از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
۲/دو در داستان بعدی یعنی «صبح یک روز خوش» باز همچون داستان دوم «چرخ و فلک» موضوع داستان گیر افتادن در ملالی است که سایه آن بر سر زندگی روزمره سنگینی میکند؛ ملالی که نمیتوان به راحتی از «شر» آن خلاص شد و یا تلاش کرد آن را نادیده گرفت. در این داستان سوژه اصلی یعنی مرد تلاش میکند به هر شکلی که میتواند تن به این ملال ندهد، اما زور او به جامعه که این ملال منطق آن است، نمیرسد و مرد در این جنگ نه تنها موفق نمیشود، بلکه بیشتر از قبل [ملال] بر سر او خراب میشود. در «ماهی و جفتش» گلستان توهم شخصیت داستان را ترسیم میکند. توهمی که به او اجازه درک واقعیت[های] بیرونی، یعنی در درون زندگی اجتماعی را نمیدهد. سادگی شخصیت داستان –انگار سادگی است که خصلتِ پیشامدرن دارد- در برخورد با پیچیدگی زندگی اجتماعی رنگ میبازد. او در جریان داستان به یک آکواریوم خیره میشود و ماهی را درون آن میبیند که به دلیل آنکه تصویر آن در آینه رو بهرو منعکس شده است، او تصور میکند که دو ماهی در درون آکواریوم وجود دارد و این هماهنگی دقیق که بین این دو در شنا کردن وجود دارد، برای شخصیت داستان بهشدت هیجانانگیز است. در حالی که این هماهنگی که میتواند همدلی هم معنی شود، چیزی جز توهمِ شخصیت داستان نیست و در درون زندگی اجتماعی جدید، دیگر خبری از این دست هماهنگی/همدلیها بین دو انسان وجود ندارد. آهنگِ زندگی روزمره در این دنیایِ جدید، ناموزون است و بیشتر جدا میکند (اتمیزه میکند) تا اینکه نزدیکی و پیوندی به دنبال داشته باشد. «طوطی مرده همسایه من» احتمالاً یکی از شاهکارهای گلستان است. در این داستان گلستان تقابل بین راوی و همسایه او را نشان میدهد. این دو که در تقابل با یکدیگر هستند، نه فقط شخصیت، بلکه زندگیهای متفاوتی نیز دارند (تفاوت طبقاتی آنها)، و همین تفاوت کار را به تقابل و درگیری رسانده است. تقابل بین این دو در جریان داستان یا زندگی، بیانِ همان فاصله و جدایی بین آدمها در وضعیتِ مدرن و روابط مبتنی بر آن است که گلستان در تمام داستانهای این مجموعه تلاش میکند از این فاصله و جدایی و شاید از همه مهمتر عدم تفاهم بگوید. این داستان با شعری از مولوی شروع میشود: بر لبِ جُو بود دیواری بلند بر سرِ دیوار، تشنه دردمند مانعش از آب، آن دیوار بود از پیِ آب، او چو ماهی زار بود ناگهان انداخت او خشتی در آب بانگِ آب آمد به گوشش چون خطاب آب میزد بانگ، یعنی: هی تو را فایده چه زین زدن خشتی مرا تشنه گفت: آبا، مرا دو فایده است من از این صنعت ندارم هیچ دست فایده اول سَماعِ بانگِ آب که بُوَد مر تشنگان را چون رُباب فایده دیگر که هر خشتی کز این بر کنَم، آیم سویِ ماء مَعین که به وجود دیواری اشاره میکند که منجر به جدایی انسانها از یکدیگر شده است. در تمام داستانهای این مجموعه به نوعی صحبت از این فاصله وجود دارد و در داستان «طوطی مرده همسایه من» به اوج خود میرسد. اگر به وضعیت مشخص ایران نیز برگردیم، شاید گلستان این فاصله و جدایی افراد از یکدیگر را از بعد از وقوع کودتای ۲۸ مرداد پررنگتر میبیند؛ گسستی در اجتماعِ زندگی انسان ایرانی –بهویژه در دهه ۲۰- که نتیجهای جز حذف و سرکوب و انزوا با خود به همراه نداشته است. کل وقایعِ داستان در یک شب از ساعت ۱۱ شب تا حدوداً ۲ بامداد میگذرد، ولی انگار روزها و هفتهها ادامه دارد. در داستان گلستان مرد همسایه (با توجه به ویژگیهایی که دارد) بیشتر نماد مرگ را به تصویر میکشد و راوی با دل خوشیهایی که دارد، در مقابل نماد زندگی است که بنا ندارد در این تقابل تن به مرگ بدهد. داستانهای «با پسرم روی راه»، «درختها» و «بعد از صعود» نیز مضمون اجتماعی دارند و درگیری انسان جدیدِ ایرانی را در پیچیده شدن وضعیت زندگی روزمره او نشان میدهند. در این مجموعه، داستان دیگری نیز با عنوان «بودن، یا نقش بودن» وجود دارد که نسبت به سایر داستانهای این مجموعه، داستان بلندتری است که سرشار از نشانه و استعاره و در کل داستان سختی است که من نتوانستم با آن ارتباطی برقرار کنم و نمیتوانم درباره آن چیزی بگویم. زبان گلستان در مجموعه «جوی و دیوار و تشنه» پیچیدهتر شده است؛ مخصوصاً در مقایسه با «آذر، ماه آخر پاییز»، همچنین فضاسازیها نیز با جزئیاتِ بیشتری ترسیم میشوند که پیوند مشخصی با دقت نظر و موشکافی گلستان دارد؛ که دائم تلاش میکند هر تکه یا نشانه خالی از معنا نباشد و چیدنِ این تکهها در کنار هم، مسیری میشود که ما را به درونِ جهانیبینی گلستان میبرد. نثر کتاب به موسیقی میماند و چگونگی چیدمانِ واژهها که خبر از وسواس گلستان در انتخاب تک تک آنها میدهد، ریتم این موسیقی را تعریف میکند. همه این موارد نشان میدهد که ابراهیم گلستان در این اثر نه فقط از لحاظ محتوا، بلکه از لحاظ تکنیکِ داستاننویسی و بازیابی فرم نیز به یک پختگی قابل توجه رسیده است./
فکر نکردم دارد به من فحش میدهد، چون این روزها هرکس فحش میدهد، به همه میدهد؛ درباره «جوی و دیوار و تشنه»؛ سومین مجموعه داستان ابراهیم گلستان از عشق سالهای سبز نخستین داستان مجموعه «جوی و دیوار و تشنه»: پشت سر ما حالا از موریس مترلینک حرف میزدند. برگشتم گوینده را ببینم. جوان چاقی بود با گردن کوتاه، اصلاً اگر گردن داشت، و چشمانی درشت، بیش از حد درشت، که گرمش بود و عرق نشسته بود و در گرما زیر جلیقه کت پوشیده بود و یخه آهاری تنگ سفیدی زده بود که گردنش را، اصلاً اگر گردنی بود، میفشرد که، شاید، همان باعث تیزی بیش از حد صدایش شده بود، و او را در سرسرای دانشکده دیده بودم که میگفتند پسر سپهبد احمدی است، که نبود، و بعدها وقتی که در آمریکا خواست زنی را بکشد، گفتند پسر پیشهوری است، که نبود، و بعدها که با او آشنا شدم پسر خوبی بود و در تابستان جلیقه میپوشید زیرا معتقد بود یک کلفت انگلیسی داشتهاند که او را پرورش داده است، که نداشته بودند و نداده بود، و پسر خوبی بود و دائرهالمعارف بریتانیکا میخواند، هر چند آن زبان انگلیسی که او میدانست از ابتدای خلقت میدانست و تنها خودش میدانست، و پسر خوبی بود. «جوی و دیوار و تشنه» سومین مجموعه داستان کوتاه ابراهیم گلستان است که نخستینبار در سال ۱۳۴۶ منتشر شد (آذر، ماه آخر پاییز ۱۳۲۷ و شکار سایه در سال ۱۳۳۴ منتشر شدند). این مجموعه شامل ده داستان کوتاه با موضوعهای مختلف است، ولی مضمون اصلی همه این داستانها، مانند دو مجموعه قبلی، همان مضمون اجتماعی است. به این ترتیب که اگر گلستان در «عشق سالهای سبز» یک داستان عاشقانه را بازگو میکند، اما این عشق نه به خودی خود، بلکه در درونِ تحولات اجتماعی جامعه ایران مطرح میشود. گلستان در کنار ترسیم سیمای یک رابطه عاشقانه؛ به قول خود، عشق تابستان که با تعطیل شدن مدرسه شکل میگیرد و با رسیدن به پایان تابستان و بار دیگر آغاز مدرسه در پاییز [قرار است] به فراموشی سپرده شود، به بیان تغییرات اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران نیز میپردازد؛ از گسترش شهرنشینی تا افزایش هزینهها و اشغال تهران به دست نیروهای متفقین و از همه مهمتر میل جامعه ایران به ترقی و «تجدد»خواهی و دل در گرو مولفههای تمدن دنیای جدید بستن؛ که از نظر گلستان این شکل از مواجههِ با مقوله تجدد، مصنوعی و تو خالی است و انگار هیچ عمقی ندارد. وقتی پای صحبت از موریس مترلینک را در میانِ بحران[های] اجتماعی و سیاسی وقتِ ایران وسط میکشد، از جامعهای صحبت میکند که پای اعضای آن حداقل جامعه شهرنشین و بهویژه روشنفکران و تحصیلکردگان آن، بر روی زمین سفت واقعیتِ آن روز ایران نیست. در جریانِ همین داستان که یکی از مهمترین داستانهای این مجموعه است، گلستان پیچیدگی و یا «جبر» واقعیتهای اجتماعی را آنچنان به تصویر میکشد که احساس و عشق سالهای نوجوانی توانِ مواجهه با این پیچیدگیها را ندارد؛ در واقع گلستان در عصر جدید از پیچیده شدن زندگی انسان ایرانی میگوید، که دیگر در آن روابط و مناسبات پیشامدرن نمیتواند به مسائل انسان ایرانی در قرن بیستم پاسخ دهد؛ یا به نوعی روابط مبتنی بر عقلانیت جای روابط مبتنی بر احساس و ارزشهای پیشامدرن را میگیرد. در داستان «چرخ و فلک» نیز همین پیچیده شدن روابط بار دیگر این بار در درونِ یک رابطه زناشویی مطرح میشود. گلستان در این داستان از ملالی صحبت میکند که پویایی رابطه بین زن و مرد را از بین برده است. اگرچه بین این دو رابطه عاطفی وجود دارد، ولی این رابطه عاطفی نمیتواند این ملال را از بین ببرد، چراکه این ملال نه از درون این رابطه عاطفی، که نتیجه همان روزمرگی/تکرار و پیچیده شدن زندگی اجتماعی است که رابطه عاطفی بین این دو را نیز تحت تاثیر قرار داده است و حتی دیگر تفاهم و دوستداشتن نیز نمیتواند این دو را در کنار هم حفظ کند. در «سفر عصمت» گلستان داستان یک زن روسپی را بازگو میکند که بالاخره تصمیم میگیرد که توبه کند و به زندگی به قول خود، یا در تصور خود «پاک» برگردد تا از باتلاقِ سیاهی[ها] نجات پیدا کند، اما در همان امامزاده که به قصد توبه رفته است، این بار گرفتار یک سید ناپاک میشود که زن را وارد مسیری میکند که این مسیر او را از مسیر پاکی که به دنبال آن بود، دور میکند. زن که برای توبه رفته بود، در توبهکده گیر میافتد. در این داستان هم باز گلستان از همان رابطه پیچیده و جبرهای اجتماعی صحبت میکند. زن میل به پاکی دارد و اما جامعه همچنان او را ناپاک میخواهد، حتی به میانجی «شرع» که قرار است نجاتدهنده انسان باشد نه غرقکننده او؛ زن باز اسیر ناپاکی میشود و این اسیر شدن انگار تا پایان زندگی او ادامه دارد، و در اینجا تنها مرگ است که میتواند راه فرار یا بیرون آمدن او از مسیر ناپاکیها باشد. ۱/یک
جز «پهلوی» چیزی نیست؛ «شاهزاده» نامیده میشود چون نماینده پهلوی است و میراث پهلوی را به دوش میکشد. نه فقط هویت، حتی کنشگر سیاسی بودن خود را هم از پهلوی وام میگیرد: از ۵۳ سال حاکمیت پدر و پدربزرگ. همه زندگی این آدم از شخصی تا سیاسی در لحظه حال به پهلوی گره خورده است؛ حتی زیست روزمره و معاش تو هم با سرمایه پدرت کار میکند، نه فقط امروز، از لحظه تولد تا به امروز با سرمایه «پهلوی»ها نفس میکشی و خواهی کشید. با این حال باز از صحبت درباره منبع مشروعیت و هویتیابی خود قسر در میرود و حتی یک کلمه درباره پدر خود که هرچه دارد از او و میراث او است، حرف نمیزند. میگوید «هرچه در گذشته اتفاق افتاده است را تاریخ قضاوت خواهد کرد» این چه تاریخی است که تو مشروعیت و هویت خود را برای انجام «فعل» سیاسی در لحظه حال از آن میگیری ولی «خود» درباره آن قضاوت نمیکنی؟ عنوان H.E که در آن کنفرانس کذایی به دوش میکشیدی و اصلاً دلیل بودن تو در همان جلسه بود، از همان میراثی آمده است که تو امروز قضاوت آن را به تاریخ حواله میدهی. نمیشود همه میراث خود را به استثنا «قضاوت» از تاریخ بگیری ولی این یکی را برای تاریخ بگذاری و بعد بگویی «ما مسئول رفتار دیگری نیستیم»؛ اتفاقاً تو یک نفر در جایگاه امروز، مسئول رفتار این دیگری بهخصوص هستی و چون تمام هستی امروز تو سوار بر تاریخ همین دیگری است. جناب «شاهزاده» با زیرکی از اختلاف خود با پدرش حرفی نمیزند و ترجیح میدهد عملکرد ۳۷ ساله پدر خود را زیرسوال نبرد، چون خوب میداند که اگر دست به انتقاد بزند، میراث او که منبع هویت و مشروعیتاش است، بر باد میرود، پس مجبور است با سکوت حتی از کنار داستان پرویز ثابتی هم بگذرد، چون ثابتی هم بالاخره جایی در همین میراث دارد. در ادامه میگوید «هر کدام از ما مسئول عملکرد و رفتار و روش خودمان هستیم» بله ولی نه تا زمانی که گذشته ما، «حقانیت» عملکرد و رفتار امروز ما را توجیه کند. در آخر میگوید «امیدوارم هموطنانم هر قضاوتی که از من دارند، بر مبنای عملکرد و دیدگاههای خودم باشد» اگر قرار بر قضاوت براساس عملکرد و دیدگاه بود که پس چرا یک قدم از «شاهزاده» بودن عقب نمیکشی؟ وقتی پای «شاهزاده» بودن را وسط میکشی، پیشاپیش راه قضاوت براساس عملکرد و دیدگاه «خود» را میبندی، درست همان شیوهای که پدرت اعلیحضرت «آریامهر» در پیش گرفت که میگفت «شاه این مملکت ما هستیم و تمام» و این «تمام» یعنی نه حرف بزنید و نه قضاوت کنید، و تو این را هم مثل خیلی چیزهای دیگر از همان پدر به ارث بردهای. مادامی که بودنِ تو با «شاهزاده» بودن و میراث پهلوی گره خورده است، خبری از قضاوت نیست و تو این را بهتر از هر چیز دیگری میدانی؛ و براساس همین قضاوت نشدن تا به امروز جلو آمدی و در صف اول یکهتازی میکنی، که اگر خبری از قضاوتِ عملکرد و دیدگاه تو بود، تو حتی در صف آخر هم نبودی و یا در بهترین حالت نفر اول از آخر بودی. فعلاً قضاوت را به تاریخ بسپار ولی مطمئن باش همین تاریخ یک روز بالاخره یقه تو را خواهد گرفت، دقیقاً با همین «قضاوت»ی که خودت دودستی به آن سپردی. https://t.me/batarikh/240
درباره سیدحسن تقیزاده نوار سوم مصاحبه شاهرخ مسکوب با هوشنگ نهاوندی در پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد «.. یک خاطره است و این خاطره را نتوانستم هرگز فراموش بکنم، خوب، با ما یعنی با پدر من یک رفتوآمد مختصری ایشان [حسن تقیزاده] داشت خارج از جلسات «حزب عامیون» و من احساس کردم یکی دو بار که مثلاً برای خاطر چند صد تومان مرحوم تقیزاده که آن موقع رئیس مجلس سنا بود، احتیاج به تنخواهگردان دارد که چون در آن جماعت نسبتاً آدم متمول آن گروه پدر من بود، البته هرگز این کلمه بر زبان نیامد در خانه ما، قرض میکردیم گاهی به او پس میداد یا مثلاً گاهی تلفن میکرد به پدر من میگفت که اگر ممکن باشد برای من یک کیسه برنج از توی بازار بخرید بدهید بعد پولش را حساب میکنم. و با آن دقتی که مرحوم تقیزاده داشت که حتماً این وجوه را خیلی بهسرعت بپردازد دو هفته سه هفته چهار هفته که رئیس مجلس سنای ایران در پرداخت این وجوه تأخیر میکرد، معلوم بود واقعاً باید منتظر باشد که حقوق آخر ماهش را از مجلس سنا بگیرد؛ و بههرحال اینها یک چیزهایی است که باید در مورد یک افرادی گفته بشود.»
ذهنیتِ استبدادی و موردِ «پرویز ثابتی» در نگاه اول، انتشار عکس پرویز ثابتی و در ادامه دفاع از مشی ساواک را باید در امتداد میل این روزها به جریانِ [نئو]سلطنتطلبی دید که مشخصاْ در چند ماه اخیر بهویژه با بالا گرفتن موج اعتراضی در ایران علیه دولت، بیش از پیش افزایش پیدا کرده است. با این حال نه دفاع از ثابتی و مشی ساواک و نه جانبداری از برآمدنِ دوباره جریان سلطنتطلبی که دائم به گذشته پیشا ج.ا ارجاع میدهد و به دنبال تحقق دوباره میراث «پهلوی» در لحظه اکنون است (اینکه میتواند یا نه موضوع ثانویه است، در قدم اول ولی این ادعا را دارد که به دنبال تحقق میراث یا تجربه پهلوی «اما» پالایش شده با توجه به مقتضیاتِ زمان در لحظه اکنون است)، هیچ کدام به تنهایی و یا لزوماْ فقط واکنش به انقلاب ۵۷ و تجربه بیش از ۴۰ سال حاکمیت ج.ا نیست، یا حداقل همه ماجرا این نیست و چیزی بیشتر از درگیری و جنگ با قدرت سیاسی وقت است.
معمای هویدا: زندگینامه سیاسی و مسئولیت روشنفکری افشین متین عسگری ترجمه حمیدرضا یوسفی بیوگرافی سیاسی به یک ژانر محبوب در ایران پس از انقلاب تبدیل شده است. شخصیتهای دولتی، رهبران احزاب سیاسی، دانشگاهیان و نویسندگان حرفهای مجموعه بزرگی از زندگینامهها، خاطرات، زندگینامهها و قصه/افسانههای نیمهزندگینامهای را عرضه کردهاند. هنگامی که جمهوری اسلامی در مقام «فاتح» خواستار گسست رادیکال از گذشته شد باعث ایجاد حس عمیق اضطراب و کنجکاوی در مورد همه چیزهایی شد که سرکوب، طرد و انکار شده بودند. با وجود این، یا شاید به دلیل این پالایش رسمی تاریخ، به نظر میرسد اشتهای بیپایانی برای کتابهای مربوط به دوران پهلوی (۵۷-۱۳۰۴) وجود دارد. به لطف واقعیتهای تیره و تار ایران پس از انقلاب، نه تنها رژیم قدیم، بلکه حتی سلطنت قاجار در تخیلات مردمی درخشش نوستالژیک گرمی پیدا کرده است. نوشتن زندگینامه سیاسی و زندگینامه مربوط به دوران پهلوی و جمهوری اسلامی اما از نظر سیاسی همچنان حساستر و از نظر روشنفکری خطیرتر است. محمدرضاشاه پهلوی بلافاصله پس از سرنگونی، پاسخ به تاریخ را نوشت (۱۳۵۹). این کتاب اگرچه که شرحی سادهلوحانه از دستاوردها و سقوط او بود و اهمیت تاریخی چندانی نداشت، اما آغازگر گونهای از «ادبیات انکار» بود که توسط طرفداران رژیم گذشته دنبال شد که مانند شاه، نقصهای رژیم و یا سهم خود را در شکستها انکار میکردند. «معمای هویدا» نوشته عباس میلانی، زندگینامه امیرعباس هویدا، باسابقهترین نخستوزیر شاه و دومین مرد قدرتمند ایران در دو دهه اخیر سلطنت پهلوی است. این کتاب تلاشی بلندپروازانه است که بهراحتی آن را میتوان بهعنوان برجستهترین نمونه در ژانر زندگینامههای سیاسی قرن بیستم ایران محسوب کرد. علاوه بر این، موضوع بحثبرانگیز، سبک جذاب و نثر خواندنی آن، این کتاب را برای مخاطبانی فراتر از دانشگاه نیز جذاب و قابل دسترس میسازد. آثاری از این دست لزوماً بحثبرانگیز و تحریکآمیز اند، اما کتاب میلانی به دلیل تأثیر بالقوهاش، بهویژه بر عموم غیرمتخصصان، توجه ویژهای را میطلبد. معمای هویدا در حالی که شایستگیهای زیادی دارد، اما در نهایت اثری ناامیدکننده و گمراه کننده است؛ چراکه میلانی مقادیر زیادی از تعصب و جانبداری سیاسی را در بازسازی تاریخی خود بهکار برده است. https://www.radiozamaneh.com/717557/
محمدرضا پهلوی؛ شاهی مختصر که حتی خلاصه خود هم نبود در اسفند ۵۶ هنگامی که اسدالله علم دوران نقاهت خود را در جنوب فرانسه سپری میکرد، نامهای مفصل به شاه نوشت و در آن بسیار صریح در مورد وخامت اوضاع کشور هشدار داد و گفت: «اگر شاهنشاه دست روی دست بگذارد، باید در انتظار آشوبهای بزرگتری باشد». شاه در مورد این نامه به هویدا گفته بود: «علم مشاعرش را از دست داده است». علی امینی نیز در مرداد ۵۷ در تماس تلفنی با امیرعباس هویدا، از وضع بحرانی کشور و سلطنت محمدرضا پهلوی ابراز نگرانی کرد، ولی هویدا در جواب گفت: «خیالتان راحت باشد [و سپس به زبان فرانسه گفت] C'est un roc «چون صخره بر جای خود محکم ایستاده است». شش ماه پس از هشدار امینی، این صخره بهظاهر محکم کاملاً فرو ریخت و ۵۳ سال حاکمیت پهلوی برای همیشه به تاریخ پیوست.
چند ملاحظه کوتاه درباره نشست «مثلاً» جنبش دموکراسیخواهی در ایران: ۱) تاریخ با جا شروع نمیشود و مبارزه با استبداد؛ یک روز در شکل اقتدارگرایی و یک روز دیگر در شکل شبهتوتالیتاریسم آن، به خیلی قبلتر برمیگردد؛ رضا پهلوی از هر تریبونی که تا حالا داشته است، حتی یکبار هم یقه اقتدارگرایی میراث خود را نگرفته است، بعد این آدم قابل اعتماد است؟ ۲) نزدیک شدن رضا پهلوی به آدمهای دیگر براساس این ایده نیست که تفاوتها باید در کنار هم بنشینند تا باهم یک کل منسجم ایجاد کنند تا نیرویی در مقابل قدرت/نظم موجود شکل بگیرد؛ خیر رضا پهلوی آنقدرها هم «دموکراتیک» نیست، رضا پهلوی بنا دارد از امکانهای اسماعیلیون -که او را بعد از رویداد برلین شوکه کرد- استفاده کند، فقط همین. ۳) برخلاف چرندیات گلشیفته فراهانی که امروز صحبت کردن درباره فرم حکومت خیانت است، اتفاقاً تجربه خمینی و بعدتر جا، به خوبی نشان داد که حتی یک لحظه هم مواجهه انتقادی و پرسشگری را نباید غلاف کرد: اتحاد اتحاد کردن آدرس غلط دادن است؛ پرسشگری و «تفاوت»ها را نباید پای اتحاد زورکی قربانی کرد. ۴) صحبت از ضرورتِ آزادی در زبان آسان است، ولی پایبندی به آن در عمل دشوار است؛ این پایبندی به باوری نیاز دارد که از دل تامل انتقادی و تجربه تاریخی بیرون آمده باشد. چون پایبندی در کار نیست، همین میشود که گلشیفته فراهانی از آزادی میگوید، ولی هرکسی امروز درباره فرم حکومت در آینده که چگونه باید باشد حرف بزند، «خائن» است. ۵) زیرک این جمع مسیح علینژاد بود؛ که تلاش میکرد، با درگیر کردن احساسی آدمها، مغز آنها را از کار بیاندازد و ما را عملاً تبدیل نه حتی به توده، که یک گله یکدست کند و دنبال خود راه بیاندازد. مسیح مخالف خمینی است، ولی در استفاده از این شگرد یعنی خر کردن ما، دست کمی از خمینی ندارد. ۶) اتحاد با بغل کردن اتفاق نمیافتد، آدرس غلط دادن دیگر مسیح علینژاد همین بود؛ اتحاد حتی دیگر به داشتنِ «هدف» مشترک هم نیست، اتحاد با صحبت از تفاوتها و پذیرش تفاوتها ساخته میشود. تفاوتها و اختلافنظرها را نباید به نفع اتحاد زورکی، از همین امروز «ماهرانه» زیر فرش کرد. *در ضمن تجربه تاریخی نشان داده است که باید از هر جمعی که در آن خبری از «هیچ» تفاوت و اختلافنظری نیست و همه انگار باهم دوست و بهم نزدیک هستند، ترسید، خیلی هم ترسید. *این روزها آدم بیشتر میفهمد، جای سیاستمدارانی از جنس شاپور بختیار چقدر خالی است.
«میفرماید که آمریکا این [جنایتهای جا] رو نمیفهمه؟ فرانسه این رو نمیفهمه؟ همه این رو میفهمن. منافعشون اجازه نمیده.» شاپور بختیار، ۱۳۶۹ / پاریس
مصاحبه با هما ناطق (نویسنده، پژوهشگر، مورخ و استاد دانشگاه در رشته تاریخ) در مجموعه تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد (مصاحبه کننده: ضیاء صدقی) در سال ۱۹۸۴/۱۳۶۳ در پاریس انجام شد. آنچه در این مصاحبه اهمیت دارد این است که ناطق با صراحت و صداقت عجیبی به نقد کارنامه و یا مشخصاً عملکرد خود در روزهای انقلاب میپردازد. نوار چهارم (این مصاحبه شش نوار دارد) از این مصاحبه، شاید مهمترین بخش این مصاحبه باشد. در این نوار ناطق به موضوعاتی چون «بختیار در نخستوزیری، روزهای منجر به انقلاب، گروگانگیری و اشغال سفارت آمریکا، یک دوره آزادی در دانشگاه، آغاز سرکوب، اخراج از دانشگاه، زندگی مخفیانه و خروج از ایران، بنیصدر و انقلاب فرهنگی، ارتباط روشنفکران با توده مردم» اشاره میکند.
یکرنگی، نوشته شاپور بختیار، واپسین نخستوزیر حکومت پادشاهی مشروطه در ایران است که نخست در سال ۱۹۸۲ و به زبان فرانسوی و با عنوان: Ma fidelite (به معنای وفاداری) نوشته و منتشر شد و هدف نخست از نگارش آن، اطلاعرسانی به غیرایرانیان درباره حوادث انقلاب ایران (۱۳۵۷) بود. این کتاب، پس از مدتی زیرنظر خود بختیار و توسط مهشید امیرشاهی، با عنوان «یکرنگی» به فارسی ترجمه شد. یکرنگی، با شرحی «درباره ترجمه فارسی کتاب» آغاز میشود و پس از یک «پیشگفتار» کوتاه که طی آن بختیار به اختصار به اهداف خود از نگارش چنین کتابی پرداخته است، به «سرآغاز» آن میرسد. در «سرآغاز»، بختیار به شرح ملاقات خود با محمدرضا پهلوی در اوایل دی ماه سال ۱۳۵۷ و پس از ۲۵ سال میپردازد و شرح میدهد که چگونه در آن روزهای بحرانی، حاضر به قبول نخستوزیری ایران شده است. پس از آن، بختیار در طی چهار بخش نسبتاً مفصل، ضمن مروری بر اعقاب و گذشته و خاطرات خویش و فرازهایی از تاریخ معاصر ایران، به شرح آنچه که در طی روزهای طوفانی انقلاب بر ایران و ایرانیان گذشته است، از نگاه خود میپردازد.
علی امینی در مصاحبه با حبیب لاجوردی میگوید: «اواخر در یادداشتهای محرمانه[..] دیدم که نمایندگان آمریکا نوشتهاند تا به شاه فشار میآوریم، میگوید من میروم! آنها[آمریکا] وقتی دیدند این فرد تحمل قدرت نامحدود را ندارد باید به سمت درستی هدایتش میکردند و نکردند».
تک تک نامههای هدایت به شهید نورایی، انگار دقیقاً همین امروز رد و بدل شدهاند؛ وضعیت آن روز ایران و آدمهایی که توصیف میکند، تقریباً با امروز مو نمیزند. همان باتلاقی که هدایت ۷۰سال پیش با جزئیات درباره آن حرف میزند، هنوز هم همان است که بود و شاید خیلی بدتر؛ شاید هم نه، قطعاً خیلی بدتر است. .. روزها را به خاک میسپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدمهای بهخصوصی است؛ کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد؛ مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است.
میراث تقیزاده؛ چگونه میتوان به استبداد تن نداد حسن تقیزاده در هشتم بهمن ۱۳۴۸ در سن ۹۱ سالگی در تهران درگذشت. یک داستان پر ماجرا پایان یافت و به زعم خود تقیزاده یک زندگی طوفانی جای خود را به تعبیر جمالزاده، به یک آرامش جاودانی داد. همه آنچه که تقیزاده در طول ۹۱ سال زندگی خود بر اهمیت دستیابی به آنها برای انسان ایرانی و جامعه ایران پافشاری میکرد، دقیقا امروز نیز اهمیت خود را نه تنها از دست ندادهاند، بلکه تلاش برای دستیابی به آنها بیش از پیش جانانه پررنگ شده است. ما امروز نیز همچنان در نظم مشروطیت به سر میبریم؛ به دنبال آزادی و برابری و حاکمیت قانون مبتنی بر بازیگری و تاثیرگذاری عموم مردم در آن هستیم و بنا داریم با حرکت در مسیر ترقی، امکان زیست بهتر و متفاوت با آنچه که تا به امروز تجربه کردهایم را متحقق سازیم. زندگی طوفانی تقیزاده به درستی زندگی جامعه ایران از مشروطیت تا به امروز است، که پستی و بلندیهای بسیاری را پشت سرگذاشته و میگذارد تا در نهایت به آنچه که تقیزاده نیز به آن باور داشت یعنی «زندگانی نو انسان ایرانی در عقلانیت و آزادی و برابری» دست یابد. https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-64444962
«اشک تمساح» تنها مقاله صادق هدایت است که با اسم مستعار ک.ز در شماره نخست روزنامه «رهبر» ارگان مرکزی حزب توده ایران به تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۲۱ منتشر شده است. اشک تمساح از چند جهت اهمیت دارد، نخست اینکه از همکاری هدایت با حزب توده در سالهای آغاز کار این حزب خبر میدهد. تاسیس حزب توده امیدهای بسیاری را در دل روشنفکران برانگیخت، مخصوصاً بعد از تجربه خفقان حاکمیت پهلوی اول: بسیاری از روشنفکران در آن دوره یا به عضویت حزب درآمدند و یا با آن همکاری کردند، مانند صادق هدایت یا ابراهیم گلستان. دوم اینکه، در این مقاله هدایت به نقد سیاست ناسیونالیستی دوره پهلوی اول میپردازد. به بیان هدایت ما هیچ تافته جدابافتهای نیستیم و ملتی هستیم مثل همه ملتهای دیگر آن هم در بهترین حالت؛ و آنچه در صحنه امروز جهان اهمیت دارد، «داشتم، داشتم» نیست، بلکه «دارم، دارم» است. و سوم نقد «عصر طلایی» رضاشاهی است؛ در واقع اشک تمساح به نقد کارنامه پهلوی اول و بازیگران آن میپردازد؛ آن هم با زبان و ادبیات خاص هدایت.