از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
تمام تلاش دستگاههای ایدئولوژیک جا این است که فساد سیستماتیک خود را که نتیجهای جز تشدید بحران اقتصادی و به تبع آن نابهسامانی اجتماعی نداشته را به پای مهاجرت و حضور افغانستانیها در ایران بگذارد و آنها را مهمترین عامل در بحران اقتصادی و برهمزدن نظم اجتماعی در کشور معرفی کند. برای اینکه بتواند در این کار موفق شود، از حربه ناسیونالیسم ایرانی استفاده میکند و با دستکاری ذهنیت انسان ایرانی، او را در تقابل با افغانستانیها قرار میدهد که «اینها نه تنها اوضاع اقتصادی/اجتماعی کشور را به گند کشیدهاند، بلکه بزرگترین تهدید برای دوام هویت ایرانی هم هستند». با این کار به تداوم یک نزاع فرسایشی «ایدئولوژیک/ناسیونالیستی» بین جبهه ایرانیها با افغانستانیها دامن میزند و در این بین نه تنها عامل اصلی در بهوجود آمدنِ وضعیت بحرانی فعلی به فراموشی میرود، بلکه امکان بازتولید شرایط لازم برای بقایِ فساد سیستماتیک حاکمیت نیز فراهم میشود.
برای این شبهایِ بلند.. سفری بیآغاز سفری بیپایان سفری بیمقصد سفری بیبرگشت سفری تا کابوس
انسان ایرانی چیست؟ شب با ترس و نگرانی از جنگ میخوابد و روز با ترس و وحشت از اعدام از خواب بیدار میشود.
از نامه محمد قزوینی به حسن تقیزاده به تاریخ ۱۱ ژوئیه ۱۹۲۰: «اگر [مجله] کاوه یکی دو سال دوام کند، انقلاب عمیقی در افکار و عادات ایرانیان (از حیث نقطه ادب و ضدخرافات و نه سیاست) ایجاد خواهد کرد. به عقیده من کفر محض است کسی که اینطور خدمت به ملت خودش بتواند بکند، این را بگذارد و باز بچسبد به سیاست که فلانالدوله چه کرد و فلانالسلطنه چه خواهد کرد. والله و بالله (اقلاً به عقیده من) یک نمره کاوه، فقط و فقط یک نمره آن، بیش از تمام آن مدت که در ایران سنگ مشروطه و استبداد را به سینه میزدید، خدمت به ایران میکند، هم ادباً و هم برای خرابکردن بنیان خرافات و موهومات مردم ایران از هر قسم خرافت و موهومی که باشد، والله علی ما اقول شهید». *نامههایِ قزوینی به تقیزاده، به کوشش ایرج افشار، چاپ اول ۱۳۵۳، انتشارات جاویدان.

شب میآید با دستهایی که همدیگر را عاشقند شب میآید برگشتن و خورشید را زخمی دیدن همیشگیست سادهتر از همیشه بگریز و گریهکن بِجوی ستارهای را که مهربانتر حلقآویز کند که برایِ جدایی از این ماه باید بهانه داشت. هوشنگ چالنگی *نقاشی از بهمن محصص (بدونِ عنوان، ۱۳۴۵).
یکی از غمانگیزترین بخشهایِ «روزها در راه» مربوط به پاییز ۶۹ است. وقتی مسکوب روزهایِ بیماری امیرحسین جهانبگلو را روایت میکند که مرگ چگونه در درونِ مویرگهایِ او در حال شتابگرفتن است. مسکوب در ۲۱ دی ۶۹ مینویسد: «امیر را دیدم، دارد میمیرد. خاموش و کبود.. از ترس گریهام گرفت».

مظفرالدینشاه قاجار ۱۳ مرداد ۱۲۸۵ خورشیدی فرمانِ مشروطیت (تشکیل مجلس شورایِ ملی) را امضا کرد و یک روز بعد به تاریخ ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ فرمانِ مشروطیت صادر شد. به قولِ حسن تقیزاده دلنشینترین عید برایِ ما، همین عید «مشروطیت» است؛ عید شما مبارک.
برای امروز «شرقی غمگین» از فریدون فرخزاد ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری نذار خورشیدمون بمیره تو مثل روز پاکی تو مث دریا مغروری نذار خاموشی جون بگیره
تصنیف «افتخار همه آفاق» از عارف قزوینی افتخار همه آفاقی و منظور منی شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی به سر زلف پریشانِ تو دلهایِ پریش همه خو کرده چو عارف به پریشان وطنی ز چه رو شیشه دل میشکنی؟ تیشه بر ریشه جان از چه زنی؟ سیماندام ولی سنگدلی سستپیمانی و پیمانشکنی اگر درد من به درمان رسد چه میشه؟ شب هجر اگر به پایان رسد چه میشه؟ اگر بار دل به منزل رسد چه گردد؟ سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟َ سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟َ گر عارف «نظامالسلطان» شود چه میشه؟ ز غمت خون میگریم بنگر چون میگریم ز مژه دل میریزد ز جگر خون میآید افتخار دل و جان میآید یار بیپرده عیان میآید .... *افتخارالسلطنه دختر ناصرالدینشاه و لیلی خانم یوشی دلداده عارف قزوینی بود و عارف نیز بدو عشق سرشار داشت که به وصال نینجامید. عارف تصنیف «افتخار همه آفاق» را اواخر تابستان ۱۲۸۸ در طوالش برای او سروده است. افتخارالسلطنه با پسرداییاش ابراهیم نوری ازدواج میکند و صاحب سه دختر و یک پسر میشود، اما چند سال بعد عاشق نظامالسلطان خواجهنوری میشود و همسر و فرزندانش را رها میکند و به خانه او میرود. و این بیت عارف «گر عارف نظامالسلطان شود چه میشه» به همین عاشق نظامالسلطان شدنِ افتخارالسلطنه اشاره دارد. *تصنیف «افتخار همه آفاق» از آلبوم «پنجره امید» با اجرایِ محسن کرامتی.
«میرزا حکیم گفت رفتار فرنگیها با رفتار ما ضد و نقیض است. بهجایِ اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را میتراشند و موی سر را ول میکنند. روی چوب و تخته مینشینند ولی ما روی زمین مینشینیم، با کارد و چنگال غذا میخورند ولی ما با دست میخوریم، آنها همیشه متحرکند ولی ما همیشه ساکنیم، لباس تنگ میپوشند ما لباس گشاد، نماز نمیکنند ولی ما روزی ۵ وقت نماز میکنیم، در نزد آنها اختیار با زن است در نزد ما اختیار با مرد است، زنهایشان یک وری روی اسب مینشینند ولی زنان ما راست سوار میشوند، ایستاده قضایِ حاجت میکنند ما نشسته، شراب را حلال میدانند و کم میخورند ولی ما حرام میداریم و زیاد میخوریم؛ ولی آنچه مسلم است این است که فرنگیها نجسترین و کثیفترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال میدانند و همهجور حیوانی میخورند حتی خوک، سنگ پشت و قورباغه. مرده را با دست تشریح میکنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بهجا آورند. نه غسل جنابت سرشان میشود، نه تیمم بدل از غسل. اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باختهای، گفتن تو همان و بردن فرنگی همان». *از فصل ۱۹ «سرگذشت حاجی بابایِ اصفهانی» نوشته جیمز موریه با ترجمه میرزا حبیب اصفهانی و تصحیح محمدعلی جمالزاده، ۱۳۴۸، انتشارات امیرکبیر.
همه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش میسوخت و هیچش اندیشهی خواب به سر نبود و نجوایِ اورادش لَخت لَخت آسمانِ سیاه را میانباشت چون لَتِرمَه دمه باتلاقی بوناکی که فضا را. حیران بودم همه شب شهرِ بیدار را که آوازِ دهانش تنها همهمهی عَفِنِ اذکارش بود: شهرِ بیخواب با پیسوزِ پُردودِ بیداریاش در شبِ قدری چنان، در شبِ قدری. گفتم: «بِنخفتی شهر! همه شب به نجوایِ نگران بِنخفتی؟» گفتند: «برآمدنِ روز را به دعا شبزندهداری کردیم. مگر به یُمنِ دعا آفتاب برآید.» گفتم: «حاجتروا شدید که آنک سپیده!» به آهی گفتند: «کنون به جمعیتِ خاطر دل به دریایِ خواب میزنیم که حاجتِ نومیدانه چُنین نیک برآمد.» شب بیداران، احمد شاملو ۸ فروردینِ ۱۳۷۳.
یاد بعضی نفرات، روشنم میدارد اعتصام یوسف حسن رشدیه قوتم میبخشد راه میاندازد، و اجاق کهن سرد سرایم گرم میآید از گرمی عالی دمشان یاد بعضی نفرات رزق روحم شدهاست. وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم میبخشد. روشنم میدارد. نیما یوشیج ۱۱ اردیبهشت ۱۳۲۷.
اگر خبری از آموزش و تغییرات اجتماعی و فرهنگی نباشد، هیچ انقلاب سیاسی نمیتواند این جامعه را به جلو ببرد؛ امکانِ بازتولید اقتدارگرایی از دل همین جامعه بیرون میآید که ذهنیت آن -در لایههایِ مختلف- همچنان واپسگراست؛ این برخورد وحشیانه با افغانستانیها نمونهای از همین ذهنیت است. در جامعهای که هنوز امکان پذیرش دیگری به واسطه ملیتش وجود ندارد و تقریباً هیچ شکلی از فهم و رواداری به یک انسان دیگر فارغ از هویت/شناسنامه او وجود ندارد، نسخه پیچیدنهایِ سیاسی زیبا برایِ آن مشمئزکننده است. واقعیت این جامعه همانِ خواست بازگشت دوباره به نظام ارباب-رعیتی است.

تصنیف «شوستر» از عارف قزوینی هنگام اخراج مورگان شوستر آمریکایی از ایران: ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود گر رود شوستر از ایران رود ایران بر باد ای جوانان مگذارید که ایران برود ننگ تاریخی عالم شود افسانه ما بگذاریم اگر شوستر از ایران برود
آتشی در نیستان: مقدمه و تصنیف، ساخته شهرام ناظری، شعر از مجذوب تبریزی. شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمعِ مزار خویش شد نی به آتش گفت کاین آشوب چیست مر تُرا زین سوختن مطلوب چیست گفت آتش بیسبب نفروختم دعوی بیمعنیات را سوختم زانکه میگفتی نیام با صد نمود همچنان دربند خود بودی که بود
![«یادی از روزهایِ رفته» خاطرات حسن مشرف نفیسی یکی از بهترین آثار برایِ شناخت دوره پهلوی از آغاز تا پایان دهه ۴۰ است و بیشمار جزئیات مهم بهویژه از وقایع دهه ۲۰ دارد که در کمتر نوشتهای پیدا میشود؛ همچنین درباره شخصِ شاه که نفیسی نسبت به شخصیت و تواناییهایِ او بهشدت بدبین است. حسن نفیسی مینویسد: «هر موقعی که از محضر او [محمدرضا پهلوی] دور میشدم، از خودم میپرسیدم که آیا هنوز به همان بدبینی سابق هستم یا خیر. جواب میدادم نه تنها در بدبینی اولیه پایدار هستم، بلکه در این ملاقات بر شدت آن افزوده شده است». نفیسی شاه را به «تصویر دوریان گری» (رمان گوتیک فلسفی) نوشته اسکار وایلد تشبیه میکند که به مرور که مرتکب اعمال ناشایسته میشد، تصویرش تغییر قیافه میداد و کریهتر میشد. به بیان نفیسی شاه بهتدریج در دورویی و تزویر مهارت کسب میکرد و اطرافیانِ خود را از افراد «سفله» برمیگزید.
*یادی از روزهایِ رفته؛ خاطرات حسن مشرف نفیسی، به کوشش منصوره اتحادیه (نظام مافی)، نشر تاریخ ایران (۱۳۹۷).](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F738.jpg&w=3840&q=75)
«یادی از روزهایِ رفته» خاطرات حسن مشرف نفیسی یکی از بهترین آثار برایِ شناخت دوره پهلوی از آغاز تا پایان دهه ۴۰ است و بیشمار جزئیات مهم بهویژه از وقایع دهه ۲۰ دارد که در کمتر نوشتهای پیدا میشود؛ همچنین درباره شخصِ شاه که نفیسی نسبت به شخصیت و تواناییهایِ او بهشدت بدبین است. حسن نفیسی مینویسد: «هر موقعی که از محضر او [محمدرضا پهلوی] دور میشدم، از خودم میپرسیدم که آیا هنوز به همان بدبینی سابق هستم یا خیر. جواب میدادم نه تنها در بدبینی اولیه پایدار هستم، بلکه در این ملاقات بر شدت آن افزوده شده است». نفیسی شاه را به «تصویر دوریان گری» (رمان گوتیک فلسفی) نوشته اسکار وایلد تشبیه میکند که به مرور که مرتکب اعمال ناشایسته میشد، تصویرش تغییر قیافه میداد و کریهتر میشد. به بیان نفیسی شاه بهتدریج در دورویی و تزویر مهارت کسب میکرد و اطرافیانِ خود را از افراد «سفله» برمیگزید. *یادی از روزهایِ رفته؛ خاطرات حسن مشرف نفیسی، به کوشش منصوره اتحادیه (نظام مافی)، نشر تاریخ ایران (۱۳۹۷).