از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

بندیکت اندرسون تاریخنگار در مقدمه مقالهای با عنوان «معمای زرد و قرمز» از شیفتگی خود نسبت به شرلوک هولمز مینویسد که به دستیار خود یعنی واتسون گفته بود زمانی که به دنبال راهحل مسئلهای میگردد، نباید به آنچه میبیند نگاه کند و در عوض باید نگاهش را به سمت آنچه نمیبیند، برگردانده و آن را مورد توجه قرار دهد. اندرسون مینویسد که او نیز در پی همین رهنمود مصمم شد زمانی که به مرتبه استادی تاریخ برسد، به شاگردان خود یادآوری کند که «به آنچه در مقابلتان است بنگرید و به این بیندیشید که چه چیزی در آن کم است». مجموعه نوشتههای کامران سپهران در کتاب «دینامیت، کمانچه، خودکار جادویی» (۱۴۰۲) دقیقاً به موضوعاتی اشاره دارند که در تاریخنگاریهای موجود اغلب نادیده گرفته شدهاند و کمتر درباره آنها صحبت شده؛ و سپهران در این کتاب میکوشد به طرق مختلف آنچه از نظرها پنهان مانده را بار دیگر در برابر چشمان خود و دیگران آشکار سازد.

دست و پا زدنِ همه ما در این فروپاشی فراگیر خیلی عجیبه؛ همهچی این مملکت فروپاشیده و این فروپاشیدگی شکلی از روزمرگی مختص به خودش رو ساخته و ما داریم در همین روزمرِگی فروپاشیدگی ادامه میدیم. *نقاشی از بهمن محصص، طبیعت بیجان/ ۱۳۴۷.

چشمهها از تابوت میجوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهانند. | احمد شاملو. | طرح از مرتضی ممیز، ۱۳۵۵. #مهسا_امینی

مقدمهی بهمن محصص بر ترجمه فارسی کتاب «صندلیها»ی اوژن یونسکو: این نمایشنامه اولین اثر اوژن یونسکو است که به فارسی ترجمه شد و دور از هر شرقزدگی و یا غربزدگیای که باب روز است در تهران به روی صحنه آمد و همهی گردانندگاناش پیشاهنگانی بودند که بی چشمداشتی مادی یا معنوی—فقط برای ایجاد ارتباط که امروز بیش از هر زمانی به آن نیاز است—در انجاماش کوشیدند. چرا که برای دریافت پاداشی مادی میبایست تا سطح حماقت و بیدانشی همگانی نزول کنند و انتظار پاداشی معنوی در خرابآبادی که خست روحی و تنگنظری مردهریگی است آبا و اجدادی، کاری ابلهانه است. به هر حال، عملی صادقانه و درعین حال شجاعانه بود و انجام گرفت و اکنون باز با همان صداقت این نمایشنامه نه به عنوان نوالهی افتخار بلکه به عنوان نمونه و مدرک از کاری که شد با سرمایهی ایرج گنجهای و همت احمدرضا احمدی چاپ و توسط انتشارات طرفه منتشر شد و تنها تذکر این است که در قسمتی از نمایشنامه چه در اجرا و چه در چاپ به ناچار تغییر داده شد تا حداکثر از حداقل آزادی بیان به دست آید. این کتاب را به نام گلرخ بزرگمهر میکنم تا پاداشی کوچک در مقابل کوشش بزرگ او در اجرای نمایش باشد. اول آذر ۱۳۴۵ بهمن محصص
رستاخیر: «جنبشی» که محمدرضا پهلوی آن را به «حزب» تبدیل کرد در این جستار، حمیدرضا یوسفی خاستگاه ایده «حزب رستاخیز» در نظام پهلوی را مرور میکند و از نقش غلامرضا افخمی در تکوین ایده یک «جنبش رستاخیز ملی» مینویسدکه برخلاف آنچه در عمل اجرا شد، شاه را نه در مقام بازیگر، بلکه به عنوان داور میدان بازی سیاست تعریف میکرد. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/832748/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/832748/?tg_rhash=0ceb6994783a68 @RadioZamaneh | رادیو زمانه

نامه بهمن محصص به ماهور احمدی: عزیزم: این عکس «اقبال مسیح» است؛ پسر ۱۲ سالهای اهل پاکستان، در روز عید پاک امسال، وقتی با دوچرخه در روستایشان میگشته کشته شد. قاتلین، اربابان قالیباف بودند که «اقبال مسیح» علیه آنان قیام کرده بود. این پسر را در شش سالگی فروخته بودند. قالی میبافت. علیه ظلم و کار سیاهِ (ساعات کار زیاد با مزد بسیار کم) کودکان قالیباف قد بلند کرده بود به عنوان جوانترین سندیکالیست دنیا. پایش تا Boston University کشیده شده بود. جملهاش «من دیگر از ارباب نمیترسم، حالا او باید از من بترسد» معروف شد. نتیجهی قیام و مبارزه و مرگاش اینکه، حالا باید روی هر قالی نوشته شود: «به دست کودکان بافته شده است». من عکساش را چون دوستان دیگرم Genet و Malaparte به دیوار کارگاهم دارم. تو نیز این عکس را به دیوار اطاقات بزن و یا در دفترت نگهدار. چرا؟ برای اینکه زمانه تغییر کرده است و تو به عنوان هنرمند مسئولیت بیشتری داری و برای اینکه تو و نسل تو چون من و نسل من سرافکنده نباشید، باید به اطرافتان به دقت بیشتری نگاه کنید.

به دوستی پرندهها میمانست، پرید؛ و عمرش را در سرزمینی بیعمر جاگذاشت. | پرویز اسلامپور | نقاشی از بهجت صدر، بینام ۱۹۸۷. *بیحوصلگی روزمرگی ویرانگره.
«معلم: چند سیما و خاطره» یا «بزرگداشت معلمها» فیلم کوتاهی بهکارگردانی عباس کیارستمی است که در سال (۱۳۵۶) ساخته شد. در این فیلم، صحبتهایی پیرامون شغل مهم معلمی و رابطه آن با کودکان از زبان معلمها بازگو میشود.
مصاحبه بنیاد مطالعات ایران (غلامرضا افخمی و مهناز افخمی) با رضا قطبی که از تاثیرگذارترین سیاستمدارانِ دوره پهلوی دوم است، حاوی جزئیات بسیار مهمی از سالهایِ دهه ۴۰ و ۵۰ و بهویژه فعالیتهایِ تلویزیون ملی ایران است که او تا شهریور ۵۷ ریاست آن را برعهده داشت. *این مصاحبه بعد از سالها به تازگی از سویِ بنیاد مطالعات ایران منتشر شده است (مصاحبه در سه نوار ضبط شده: ۱۹۸۸، ۱۹۹۶ و ۲۰۰۱). https://fis-iran.org/fa/oral-history/qotbi-reza/
مستند «احمد محمود؛ نویسنده انسانگرا» (۲۰۰۴) بهکارگردانی بهمن مقصودلو در واپسین ماههایِ زندگی احمد محمود ساخته شده است. مستند مقصودلو درباره احمد محمود مهمترین سند تاریخی (در کنار گفتوگو لیلی گلستان با محمود) درباره زندگی و بهویژه کار ادبی و داستاننویسی او است که پس از انقلاب ۵۷ در ایران ماند و مهاجرت نکرد و با وجود ممنوعیت انتشار آثارش، تا پایان عمر به نوشتن ادامه داد و کمتر با کسی در رفتوآمد و صحبت بود. مقصودلو درباره روزهایِ فیلمبرداری این مستند میگوید: «در آن روزها محمود نازنین سخت بیمار بود، ولی هر طور بود فیلمبرداری را ادامه دادیم و هیچ فکر نمیکردم سه ماه بعد فوت خواهد کرد». به گفته مقصودلو ساخت این مستند بیش از ۲سال طول کشیده است.

نه فقط نقدِ پرویز خانلری به هدایت و چوبک و.. بیغش بود؛ که خودِ خانلری هم انسان بیغشی بود و نامیدنِ خانلری به «للۀ مادرزادِ نطفۀ ولدالزنای شاه و شهبانو» توسط براهنی در «مرگ شاعر» به دور از انصاف است. انتخاب عنوانِ کتاب گفتوگو صدرالدین الهی با خانلری به «نقد بیغش» از بهترینهاست. کتاب «پرویز ناتل خانلری» نوشته منصور رستگار (۱۳۷۹، نشر طرح نو) بهخوبی نشان میدهد که خانلری نه جنسِ بدی داشت و نه به دنبالِ کسب قدرت بود. انسان شریفی بود که ایدههایِ بزرگی برایِ بهبود وضعیت آموزش و تعلیم و تربیت انسان ایرانی داشت؛ ایده تاسیس «سپاه دانش» تنها یکی از این ایدهها بود. *یکم شهریور سالروز درگذشت پرویز خانلری است که در سال ۱۳۶۹ در فقر و تنگدستی یا به قول خودش سختی معیشت پس از ۴۷ سال تدریس درگذشت. بعد از انقلاب او را بازداشت کردند و بعد از آزادی از زندان، حقوق بازنشستگیاش را قطع کردند و حساب بانکی او را بستند و خانلری تنها با فروشِ کتابهایِ خود و درآمدِ مختصری که به واسطه حق تألیف از انتشاراتیها دریافت میکرد، سالهایِ پایانی عمر خود را گذراند.
داستان کوتاه «بازگشت» از احمد محمود در مجموعه داستان «دیدار» (۱۳۶۹) یکی از بهترین داستانهایِ کوتاهیست که تا به امروز خواندهام. هر سه داستان این مجموعه در فضایِ سرد و خاموش پس از کودتایِ ۲۸ مرداد روی میدهند. در «بازگشت» که سومین داستان این مجموعه است، پس از گذشت پنج سال، دوران زندان و تبعید شاسب به پایان میرسد و او به شهر خود اهواز بازمیگردد، ولی این اهواز، اهواز روزهایِ پیش از کودتایِ ۲۸ مرداد نیست و شهر تغییرات بسیاری را به خود دیده اما شاسب همچنان نمیخواهد این تغییرات را بپذیرد و سر ناسازگاری دارد. فکر و خیال مدام شاسب به او توان بازگشت به زندگی روزمره و دوباره از نو ساختن را نمیدهد. او حسرت آرمانهایی را میخورد که بر باد رفت و حالا سیل بیتفاوتی و دست و پا زدن در روزمرگی آدمها را فرا گرفته است. شاسب روزها و شبها را در درماندگی و استیصال به سر میبرد و نمیتواند از خشم خود بگوید و احمد محمود با زیبایی تمام و انتخاب بهترین واژهها این خشم نهفته در درونِ شاسب را توصیف میکند.

خرداد ۱۳۶۰؛ پایینکشیدنِ تابلو خیابان مصدق (ولیعصر فعلی) توسط اسلامیون انقلابی بعد از اعلام ضد اسلامی بودنِ جریانِ محمد مصدق و جبهه ملی. *خیابان پهلوی پس از انقلاب ۵۷ به خیابان مصدق تغییر نام داد و پس از خرداد ۶۰ با عنوان ولیعصر نامگذاری شد.

«ماخ اولا» پیکرهی رودِ بلند میرود نامعلوم میخروشد هر دم میجهانَد تن، از سنگ به سنگ چون فراری شدهای -که نمیجوید راه هموار- میتَنَد سویِ نشیب میشتابد به فراز میرود بیسامان؛ با شبِ تیره، چو دیوانه که با دیوانه. رفته دیری ست به راهی کاوراست، بسته با جویِ فراوان پیوند نیست -دیریست- بر او کس نگران و اوست در کارِ سراییدن گنگ و اوفتادهست زِ چشم دگرن بر سرِ دامنِ این ویرانه. با سراییدنِ گنگِ آبش ز آشنایی، «ماخ اولا» راست پیام وز رهِ مقصدِ معلومش حرف. میرود لیکن او به هر آن ره که بر آن میگذرد همچو بیگانه که بر بیگانه. میرود نامعلوم میخروشد هر دم تا کجاش آبشخور همچو بیرونشدگان از خانه. *ماخ اولا از نیما یوشیج (ماخ اولا نام رودخانهای در نزدیکی یوش، محل زندگی نیما یوشیج است). **طرح روی جلد کتاب از بهمن محصص به تاریخ ۱۹۶۶ است (شش سال بعد از مرگ نیما که در ۱۹۶۰ درگذشت. طرح جغدی که با بقیه جغدهایِ محصص تفاوت دارد؛ جغدی که اینجا بیشتر شبیه «بوف»ی کور است که در ویرانهها آشیانه میکند).