از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

مرگ یا «جان باختن» نه؛ کارگران «دقیقاً» توسط این حکومت و کارگزاران و کارفرمایانِ آن، به قتل رسیدند. #معدن_طبس
درآمد اول نوا دود عود از پرویز مشکاتیان (۱۳۶۸) ۳۰ شهریور سالگرد درگذشت پرویز مشکاتیان بود.
من بهجت صدر؛ نقاشم. ... به پرتگاهها رفتم اما سقوط نکردم. ... از سنگلاخها گذشتم ولی گاهی سنگریزهها آزارم میداد. «بهجت صدر: زمان معلق» ساخته میترا فراهانی (۲۰۰۶)

«کنفرانس گوادلوپ» به میزبانی والری ژیسکار دِستَن رئیسجمهور وقت فرانسه ۱۴ تا ۱۷ دی ۱۳۵۷ در جزیره گوادلوپ برگزار شد. در این جلسه، جیمی کارتر رئیسجمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخستوزیر انگلستان، هلموت اشمیت صدراعظم آلمان غربی و خودِ ژیسکار دِستَن حضور داشتند. در این دیدار، بحران سیاسی ایران، جنگ ویتنام و کامبوج، مسئله خشونت در آفریقایِ جنوبی، افزایش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خلیج فارس، کودتا در افغانستان و خشونت سیاسی در ترکیه و.. مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در مورد قریبالوقوع بودنِ سرنگونی محمدرضا پهلوی توافق حاصل شد که در صورت عدم خروج او از ایران، جنگ داخلی تشدید و ممکن است منجر به مداخله شوروی شده و احتمال پیوستن ایران به شوروی را به همراه داشته باشد. ژیسکار دِستَن در یادداشتهایِ خود مینویسد: «تنها کشوری که در این جلسه زنگ پایان حکومت شاه را به صدا درآورد، نماینده آمریکا بود که اعتقاد داشت وقت تغییر حکومت ایران فرا رسیده. این حرف همه ما را متحیر و متعجب کرد؛ چون تا آنجا که ما مطلع بودیم آمریکا پشتیبان حکومت وقت ایران بود». به گفته او جیمی کارتر در این جلسه اصرار داشت که هیچ امیدی به بقایِ حکومت شاه نیست و او از این حکومت حمایت نخواهد کرد و احتمال برقراری یک حکومت نظامی را میداد و نخستوزیر انگلستان نیز با کارتر در مورد لزوم خروج شاه از ایران هم عقیده بود، ولی او و هلموت اشمیت به یک تحول صلحآمیز امید داشته و از نظریه آمریکاییها غافلگیر شده بودند. محمدرضا پهلوی هم پس از ترک ایران در «پاسخ به تاریخ» مینویسد که کارتر مذاکرات محرمانه سران غرب در گوادلوپ را که قرار بود درباره چین و شوروی باشد، به بحث درباره ناآرامیهایِ ایران تبدیل کرده بود و نظر موافق شرکتکنندگان را به رفتن وی از ایران جلب کرد. شاه گفته بود که این اطلاعات را از منابع نزدیک به صدراعظم آلمان که در مذاکرات گوادلوپ شرکت کرده بود و نظر دیگری داشت، به دست آورده. محمدرضا پهلوی همچنین میگوید در این جلسات خودِ ژیسکار دِستَن رئیسجمهور فرانسه از نظر کارتر حمایت میکند؛ زیرا فرانسه به ایران بدهکار بود و میخواست این پول را پس ندهد. انگلستان نیز از زمانی که محمدرضا پهلوی دیگر دیکتههایِ دولت لندن را -آنطور که آنها میخواستند- نمینوشت؛ کمر به دشمنی با او بسته بودند و تقریباً هیچ میلی به حمایت از او نداشتند. *در عکس از راست به چپ: کالاهان، ژیسکار دِستَن، کارتر و اشمیت در کنفرانس گوادلوپ. *کتاب «قدرت و زندگی»، خاطرات ژیسکار دِستَن، ترجمه محمود طلوعی، ۱۳۶۸.

بندیکت اندرسون تاریخنگار در مقدمه مقالهای با عنوان «معمای زرد و قرمز» از شیفتگی خود نسبت به شرلوک هولمز مینویسد که به دستیار خود یعنی واتسون گفته بود زمانی که به دنبال راهحل مسئلهای میگردد، نباید به آنچه میبیند نگاه کند و در عوض باید نگاهش را به سمت آنچه نمیبیند، برگردانده و آن را مورد توجه قرار دهد. اندرسون مینویسد که او نیز در پی همین رهنمود مصمم شد زمانی که به مرتبه استادی تاریخ برسد، به شاگردان خود یادآوری کند که «به آنچه در مقابلتان است بنگرید و به این بیندیشید که چه چیزی در آن کم است». مجموعه نوشتههای کامران سپهران در کتاب «دینامیت، کمانچه، خودکار جادویی» (۱۴۰۲) دقیقاً به موضوعاتی اشاره دارند که در تاریخنگاریهای موجود اغلب نادیده گرفته شدهاند و کمتر درباره آنها صحبت شده؛ و سپهران در این کتاب میکوشد به طرق مختلف آنچه از نظرها پنهان مانده را بار دیگر در برابر چشمان خود و دیگران آشکار سازد.

دست و پا زدنِ همه ما در این فروپاشی فراگیر خیلی عجیبه؛ همهچی این مملکت فروپاشیده و این فروپاشیدگی شکلی از روزمرگی مختص به خودش رو ساخته و ما داریم در همین روزمرِگی فروپاشیدگی ادامه میدیم. *نقاشی از بهمن محصص، طبیعت بیجان/ ۱۳۴۷.

چشمهها از تابوت میجوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهانند. | احمد شاملو. | طرح از مرتضی ممیز، ۱۳۵۵. #مهسا_امینی

مقدمهی بهمن محصص بر ترجمه فارسی کتاب «صندلیها»ی اوژن یونسکو: این نمایشنامه اولین اثر اوژن یونسکو است که به فارسی ترجمه شد و دور از هر شرقزدگی و یا غربزدگیای که باب روز است در تهران به روی صحنه آمد و همهی گردانندگاناش پیشاهنگانی بودند که بی چشمداشتی مادی یا معنوی—فقط برای ایجاد ارتباط که امروز بیش از هر زمانی به آن نیاز است—در انجاماش کوشیدند. چرا که برای دریافت پاداشی مادی میبایست تا سطح حماقت و بیدانشی همگانی نزول کنند و انتظار پاداشی معنوی در خرابآبادی که خست روحی و تنگنظری مردهریگی است آبا و اجدادی، کاری ابلهانه است. به هر حال، عملی صادقانه و درعین حال شجاعانه بود و انجام گرفت و اکنون باز با همان صداقت این نمایشنامه نه به عنوان نوالهی افتخار بلکه به عنوان نمونه و مدرک از کاری که شد با سرمایهی ایرج گنجهای و همت احمدرضا احمدی چاپ و توسط انتشارات طرفه منتشر شد و تنها تذکر این است که در قسمتی از نمایشنامه چه در اجرا و چه در چاپ به ناچار تغییر داده شد تا حداکثر از حداقل آزادی بیان به دست آید. این کتاب را به نام گلرخ بزرگمهر میکنم تا پاداشی کوچک در مقابل کوشش بزرگ او در اجرای نمایش باشد. اول آذر ۱۳۴۵ بهمن محصص
رستاخیر: «جنبشی» که محمدرضا پهلوی آن را به «حزب» تبدیل کرد در این جستار، حمیدرضا یوسفی خاستگاه ایده «حزب رستاخیز» در نظام پهلوی را مرور میکند و از نقش غلامرضا افخمی در تکوین ایده یک «جنبش رستاخیز ملی» مینویسدکه برخلاف آنچه در عمل اجرا شد، شاه را نه در مقام بازیگر، بلکه به عنوان داور میدان بازی سیاست تعریف میکرد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/832748/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/832748/?tg_rhash=0ceb6994783a68 @RadioZamaneh | رادیو زمانه

نامه بهمن محصص به ماهور احمدی: عزیزم: این عکس «اقبال مسیح» است؛ پسر ۱۲ سالهای اهل پاکستان، در روز عید پاک امسال، وقتی با دوچرخه در روستایشان میگشته کشته شد. قاتلین، اربابان قالیباف بودند که «اقبال مسیح» علیه آنان قیام کرده بود. این پسر را در شش سالگی فروخته بودند. قالی میبافت. علیه ظلم و کار سیاهِ (ساعات کار زیاد با مزد بسیار کم) کودکان قالیباف قد بلند کرده بود به عنوان جوانترین سندیکالیست دنیا. پایش تا Boston University کشیده شده بود. جملهاش «من دیگر از ارباب نمیترسم، حالا او باید از من بترسد» معروف شد. نتیجهی قیام و مبارزه و مرگاش اینکه، حالا باید روی هر قالی نوشته شود: «به دست کودکان بافته شده است». من عکساش را چون دوستان دیگرم Genet و Malaparte به دیوار کارگاهم دارم. تو نیز این عکس را به دیوار اطاقات بزن و یا در دفترت نگهدار. چرا؟ برای اینکه زمانه تغییر کرده است و تو به عنوان هنرمند مسئولیت بیشتری داری و برای اینکه تو و نسل تو چون من و نسل من سرافکنده نباشید، باید به اطرافتان به دقت بیشتری نگاه کنید.

به دوستی پرندهها میمانست، پرید؛ و عمرش را در سرزمینی بیعمر جاگذاشت. | پرویز اسلامپور | نقاشی از بهجت صدر، بینام ۱۹۸۷. *بیحوصلگی روزمرگی ویرانگره.
«معلم: چند سیما و خاطره» یا «بزرگداشت معلمها» فیلم کوتاهی بهکارگردانی عباس کیارستمی است که در سال (۱۳۵۶) ساخته شد. در این فیلم، صحبتهایی پیرامون شغل مهم معلمی و رابطه آن با کودکان از زبان معلمها بازگو میشود.
مصاحبه بنیاد مطالعات ایران (غلامرضا افخمی و مهناز افخمی) با رضا قطبی که از تاثیرگذارترین سیاستمدارانِ دوره پهلوی دوم است، حاوی جزئیات بسیار مهمی از سالهایِ دهه ۴۰ و ۵۰ و بهویژه فعالیتهایِ تلویزیون ملی ایران است که او تا شهریور ۵۷ ریاست آن را برعهده داشت. *این مصاحبه بعد از سالها به تازگی از سویِ بنیاد مطالعات ایران منتشر شده است (مصاحبه در سه نوار ضبط شده: ۱۹۸۸، ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱). https://fis-iran.org/fa/oral-history/qotbi-reza/
مستند «احمد محمود؛ نویسنده انسانگرا» (۲۰۰۴) بهکارگردانی بهمن مقصودلو در واپسین ماههایِ زندگی احمد محمود ساخته شده است. مستند مقصودلو درباره احمد محمود مهمترین سند تاریخی (در کنار گفتوگو لیلی گلستان با محمود) درباره زندگی و بهویژه کار ادبی و داستاننویسی او است که پس از انقلاب ۵۷ در ایران ماند و مهاجرت نکرد و با وجود ممنوعیت انتشار آثارش، تا پایان عمر به نوشتن ادامه داد و کمتر با کسی در رفتوآمد و صحبت بود. مقصودلو درباره روزهایِ فیلمبرداری این مستند میگوید: «در آن روزها محمود نازنین سخت بیمار بود، ولی هر طور بود فیلمبرداری را ادامه دادیم و هیچ فکر نمیکردم سه ماه بعد فوت خواهد کرد». به گفته مقصودلو ساخت این مستند بیش از ۲سال طول کشیده است.