از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
ذوالفقار بیتانه آخرین بازمانده از بیتانههای معروفِ منطقهی فردوس در خراسان جنوبی بود که هم در ساخت ساز محلی دوتار توانایی و مهارت چشمگیری داشت و هم در نوازندگی و شوریدگی. بیتانه در موسیقی نواحی فردوس به صاحبِ پنچهی پرمایه شناخته میشد.
کسروی در مجله «پیمان» ادبیات مدرن اروپایی را عامل انحراف اخلاقی معرفی میکرد و معتقد بود که ترجمهی این آثار، به فساد گسترده در جامعه میانجامد: «من پیشبینی میکنم و چشم به راه روزی هستم که برخی هر رمانی را که پیدا کنند [در ایران]، بسوزانند.» چند سال بعد کتابسوزی نازیها در آلمان، نشان داد که «برخی» در اروپا، اگر نه در ایران، با کسروی همعقیدهاند. *فاطمه سیاح ادعاهای کسروی را دربارهی ادبیات اروپایی مضحک میدانست و معتقد بود، کسروی هیچ نوشتهای از نویسندههای اروپایی نخوانده است. **گفتوگو کسروی با فاطمه سیاح، مجله پیمان، سال اول، شماره ۸ و ۹.
ترور امینالسلطان (اتابک اعظم)، ۸ شهریور ۱۲۸۶ ترجمه: حمیدرضا یوسفی ۸ شهریور ۱۲۸۶، دو ساعت از غروب گذشته، اتابک اعظم یا همان میرزا علیاصغرخان امینالسلطان، صدراعظم محمدعلی شاه قاجار همراه با سید عبدالله بهبهانی از در مجلس شورا در بهارستان خارج شدند. در این لحظه گدایی از بهبهانی طلب پول کرد و او برای پول دادن به گدا، از اتابک عقب افتاد. بعد مشتی خاک به هوا برخاست و صدای سه گلولهٔ پیدرپی شنیده شد. گرد و خاک که به زمین نشست، اتابک به زمین افتاده بود و مردم به هر سو میگریختند. جوانی هم به سوی شمال میدوید و انگار دو سه نفر جلوی او را گرفتند، باز هم صدای تیری برخاست و گویی جوان هم که از فرار مأیوس شده بود، گلولهای در دهان خود شلیک کرد یا شاید هم کس دیگری او را به قتل رساند. ماجرای ترور اتابک از پررمزورازترین داستانهای قتل سیاسی در ایران است. تنها پاسخ قطعی کاغذی در جیب جوان بود: « عباس آقا صراف آذربایجانی عضو انجمن نمره ۴۱ فدایی ملت». اما آمران قتل اتابک چه کسانی بودند؟ چه کسانی از مرگ او منتفع شدند؟ انقلابیون مشروطه یا مرتجعین یا قوای خارجی؟ آیا اصلاً مجری قتل خود عباسآقا صراف آذربایجانی بود یا کس دیگری تیرها را شلیک کرد؟ در آن دوران به نظر میرسید که انقلابیون رادیکال و مشروطهخواه خواهان مرگ اتابک اعظم باشند، اما با گذر سالها و انتشار اسناد جدید، تاریخنگاران به انگیزهها و روایتهای دیگری نیز برمیخورند و اینگونه است که روایت غالب تاریخ میتواند از منظری نو دیده و داستان جدیدی پرداخته شود؛ چنان که نیکی کدی، ایرانشناس برجستهٔ آمریکایی در این متن که در سال ۱۹۷۱ در کتاب «ایران و اسلام» ویراستهٔ کلیفورد بازوورث منتشر شده، با کمک اسناد تازهیافتهٔ بریتانیایی در آن وقت میکوشد تا از منظری دیگر به قتل سیاسی اتابک و آمران و منتفعانش بنگرد. امینالسلطان را اغلب نماد «عقبماندگی» و «فساد اواخر دوران قاجاریه و سرسپردگی به اجانب» دانستهاند، اما اگرچه روایتهای اولیه قتلش را به دست انقلابیون و به نفع آنها قلمداد میکردند، کمکم آشکار شد که محمدعلیشاه و درباریان نیز از او دل خوشی نداشته و او را همدست مشروطهخواهان میانهرو میدانستهاند، در حالی که انقلابیون رادیکال هم او را«خائنالسلطنه» مینامیدند. در همان روز مرگش قرارداد ۱۹۰۷ برای تقسیم ایران میان روس و انگلیس امضا شد، در حالی که هنوز که هنوز است، نمیدانیم دقیقاً چه کسانی خواهان مرگ او بودند و چه مقاماتی در مرگ او دست داشتند. آیا مرگ اتابک، مرگ استبداد قاجاری بود یا مرگ امکان سازش بین مجلس و شاه؟ اگر اتابک زنده میماند، آیا امکانی در تاریخ ایران برای تثبیت مشروطه و مجلس فراهم میشد؟ سوالات حول مرگ اتابک بسیارند و از همینروست که نیکی کدی متن را با تشبیه مرگ او به قتل کندی در دههٔ ۱۹۶۰ آغاز میکند، فردی که حول مرگش در تاریخ آمریکا سوالات بیشتری پرداخته شد تا زندگی و نگرشهایش. متن کامل در پیامد
فیلم مستند تشییع جنازه اسقف ملیک-تانگیان کارگردان: جانی باغداساریان و سیمیک کنستانتین این فیلم مستندِ دیدنی که ۷۶ سال پیش در سال ۱۳۲۸ ساخته شدهاست، گزارشیست از دو روز انتقال پیکر اسقف از خلیفهگری تبریز به کلیسای مریم مقدس در محله ارمنینشین قلعه (قالا) تبریز و روز بعد، انتقال از آنجا به قبرستان ارامنه تبریز برای خاکسپاری. ملیک-تانگیان در خلال جنگهای جهانی اول و دوم به مدت ۴۰ سال سمت خلیفهگری ارامنه آذربایجان (۱۹۴۸-۱۹۱۲) را برعهده داشت. اسقف ملیک-تانگیان در سال ۱۹۴۸م (۱۳۲۷ش) در تبریز در سن ۸۲ سالگی درگذشت. در مدت ۳۷ سالی که ملیک-تانگیان رهبر دینی خلیفهگری آذربایجان بود، حیات اجتماعی، آموزشی، فرهنگی و سازندگی ارامنه آذربایجان ایران به رشد و شکوفایی رسید. این دوره مقارن با بستهشدن مدارس ارامنه به دستور رضاشاه و شرایط دشوار اجتماعی بود.
از هفت تا نهونیم اولین داستان عباس نعلبندیان *ماهنامهی جهان نو، سال ۲۲، شماره ۱، ۱۳۴۶.
مستند «این بامداد خسته» درباره احمد شاملو کارگردان فرشاد فداییان *توضیحات ابتدای فیلم: «دیدار با احمد شاملو از اردیبهشت ١٣٧۵ تا آبان ١٣٧۶، طی هفت بار و به تناوب انجام شد. روزها و شبهایی که شاعر هم گرفتار کار بود هم سخت بیمار. شاملو اگرچه تا آخرین دیدار از ساختهشدن مستندی درباره خود اکراه داشت، اما همواره آدابدانی، مهربانی و طنازی را در برخورد با ما رعایت میکرد. ابتدا بنا بود طرح اولیه این مستند با نام شاملو در آینه از کودکیِ آیدا، همسر شاملو، آغاز و با مرگ شاعر تمام شود و روزگار خصوصیِ این دو و حیات فرهنگیِ شاعر را، توأمان، آیدا روایت کند اما امتناع و عدمرضایت آیدا از حضور مستقل در این مستند ساختِ آن را دو دهه به تأخیر انداخت. حال و بهناچار، این مستند تنها با استفاده از تصاویر و صداهایی که طی آن چند دیدار -برخی بلند و برخی کوتاه- با احمد شاملو داشتهام، سامان گرفته است.»
صاحبناپذیر رانده میان باد میانِ سالها دیارناپذیرا: خیره و اشغال بِپَر چه تفاوت به کجا از شب به شب. سیروس آتابای به فارسی بیژن الهی
دوستعلیخان معیرالممالک، نوهی ناصرالدینشاه، در یکی از یادداشتهای خود به دیدار ناصرالدینشاه با حاج سیاح محلاتی اشاره میکند، که در آن ناصرالدینشاه دربارهی میرزا ملکمخان و روزنامهی «قانون» او که در لندن منتشر میشد، صحبت میکند. ناصرالدینشاه به حاج سیاح میگوید: «شنیدهام که همکار شما، میرزا ملکمخان، در روزنامهی قانون دربارهی ضرورت اعطای آزادی و راهاندازی حکومت مشروطه در ایران نوشته است. به او از طرف من بنویسید که من دستکم به اندازهی شما و امثال شما هوش و درک دارم. تاریخ و زندگینامهها خواندهام و از امور جهان آگاهم. میدانم که پیشرفت نهایی یک کشور به آزادی بستگی دارد. اما اعطای آزادی به افراد نادان و ناآگاه و رها کردن اوباش، مانند دادن شمشیر به دست مستی است که امنیت کشور را به خطر میاندازد. بهطور خاص به او یادآوری کنید که کنجکاوی را کنار بگذارد و مطمئن باشد روزی که باور کنم مردم شایستگی حکومت مشروطه و داشتن آزادی را دارند، اگر لازم باشد، از تخت سلطنت کنار میروم و به آنها مشروطه را میدهم.» سپس شاه نگاهی به اطراف خود میاندازد و میافزاید: «قبل از آزادی، مردم به سواد و تربیت خوب نیاز دارند. من تا حد امکان زیربناهای آن را فراهم کردهام و به محض پایان جشنهای «قرن»، انشاءالله، آنها را به اجرا درمیآورم.» *یادداشتهایی از زندگانی خصوصی ناصرالدینشاه، نوشتهی دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۴.
یرواند آبراهامیان دربارهی نگرش و رویکردهای متناقض میرزا ملکمخان در روزنامهی قانون [و شاید بسیاری دیگر از منورالفکران/ روشنفکران جدید در تاریخ معاصر] مینویسد: «روشنفکران گاه در کنار شاه علیه علما قرار گرفتند؛ گاه با علما علیه شاه؛ زمانی با شاه علیه قدرتهای امپریالیستی؛ و در مواقعی دیگر، همچون انقلاب مشروطه، با علما علیه هم شاه و هم قدرتهای امپریالیستی.» *Ervand Abrahamian, ‘The Causes of the Constitutional Revolution in Iran’.
عضو مبهم و گمنام: با نیمچهمدادی در دست درباره صادق هدایت مصاحبه با محمد قائد «قابل درک است مقامهای فرهنگی حکومت رضاشاه در گرماگرم تبلیغ ملیگرایی دوآتشه و احیای مجد و عظمت نیاکان، هجو بدیع و غریب وغوغ ساهاب را نپسندند. سندی در این باره ندیدهام اما با توجه به مکاتبات انتشاریافتهٔ شهربانی میتوان حدسهایی زد. علیاصغر حکمت وزیر معارف در حاشیهٔ راپورت حبیب یغمائی دائر بر اینکه احمد کسروی به مفاخر ملی بیاحترامی میکند، به شهربانی مأموریت داد روزنامهٔ کسروی را ببندد. در مورد هدایت شاید حتی نیازی به چُغلی یغمائی نبود و شخص حکمت با خواندن طنز بُرّندهٔ هدایت و فرزاد خندید و اخم کرد و دستور پنجسال ممنوعیت نشر آثارش داد.» «هرگاه از من میپرسند بوف کور چه معنایی دارد و نظرم دربارهٔ آن چیست، میگویم معنی کلمات و جملات روشن است اما کل متن نهایتاً مفهوم و دلالت خاصی ندارد و نظری ندارم؛ برای درک تجربهٔ نثر راهگشایش حتماً یک بار بخوانید و اگر به پیشرفت در حرفهاینوشتن علاقه دارید بیش از یک بار.» https://pastinterruptus.com/posts/category/hedayat/?fbclid=PAT01DUAM0_DdleHRuA2FlbQIxMAABpwnH925V7ErQOY7aXPrF9mQWDUyFcYIhRINHQvudPSoiTJ-XvppPGzAt_Qd-_aem__mt4Qgwe07DyOyWSash0gA
سینهاش را تفتیش کردند و جز قلبش چیزی نیافتند. قلبش را تفتیش کردند غیرِ ملتاش چیزی نیافتند. صدایش را تفتیش کردند به غیر اندوهش چیزی نیافتند. اندوهش را تفتیش کردند جز زندانش چیزی نیافتند. زندانش را تفتیش کردند جز خودشان را در بند نیافتند. و شب، شب بود و آوازخوان، آواز میخواند. *محمود درویش
⭕️ چرا سکوت اجتماعی؟ چرا جامعهای که هر روز سایۀ حملۀ دوبارۀ اسرائیل را بالای سر خود حس میکند باز هم نمیتواند جنبشی فراگیر علیه جنگ شکل دهد؟ حتی اگر این خطر اندک باشد، پیآمدهای ویرانگرش آنقدر سنگین است که انتظار میرود در کانون حساسیت عمومی باشد. اما چنین حساسیتی در کار نیست و همین فاصلۀ تکاندهنده میان «شدت خطر» و «سکوت اجتماعی» خود به پرسشی بنیادین بدل شده است. این پرسش در قلب بحران امروز ایران جای گرفته است. سکوت اجتماعیمان بههیچوجه تصادفی نیست بلکه ریشه در ساختارهای سیاسی و تجربههای تاریخی و وضعیت روانی و اجتماعی و حتی امیدها و منافع متضاد گروههای مختلف دارد. ابتدا باید به لایۀ بیاعتمادی عمیق سیاسی توجه کرد. چهار دهه انباشت شکاف میان حکومت و مردم هر فراخوان صلحطلبانه را به ظن همدستی با حکومت آلوده کرده است. در چنین فضایی حتی دفاع از صلح هم معنایی دوگانه پیدا میکند: برای مخالفان حکومت به معنای «حمایت از رژیم» است و برای موافقان خط مقاومت اما «تسلیم در برابر دشمن». این دوگانهسازی رسانهای توأم با فقدان چهرهها و نهادهای مستقل که بتوانند صدای معتبری برای نفیر ضدجنگ باشند، عملاً میدان عمومی را از هر ابتکار جمعی تهی کرده است. اما سکوت ضدجنگ فقط از بیاعتمادی برنمیخیزد. در بخشی از جامعه و اپوزیسیون حتی گرایشی فعال به استقبال از جنگ دیده میشود. برخی مردم چنان از حکومت اسلامی ذله شدهاند که تهاجم اسرائیل را، حتی با همۀ خسارتهایی که به بار میآورد، به چشم امکان رهایی از جمهوری اسلامی مینگرند. بخشی از گروههای اپوزیسیون، خصوصاً سلطنتطلبان، آشکارا به جنگ امید بستهاند تا قدرت را به دست بگیرند. برخی رسانههای سلطنتطلب نیز جنگ را تلویحاً مثبت میانگارند و به سهم خود بر افکار عمومی اثر میگذارند. چنین فضاهایی است که حساسیت اخلاقی نسبت به جنگ را تضعیف میکند و از امکان شکلگیری گفتمانی صلحطلب میکاهد. لایۀ دوم عبارت است از فرسودگی و بیافقی اجتماعی. جامعهای که زیر فشار تحریم و تورم و بیکاری و مهاجرت از نفس افتاده در برابر خطر جنگ نیز کرخت شده است. در چنین وضعی حتی خبر حمله هم مثل یک بحران دیگر در کنار دهها بحران روزمره جلوه میکند. این بحرانها انرژی ذهنی مردم را میبلعند. جنگ به یک بحران در کنار سایر بحرانها تبدیل شده و اولویتش در ذهنها پایین آمده است. بسیاری از مردم نمیدانند بعد از مخالفت با جنگ چه گزینهای روی میز است: مذاکره یا عقبنشینی یا تغییر سیاست؟ وقتی افق اصلاً روشن نیست، کنشها نیز کمتر میشوند. این بیافقی با تجربههای ناامیدکنندۀ اعتراضهای پیشین تشدید شده و حس بیقدرتی در برابر بازیگران خارجی را دامن زده است. لایۀ بعدی به حافظۀ تاریخی ما بازمیگردد. بهرغم زخمهای عمیقی که جنگ هشتساله میان ایران و عراق بر تن جامعه وارد کرد، حافظۀ جمعی ما هنوز چنان که باید و شاید نتوانسته تصویر کامل فاجعه را در خود حک کند. بخش بزرگی از مسئولیت این کمحافظگی به دوش هنر و رسانه است. سینما و تلویزیون و عکاسی و ادبیات سالهاست در بازنمایی واقعیِ ویرانیها و رنجها و پیآمدهای جنگ بهغایت ناتوان بودهاند. نتیجه این است که جامعه امروز بیش از آن که جنگ را همچون تجربهای ویرانگر و بیرحم ببیند در قالب روایتهای رسمی یا خاطرات پراکنده به خاطرش میآورَد، تصویری نیمهجان و کماثر که نمیتواند حساسیت عمومی نسبت به خطر جنگ تازه را به حد کفایت برانگیزد. این ذهنیت همراه با عادیشدن خشونت در گفتمان رسمی و مردمی عملاً حساسیت اخلاقی نسبت به جنگ را فرسوده است. سرانجام نیز ساختار سرکوب و مهاجرت فعالان صلحطلب را نباید نادیده گرفت. هزینۀ بالای هر تجمع، هر قدر هم که مسالمتآمیز باشد، باعث شده فعالان صلحطلب یا به حاشیه رانده شوند یا در خیلی از نمونهها کشور را ترک کنند. در نبود شبکههای سازماندهی و رهبری معتبر حتی گروههای کوچک هم توان بسیج اجتماعی ندارند و بخشهای مختلف جامعه، از جوانان شهری گرفته تا طبقات فرودست و روستاییان، هر یک به دلایلی متفاوت منفعل ماندهاند. این چهار خوشۀ درهمتنیده، یعنی بیاعتمادی سیاسی و گرایشهای موافق جنگ و فرسودگی اجتماعی و خاطرۀ جنگ و ساختار سرکوب، توضیح میدهد چرا جامعهای که در معرض تهدید بیرونی است چنان که باید و شاید واکنش ضدجنگ از خود بروز نمیدهد. مسئله اصلاً فقدان آگاهی یا بیتفاوتی ساده نیست. مشکل عمدتاً ساختاری و چندوجهی است. مردم توأمان هم به حکومت بسیار بیاعتماد شدهاند، هم به افق آینده، هم به کارآمدی کنشهای خویش و بخشی نیز اصلاً جنگ را ابزار رهایی میپندارند. در چنین وضعی است که خطر حملۀ مجدد نظامی بهتنهایی محرک یک جنبش ضدجنگ نخواهد بود. این همان تناقضی است که امروز در ایران، پیش چشم ما، خود را عریان کرده است. آیا بعدها چوب این تناقض را خواهیم خورد؟ 🆔 @mmaljoo
چهار چهره خاطرات و تفکرات دربارهی نیما یوشیج، صادق هدایت، عبدالحسین نوشین و ذبیح بهروز نوشته انور خامهای انتشارات کتابسرا (پاییز ۱۳۶۸)
وراجیهای بیژن عبدالکریمی بهترین نمونه از همان «گزارشهای پوچ و مهمل» است؛ مواجب بگیری که براساس سفارش/دستورِ کارفرمای خود، تلاش میکند تصویری زنده و پویا از زندگی و «رفاه» آدمها نشان دهد، اما تصویر برساخته او که نه بوی کباب، که بیشتر بوی کثافت میدهد، فرسنگها با واقعیتهای اکنون جامعه ایران فاصله دارد: جامعهای که در آن خبری از امکانهای زندگی نیست و زنده بودن آدمها در باتلاقی از فقر، فساد، رنج و بدبختی، ناکامی، فروپاشی روانی و.. فرو رفته است. اگر در این سالهای اخیر، این خودِ زندگی بود که در تعلیق و بلاتکلیفی به سر میبرد، امروز نه فقط زندگی، که حتی حیات و بودنِ آدمها هم در تعلیق سنگینی غرق شده است که هیچ دستکمی از نیستی مطلق و به یک معنا مرگ ندارد.
در اردیبهشت ۱۳۲۹، زمانی که محمدرضاشاه با سر فرانسیس شپرد، سفیر بریتانیا، دربارهی وضعیت اسفبار سیاسی ایران گفتوگو میکرد، چند بار به «دموستنِس ما» اشاره نمود، مقصودش رئیس دردسرساز کمیسیون نفت مجلس، محمد مصدق بود. این ارجاع کلاسیک جالب بود و بهوضوح توجه شپرد را جلب کرد، نه فقط به خاطر تکرار آن بلکه به دلیل همانندی که القا میکرد: دموستنِس، خطیب آتنی که در برابر پیشروی مقدونیان تحت رهبری فیلیپ و سپس اسکندر ایستادگی میکرد.

روزنامه گاردین در گزارشی درباره پرویز ثابتی نوشته که بر اساس برخی اسناد دیپلماتیک فاششده، او و خانوادهاش هنگام خروج از ایران در سال ۱۳۵۷ بیش از ۲۰ میلیون دلار با خود به آمریکا منتقل کردند؛ رقمی که معادل حدود ۸۵ تا ۹۰ میلیون دلار امروز است. به نوشته گاردین، نخستین جلسه دادگاه ثابتی، رئیس اداره سوم ساواک، برای رسیدگی به شکایت مربوط به نقش او در شکنجه زندانیان سیاسی دوران سلطنت محمدرضا پهلوی احتمالاً در دیماه امسال برگزار میشود. https://www.theguardian.com/world/2025/sep/11/parviz-sabeti-shah-iran-lawsuit