از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

سنگ قبر عبدالله مستوفی در شهر ری که اگر شرح زندگانی من او نبود، خیلی از جزئیات اداری/سیاسی و رویدادهایِ مهم طهران سالهایِ پایانی قاجار را نمیدانستیم.
اتم و سیاست اتمی ابراهیم گلستان «اتم و سیاست اتمی» از عجیبترین نوشتههایِ ابراهیم گلستان است. در این مقاله که در مهر ۱۳۲۵ در ماهنامه مردم (از نشریات حزب توده) منتشر میشود، گلستان در آغاز به چیستی مقوله «اتم» با یک توضیح تاریخی میپردازد و سپس در ادامه از انرژی اتمی (در نسبت با فیزیک جدید) میگوید که چگونه در دنیایِ مدرن تکمیل و بسط پیدا میکند تا نهایتاً کار به بمب اتم میرسد و او مشخصاْ سراغ تجربه هیروشیما و ناکازاکی در جنگ دوم میرود. گلستان بهکارگیری بمب اتم را آغازی برایِ تغییر معادلات جهانی بهشیوهای نو در یک رویکرد امپریالیستی جدید میداند که ابرکشورهایِ قدرتمند چگونه به میانجی استفاده از تکنولوژیهایِ اتمی، دوره جدیدی از استعمار و به زعم او دستاندازی به کشورهایِ جنوبی را رقم میزنند و موقعیت هژمونیک خود را بیش از پیش در روابط سیاسی-اقتصادی دنیایِ امروز تقویت میکنند. این مقاله به سالهایِ پس از جنگ و اشغال ایران بهدست متفقین برمیگردد که ایران در یک وضعیت کاملاْ بحرانی بهسر میبرد و احتمالاْ گلستان این ایده را در سر دارد که چرا ما در این بازی نتوانیم حضور داشته باشیم و ما هم میتوانیم با فراگیری علم و تکنولوژی جدید از امکانهایِ مدرن برایِ تقویت و جبران عقبماندگی و بهبود وضعیت خود استفاده کنیم؛ در واقع این دانش علمی است که هم میتواند در عرصه سیاسی تاثیرگذار باشد و هم میتواند تغییرات مهمی را در جامعه ما ایجاد کند؛ چراکه به باور گلستان ایران هیچ راهی جز این ندارد که برایِ پیشرفت و ترقی خود، به دانش علمی مدرن دست یابد.
در بیگناهی گناهکارانِ بیگناه هستند؛ [انسانِ ایرانی] برایِ گناهکاری خودش هیچ گناهی ندارد.

اینجا در این عکس، تقیزاده در آستانه ۹۰ سالگی است که دچار فلج پا شده و به اجبار بر رویِ صندلی چرخدار نشسته است. چند سال قبل در بزرگداشت او در دانشگاه کمبریج در لندن (۱۹۶۲م/سال ۱۳۴۱ش)، بزرگترین اندیشمندان ایرانشناس فرنگی اعتراف کردند که هیچ چیزی برایِ تقدیم به او نداریم که به معنایِ راستین لیاقت او را داشته باشد. با همین اعتراف بعد از سخنرانی والتر برونو هنینگ و هارولد بیلی دو ایرانشناس برجسته در وصف تقیزاده، کتاب مجموعه مقالات ایرانشناسی خود (۳۱ مقاله از خاورشناسان بهنام) به سه زبان فرانسه، آلمانی و انگلیسی با عنوان «رانِ ملخ» را به او پیشکش کردند. بهکارگیری اصطلاح «این رانِ ملخ تقدیم تو» در زبان فارسی به اظهار تواضع و فروتنی اشاره دارد (که ریشه تاریخی آن به داستان سلیمان نبی برمیگردد)؛ یعنی هدیهای که اگرچه به فردی داده میشود، ولی این هدیه در خور شان و مقام/جایگاه گیرنده هدیه نیست. حالا با این اوصاف، دردناکی این عکس در این است که محمدرضا پهلوی حتی حاضر نیست در برابر بزرگی این آدم (که علامه قزوینی او را حضرت تقیزاده مینامد) که به ناچار زمینگیر هم شده، کمی خم شود و از بالا با او دست ندهد.

حسن تقیزاده در سالهایِ ۱۲۷۷ تا ۱۲۷۹ش. کتاب les merveilles celestes «عجایب آسمانی» نوشته Camille Flammarion را از فرانسه به فارسی ترجمه میکند (کتاب در سال ۱۸۷۵م منتشر شده؛ یعنی ۳سال قبل از تولد تقیزاده در تبریز ۱۸۷۸م). اثر کامیل فلاماریون (منجم بهنام فرانسوی) در آن سالها، یکی از مهمترین آثار علم نجوم بوده که نکات جدیدی را در این باب مطرح میکرده است. کتاب شامل ۵ بخش اصلی است که در هر یک از این بخشها، نویسنده به موضوعات مختلفی میپردازد از جمله چیستی کره زمین در مقام جهان ما و چگونگی عملکرد آن (چرا زمین گرد است و چگونه زمین به دور خورشید میچرخد و..)، خورشید و ساختار فیزیکی آن، ستارگان و تغییرات آنها بهویژه درباره خاموش شدنِ ناگهانی آنها و ستارگان دنبالهدار و فاصله میان ستارگان، ویژگیهایِ کیهان و کهکشان راه شیری، ساختار فیزیکی ماه و.. یکی از بخشهایِ مهم کتاب، موضوعی دارد با این عنوان «جنبه فلسفی آفرینش» که بخش مورد علاقه نویسنده است و فلاماریون در این بخش به تفکر در ماهیت آسمان میپردازد. *ترجمه تقیزاده از les merveilles celestes بعدها در مدرسه جدید «لقمانیه» به ریاست لقمانالممالک که بیشتر مربوط به علوم جدید از جمله فیزیک، شیمی، ریاضی، طب و نجوم بود، تدریس میشد.
محمدجعفر پوینده یک روز از خانه خارج شد و دیگر هیچ وقت به خانه برنگشت. پوینده در روز ۱۸ آذر ۱۳۷۷ در خیابانِ ایرانشهر ربوده شد. ۱۰ روز بعد جسد او در روستایِ بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. بعدها علت مرگ او خفگی بهوسیله طناب اعلام شد. محمدجعفر پوینده در سال ۱۳۳۳ در اشکذر یزد متولد شد. در شش سالگی وارد دبستان شد و از ۱۰ سالگی همراه با تحصیل مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۹ دیپلم گرفت و در همان سال با بهترین نمرات در کنکور رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. طی دوران دانشگاه از فعالان مبارزات دانشجویی در برابر حکومت پهلوی بود. در سال ۱۳۵۳ برایِ ادامه تحصیل در رشته جامعهشناسی وارد دانشگاه سوربن فرانسه شد و در سال ۱۳۵۶ مدرک فوقلیسانس خود را از این دانشگاه دریافت کرد. طی دوران تحصیل در فرانسه همراه با دانشجویان خارج از کشور به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد و در شهریور ۱۳۵۷ همزمان با انقلاب به ایران بازگشت. پوینده از ۲۵ سالگی ترجمه آثار مختلف را از زبان فرانسه در موضوع جامعهشناسی ادبیات، فلسفه و اندیشه مارکسیستی شروع کرد و بیش از ۲۰ اثر به فارسی برگرداند. او همچنین با فعالیت در کانون نویسندگان ایران، یکی از بنیانگذارانِ دوره سوم آن و از اعضایِ مهم کانون بهشمار میآید. پوینده مدافع پرکار دموکراسی، حقوقبشر و آزادی نامحدود اندیشه و بیان بود (منتقد جدی هر شکلی از سانسور دولتی). او همچنین در این راه اعلامیه جهانی حقوقبشر را نیز به فارسی برگرداند. محمدجعفر پوینده بیشتر از اینکه در مرگ و در آذر ۱۳۷۷ خلاصه شود، در جریانِ زندگی هر روز و در مصاف با پستی و بلندیهایِ سخت و پیچیده آن معنا مییآبد. اگر درگیر زندگی واقعی او شویم میبینیم که پوینده در فرآیند زندگی و در زمینه فعالیتهایِ اجتماعی-سیاسی و ادبی خود، فردی پرکار، سختکوش و به معنایِ واقعی خستگیناپذیر بود. محصول مبارزه روزمره او برایِ دستیابی به حقیقت و آزادی، ترجمه بیش از ۲۰ کتاب به فارسی و بیشمار یادداشت و پژوهش در فاصله فقط چند سال بود که در نوع خود بینظیر است. فعالیتهایِ پوینده را با وجود دشواری موضوع دستهبندیکردن، نهایتاً شاید بتوان در سه عرصه تقسیم کرد: نخستین عرصه فعالیت او برایِ مبارزه علیه نقض حقوقبشر و از بین رفتن آزادیهایِ انسان (در تمام وجوه آن) و زیر پا گذاشتنِ کرامت و حرمت انسانی بود. دومین عرصه مشخصاً مربوط به مسائل زنان و تلاش برایِ رهایی و آگاهی زنان بود؛ در این مسیر نیز با ترجمه و تالیف چندین کتاب و مقاله در موضوع فمینیسم و مسئله زنان، با مشی و ایدههایِ تبعیضآلود جنسی/جنسیتی و جلوههایِ آن در کتابها، خانه، مدرسه و در کل جامعه به مبارزه برخاست. در سومین عرصه نیز پوینده از یک سو به ترجمه چندین کتاب در موضوع جامعهشناسی ادبیات و نمونههایِ ادبی آن پرداخت و از سوی دیگر با ترجمه آثار مختلف در موضوع فلسفه و جامعهشناسی مارکسیستی، اینبار با تاکید بر رویکردی اومانیستی و فارغ از جنبههایِ دگماتیک آن دست زد؛ و مهم اینکه تمامی این سه عرصه با توجه به فعالیت پوینده در کانون نویسندگان ایران؛ یعنی تلاش او برایِ دستیابی به آزادی اندیشه، بیان و قلم معنا پیدا میکند. پوینده در اردیبهشت ۱۳۷۷ چند ماه پیش از اینکه در آذر همان سال به قتل برسد، در مقدمه ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی جورج لوکاچ نوشته است: «نکته آخر اینکه ترجمه این کتاب را در اوج انواع فشارهایِ طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندنِ ترجمه این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی را چه تسلایی بهتر از به فارسی درآوردنِ یکی از مهمترین کتابهایِ جهان در شناخت دنیای معاصر و ستمهایِ طبقاتی آن، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید». پوینده میگفت: «نويسنده بايد بار دو مسئوليت بزرگ را كه مايه عظمت كار اوست بردوش گيرد: خدمتگزاری حقيقت و خدمتگزاری آزادی و نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد». پوینده خدمتگزار راستینِ حقیقت و آزادی بود و نام او بهعنوان خدمتگزار حقیقت و آزادی برایِ همیشه در تاریخ ثبت و ماندگار شد. https://ibb.co/xfMsStj

آن نیمهام کجاست؟ تا من چقدر گورستان باقی است؟ محمد مختاری پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۷۷ پیش از غروب آفتاب برایِ خرید از منزلش خارج شد و دیگر بازنگشت. شش روز بعد پیکر بیجانِ مختاری با دو کوپن ناگرفته در جیبش در بیابانهایِ امینآباد پیدا شد. که ما همچنان مینویسیم که ما همچنان در اینجا ماندهایم مثل درخت که مانده است مثل گرسنگی مثل سنگها که در اینجا ماندهاند مثل درد که مانده است مثل زخم مثل شعر مثل دوست داشتن مثل پرنده مثل فکر مثل آرزویِ آزادی و مثل هر چیز که از ما نشانهای دارد.
درباره «نبودن» علی مصفا فیلم نبودن (Absence) علی مصفا اتفاقاْ نه نقد جریان چپ و روشنفکری چپ در ایران، بلکه بیشتر توصیفی از فروپاشی درونی و نهایتاْ سقوط سوژههایِ سیاسی در اینجا مشخصاً با گرایش چپ است (دقیقاً مشابه با خودکشی ولادیمیر در فیلم وقتی خود را از پنجره پایین میاندازد) که در گذشته –در واقعیت عینی موجود آن- شکست را تجربه کردهاند و نمیتوانند از این شکست جدا شوند و بهنوعی به لحظه شکست «تماماْ» قلاب شدهاند. در واقع پدر روزبه بهعنوان یک کمونیست تودهای که شکست و ناکامی سالهایِ دهه ۳۰ و ۴۰ را تجربه کرده (بهویژه کودتایِ ۲۸ مرداد که در آن یک چشم خود را نیز از دست میدهد)، نهایتاً برایِ نجات جان خود از ایران فرار میکند (مثلِ خیلی از کمونیستهایِ دیگر در ایران که به کشورهایِ بلوک شرق مهاجرت کردند) و شروع به تجربه شکلی از فقدان میکند -چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی/سیاسی- که همین تجربه به تدریج آن را به شخصیت شیزویی تبدیل میکند که نمیتواند با لحظه حال ارتباط برقرار کند (فرآیند استحاله پدر روزبه از وضعیت اول در ایران که برایِ روزبه قهرمان است به وضعیت دوم/مهاجرت که کارش در آخر به فروپاشی و آلزایمر کشیده میشود و برایِ روزبه نیز در اینجا بیشتر یک پدر است تا یک قهرمان). پناه بردن پدر روزبه به دنیایِ سوبژکتیو ادبیات (وقتی شعر میگوید)، از غیاب او در لحظه حال و تن ندادن به عینیت آن خبر میدهد، عینیتی که اتفاقاْ دیگر آرمانهایِ کمونیستی او را برنمیتابد (کمونیسم که برایِ او یک آرمان «مقدس» بود، در لحظه حال و بعدتر از آن به یک امر مذموم تبدیل میشود) که روزبه نیز در وضعیت حال مدام با بدگویی از کمونیسم مواجه میشود. نامگذاری مصفا برایِ فیلم یعنی «نبودن» از این جهت دقیق است که پدر روزبه (نسل پدر روزبه) نمیتوانند در لحظه حال ادغام شوند و تن به واقعیت لحظه حال بدهند (واقعیتی که دیگر کمونیسم را برنمیتابد)، وقتی کاملاْ غرق در گذشته هستند؛ و گذشتهای که چیزی جز شکست نیست و چون شکست است، برایِ نسل پدر روزبه همچنان «ناتمام» است و ناتمام هم باقی میماند. سنگینی بار نپذیرفتن شکست برایِ پدر روزبه نتیجهای جز فروپاشی/اضمحلال در لحظه حال ندارد و حرکت به سمت آینده نیز برعکس نوعی بازگشت دوباره به گذشته است (نه فقط لحظه حال، که همه آینده نیز «گذشته» است)؛ در واقع فیلم تماماْ بازیابی (و شاید نجات گذشته است که روزبه بنا دارد آن را بازخوانی کند، ولی هرچقدر که بیشتر به سویِ گذشته -به میانجی پدر خود- حرکت میکند، بیشتر گم و حتی گمراه میشود). ترومایِ شکست سیاسی برایِ پدر روزبه حلناشدنی است. احتمالاْ یا مرگ میتواند پایانی برایِ درد این تروما باشد و یا آلزایمر که پدر روزبه دچار آن شده است و خودِ روزبه نیز که بنا دارد بیوگرافی پدرش را بنویسد، در هزارتویِ گذشته پدر خود گم میشود و نمیتواند به گذشته دست پیدا کند (دقیقاْ مثل چهره ولادیمیر که ما هیچوقت چهره او را نمیبینیم) و این نرسیدن و از آنِ خود کردنِ گذشته، روزبه را نیز در مسیر فروپاشی قرار میدهد (زندگی شخصی روزبه در تهران نیز فرو پاشیده است). بدن زخمی ولادیمیر در فیلم که کاملاْ باندپیچی شده و بر رویِ تخت افتاده است، احتمالاْ نمادی از گذشته در مقام تنی زخمی و شکستخورده است که نه روزبه و نه ما قادر به دیدن آن نیستیم. حتی تکانخوردنِ پرده پنجره اتاق خانه پدری روزبه در پراگ نیز در فیلم تقریباْ مشابه با باندپیچی بدن ولادیمیر است که نقش یک مانعِ را در برابر نگاه ما در مواجهه با واقعیت/تاریخ بازی میکند. و نازک بودن این پرده نیز همزمان هم تصویری از بیرون نشان میدهد/ و هم نمیدهد و همین ابهام، به بلند فکر کردن درباره واقعیتهایِ گذشته منجر میشود که در فیلم نتیجهای جز سردرگمی بیشتر ندارد. جریانِ فیلم در پراگ میگذرد و رمزآلود بودنِ تاریخی پراگ هم انگار همان گذشته رمزآلود پدر روزبه است که روزبه در رسیدن به آن ناتوان است و خود در آن گیر میافتد و ذهنیت او نیز بیش از پیش آشفته میشود. عنوان فیلم یعنی Absence هم معنی غیاب را میدهد و هم فقدان و نبودن؛ همه آنچه در فیلم میگذرد، پرداخت به گذشته و تلاش برایِ بازخوانی آن در لحظه حال است که مدام با غیاب، فقدان و نبودن گره خورده است؛ و در نهایت نیز این زور گذشته است که بر لحظه حال میچربد و تن به احضار شدن در اکنون نمیدهد. https://ibb.co/W5wdRLv

سعید نفیسی در آخرین سال زندگیاش (۱۳۴۵) در یالتا به همراه همسر (پریمرز نفیسی) و پزشک معالج خود.
چند ماه پیش درباره انتشار عکس پرویز ثابتی و سر و دست شکستن برایِ آن نوشتم. فکر میکنم مسئله فقط واکنش دوستدارانِ تاج و تخت شاهی به انقلاب ۵۷ و حکومت برآمده از دلِ آن نیست (اگر هم باشد همه داستان این نیست)؛ بلکه جنبه یا به معنایِ دقیقتر دلایلِ تاریخی عمیقتری دارد که نباید آن را صرفاً در میل امروز به پادشاهیخواهی (دعوایِ سیاسی) و کینه از وقایع و نتایج ۵۷ خلاصه کرد.
باقر مومنی و بازنگری در مواجهه با تاریخ حمیدرضا یوسفی ــ باقر مومنی برایِ مطالعه تاریخ معاصر ایران و انبوه رویدادهایِ مختلف آن، نه فقط به پیشزمینه اجتماعی و اقتصادی، بلکه به دگردیسیهایِ ذهنی نیز توجه میکرد و آن را برای فهم تاریخ معاصر ایران ضروری میدانست. این یادداشت مروری است بر روند تاریخپژوهشی او. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/791988/&rhash=0ceb6994783a68 https://www.radiozamaneh.com/791988 @RadioZamaneh | رادیو زمانه

باقر مومنی تاریخنگار چپ، پژوهشگر و فعال سیاسی امروز (۲۸ آبان ۱۴۰۲) در سن ۹۷ سالگی در پاریس درگذشت. شاید مهمترین کار باقر مومنی انتشار مجموعه ادبیات مشروطه باشد؛ از جمله مقالات آخوندزاده و آثار طالبوف و.. و کتاب زیبایِ «در خلوت دوست» که مجموعه نامهنگاریهایِ بزرگ علوی با او است.