هنگامی به رسمیت شناخته میشود که مشیِ او مبتنی بر قانون اساسی مشروطیت و پذیرش تام و تمام آن باشد.

ولادیمیر کاساگوفسگی فرمانده نظامی روسیه بین سالهایِ ۱۸۹۶ تا ۱۸۹۸ بهعنوان رئیس آموزش سواره نظام ایرانی و فرمانده بریگارد قزاق در ایران خدمت میکرد. مجموعه یادداشتهایِ او بههنگام ماموریت در ایران، ۴ کارتن است که جمعاً چیزی حدود ۳هزار ۶۸۴ ورق بزرگ ۲۲×۳۴ سانتیمتر همراه با ۱۳۷ نامه و ۴۲۲ برگ سند است. از این مقدار تنها بخش کوچکی از یادداشتهایِ او در سال ۱۹۵۳ از سویِ انجمن علمی خاورشناسی شوروی منتشر شد که در سال ۱۳۴۴ نیز توسط عباسقلی جلی برایِ اولینبار از زبان روسی به فارسی ترجمه شد. مهمترین بخش یادداشتهایِ کاساگوفسکی به کشتهشدن ناصرالدینشاه و تشریفات ورود مظفرالدینشاه به تهران و همچنین نکات خواندنی از زندگی امینالسلطان اختصاص دارد. خاطرات کاساگوفسکی بعد از سالها با عنوان «خاطرات کلنل کاساگوفسکی» با ویرایش و حروفچینی جدید در سال ۱۴۰۱ از سویِ انتشارات اساطیر منتشر شد. *کاساگوفسکی در سپتامبر ۱۹۱۸ توسط بلشویکها در خانه خود در پوگوستیخا در استان نووگورود تیرباران شد.

مجتبی مینوی حسن تقیزاده را یکی از بنیانهایِ تاریخ ایران معرفی میکند، ولی نه فقط تقیزاده، که ایرج افشار هم یکی از این بنیانهاست. امروز ۱۸ اسفند سالگرد درگذشت ایرج افشار است. *توضیح عکس: ایرج افشار، مجتبی مینوی و محمدتقی دانشپژوه، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.

۹ اسفند سالگرد درگذشت احمدشاه قاجار است. او در ۹ اسفند ۱۳۰۸ در ۳۳ سالگی در فرانسه درگذشت. ۹۴ سال پس از درگذشت احمدشاه، امروز که به زندگی و عملکرد او میتوانیم بیرون از تاریخنگاریهایِ رسمی پهلوی و جا نگاه کنیم، درمیآبیم که او اتفاقاً پادشاهی -تقریباً به معنایِ واقعی- پایبند به اصولِ مشروطه و نقش تعریف شده پادشاه بیرون از میدان حکومتداری بود. اگر از برخی تصمیمهایِ نادرست و خصلتهایِ رفتاری او بگذریم (که شیخالاسلامی در کتاب خود سیمایِ احمدشاه قاجار به آنها اشاره میکند)، احمدشاه قاجار در مجموع به اندیشه سیاسی جدید و حقوق شهروندی و آزادیهایِ اجتماعی اعتقاد داشت (او دانشآموخته حقوق از فرانسه بود) و شاید اگر -با اینکه تاریخ جایِ اگر نیست- او در ۲۹ سالگی از قدرت کنار گذاشته نمیشد و در مقام پادشاه نمادین باقی میماند و کار با نیروهایِ اجتماعی و سیاسی از طیفهایِ مختلف ولی کارآمد و آگاه به الزامات دنیایِ مدرن پیش میرفت، اتفاقهایِ بهتری بیرون از بازتولید دوباره مناسبات استبدادی در این یک سده اخیر برایِ ما رقم میخورد. *توضیح عکس: جسد احمدشاه قاجار در پاریس پیش از حمل به کربلا برایِ تدفین در کنار مقبره پدرش.

کتاب «داروین در عهد قاجار» (اثر محمدعلی سنقری حائری) شامل سه رساله فارسی در عهد قاجار (پسامشروطیت) دربارە نظریه تکامل داروین است (احتمالاً قدیمیترین کتاب به فارسی درباره داروین و نظریه تکامل است). رساله سوم در این کتاب شاید از دو رساله دیگر جالبتر و خواندنیتر باشد. «داروین و حکماء مشرق زمین یا سردارنامه» عنوان سومین رساله این کتاب به قلم میرزاعنایتالله دستغیب شیرازی، متخلص به روحی (درگذشته ۱۳۰۷ش.) است. در این رساله -که به چاپ سنگی بوده است- دستغیب شیرازی با بیانِ استدلالهایِ خود به این موضوع میپردازد که نظریه داروین خیلی کشف مدرنی نیست و میتوان خط سیر ایدههایِ اصلی آن را در کتابهایِ رازی، برخی از حکمایِ مسلمان؛ ازجمله ملایِ رومی، ملاصدرا، ابوعلی مسکویە رازی، ملاهادی سبزواری و.. پیدا کرد. بهزعمِ نویسنده نظریه داروین اگرچه قابل توجه است و نکات مهمی در آن مطرح شده، اما با این حال -چون نمونههایِ پیشتر تاریخی آن وجود دارد- در کل حرف تازهای برایِ ما و جهان علم ندارد.

کتاب «ترورهایِ سیاسی در ایران؛ از ۱۲۸۶ تا ۱۲۹۶ شمسی» از سهراب یزدانی به تازگی از سویِ نشر مد منتشر شده است. من هنوز کتاب را نخواندهام ولی با توجه به شناخت و کیفیتی که از کارهایِ پژوهشی یزدانی سراغ دارم؛ مخصوصاً سه کتاب عالی «مجاهدانِ مشروطه»، «اجتماعیون عامیون» و «روستاییان و مشروطیت ایران» احتمالاً باید کتاب مهم و خواندنی باشد.

در کنار وقاحت، اوج نادانی و بیسوادی است که از فروغی، قوام، مصدق، تقیزاده، داور، صدیقی و.. بهعنوان کنشگرانِ مرزی نام برد و نام و چهره این افراد را در کنار امثالِ جلاییپور، فاضلی، مجاهدی و دوجین منفعتطلب و نان به نرخ روزخور سیاسی آورد تا رندی امروز آنها را توجیه کرد. برایِ گدایی در صحنه بودن/و به هر قیمت ماندن، دست به هر ابتذالی میزنند که خروجی آن میشود همین مثلاً سرمقاله که شارلاتانیسم آن مخصوصاً در این روزها و یک سال پس از قیام ژینا بویِ تهوع میدهد و کم از نان در خون زدن نیست. *نام بردن از رفسنجانی و گذاشتن عکس آن بالایِ عکس فروغی، قوام، تقیزاده و.. بهعنوانِ کنشگر مرزی در کنار وقاحتورزی، جالب هم است. این آقا تمام مرزهایِ سیاست و قدرت را جانانه برایِ سالها درنوردید و در هسته اصلی قدرت آشیانه داشت (خود از تعیینکنندگانِ اصلی مرز بود)، بعد کنشگر مرزی است؟