از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

لویی امیل دوهوسه (۱۹۱۱-۱۸۲۳) افسر پیادهنظام فرانسوی با تخصص قومشناسی، نقشهکشی و اسبشناسی (درباره شتر نیز مطالعات جدی دارد) برای سه سال بین سالهای ۱۲۳۵ تا ۱۲۳۸ در ایران به سر میبرد و به هنگام اقامت در ایران با موافقت ناصرالدینشاه شروع به کشیدن طرحهایی از آدمها و مناظر ایران میکند (تصویر خودِ ناصرالدینشاه را نیز میکشد و ناصرالدینشاه نیز دوهوسه را نقاشی میکند و به فرانسه نام او را زیر نقاشی مینویسد و امضا میکند). از بیش از هزار طرح او درباره ایران، تنها کمتر از ۲۰۰طرح باقی مانده است. در سال ۱۳۴۸ کتاب «سفری به ایران: مجموعهای از نقاشیهای لویی امیل دوهوسه از مناظر و مردم ایران ۱۲۳۸–۱۲۳۵» به کوشش منوچهر فرمانفرمائیان توسط انتشارات بنیاد فرهنگ ایران منتشر شد. پس از سالها، این کتاب بار دیگر در سال ۱۴۰۲ از سوی انتشارات خانه فرهنگ و هنر مان به چاپ رسید.
براهنی در «چاه به چاه» با جابهجایی مرزهای توصیف، ما را در دریای تصویرسازیهای خود غرق میکند. جدا از داستان کتاب که شاید آنچنان کشش لازم را برای درگیر کردن بیشتر خواننده با اثر را ندارد و در بخشهایی حتی کمی خستهکننده هم میشود (بیشتر از بابت شعارگونه بودنِ این جنس ادبیات زندان)، اما کتاب سرشار از جملهسازیهای درخشان و توصیفهای ناب است که در جای جای کتاب آمده. در کنار مهارت زبانی و نثر قوی براهنی، یکی دیگر از نقاط قوت کتاب، بیان جزئیات با دقت و به زیبایی تمام است که در ترسیم فضای ترس و خفقانِ زندان و حالات زندانبان و شکنجه زندانی برای گرفتن اعتراف و.. کاملاً مشهود است. «.. در این مملکت همه جور آدم پیدا میشود: میلیونر مارکسیست، وزیر سوسیالیست، اشراف بیپول، گدای گردن کلفت، سرتیپی که حاضر است ترور بکند، نویسنده مامور و گاهی ناگهان آدم در بدترین جاها، بهترین آدمها را میبیند... ساعتها سقف بلند سلول را نگاه میکرد و میگفت: این قبیل آدمها را بیرون کمتر میتوان دید. چشمهای هیچکس شبیه چشمهای اینها نیست. شاید چون خیلی کم میخوابند، شب و روز کار میکنند، یعنی بازجویی میکنند، شکنجه میدهند، مدام بد و بیراه میگویند، به این روز افتادهاند. خستگی کارگرهایی که بیستوچهار ساعت مداوم کار بکنند، از خستگی اینها کمتر است. خستگی کارگر ترحم آدم را جلب میکند، اما اینها نه؛ لابد به این علت است که کسی که سیلی میزند، دستش هم سیلی میخورد..».
از خاطرات حاج سیاح: «.. میدانم ایران جلو نمیرود، مگر ریشه ظلم بیحساب از آن کنده شود». https://t.me/batarikh/609
«دانشکده خانه من بود»: مصاحبهای منتشرنشده با هاله لاجوردی، استاد فقید دانشگاه تهران به یاد هاله لاجوردی، جامعهشناس فقید، دانشجوی او آریا وقایعنگار، برای نخستینبار گفتوگویی با این استاد دانشگاه تهران را منتشر میکند که در آن لاجوردی به فشارهایی که از سوی دانشگاه متحمل شد و در نهایت منجر به اخراج و خانهنشینیاش شد، میپردازد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/848142/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/848142 @RadioZamaneh | رادیو زمانه
پس از ناکامی ابراهیم حکیمی در حل مسئله آذربایجان، احمد قوام در ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ برای چهارمینبار به مقام نخستوزیری رسید و فردای آن روز یعنی ۳۰ بهمن پس از گرفتن رای اعتماد از مجلس شورای ملی، برای گفتوگو با ویاچسلاو مولوتوف، وزیر خارجه شوروی راهی مسکو شد. قوام در مسکو با استقبال گرم مقامهای شوروی روبهرو شد و علاوه بر ویاچسلاو مولوتوف، مقامهایی از وزارت بازرگانی شوروی نیز به فرودگاه آمدند. علاوه بر موضوع امتیاز نفت شمال که شوروی خواستار آن بود، تعیین زمانبندی خروج نیروهای شوروی از ایران که قوام بر آن تاکید داشت و مسئله «حکومت ملی آذربایجان» که شوروی اصرار داشت ایران باید به این استان خودمختاری بدهد و تشکیلات پیشهوری به شکلی ادامه پیدا کند، که با مخالفت قوام همراه بود، موضوع دیگری نیز مطرح شد که کمتر در تاریخنگاری ما مورد توجه واقع شده و آن پیشنهاد استالین به قوام است. استالین در این سفر به قوام پیشنهاد میکند که بعد از بازگشت به تهران، محمدرضا پهلوی را سرنگون کند و در ایران جمهوری اعلام کند. براساس برخی روایتهای موجود قوام ابتدا این پیشنهاد را میپذیرد، اما بعد از چند روز تغییر عقیده میدهد و در دیدار بعدی خود با مولوتف، پیش از آغاز جلسه از او میخواهد درباره موضوعی که با استالین مذاکره شده در حضور مترجم ایرانی یعنی حمید سیاح چیزی نگوید. قوام مشخصاً از وعدههایی که به استالین داده بود عقبنشینی میکند. در نهایت نیز گفتوگو با مقامهای روسی به نتیجه تعیینکننده و تنظیم یک توافق رسمی نمیرسد و قوام همراه با هیات ایرانی پس از ۱۹ روز، مسکو را به مقصد تهران ترک میکنند. پس از بازگشت قوام به تهران، آمریکاییها این هشدار را به محمدرضا پهلوی میدهند که قوام با حمایت شورویها ممکن است که زیر پای او را خالی کنند و در کشور جمهوری برپا سازند. همین موضوع سبب بدگمانی محمدرضا پهلوی به شخص قوام میشود که وقایع بعدی در ایران و اختلافی که بین قوام و شاه اتفاق میافتد، گواهی بر تائید آن است.

تاکنون درباره شعر نیما بدعتها و بدایع او کتابهای بسیاری منتشر شده، اما درباره افکار اجتماعی و سیاسی نیما که در نامهها و بیشتر در یادداشتهایش قابل ردیابی هستند، ناگفتهها از گفتهها به مراتب بیشتر هستند. کتاب «نیما یوشیج در یادداشتهایش» نوشته ایرج پارسینژاد (نشر نو)، دقیقاً با جبران همین کمبود نوشته شده تا برخی از این ناگفتهها به مرز گفتهها بیاید. پارسینژاد علاوه بر دست گذاشتن روی نکتههای مهم در نوشتههای نیما، با یک نگاه انتقادی به بررسی و تحلیل برخی از مهمترین آنها نیز میپردازد. کتابی بهشدت خوشخوان که کار خواندن آن به دو روز هم نمیکشد.
یاران موافق همه از دست شدند.. در این منجلاب زشتی و کژی، گرفتاریم و راه بیرون شدن نمیدانیم. زشتی و ناجوانمردی و ناتوئی بحد اعلای خود رسیده، وقاحتها آنچه در حقیقت بوده آشکار شده. حتی [آندسته] که سالهای دراز آن را زیر ماسک پنهان میداشتند، اکنون بیباک و آزاد آن را از چهره برداشته و «خود» را آشکار ساختهاند. راستی شوخی و طنز از دلهای ما رخت بربسته. پیوسته خاموش و اندیشمند و پر اندوه به یک زندگی پر بیم و بیامید دنباله میدهیم. از نامه صادق چوبک به بزرگ علوی ۷ آوریل ۱۹۵۴.
فوکو در تونس: رویارویی با قدرت تحملناپذیر نویسنده: کاترین مدین ترجمه: حمیدرضا یوسفی درباره اهمیت موضوع این مقاله، نویسنده پیش از آغاز بحث اصلی خود، مفصل به آن پرداخته و توضیح دوباره آن در اینجا چیزی جز تکرار مکررات نیست. اما اشاره به دو نکته در اینجا مهم است. نکته اول که مشخصاً برای «ما» مهم است و به فوکوی مفسر انقلاب ایران مربوط میشود؛ فوکویی که از قدرت ویرانگری مینویسد که برای بقای خود همه انواع اعمال خشونت را به کار میبندد و ترسی از سرکوب و حذف بدنها ندارد اما با این حال بدنهایی خودخواسته در برابر وحشیگری و خشونت افسارگسیخته آن دست به ایستادگی و مبارزه میزنند و آنها نیز هیچ ترسی از مرگ و نفی بدن خود ندارند. ریشههای چنین مفهومپردازیای از قدرت و مقاومت را، نه به سادگی در انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ بلکه در وقایع تونس در مارس ۱۹۶۸ باید جستجوکرد. برخلاف باور بسیاری از جامعهشناسان و تحلیلگران سیاسی که وقایع انقلاب ۵۷ را یک تجربه منحصر بهفرد برای فوکو (بهعنوان یک اندیشمند غربی در مواجهه با وقایع شرق) میدانند، این مقاله نشان میدهد که این تجربه تونس -که توسط بسیاری از مفسران و پژوهشگران نادیده گرفته شده- است که آنچنان منحصر بهفرد و یگانه بود که ذهنیت فوکو را به یک معنا تماماً بهم ریخت، و وقایع مه ۱۹۶۸ فرانسه و در نهایت انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ در امتداد تجربه مارس ۱۹۶۸ تونس برای او قرار میگیرند. متن کامل مقاله: https://www.radiozamaneh.com/847107/
برای امروز حضرت بنان علیه الرحمه https://soundcloud.com/doostmusic/be-khatere-to-banan?in=user-373699330/sets/gholamhossein-banan
برای امروز صبح خندان مرضیه من موجی سرگردانم من دردی بیپایانم با عشق و ناکامیها هم عهد و هم پیمانم..

ترور- یا قتل سیاسی- در دایرهی سیاست و قدرت قرار میگیرد. حرکتی کور نیست، بلکه اقدامی هدفمند است و قربانی خود را بهدلایل سیاسی، اجتماعی یا باورهای دینی و فکری برمیگزیند و از میان برمیدارد. شخص قربانی بهطور معمول مهرهی سیاسی بانفوذی است. به عقیدهی کسانی که از ابزار ترور بهرهمیگیرند، عمل آنها موجب جلب اذهان عمومی به آرمانی بر حق میشود و به این ترتیب بر سیاست کشور اثر میگذارد. *از کتاب ترورهای سیاسی در ایران (۱۲۸۶-۱۲۹۶ شمسی)، نوشته سهراب یزدانی، انتشارات مد.

حاج سیاح و میرزارضا کرمانی در زندان قزوین در زیرزمین عمارت نادری سال ۱۲۶۹ش. به دستور ناصرالدینشاه زندانی و تحت شکنجه قرار گرفتند. *شش سال بعد در ۱۱ اردیبهشت ۱۲۷۵ ناصرالدینشاه در امامزاده حمزه به دستِ میرزارضا کرمانی ترور شد.
چون وبای تهران به قزوین افتاد، به زندان آنجا هم سرایت کرد و یکی از محبوسان به آن مبتلا گشت. این اوان میرزارضا کرمانی [ضارب ناصرالدینشاه] و من در زندان قزوین میگذراندیم. میرزارضا که دید زنجیر را از پای آن بیمار برنمیدارند، خطاب به زندانبان گفت: «ای علی کرم پدرسوخته نانجیبِ بدتر از شمر، ناله این بیچاره را کامران میرزای شقی که نمیشنود، تا از تو خوشحال شود، اما خدا که میشنود و جزای تو را به بدترین وجه خواهد داد». بعد رو کرد به من [حاج سیاح] و گفت: «بگذارید این ظلمها را هم بکنند». *خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت، به کوشش حمید سیاح و تصحیح سیفالله گلکار، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۹.
«سفر ناگذشتنی» اولین اثر غزاله علیزاده، شامل سه داستان کوتاه با نامهای «شجرهی طیبه، پاندارا، با انار و با ترنج از شاخ سیب» است که در سال ۱۳۵۶ توسط خودِ نویسنده منتشر شد. این مجموعه داستان، شاید ضعیفترین کار علیزاده باشد؛ توصیفهای بلند و خستهکننده، و بیشتر پرداختن به جزئیاتی که اشاره به آنها تقریباً هیچ اهمیتی در جریان داستان ندارند، اما در کل زبان علیزاده با مشخصههایِ خود (که در حال ساختهشدن است) و انتخاب برخی واژهها در ساخت یک جمله -آنجا که رویایی را ترسیم میکند- در بخشهایی از هر سه داستان آنچنان به خوبی اتفاق افتاده که کتاب با همه ضعفهایی که دارد، قطعاً ارزش خواندن و به پایان رساندن را دارد.
«نصرت کریمی، هنرمند بودن در ایران» ساخته مهرداد اسکویی، بابک کریمی و روحالله انصاری. این مستند زیبا، دیدنی و بهشدت خوشساخت و سرشار از لحظههای شیرین و تلخ، نه فقط درباره زندگی و کار هنری نصرت کریمی، بلکه در عین حال روایتیست از تاریخ معاصر ایران؛ آنچنان که نصرت کریمی آن را زیسته و قصه آن را با زبانی شیوا و پر از مهر برای ما تعریف میکند. • قصه اول: تئاتر ایران • قصه دوم: سالهای دور از خانه • قصه سوم: آتش درون • قصه چهارم: ستاره شدن • قصه پنجم: انجیر معلق • قصه آخر: نصرت کریمی
مریم فیروز خواهر نصرتالدوله فیروز و دختر عبدالحسین فرمانفرما (نوه عباسمیرزا، حاکم، وزیر و رئیسالوزرای معروف دوره قاجار و از متمولین طراز اول ایران) و بتول کرمانشاهی بود. در سال ۱۲۹۲ در کرمانشاه به دنیا آمد و در مدرسه ژاندارک و دارالمعلمات تحصیل کرد و در سال ۱۳۰۸ دیپلم گرفت. در همین سال در سن ۱۶ سالگی بنا بر تصمیم پدرش به عقد سرهنگ عباسقلی اسفندیاری (تحصیلکرده مدرسه نظامی سن سیر فرانسه) فرزند محتشمالسلطنه اسفندیاری درآمد و خیلی زود صاحب دو دختر به نامهای افسانه و افسر شد؛ ولی در سال ۱۳۱۸ اندکی بعد از مرگ پدرش فرمانفرما از همسرش جدا شد و به خانه پدری بازگشت. کتاب «افسانه و افسر من» نوشته مریم فیروز (۱۳۲۳) درددلهای درمانده مادریست با دو دخترش افسانه و افسر، قبل و بعد از به دنیا آمدن آنها. او از دنیای تلخ، زندگی تلختر و رنجهای خود به دو دخترش میگوید. کتاب بهنوعی زندگینامه داستانی خودِ مریم فیروز است و آن را در آستانه ازدواج دومش؛ ازدواج با نورالدین کیانوری نوشته و به تمامی «مادران بیحق ایران» تقدیم کرده است.
دو یادداشت جلال آلاحمد درباره فیلم کوتاه خواستگاری به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم گلستان: جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۳۹: دیشب سراغ گلستان بودیم. دارد فیلمی برمیدارد از مراسم خواستگاری برای فلان مرکز مردمشناسی در کانادا. اصرار دارد که من و عیال برویم توی فیلمش بازی کنیم، پوستین ما را هم قرض خواهد گرفت. و بعد شاید به همین دلیل درآمده که بیا و «اورازان» را سروسامانی بده، فیلم برداریم. جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۳۹: دیروز صبح رفتیم دیدن این یک تکه فیلم کوتاهی که گلستان ساخته برای فلان سفارشدهندە مردمشناس کانادایی دربارە مراسم خواستگاری. اصرار فراوان کرد که من و سیمین آن تو بازی کنیم که نکردیم. به جای ما یخە [پرویز]داریوش را گرفت و طوسی حائری و زن منجم را. بازی همه متوسط بود جز داریوش که بسیار قلابی بود. او فقط در زندگی عادی باید نقش بازی کند و ادا در بیاورد، وقتی که روی صحنه از او چنین چیزی بخواهند، نمیتواند. به هر صورت، اینجوری دارد دورخیز میکند حضرت گلستان برای فیلمهای بزرگتر و بهتر، که موفق باد.
اسماعیل شاهرودی که بیشتر بهعنوان شاعر موج نو شناخته میشود، یک مجموعه داستان کوتاه بهنام «چند کیلومتر و نیمی از واقعیت» هم دارد که اولینبار در سال ۱۳۴۹ توسط انتشارات بوف در تهران منتشر شد. شاهرودی در سال ۱۳۴۴ برای مدتی بازداشت شد و پس از آن تعادل روحی خود را از دست داد و تا پایان عمر به حال عادی بازنگشت. در سال ۱۳۵۴ بازنشسته شد و پس از تحمل رنج و بیماری که از اواخر دهه ۴۰ با آن دستبهگریبان بود، در ۴ آذر ۱۳۶۰ در بیمارستان شریعتی تهران درگذشت.