از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

بهمن محصص در سفر به سمنان (کارگاه نمدمالی) همراه با بهرام دبیری و سیروس طاهباز (۱۳۷۵) *عکسها از فرهاد ورهرام.
سفری با بهمن محصص «محصص در کارگاه نمدمالی» در سال ۱۳۷۵ (۱۹۹۷) بهمن محصص پس از سالها به ایران سفر میکند. در همین سفر است که در یک شبنشینی با شنیدنِ حرفهای بهرام دبیری درباره تجربه نقاشی با نمد، تکنیک ساخت نمد برایش جالب میشود. همین علاقه زمینه سفر او به سمنان و حضور در یک کارگاه نمدمالی را ایجاد میکند. در این سفر بهرام دبیری، سیروس طاهباز و فرهاد ورهرام، بهمن محصص را همراهی میکنند. ورهرام که فیلمهای کوتاهی از این سفر میگیرد (و آن را با نام «سفری با بهمن محصص» منتشر میکند)، درباره حضور محصص در این کارگاه مینویسد: «رفتار محصص در اطراف قالب نمد مانند یک نقاش بود. گاهی از نمد دور میشد و به آن مینگریست و گاه با نوک عصایش مقداری پشم را بر بخشی از پهنه نمد میانداخت و به بهرام و استادکار چگونگی قرار گرفتن پشمها را بر زمینه کار تذکر میداد. در این سفر محصص نمدهایی را با طرحهایِ پرنده، ماهی، جغد و انسان خلق کرد و همه آنها را با پشم سیاه امضا کرد. محصص هر کدام از نمدها را به یکی از همسفرانش داد و بقیه را با خود برد».
«خواستگاری» (۱۳۴۰) به کارگردانی و نویسندگی ابراهیم گلستان و تهیهکنندگی سازمان فیلم گلستان (به سفارش موسسه ملی فیلم کانادا) در سال ۱۳۴۰ موسسه ملی فیلم کانادا تهیه فیلم کوتاهی را به سازمان فیلم گلستان سفارش داد. این فیلم یکی از فیلمهای مجموعه چهار قسمتی بود که بنا داشت با موضوع مطالعه و تحقیق در مورد معاشرت و زندگی زوجهای جوان در چهار کشور کانادا، هند، ایتالیا و ایران ساخته شود. فروغ فرخزاد بهعنوان دستیار کارگردان و بازیگر نقش خواهر داماد در فیلم به ایفای نقش میپردازد. بازی نقش پدر عروس، به جلال آلاحمد پیشنهاد شد اما او نپذیرفت و پرویز داریوش جای او را گرفت. طوسی حائری، محمود هنگوال و هایده تقوی هم در این فیلم بازی میکنند. «خواستگاری» نخستینبار در زمستان ۱۳۴۰ در چهل و سومین جلسه «کانون فیلم» به نمایش درآمد.
ادوارد براون و مشروطیت در ایران مرداد امسال صد و هجدهمین سالگرد امضای فرمان مشروطیت است و به این مناسبت، حمیدرضا یوسفی در این جستار به نقش ادوارد براون در دفاع، ثبت تاریخی و معرفی جنبش مشروطه پرداخته است. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/829754/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/829754/ @RadioZamaneh | رادیو زمانه
مستند «تهران پایتخت ایران است» ساخته کامران شیردل (۱۳۴۵) روایتگر زندگی سیاه و پر از دشواری و رنج مردم در جنوب شهر تهران (محله خزانه) در دهه ۴۰ است. شیردل در این مستند چهرهای از واقعیتهایِ تهران را به تصویر میکشد که در هیچ یک از مستندهایِ پر زرق و برق «من و تو» یا ایراناینترنشنال از دوره پهلوی دوم و مشخصاً «عصر طلایی» که برایِ نامگذاری و توصیف دهه ۴۰ بهکار میرود، پیدا نمیشود.

محمدحسنخانِ اعتمادالسلطنه -که رویِ زمین نشسته- برایِ ناصرالدینشاه در كاخ صاحبقرانيه روزنامه میخواند. او وزیر انطباعات (چاپونشر) و مترجم مخصوص شاه بود و ریاست دارالترجمه همایونی را نیز برعهده داشت. اعتمادالسلطنه یک ماه پیش از کشتهشدنِ ناصرالدینشاه، در سن پنجاهوسه سالگی به علت سکته قلبی در تهران درگذشت. *عكس از یوسفخان (نام عکاس را به اشتباه آنتوان سوریوگین نوشته بودم، که با تذکر دوست عزیزی آن را اصلاح کردم. گویا خیلی از عکسهایی که بهنام سوریوگین ثبت شده، متعلق به یوسفخان عکاسباشی دربار ناصری است).
«خلسه» مشهور به خوابنامه (۱۳۴۸) از آخرین نوشتههایِ محمدحسنخانِ اعتمادالسلطنه است (مهمترین نوشته اعتمادالسلطنه روزنامه خاطرات است که به کوشش ایرج افشار در سال ۱۳۴۵ منتشر شد و بیشتر با آن شناخته میشود). او که جرات نمیکرد اندیشههایِ سیاسی خود را آشکارا بر زبان بیآورد، در این کتاب چنان وانمود میکند که در حالت بین خواب و بیداری دیده که پادشاهان ایران یازده تن از صدراعظمهایِ قاجار (از ابتدا تا عصر ناصری) را از حاجی ابراهیم اعتمادالدوله شیرازی تا میرزا علیاصغرخان اتابک مشهور به امینالسلطان را به بازپرسی کشیدند و درباره عملکرد آنها دست به داوری میزنند (در واقع خودِ اعتمادالسلطنه این کار را انجام میدهد که خیالِ صدراعظمی در سر دارد و فکر میکند با این کار میتواند زمینه صدراعظم شدنِ خود را فراهم کند).
وقتی در ۲۵ بهمن ۱۳۵۴ در مراسم جایزه فروغ فرخزاد، بهرام صادقی بهعنوان برنده رشته قصهنویسی جایزه فروغ فرخزاد انتخاب شد، پس از دریافت لوح خود با این شرح «بهخاطر تلاشی مردمی در راه توسعه فکر و فرهنگ در ایران، و بهخاطر کلیه آثاری که تاکنون نوشته بهخصوص بهخاطر سنگر و قمقمههای خالی به بهرام صادقی اهدا گردید» شعری از فروغ را با نام «وداع مکن» خواند و ادعا کرد نسخه دستخط آن شعر تنها پیش اوست، ولی هیچوقت مشخص نشد که آیا بهراستی این شعر متعلق به فروغ است یا شعری از خودِ بهرام صادقی. وداع مکن* اگر تو باز به چشمان من نگاه کنی اگر درنگ کنی، یک دم دگر مانی وگر که دَر نگشایی بر این شتاب سِمِج من آن ترانه خود را که روح آواز است که جان شعر و اثیر غم است میخوانم فقط برای تو میخوانمش فقط یکبار. *چاپ شده در روزنامه رستاخیز، شماره ۲۴۴، چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۵۴.

«طبقه کارگر پیروز میشود». نشریه نیروی سوم، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۳۲. طرح از بهمن محصص.
حمایت سیاسی و پشتیبانی نیروهایِ اجتماعی –از نخبگان سیاسی تا نخبگان فکری/روشنفکران- از بختیار شاید میتوانست ترمزی برای کشیدنِ قطار در حال حرکت انقلاب باشد یا حداقل سرعت حرکت آن را کم کند، تا دولت بختیار در دلِ بحران، امکان بازیگری و تاثیرگذاری پیدا کند (بختیار تا روزهایِ پایانی نیز دل به این امید بسته بود)، اما این حمایت هیچ وقت از بختیار صورت نگرفت و به قول مهشید امیرشاهی «ما مرتکب اشتباه بزرگی میشویم و آیندگان ما را بابت این اشتباه نخواهند بخشید». ۳۷ روز دولت بختیار نه فقط پایان کار ۳۷ سال سلطنت محمدرضا پهلوی بود، که شاید بیشتر آخرین امکانِ ما برای داشتن یک حاکمیت دموکراتیک مبتنی بر میراث حقیقی انقلاب مشروطیت و بازنمایی خواست مردم در ساختار قدرت سیاسی بود. بخش ۲.
درباره شاپور بختیار در زمستان ۵۷ در سالروز به قتل رسیدنِ او شاپور بختیار شاید آخرین امکانِ ما برای قرار گرفتن در یک مسیر متفاوت با آنچه که میرفت از دل انقلاب ۵۷ بیرون بیآید (تاسیس شود) بود. با این حال، این دریا طوفانیتر از آن بود که این مرغِ طوفان در آن دوام بیآورد و یا به تعبیر حمید شوکت پرواز در ظلمت با خود سقوط هم دارد و دولت بختیار سرانجام پس از ۳۷ روز سقوط کرد. در زمستان ۵۷، ساختار قدرت سیاسی پهلوی با سرعت رو به اضمحلال میرفت. ارتش پشت بختیار را خالی کرد. خمینی حاضر به دیدار با او در پاریس نبود و شاید از همه مهمتر عدم حمایت نیروهایِ سیاسی (مشخصاً طیف سکولار و بازماندگانِ جبهه ملی) از دولت او بود (چپها خیلی پیشتر همسو با جبهه نیروهایِ اسلامی در تقابل با دولت پهلوی قرار گرفته بودند)؛ حتی برخی از روشنفکران مستقل به جای حمایت از دولت بختیار (به شیوههایِ مختلف) از تحقق انقلاب و سقوط پهلویها حمایت میکردند. نخبگان سیاسی -نه تکنوکراتها- حاضر به همکاری با دولت بختیار نبودند. بختیار به درستی میدانست که در این بحران، به نخبگان سیاسی بیشتر از تکنوکراتها –حتی با وجود آشفتگی اجتماعی و نابهسامانی اقتصادی در کشور- احتیاج دارد. بحران در این لحظه، پاسخ سیاسی میخواهد نه تکنوکراسی؛ موضوعی که شاه در تابستان ۵۶ با انتخاب جمشید آموزگار متوجه آن نشد و فکر میکرد میتواند با سیاستهایِ تکنوکراتیک آموزگار، مانع از فربهشدن بحران سیاسی شود؛ در حالی که برعکس، عملکرد شاه به بیشتر فربهشدن این بحران کمک کرد. بختیار در آذر ۵۷ چندینبار به دیدار شاه رفت و در نهایت در دیماه مقام نخستوزیری را پذیرفت (برخلاف دکتر غلامحسین صدیقی، با این خواست شاه که از کشور خارج شود موافقت کرد)؛ و همین پذیرفتن، او را در تقابل با سران جبهه ملی قرار داد. تصور بختیار این بود که اینبار حتی خیلی شدیدتر از روزهایِ مرداد ۳۲، شاه در یک وضعیتِ بحرانی قرار گرفته که این بحران هر روز بیش از پیش عمق بیشتری پیدا میکند و همین گیر افتادن در این بحران، باعث ضعف و ناتوانی شدید شاه شده است. بختیار میخواست از این فرصت برای به حاشیهبردن شاه (قدرتزدایی از جایگاه او) و در ادامه با انجام اصلاحات سیاسی و بعدتر اجتماعی-اقتصادی و به یک معنا برپایی حاکمیت قانون به نفع بازیابی قدرت مردم استفاده کند و میراث مشروطیت را در لحظه حال زنده کند، با این حال او نتوانست به آنچه که میخواست دست پیدا کند (امکانِ بختیار برایِ ما تحقق پیدا نکرد). عدم حمایت نیروهایِ سیاسی و روشنفکران از او، دست بختیار را برای نجاتِ وضعیت خالی کرد. بختیار در ۵۷ با شکستی مواجه شد که خیلی پیشتر خود به دولت علی امینی در آغاز دهه ۴۰ تحمیل کرده بود. روی کار آمدنِ امینی که در تقابل با دربار و شاه قرار داشت (همه تلاش خلیل ملکی این بود که بر واقعیت این تقابل تاکید کند)، فرصتی بود برای تغییر سیاست حکمرانی و امکان بازیگری نیروهایِ سیاسی که از پس از کودتای ۲۸ مرداد، عملاً سرکوب و یا کاملاً به حاشیه رفته بودند. امینی که فاقد پایگاه اجتماعی بود، برای تقابل با دربار/شاه، نیاز به حمایت نیرویِ سیاسی داشت که در میان مردم از مشروعیت برخوردار باشد، جبهه ملی میتوانست نقش آن نیرویِ پشتیبان را برای امینی بازی کند، اما این بختیار بود –بیشتر از سایر رهبران جبهه ملی- که اجازه نداد این حمایت صورت بگیرد. سخنرانی بختیار در میتینگ جلالیه در اردیبهشت ١٣٤٠ حمله شدیدی به دولت امینی بود که نتیجهای جز تقویت جبهه دربار/شاه نداشت و از همان آغاز کار، پایان دولت امینی را -حداقل در افکار عمومی- رقم زد و امینی نتوانست هیچ حمایت سیاسی برای توانمندکردنِ دولت خود کسب کند. سال ۵۷ ورق برگشت و مشابه همین اتفاق اینبار برای خودِ بختیار افتاد و عدم حمایت نیروهایِ سیاسی از دولت او که در آن لحظه فاقد پایگاه اجتماعی بود، نتواست مشروعیتی برای دولت بختیار در برابر جبهه خمینی و نیروهایِ اسلامی به همراه بیآورد. بختیار پاسخی درست به یک لحظه یا وضعیتِ نادرست بود. او به خطری هشدار میداد که ما را «قطعاً» به نابودی میکشاند (این قطعاً در تاکید خودِ شاپور بختیار است)؛ و حق هم با بختیار بود؛ اما بختیار خیلی دیر عنانِ حکومت را در دست گرفت و تقریباً فرصتی برای انجام هیچ کاری نبود و کار از کار گذشته و شاه در این لحظه نیز مقصر اصلی بود که دل به تقسیم قدرت خود نمیداد؛ مانند خیلی از لحظههایِ دیگر در تاریخ ۳۷ ساله پهلوی دوم که اقتدارگرایی او امکان بازیگری نیروهایِ سیاسی و اجتماعی را از بین برد (هر شکلی از گشایش را غیرممکن کرد) و کار به برآمدنِ یک طوفان گسترده در زمستان ۵۷ انجامید. بخش ۱.