از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
اجرایِ «دل میرود زِ دستم» پریسا سنتور: پرویز مشکاتیان تار: داریوش طلایی کمانچه: داود گنجهای قانون: سیمین آقارضی تنبک: محمود فرهمند *نیمه اول دهه ۵۰
«از آواز و صدای پریسا (از صدایی که از برکت انقلاب جوانمرگ شد تا مردها تحریک نشوند) همیشه خیلی خوشم میآمد اما دیشب چیز دیگری بود، گاه از لذتی دردناک، شیرین و نوستالوژیک از لذتی غریب، دور، نشناختنی، برآمده و شکفته در جان، میلرزیدم و وزش آواز را مثل بادی که بر علفزار بوزد یا آب زلالی که در جوی همواری بدود، در تنم حس میکردم. روحم سبک و سیال تنم را در مینوشت، جسمم روحانی شده بود.. در برگشت، پیاده و تنها با خودم فکر میکردم که ایرانیها برای دیدن پریسای بیروسری و بیتوسری و شنیدن صدای او باید تا اینجا، تا پاریس، بیایند! دریغ از راه دور و رنج بسیار». شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۱ پنج ۱۹۹۵.
ساعدی: واپسین دیدار ساخته سیروس وقوعی در این مستند تصاویر و فیلمهای مهمی از غلامحسین ساعدی برای اولینبار نشان داده میشود، بهویژه سخنرانی ساعدی در شهر استکهلم که در آن از روزهای انقلاب ایران و مشخصاً وضعیت هنر در آن سالها میگوید. در این فیلم همچنین تصاویری از مراسم خاکسپاری پیکر غلامحسین ساعدی در گورستان پرلاشز در پاریس و سخنرانان آن مراسم نیز آمده است. هما ناطق، ناصر پاکدامن، محسن یلفانی، ناصر رحمانینژاد، مهین جزنی، منوچهر محجوبی و.. از جمله افرادی هستند که در این مستند از اهمیت کار و اندیشه غلامحسین ساعدی میگویند.
این جماعت سلطنتطلب که به معنای واقعی گند و کثافتهایی هستند که در بخش زبالهدانِ تاریخ دست و پا میزنند، همه زشتیها را باهم دارند: هم فاشیست هستند و هم متوحش؛ و بدتر از همه اینکه، میراث شعبون بیمخ را جانانه حفظ کردهاند و هر روز با افتخار مرزهایِ لمپنیسم را جابهجا میکنند. این مملکت قبل از انقلاب سیاسی به سالها تغییر و تحول جدی و پیوسته فرهنگی و اجتماعی نیاز دارد؛ شاید حتی بیشتر از یک قرن؛ وگرنه انقلاب یا هر تغییر سیاسی بزرگ بدون پیشزمینه انباشتی از تغییر و تحولهایِ فرهنگی و اجتماعی، دوباره از چاه به چاله افتادن است، مخصوصاً با این وضعیت وحشتناکی که امروز وجود دارد. مانند آنچه در غرب در یک فرآیند بیش از پانصد سال اتفاق افتاد، ما هم راهی جز طی کردنِ این مسیر با توجه به الزامات مختص به خود را نداریم. هنوز از برآمدنِ عصر بیداری و انقلاب مشروطیت کمتر از ۱۵۰سال میگذرد و باید فعلاً ادامه دهیم، متاسفانه هیچ میان بر و راه نزدیکتری هم در تاریخ وجود ندارد. *ببخشید اگر این ویدیو تهوعآور را اینجا منتشر کردم، ولی این ویدیو بخشی از واقعیت غمانگیز امروز ماست.
مثل سروی برهنه از روح خودم خالی شدهام. آن را، این کوله بار سنگین را به زمین نهادهام. از آنکه بودم دور افتادهام و پیدایم نمیکنم. انبانی از مشتی خاطره، یادهای ساکن گذشته، صورت شهرها و دشتهایی در خیال و پر از صدای خاموش و نگاه چشم به راه گذشتگان و کاروان دور شونده زمان در آفاق پشت سر. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۷ هفت ۱۹۹۳.
رضا براهنی: پیغمبری که خدایش او را از یاد برده بود فیلمی از حامد یوسفی شیدایی خجسته که از من ربوده شد با مکرهای شعبدهباز سپیدهای که دروغین بود پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود مسدود مانده راه زبان نبوتش من آن جهنمم که شما رنجهایش را در خوابهایتان تکرار میکنید خورشید، هیمهای است مدور که در من است یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است و چشمهای من، خاکستریست که از عمقهای آن ققنوسهای رنج جهان میزایند تنهایم از آن زمان که شیدایی خجستهام از من ربوده شد اینک منم مردی که در صحاری عالم گم شد مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند مغروق آبهای هزاران خلیج دور پیغمبری که خواب ندارد چون شانههای شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان آن چشمهسار پچپچه کارام میخلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد سودای نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطیل شد تاریکی جهان حق من است.. حق من است تاریکی جهان..
دلم از آدمیزاد بیشعور خودپسند سنگدل تبهکار و این دنیای دیوانهای که ساخته به هم میخورد. هرچه سعی میکنم خودم را از اخبار دنیا، از روزنامه و رادیو دور نگه دارم موفق نمیشوم و این جنایت و دروغی که در ایران، فرانسه، خاورمیانه، روسیه و هر جای دیگر -مثل آمریکا- تاخت و تاز میکند فلجم کرده. انگار روی استخوانهای من است که میتازند. صدای شکستنشان را در تنم میشنوم.. خیلی حال بدی است که آدم صبح از خواب بیدار شود و نداند به کجا میرود یا بداند و نتواند قدم از قدم بردارد. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۶ سه ۱۹۹۶.
بالاخره «سفر در خواب» را رد کردم. دادم ماشین کنند تا پیشم نباشد و از شرش نجات پیدا کنم. تا بود آزادم نمیگذاشت و هر آن یک کمبودی در جایی پیدا میکردم. امیدوارم خیلی بد نباشد، نمیدانم چرا هیچ اطمینان ندارم. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۲۶ یک ۱۹۹۷.

فایل صوتی مصاحبه حبیب لاجوردی با علینقی عالیخانی پس از سالها بالاخره منتشر شد. مصاحبه در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۶۳ در لندن انجام شده است. علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد در کابینههای اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا و همچنین از سال ۱۳۴۸ تا ۵۰ رئیس دانشگاه تهران بود. همزمانی حضور عالیخانی در وزارت اقتصاد، مهدی سمیعی در بانک مرکزی و صفی اصفیا در سازمان برنامه، منجر به مهمترین تغییر و تحولات اقتصادی در دهه ۴۰ شد.
گفتوگوی مجله کتاب امروز (ایرج افشار، نجف دریابندری و محمدرضا شفیعیکدکنی) با مجتبی مینوی. شماره ششم مجله کتاب امروز شرکت سهامی کتابهایِ جیبی بهار و تابستان ۱۳۵۲ *این مصاحبه مینوی بهنوعی گزارشیست از تحولات فرهنگی و ادبی و آنچه در دوره پهلوی (از آغاز تا دهه ۵۰) بر حوزه مطالعات مرتبط با ایرانشناسی گذشت.
دیروز رفتم به تشییع جنازه ساعدی. کسانِ زیادی آمده بودند. باران میبارید، هوا تیره و آسمان روی زمین افتاده بود. جمعیت منظم و خاموش و آهسته به طرف گور میرفت و همه غمزده بودند؛ غم غربت و دهانِ گشوده مرگ در برابر و تیغ سرنوشتی که سعی میکنیم به شوخی، ندیدهاش بگیریم و به ریشخند برگزارش کنیم. امروز، باری بگذرد، «چو فردا شود فکر فردا کنیم». شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۳۰ یازده ۱۹۸۵.

از راست: آندره سوروگین، مجتبی مینوی، غلامحسین مینباشیان، مسعود فرزاد، صادق هدایت. در پیکنیکی دوستانه خارج از تهران، سالهایِ دهه ۲۰.
این پرتوپلاها را روی پیشخوان، کنار دخل، دارم مینویسم. من در کنار دخل و دلم جای دیگر است. همان حضور حاضر و غایبم. در جایی که هستم نیستم. آنجایی هستم که نیستم. ولی مشتری میآید و افسار مرا میگیرد و به آخور حقیقت بر میگرداند؛ به حقیقت کرایه خانه، نان و آب، برق و گاز، گاز و گوز. شاهرخ مسکوب روزها در راه، ۳۰ هشت ۱۹۸۹.
یک سال بعد از مرگ صادق هدایت جلسه یادبود هدایت سخنرانی مجتبی مینوی ۲۵ فروردین ۱۳۳۱ *از کتاب نقد حال؛ مجموعه گفتارها و نوشتههایِ مجتبی مینوی.
نمیتوانم گفت با تو اين راز نمیتوانم گفت در کجای دشت، نسيمی نيست که زلف را پريشان کند آرام، آرام از کوه اگر میگويی آرامتر بگوی بار گریهای بر شانه دارم برکهای که شب از آن آغاز میشود ماهی اندوهگين میگردد و رشد شبانه علف پوزه اسب را مرتعش میکند آرام، آرام از دشت اگر میگويی گياهی که در برابر چشم من قد میکشد در کدامين ذهن است به جز گوسفندی که اينک پيشاپيش گله میآيد آه میدانم اندوه خويشتن را من صيقل ندادهام بتاب؛ رويای من! بر گياه و بر سنگ که اينک؛ معراج تو را آراستهام من. گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ده میماند بوی فراوانی در مشام دارد صبحی اگر هست بگذار با حضورِ آخرين ستاره در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود ستارهها از حلقوم خروس تاراج میشود تا من از تو بپرسم اکنون؛ ای سرگردان در کدام ساعت از شبيم؟ انبوهیِ جنگل است که پلک مرا بر يال اسب میخواباند و ستارهای غيبت میکند تا سپيده دمان را به من باز نمايد ميراث گريه آه در قوم من سينه به سينه بود. میراث از هوشنگ چالنگی
نامه صادق هدایت به حسن شهیدنورایی (نامه شماره ۵۰) ۳ اکتبر ۱۹۴۸ (۱۱ مهر ۱۳۲۷) یا حق کاغذ ۲۶ سپتامبر [۴مهر] رسید. مدتی ناخوش بودم باز پا شدم و راه افتادم. بادمجان بد آفت ندارد. چندی پیش قافلهای از علما از جمله برادر ذبیح خودتان و یارشاطر و غیره به انگلیس رفتند. ذبیح به آمریکا خواهد رفت. خانلرخان هنوز در تهران است. اگرچه پاسپورتش را گرفته اما گویا در شک میان یک و دو گیر کرده است. نمیداند به انگلیس برود و یا به فرانسه. نمیدانم UNO [سازمان ملل متحد] چند تا انگشت داشته که ششمش به شما رسیده. تبریک میگویم. اگر بتوانید میخ را محکم بکوبید البته بهتر از کار پر دردسر و بیبند و باری است که دارید. از قول من به انتظام سلام برسانید. گویا حکیم رهبر قصیدهای در مدح ایشان از روی ضمیر سروده است که باید خواندنی باشد. نمیدانم برای خودش است یا برادرش. آدم زیرکی است. همیشه فتق میهنش را در خارج رتق میکند. اقلاً معایب دیگران را ندارد و آبروی دولت ابدمدت را حفظ میکند. اینهم یکجور طرز تفکر احمقانهای است که آبروی میهن حفظ بشود یا نشود. کدام آبرو؟ کدام میهن؟ شاید اگر حفظ نشود بهتر است. اقلاً همانجور که هستیم معرفی بشویم! نمیدانم کدام نطق تقیزاده را لازم دارید؟ این مرتیکه نوکر پست احمق هر روز نطق سر قدم میرود و پیشنهادهای عجیبوغریب میکند از جمله امشب قهرمان توی کافه نطق امروز تقیزاده را در مجلس میخواند که برای صرفهجویی به بودجه مملکتی ایراد گرفته بود و اظهار کرده بود همه شاگردهای اعزامی را باید احضار کنند چون سعدی و حافظ را در فرنگ یاد نمیگیرند فقط برای نظام باید شاگرد به اروپا بفرستند و به بودجه وزارت جنگ بیفزایند. فقط در مورد ژنی [نابغه] استثنا قایل شده بود و گفته بود در این صورت مؤسسه راکفلر ژنی را تشخیص میدهد و به خرج خودش به آمریکا میفرستد و مزخرفات دیگر که من جستهوگریخته گوش دادم و از این که دوباره یادش بیفتم عُقم مینشیند. همه اتفاقات اینجا عصبانیکننده و قیآور شده است. اخیراً کاغذی از جمالزاده داشتم خیلی اظهار لطف کرده بود. نمیدانم چرا آنقدر خسته شدهام. همهچیز مرا از جا در میکند. عاقبت خوبی ندارد. برای هیچجور کاری دل و دماغ ندارم. اینهم یک جورش است. قربانت / امضا