از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
خانهام ابریست یکسره روی زمین ابریست با آن از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد میپیچد. یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن که تُرا آوایِ نی بردهست دور از ره کجایی؟ خانهام ابریست اما ابر بارانش گرفتهست در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم من به روی آفتابم میبرم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره، نی زن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندر پیش. *نیما یوشیج.
تبلیغ انتشار جلد دوم رمان «تهران مخوف» در روزنامه اتحاد سال ۱۳۰۱: «اگر پس از قرائت رمان تهران مخوف در پاورق روزنامه ستاره ایران شیرینی آن را تصدیق نمودید، اگر بر شما خوانندگان ثابت شد که ایرانی هم ذوق داشته و میتواند حکایت خوب و مفید برای جاذبه ایرانی بنویسد. بالاخره اگر میخواهید کتابخانههای خود را که مملو از رمانهای اروپایی است با یک جلد رمان ایرانی زیب و زینت دهید، تهران مخوف که جلد اولش تمام شده و جلد دوم در تحت طبع است از کتابخانه ترقی ابتیاع فرمایید».
پرتوی که میتابد از کجاست؟ یکی نگاه کن در کجایِ کهکشان میسوزد این چراغِ ستاره تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند: انفجارِ خورشیدِ آخرین به نمایشِ اعماقِ غیاب در ابعادِ دلهره. آن ماه نیست دریچه تجربه است تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکستهسُکّان نیز آنچه میشنوی سازِ کَجکوکِ سکوت است. تا یقین کنی. تنها ماییم ــ من و تو ــ نظّارِگانِ خاموشِ این خلأ دلافسردگانِ پادرجای حیرانِ دریچههایِ انجمادِ همسفران. دستادست ایستادهایم حیرانیم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمیکنیم نه وحشت نمیکنیم. تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم آنجا که تویی، مرا تو در ظلمتکدهِ ویرانسرایِ من در مییابی اینجا که منم.
«بو»دادن اسم رمزی برایِ آغاز اعمال خشونت بر «دیگری»ست؛ فقط هم به یک میدان مشخص یعنی مدرسه، محیط کار، مترو و اتوبوس و.. محدود نمیشود، کل میدانهایِ درون جامعه را دربرمیگیرد. «بو» مجوز کامل برایِ نفی/سرکوب و بیرونگذاشتنِ «دیگری»ست: «تو بو میدهی، پس نباید باشی». https://t.me/radiozamaneh/118835

از نامه پرویز اسلامپور به یدالله رویایی: «نمیدانم چرا اینقدر نگران هستم. نگران چه چیزهایی هستم؟ دقیقاً نمیدانم. فکر میکنم دائماً دارم چیزهایی را از دست میدهم». - ایستاده از راست: علیمراد فدایینیا، ناشناس، غزاله علیزاده. - نشسته از راست: پرویز اسلامپور، یدالله رویایی، بیژن الهی.

کتاب «شیوه چشم: بهمن جلالی که بود و چه کرد؟» پرترهای از بهمن جلالیست که در آن پیمان هوشمندزاده مجموعهای از مصاحبههایِ بهمن جلالی همراه با خاطرات و عکسهایِ خود از جلالی را کنار هم میچیند و ما را وارد دنیایِ او میکند. جلالی چهل سال عکاسی کرد، چهل سال آدمها و زندگیهایشان را دید و با عکسهایش چیزی به دنیایِ عکاسی اضافه کرد. هوشمندزاده در این کتاب خیلی ماهرانه از دریچه دوربین و عکسهایِ جلالی ما را به پشت دوربین و لحظههایِ ناب زندگی عکاس میبرد؛ وقتی میخواند و مینویسد، آشپزی میکند، در کوه قدم میزند و از نگاه خود به زندگی و پستی و بلندیهایِ آن میگوید.

اینک نگاه کن و فکر کن به قلبهایِ خالی وحشتناک. *هوشنگ چالنگی | نقاشی از منوچهر یکتایی، ۱۹۶۰.
«گنج شایگان» نوشته محمدعلی جمالزاده گزارشی از شرایط اقتصادی ایران در دوره قاجار است. جمالزاده «گنج شایگان» را در واپسین روزهایِ جنگ جهانی اول نوشت و آن را با حمایت کمیته ملیون ایرانی در چاپخانه کاویانی در برلن منتشر کرد. بخشهایی از کتاب نیز در چند شماره از مجله «کاوه» به مدیرمسئولی حسن تقیزاده منتشر شد. از گزارش جمالزاده بهعنوان نخستین تاریخنگاری اقتصادی در عصر قاجار نام برده میشود که شامل اطلاعات مهمی از کلیت وضعیت اقتصادی در ایران، تجارت و واردات به کشور، وضعیت صادرات و گمرک در ایران، راههایِ کشور و ابزار حمل مالالتجاره از اروپا به ایران و برعکس، صنعت ایران و اوضاعِ مالیه کشور، بودجه دولت، اوزان و مقادیر و مسکوکات، وضعیت پست، تلگراف و تلفن و بهطور کلی گزارشی نسبتاً جامع از زندگی اقتصادی-اجتماعی در شهر تهران است.
هفت اکتبر «تنها» یک واکنش و مقاومتِ واقعی و راستین در برابر وحشیگری، سرکوب و فرآیند گسترده و مستمر به نسلکشی اسرائیل در همه این سالها علیه مردم فلسطین بود، نه آغاز «جنایت خونینِ» حماس علیه «مظلومیتِ» اسرائیل؛ تاریخ با هفتم اکتبر ۲۰۲۳ آغاز نمیشود.
این تقسیم آدمها فقط به حامیان و مخالفانِ جنگ، بهنظر تقسیمبندی دقیقی نیست. بخش مهمی از آدمها در درونِ جامعه (با تاکید بر جامعه اکنونِ ایران، نه بیرون از جغرافیایِ آن) نه از جنگ حمایت میکنند و نه مخالف جنگاند، آدمها بیشتر بی«تفاوت» هستند؛ و این بیتفاوت بودن شاید حتی از مدافع جنگبودن هم ترسناکتر باشد. فرسودگی و درماندگی در همه لحظههایِ زندگی از سیاست و اقتصاد بگیر تا روزمرگی و حیاتِ اجتماعی و.. عملاً میل آدمها را به درگیر شدن، ادامهدادن و «خواستن» از بین برده. وقتی «درد» و «استیصال» نه استثنا، که تبدیل به قاعده زندگی هر روزه آدمها میشود، دیگر این جنگ یا مرگ نیست که ترسناک است، بلکه خودِ این زندگی و آهنگِ تکراری شکست و درجا زدن و نرسیدن و به یک معنا سرکوبشدن مدام در آن است که ترسناک میشود.
از تمدن، ما عاشقِ ملامتش شدیم؛ یعنی جنگ و خونریزی و توحش و.. انسانِ ایرانی تناقضها و پیچیدگیهایِ سفیهانهای داره که دقیقاً نتیجه سالها مشی استبدادی و حاکمیت اقتدارگرایانهست؛ که اندیشیدن و توانِ سوالکردن و فکر کردن را از آدمها به شکل وحشیانه گرفت.

در آغاز جنگ جهانی اول، حتی احمدشاه قاجار ۲۷ ساله هم میدانست که جنگ برایِ ایران بد است و نتیجهای جز نابودی و ویرانی ندارد و نباید وارد آن شد؛ حالا تلاشِ امثال فروغی، قوام و.. برایِ اینکه ایران درگیر جنگ جهانی دوم نشود، بماند. | طرح از بهمن محصص، کشتار در ویتنام، ۱۹۶۷.
یک وضعیت نفسگیر بهمن محصص به روایت بهرام دبیری روزنامه شرق، یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹.
مقدمه کتاب «روسها در ایران؛ دیپلماسی و قدرت در عصر قاجار و پس از آن» رودی متی و النا آندرییوا با این جمله از تولستوی شروع میشه: «ما روسها در اروپا بربریم، ولی در آسیا اروپایی هستیم».
با صادق چوبک در باغِ یادها نوشته صدرالدین الهی مجله ایرانشناسی، شماره ۱۸، تابستان ۱۳۷۲. صادق چوبک اهل مصاحبه و گفتوگو نبود و در تمام زندگىاش فقط یکبار با نصرت رحمانی شاعرى كه در نوع خود يگانه بود مصاحبه كوتاهى كرد. سالها بعد كه او و من در شهر بركلى همسايه بوديم، اغلب به گفتوگو مینشستيم و از آدمها و روزگار آنها ياد میكرديم. چوبک با پسر عموى من رحمت الهى كه از نزديكان بسيار نزديک صادق هدايت بود دوست بود. به گفته رحمت، چوبک همواره قصههايى را كه مینوشت به او میداد كه بخواند. رحمت حكايت میكرد كه واسطه آشنايى اوليه چوبک و هدايت او بوده است. من در طول سالهاى معاشرت با چوبک او را قانع كردم كه درباره اشخاص و آثار نويسندگان معاصر با من گفتوگوهايى داشته باشد. خودِ او به شوخى اسم اين گفتوگوها را «به باغ رفتن» گذاشته بود و من پارههايى از آن گفتوگوها را «با صادق چوبک در باغ يادها» در تابستان ١٣٧٢ در مجله ايرانشناسى چاپ كردم.

رولان بارت در فوریه ۱۹۸۰ پس از ضیافت ناهار با فرانسوا میتران -که یکی از نامزدهایِ انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۹۸۱ فرانسه است- در راه بازگشت به دفتر کارش در کُلژ دو فرانس تصادف میکند و کشته میشود. داستانِ کتاب درباره تلاشهایِ ژاک بایار برای پی بردن به راز مرگ بارت است که به نظر -با توجه به شواهد موجود- به قتل رسیده است. ژاک بایار کارآگاه فرانسوی برایِ پی بردن به راز قتل برنامهریزیشده بارت به سراغ زندگی شخصی و حرفه او میرود و وارد فضایِ دانشگاهی و محافل روشنفکری فرانسه میشود و با فوکو، اکو، آلتوسر، دلوز و.. دیدار میکند و پایِ حرفهایِ آنها مینشیند و تلاش میکند تا حرفهایِ این جماعت را بفهمد.