از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
درباره سیدحسن تقیزاده نوار سوم مصاحبه شاهرخ مسکوب با هوشنگ نهاوندی در پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد «.. یک خاطره است و این خاطره را نتوانستم هرگز فراموش بکنم، خوب، با ما یعنی با پدر من یک رفتوآمد مختصری ایشان [حسن تقیزاده] داشت خارج از جلسات «حزب عامیون» و من احساس کردم یکی دو بار که مثلاً برای خاطر چند صد تومان مرحوم تقیزاده که آن موقع رئیس مجلس سنا بود، احتیاج به تنخواهگردان دارد که چون در آن جماعت نسبتاً آدم متمول آن گروه پدر من بود، البته هرگز این کلمه بر زبان نیامد در خانه ما، قرض میکردیم گاهی به او پس میداد یا مثلاً گاهی تلفن میکرد به پدر من میگفت که اگر ممکن باشد برای من یک کیسه برنج از توی بازار بخرید بدهید بعد پولش را حساب میکنم. و با آن دقتی که مرحوم تقیزاده داشت که حتماً این وجوه را خیلی بهسرعت بپردازد دو هفته سه هفته چهار هفته که رئیس مجلس سنای ایران در پرداخت این وجوه تأخیر میکرد، معلوم بود واقعاً باید منتظر باشد که حقوق آخر ماهش را از مجلس سنا بگیرد؛ و بههرحال اینها یک چیزهایی است که باید در مورد یک افرادی گفته بشود.»
ذهنیتِ استبدادی و موردِ «پرویز ثابتی» در نگاه اول، انتشار عکس پرویز ثابتی و در ادامه دفاع از مشی ساواک را باید در امتداد میل این روزها به جریانِ [نئو]سلطنتطلبی دید که مشخصاْ در چند ماه اخیر بهویژه با بالا گرفتن موج اعتراضی در ایران علیه دولت، بیش از پیش افزایش پیدا کرده است. با این حال نه دفاع از ثابتی و مشی ساواک و نه جانبداری از برآمدنِ دوباره جریان سلطنتطلبی که دائم به گذشته پیشا ج.ا ارجاع میدهد و به دنبال تحقق دوباره میراث «پهلوی» در لحظه اکنون است (اینکه میتواند یا نه موضوع ثانویه است، در قدم اول ولی این ادعا را دارد که به دنبال تحقق میراث یا تجربه پهلوی «اما» پالایش شده با توجه به مقتضیاتِ زمان در لحظه اکنون است)، هیچ کدام به تنهایی و یا لزوماْ فقط واکنش به انقلاب ۵۷ و تجربه بیش از ۴۰ سال حاکمیت ج.ا نیست، یا حداقل همه ماجرا این نیست و چیزی بیشتر از درگیری و جنگ با قدرت سیاسی وقت است.
معمای هویدا: زندگینامه سیاسی و مسئولیت روشنفکری افشین متین عسگری ترجمه حمیدرضا یوسفی بیوگرافی سیاسی به یک ژانر محبوب در ایران پس از انقلاب تبدیل شده است. شخصیتهای دولتی، رهبران احزاب سیاسی، دانشگاهیان و نویسندگان حرفهای مجموعه بزرگی از زندگینامهها، خاطرات، زندگینامهها و قصه/افسانههای نیمهزندگینامهای را عرضه کردهاند. هنگامی که جمهوری اسلامی در مقام «فاتح» خواستار گسست رادیکال از گذشته شد باعث ایجاد حس عمیق اضطراب و کنجکاوی در مورد همه چیزهایی شد که سرکوب، طرد و انکار شده بودند. با وجود این، یا شاید به دلیل این پالایش رسمی تاریخ، به نظر میرسد اشتهای بیپایانی برای کتابهای مربوط به دوران پهلوی (۵۷-۱۳۰۴) وجود دارد. به لطف واقعیتهای تیره و تار ایران پس از انقلاب، نه تنها رژیم قدیم، بلکه حتی سلطنت قاجار در تخیلات مردمی درخشش نوستالژیک گرمی پیدا کرده است. نوشتن زندگینامه سیاسی و زندگینامه مربوط به دوران پهلوی و جمهوری اسلامی اما از نظر سیاسی همچنان حساستر و از نظر روشنفکری خطیرتر است. محمدرضاشاه پهلوی بلافاصله پس از سرنگونی، پاسخ به تاریخ را نوشت (۱۳۵۹). این کتاب اگرچه که شرحی سادهلوحانه از دستاوردها و سقوط او بود و اهمیت تاریخی چندانی نداشت، اما آغازگر گونهای از «ادبیات انکار» بود که توسط طرفداران رژیم گذشته دنبال شد که مانند شاه، نقصهای رژیم و یا سهم خود را در شکستها انکار میکردند. «معمای هویدا» نوشته عباس میلانی، زندگینامه امیرعباس هویدا، باسابقهترین نخستوزیر شاه و دومین مرد قدرتمند ایران در دو دهه اخیر سلطنت پهلوی است. این کتاب تلاشی بلندپروازانه است که بهراحتی آن را میتوان بهعنوان برجستهترین نمونه در ژانر زندگینامههای سیاسی قرن بیستم ایران محسوب کرد. علاوه بر این، موضوع بحثبرانگیز، سبک جذاب و نثر خواندنی آن، این کتاب را برای مخاطبانی فراتر از دانشگاه نیز جذاب و قابل دسترس میسازد. آثاری از این دست لزوماً بحثبرانگیز و تحریکآمیز اند، اما کتاب میلانی به دلیل تأثیر بالقوهاش، بهویژه بر عموم غیرمتخصصان، توجه ویژهای را میطلبد. معمای هویدا در حالی که شایستگیهای زیادی دارد، اما در نهایت اثری ناامیدکننده و گمراه کننده است؛ چراکه میلانی مقادیر زیادی از تعصب و جانبداری سیاسی را در بازسازی تاریخی خود بهکار برده است. https://www.radiozamaneh.com/717557/
محمدرضا پهلوی؛ شاهی مختصر که حتی خلاصه خود هم نبود در اسفند ۵۶ هنگامی که اسدالله علم دوران نقاهت خود را در جنوب فرانسه سپری میکرد، نامهای مفصل به شاه نوشت و در آن بسیار صریح در مورد وخامت اوضاع کشور هشدار داد و گفت: «اگر شاهنشاه دست روی دست بگذارد، باید در انتظار آشوبهای بزرگتری باشد». شاه در مورد این نامه به هویدا گفته بود: «علم مشاعرش را از دست داده است». علی امینی نیز در مرداد ۵۷ در تماس تلفنی با امیرعباس هویدا، از وضع بحرانی کشور و سلطنت محمدرضا پهلوی ابراز نگرانی کرد، ولی هویدا در جواب گفت: «خیالتان راحت باشد [و سپس به زبان فرانسه گفت] C'est un roc «چون صخره بر جای خود محکم ایستاده است». شش ماه پس از هشدار امینی، این صخره بهظاهر محکم کاملاً فرو ریخت و ۵۳ سال حاکمیت پهلوی برای همیشه به تاریخ پیوست.
چند ملاحظه کوتاه درباره نشست «مثلاً» جنبش دموکراسیخواهی در ایران: ۱) تاریخ با جا شروع نمیشود و مبارزه با استبداد؛ یک روز در شکل اقتدارگرایی و یک روز دیگر در شکل شبهتوتالیتاریسم آن، به خیلی قبلتر برمیگردد؛ رضا پهلوی از هر تریبونی که تا حالا داشته است، حتی یکبار هم یقه اقتدارگرایی میراث خود را نگرفته است، بعد این آدم قابل اعتماد است؟ ۲) نزدیک شدن رضا پهلوی به آدمهای دیگر براساس این ایده نیست که تفاوتها باید در کنار هم بنشینند تا باهم یک کل منسجم ایجاد کنند تا نیرویی در مقابل قدرت/نظم موجود شکل بگیرد؛ خیر رضا پهلوی آنقدرها هم «دموکراتیک» نیست، رضا پهلوی بنا دارد از امکانهای اسماعیلیون -که او را بعد از رویداد برلین شوکه کرد- استفاده کند، فقط همین. ۳) برخلاف چرندیات گلشیفته فراهانی که امروز صحبت کردن درباره فرم حکومت خیانت است، اتفاقاً تجربه خمینی و بعدتر جا، به خوبی نشان داد که حتی یک لحظه هم مواجهه انتقادی و پرسشگری را نباید غلاف کرد: اتحاد اتحاد کردن آدرس غلط دادن است؛ پرسشگری و «تفاوت»ها را نباید پای اتحاد زورکی قربانی کرد. ۴) صحبت از ضرورتِ آزادی در زبان آسان است، ولی پایبندی به آن در عمل دشوار است؛ این پایبندی به باوری نیاز دارد که از دل تامل انتقادی و تجربه تاریخی بیرون آمده باشد. چون پایبندی در کار نیست، همین میشود که گلشیفته فراهانی از آزادی میگوید، ولی هرکسی امروز درباره فرم حکومت در آینده که چگونه باید باشد حرف بزند، «خائن» است. ۵) زیرک این جمع مسیح علینژاد بود؛ که تلاش میکرد، با درگیر کردن احساسی آدمها، مغز آنها را از کار بیاندازد و ما را عملاً تبدیل نه حتی به توده، که یک گله یکدست کند و دنبال خود راه بیاندازد. مسیح مخالف خمینی است، ولی در استفاده از این شگرد یعنی خر کردن ما، دست کمی از خمینی ندارد. ۶) اتحاد با بغل کردن اتفاق نمیافتد، آدرس غلط دادن دیگر مسیح علینژاد همین بود؛ اتحاد حتی دیگر به داشتنِ «هدف» مشترک هم نیست، اتحاد با صحبت از تفاوتها و پذیرش تفاوتها ساخته میشود. تفاوتها و اختلافنظرها را نباید به نفع اتحاد زورکی، از همین امروز «ماهرانه» زیر فرش کرد. *در ضمن تجربه تاریخی نشان داده است که باید از هر جمعی که در آن خبری از «هیچ» تفاوت و اختلافنظری نیست و همه انگار باهم دوست و بهم نزدیک هستند، ترسید، خیلی هم ترسید. *این روزها آدم بیشتر میفهمد، جای سیاستمدارانی از جنس شاپور بختیار چقدر خالی است.
«میفرماید که آمریکا این [جنایتهای جا] رو نمیفهمه؟ فرانسه این رو نمیفهمه؟ همه این رو میفهمن. منافعشون اجازه نمیده.» شاپور بختیار، ۱۳۶۹ / پاریس
مصاحبه با هما ناطق (نویسنده، پژوهشگر، مورخ و استاد دانشگاه در رشته تاریخ) در مجموعه تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد (مصاحبه کننده: ضیاء صدقی) در سال ۱۹۸۴/۱۳۶۳ در پاریس انجام شد. آنچه در این مصاحبه اهمیت دارد این است که ناطق با صراحت و صداقت عجیبی به نقد کارنامه و یا مشخصاً عملکرد خود در روزهای انقلاب میپردازد. نوار چهارم (این مصاحبه شش نوار دارد) از این مصاحبه، شاید مهمترین بخش این مصاحبه باشد. در این نوار ناطق به موضوعاتی چون «بختیار در نخستوزیری، روزهای منجر به انقلاب، گروگانگیری و اشغال سفارت آمریکا، یک دوره آزادی در دانشگاه، آغاز سرکوب، اخراج از دانشگاه، زندگی مخفیانه و خروج از ایران، بنیصدر و انقلاب فرهنگی، ارتباط روشنفکران با توده مردم» اشاره میکند.
یکرنگی، نوشته شاپور بختیار، واپسین نخستوزیر حکومت پادشاهی مشروطه در ایران است که نخست در سال ۱۹۸۲ و به زبان فرانسوی و با عنوان: Ma fidelite (به معنای وفاداری) نوشته و منتشر شد و هدف نخست از نگارش آن، اطلاعرسانی به غیرایرانیان درباره حوادث انقلاب ایران (۱۳۵۷) بود. این کتاب، پس از مدتی زیرنظر خود بختیار و توسط مهشید امیرشاهی، با عنوان «یکرنگی» به فارسی ترجمه شد. یکرنگی، با شرحی «درباره ترجمه فارسی کتاب» آغاز میشود و پس از یک «پیشگفتار» کوتاه که طی آن بختیار به اختصار به اهداف خود از نگارش چنین کتابی پرداخته است، به «سرآغاز» آن میرسد. در «سرآغاز»، بختیار به شرح ملاقات خود با محمدرضا پهلوی در اوایل دی ماه سال ۱۳۵۷ و پس از ۲۵ سال میپردازد و شرح میدهد که چگونه در آن روزهای بحرانی، حاضر به قبول نخستوزیری ایران شده است. پس از آن، بختیار در طی چهار بخش نسبتاً مفصل، ضمن مروری بر اعقاب و گذشته و خاطرات خویش و فرازهایی از تاریخ معاصر ایران، به شرح آنچه که در طی روزهای طوفانی انقلاب بر ایران و ایرانیان گذشته است، از نگاه خود میپردازد.
علی امینی در مصاحبه با حبیب لاجوردی میگوید: «اواخر در یادداشتهای محرمانه[..] دیدم که نمایندگان آمریکا نوشتهاند تا به شاه فشار میآوریم، میگوید من میروم! آنها[آمریکا] وقتی دیدند این فرد تحمل قدرت نامحدود را ندارد باید به سمت درستی هدایتش میکردند و نکردند».
تک تک نامههای هدایت به شهید نورایی، انگار دقیقاً همین امروز رد و بدل شدهاند؛ وضعیت آن روز ایران و آدمهایی که توصیف میکند، تقریباً با امروز مو نمیزند. همان باتلاقی که هدایت ۷۰سال پیش با جزئیات درباره آن حرف میزند، هنوز هم همان است که بود و شاید خیلی بدتر؛ شاید هم نه، قطعاً خیلی بدتر است. .. روزها را به خاک میسپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدمهای بهخصوصی است؛ کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد؛ مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است.
میراث تقیزاده؛ چگونه میتوان به استبداد تن نداد حسن تقیزاده در هشتم بهمن ۱۳۴۸ در سن ۹۱ سالگی در تهران درگذشت. یک داستان پر ماجرا پایان یافت و به زعم خود تقیزاده یک زندگی طوفانی جای خود را به تعبیر جمالزاده، به یک آرامش جاودانی داد. همه آنچه که تقیزاده در طول ۹۱ سال زندگی خود بر اهمیت دستیابی به آنها برای انسان ایرانی و جامعه ایران پافشاری میکرد، دقیقا امروز نیز اهمیت خود را نه تنها از دست ندادهاند، بلکه تلاش برای دستیابی به آنها بیش از پیش جانانه پررنگ شده است. ما امروز نیز همچنان در نظم مشروطیت به سر میبریم؛ به دنبال آزادی و برابری و حاکمیت قانون مبتنی بر بازیگری و تاثیرگذاری عموم مردم در آن هستیم و بنا داریم با حرکت در مسیر ترقی، امکان زیست بهتر و متفاوت با آنچه که تا به امروز تجربه کردهایم را متحقق سازیم. زندگی طوفانی تقیزاده به درستی زندگی جامعه ایران از مشروطیت تا به امروز است، که پستی و بلندیهای بسیاری را پشت سرگذاشته و میگذارد تا در نهایت به آنچه که تقیزاده نیز به آن باور داشت یعنی «زندگانی نو انسان ایرانی در عقلانیت و آزادی و برابری» دست یابد. https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-64444962
«اشک تمساح» تنها مقاله صادق هدایت است که با اسم مستعار ک.ز در شماره نخست روزنامه «رهبر» ارگان مرکزی حزب توده ایران به تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۲۱ منتشر شده است. اشک تمساح از چند جهت اهمیت دارد، نخست اینکه از همکاری هدایت با حزب توده در سالهای آغاز کار این حزب خبر میدهد. تاسیس حزب توده امیدهای بسیاری را در دل روشنفکران برانگیخت، مخصوصاً بعد از تجربه خفقان حاکمیت پهلوی اول: بسیاری از روشنفکران در آن دوره یا به عضویت حزب درآمدند و یا با آن همکاری کردند، مانند صادق هدایت یا ابراهیم گلستان. دوم اینکه، در این مقاله هدایت به نقد سیاست ناسیونالیستی دوره پهلوی اول میپردازد. به بیان هدایت ما هیچ تافته جدابافتهای نیستیم و ملتی هستیم مثل همه ملتهای دیگر آن هم در بهترین حالت؛ و آنچه در صحنه امروز جهان اهمیت دارد، «داشتم، داشتم» نیست، بلکه «دارم، دارم» است. و سوم نقد «عصر طلایی» رضاشاهی است؛ در واقع اشک تمساح به نقد کارنامه پهلوی اول و بازیگران آن میپردازد؛ آن هم با زبان و ادبیات خاص هدایت.