از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
آواز در گوشه دیلمان پریسا از آلبوم رمز عشق گهی بر درد بیدرمان بگریم گهی بر حال بیسامان بخندم.. *نام یک گوشه در ردیف موسیقی ایرانی است که در آواز دشتی بهکار گرفته میشود. نام این گوشه به منطقه دیلمان در شمال ایران اشاره دارد. دیلمان از ابتدا جزو آواز دشتی نبوده و بعداً به آن افزوده شده است. این گوشه در اوج آواز دشتی اجرا میشود.
مارکس در «هجدهم برومر لوئی بناپارت» (که بهنظرم بهترین و خواندنیترین کتاب مارکس است؛ مخصوصاً با ترجمه پورهرمزان نه ترجمه پرهام در ایران) بهخوبی سرنوشت تلخ انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه را با نثری که از بالزاک وام گرفته، روایت میکند؛ که چهطور بناپارت در کودتایِ ۲ دسامبر ۱۸۵۱ میخ خود را بر تابوت جمهوری دوم فرانسه کوبید و پارلمان و شورایِ دولتی را باهم منحل کرد. مارکس دولت لوئی بناپارت را «زائده انگل گونه بر پیکر جامعهمدنی و منبع مستقل عمل سیاسی» معرفی میکند که در آن «مردم» و نیروهایِ اجتماعی عاملیت خود را از دست میدهند. هجدهم برومر که مارکس به جایِ نامگذاری کودتا از آن استفاده میکند، به لحظهای اشاره دارد که نهادهایِ دموکراسی نمایندگی (مشخصاً قوه مقننه) به نفع هرچه بیشتر شدن اقتدار دولت، بازیگری خود را از دست میدهند و بعدتر به زبان آلتوسر پارلمان تنها نقش عروسک خیمهشببازی را ایفا میکند. توصیف مارکس از برآمدنِ بناپارتیسم و زوال نهادهایِ دموکراتیک به بیش از ۱۶۰ سال پیش بازمیگردد (کتاب اولینبار در سال ۱۸۵۸ منتشر شد) ولی هنوز نه تنها معنایِ خود را از دست نداده، بلکه دقیقاً میتوان از آن برایِ فهم وضعیت امروز استفاده کرد.

۹ اسفند سالگرد درگذشت احمدشاه قاجار است. او در ۹ اسفند ۱۳۰۸ در ۳۳ سالگی در فرانسه درگذشت. ۹۴ سال پس از درگذشت احمدشاه، امروز که به زندگی و عملکرد او میتوانیم بیرون از تاریخنگاریهایِ رسمی پهلوی و جا نگاه کنیم، درمیآبیم که او اتفاقاً پادشاهی -تقریباً به معنایِ واقعی- پایبند به اصولِ مشروطه و نقش تعریف شده پادشاه بیرون از میدان حکومتداری بود. اگر از برخی تصمیمهایِ نادرست و خصلتهایِ رفتاری او بگذریم (که شیخالاسلامی در کتاب خود سیمایِ احمدشاه قاجار به آنها اشاره میکند)، احمدشاه قاجار در مجموع به اندیشه سیاسی جدید و حقوق شهروندی و آزادیهایِ اجتماعی اعتقاد داشت (او دانشآموخته حقوق از فرانسه بود) و شاید اگر -با اینکه تاریخ جایِ اگر نیست- او در ۲۹ سالگی از قدرت کنار گذاشته نمیشد و در مقام پادشاه نمادین باقی میماند و کار با نیروهایِ اجتماعی و سیاسی از طیفهایِ مختلف ولی کارآمد و آگاه به الزامات دنیایِ مدرن پیش میرفت، اتفاقهایِ بهتری بیرون از بازتولید دوباره مناسبات استبدادی در این یک سده اخیر برایِ ما رقم میخورد. *توضیح عکس: جسد احمدشاه قاجار در پاریس پیش از حمل به کربلا برایِ تدفین در کنار مقبره پدرش.

کتاب «داروین در عهد قاجار» (اثر محمدعلی سنقری حائری) شامل سه رساله فارسی در عهد قاجار (پسامشروطیت) دربارە نظریه تکامل داروین است (احتمالاً قدیمیترین کتاب به فارسی درباره داروین و نظریه تکامل است). رساله سوم در این کتاب شاید از دو رساله دیگر جالبتر و خواندنیتر باشد. «داروین و حکماء مشرق زمین یا سردارنامه» عنوان سومین رساله این کتاب به قلم میرزاعنایتالله دستغیب شیرازی، متخلص به روحی (درگذشته ۱۳۰۷ش.) است. در این رساله -که به چاپ سنگی بوده است- دستغیب شیرازی با بیانِ استدلالهایِ خود به این موضوع میپردازد که نظریه داروین خیلی کشف مدرنی نیست و میتوان خط سیر ایدههایِ اصلی آن را در کتابهایِ رازی، برخی از حکمایِ مسلمان؛ ازجمله ملایِ رومی، ملاصدرا، ابوعلی مسکویە رازی، ملاهادی سبزواری و.. پیدا کرد. بهزعمِ نویسنده نظریه داروین اگرچه قابل توجه است و نکات مهمی در آن مطرح شده، اما با این حال -چون نمونههایِ پیشتر تاریخی آن وجود دارد- در کل حرف تازهای برایِ ما و جهان علم ندارد.
داستان «انتری که لوطیش مرده بود» از زیباترین و دردناکترین داستانهایِ چوبک است. برایِ چوبک انگار رنج و درد انسان هیچوقت تمام نمیشود؛ حتی اگر آزاد باشد و اسارتی در کار نباشد. بهزعمِ چوبک تاثیر اسارت و خفقان نه بر جسم، که بیشتر روح آدم را چنگ میزند و برایِ همیشه در جانِ آدمی زنده میماند و روزهایِ از این پس آزاد انسان را هم سیاه میکند (ارباب زخم تلخ و کاری خود را زده است). چوبک در این داستان نشان میدهد که چگونه استمرار ظلم و خشونت معنی زندگی را برایِ انسان از بین میبرد و اگر در لحظهای دیگر اعمال ظلم و خشونتی هم در کار نباشد، «زندگی» از زندگیکردن تهی شده و زندهبودن دیگر همسو با زندگیکردن نیست.

کتاب «ترورهایِ سیاسی در ایران؛ از ۱۲۸۶ تا ۱۲۹۶ شمسی» از سهراب یزدانی به تازگی از سویِ نشر مد منتشر شده است. من هنوز کتاب را نخواندهام ولی با توجه به شناخت و کیفیتی که از کارهایِ پژوهشی یزدانی سراغ دارم؛ مخصوصاً سه کتاب عالی «مجاهدانِ مشروطه»، «اجتماعیون عامیون» و «روستاییان و مشروطیت ایران» احتمالاً باید کتاب مهم و خواندنی باشد.
در تعریف «کاپیتولاسیون» چیست؟ عزتالله ضرغامی: «برایِ اینفلوئنسرهایِ خارجی در ایران سیمکارت بدونِ فیلتر جور کردیم». *ضرغامی؛ وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی. به قولِ مسکوب: «گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم، گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم».
سنگ از عباس صفاری: گفتند چرا سنگ گفتیم مگر در آن صبحِ غریب اولین نقشها و کلمات را اجداد بیابانگردمان بر سنگ نتراشیدند مگر کافی نیست که نانِمان هنوز از زیر سنگ بیرون میآید و نامِمان شتابان میرود که بر سنگ نوشته شود. سنگِمان را کسی به سینه نزد و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم.
خواب و خاموشی درباره مرگ سه دوست از شاهرخ مسکوب خواب و خاموشی از سه بخش کوتاه تشکیل شده است. در بخش اول، مسکوب از سهراب سپهری و مرگ او میگوید و به شعر و مشیِ فکری او میپردازد. در همین بخش مسکوب مشخصاً به نقد «ادبیات متعهد» میپردازد که در سالهایِ دهه پنجاه بهشدت موضوعیت یافته بود. بخش دوم درباره هوشنگ مافی است و مسکوب در این بخش به بیانِ خاطرات گذشته دورانِ جوانی خود با او و سرخوشیهایِ دلنشین و گرم آن دوره میپردازد. زبان مسکوب در اینجا خیلی راحت، ساده و خودِمانی است. در بخش سوم که نثر متفاوتتری نسبت به دو بخش دیگر دارد، مسکوب درباره لحظه مرگ و روندِ سرد احتضار به واسطه تجربه بیماری دشوار امیرحسین جهانبگلو مینویسد (روزشمار مرگ او را روایت میکند)؛ این بخش با اینکه تلخ و دردناک و غمانگیز است، اما احتمالاً خواندنیترین بخش نوشته مسکوب است. کتاب درباره مرگ است و مسکوب به واسطه این سه روایت، از جنبههایِ مختلف مرگ میگوید؛ از حالِ خوبی که در نهایت به بیماری و مردن میرسد، ولی مرگ انگار بعد از مردن نیز وجود دارد: هر مرگ هنگامی کامل میشود که تمام شاهدانِ آن مرگ نیز بمیرند. نثر مسکوب مخصوصاً در بخش سوم آنچنان پخته و توانمند است که مرگ از واژه انگار به تصویر تبدیل میشود و مسکوب با تصویر کردنِ مرگ، آن را لمسکردنی میکند و بعد شاید بیشتر میشود این جمله که «آدمیزاد یکبار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد» را فهمید؛ آن هنگام که هوشنگ رفیق جوانی خود را از دست میدهد و یا تاریکتر وقتی جهانبگلو با سرطان میمیرد، مسکوب زنده میرایی میشود که سایه سنگینِ تاریک مرگ را بر رویِ روشنایی زندگی میبیند: تقلایِ من بیثمر است؛ این خواب عمیق را نمیتوان آشفت. تو به ندایِ من جواب نمیدهی. کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم، دستِکم صدایِ خودم را باز بشنوم. تو مرگِ کوهی؛ صدا را نمیگیری و انعکاس آن را بازنمیگردانی.
امروز ۲۸ بهمن زادروزِ صادق هدایت است. «رویِ جاده نمناک» یکی از بهترین کتابها درباره زندگی و آثار صادق هدایت است. در این کتاب نویسندگان و منتقدانِ مختلفی درباره آثار هدایت و زندگی او نوشتهاند؛ از جمالزاده و خانلری تا بزرگ علوی و فریدون هویدا و براهنی و صادق چوبک و.. شاید بهترین و خواندنیترین نوشته این مجموعه، نوشته/خاطره صادق چوبک با عنوانِ «سفر مازندران و چند یاد دیگر از صادق هدایت» است، که بدونِ اغراق ارزش چندبار خواندن را هم دارد؛ از دست ندهید.

در کنار وقاحت، اوج نادانی و بیسوادی است که از فروغی، قوام، مصدق، تقیزاده، داور، صدیقی و.. بهعنوان کنشگرانِ مرزی نام برد و نام و چهره این افراد را در کنار امثالِ جلاییپور، فاضلی، مجاهدی و دوجین منفعتطلب و نان به نرخ روزخور سیاسی آورد تا رندی امروز آنها را توجیه کرد. برایِ گدایی در صحنه بودن/و به هر قیمت ماندن، دست به هر ابتذالی میزنند که خروجی آن میشود همین مثلاً سرمقاله که شارلاتانیسم آن مخصوصاً در این روزها و یک سال پس از قیام ژینا بویِ تهوع میدهد و کم از نان در خون زدن نیست. *نام بردن از رفسنجانی و گذاشتن عکس آن بالایِ عکس فروغی، قوام، تقیزاده و.. بهعنوانِ کنشگر مرزی در کنار وقاحتورزی، جالب هم است. این آقا تمام مرزهایِ سیاست و قدرت را جانانه برایِ سالها درنوردید و در هسته اصلی قدرت آشیانه داشت (خود از تعیینکنندگانِ اصلی مرز بود)، بعد کنشگر مرزی است؟
آشتی بر مزاری خفته دیداری با صادق چوبک در آمریکا نوشته نجف دریابندری مجله آدینه/شماره ۴۲/اسفند ۱۳۶۸
بوریس کاگارلیتسکی در کتاب «میراثخوارانِ اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین» داستان شکلگیری روسیه جدید را بعد از فروپاشی اتحاد شوروی روایت میکند. برایِ نمونه مثلاً کاگارلیتسکی بیش از هر چیز عملکرد سیستم آموزشی را در روسیه به چالش میکشد و به این نتیجه میرسد که برایِ اداره مافیایی کشور، باید سیستم آموزشی کشور، قدرت خود را از دست بدهد. برایِ همین دانشگاهها، مدارس و نظامهایِ دیگر آموزشی بهشدت تضعیف شدند. او نشان میدهد نیروهایِ سیاسی جدید چگونه نظام آموزشی روسیه را تضعیف کردند. در گام بعدی سراغِ روشنفکران جامعه میرود و نشان میدهد که روشنفکران روسیه در قرن هجدهم از قدرت تکاندهندهای برخوردار بودند اما در دوران معاصر به ساحت قدرت نزدیک شدهاند و با حکومت همکاری میکنند. کاگارلیتسکی پس از این مقدمات به اقتصاد میپردازد. سرانجام او سراغ رسانهها میرود و نشان میدهد که چگونه با تغییرات در ردههایِ بالای سردبیران مجلات، کنترلهایِ مالی و حتی حملههایِ نظامی به دفتر مطبوعات، در ابتدا نشریات سراسری را محو کردند تا قدرت اطلاعرسانی دست تلویزیون مجانی دولتی باقی بماند و سپس روزنامهنگاران ناراضی را کنار گذاشتند، یا حتی آنها را به قتل رساندند. در پایان نوبت به مردم میرسد و اینکه چگونه آنها تحتِتأثیر بازیهایِ سیاسی، جنگ چچن و مسائل تبلیغاتی قرار گرفتند. در کنار بحث بر سر مردم عادی نویسنده چگونگی تقلبهایِ گسترده در انتخابات را به چالش میکشد و نشان میدهد چگونه انتخاباتهایی که در روسیه برگزار شد، بدون استثنا هریک به گونهای، مخدوش بودند و نمیتوان به آنها اعتماد کرد. *شباهتهایِ بسیار زیادی با وضعیت ما در چند دهه اخیر بعد از انقلاب دارد، مخصوصاً در بخش اقتصاد (شکلگیری نظام الیگارشی اقتصاد و پیوندهایِ سیاسی درونِ آن) یا مثلاً کاگارلیتسکی در کتاب توضیح میدهد که در دوره حاکمیت پوتین نهادهایِ دموکراتیک تنها تا زمانیکه ناکارآمدیِشان به معنایِ واقعی تضمین شده باشد، میتوانند به حیات خود ادامه دهند.