از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
گفتوگویِ خانوادگی درباره تهران قدیم نوشته: سعید نفیسی انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب (۱۳۵۳) *شرح سعید نفیسی از تهران و پیشینه تاریخی آن که بهصورت روایی و داستان تنظیم شده است.

۱۴ مهر ۱۲۸۵؛ دو ماه پس از امضایِ فرمان مشروطیت بههنگام افتتاح اولین دوره مجلس شورایِ ملی.
خاطرات سیدحسن تقیزاده (۱۲۵۷ تا ۱۳۴۸) که خود آن را «زندگی طوفانی» نامگذاری میکند؛ به معنایِ واقعی بازتابی از تاریخ «طوفانی» فکری و سیاسی-اجتماعی جامعه ایران در یک سده گذشته است (از سالهایِ پیش از برآمدنِ جنبش مشروطهخواهی تا سالهایِ دهه ۱۳۴۰). تقیزاده خود درباره زندگی طوفانی مینویسد: «آنچه را که مینویسم بر دو قسم باید تقسیم کنم: یکی همان داستان اوایل زندگی، خانواده و سرگذشت شخصی در بدایت عصر تا موقع ورود در ساحت زندگی اجتماعی، و دیگری شرح حالِ دوران فعالیت خارج از شخصی؛ یعنی وقایع مملکتی و ملی و سیاسی و اجتماعی یا ادبی که در آنها خود بالذات سهمی داشته و شرکت کرده و شاهد و ناظر بودهام». زندگی طوفانی خاطرات سیدحسن تقیزاده به کوشش: ایرج افشار نشر علمی (۱۳۶۸)
نامههایی از تبریز نوشته: ادوارد براون ترجمه: حسن جوادی انتشارات خوارزمی (چاپ اول ۱۳۵۱)

ادوارد براون در آغاز مجموعه نامهنگاریهایِ خود با حسن تقیزاده که در سالِ ۱۳۵۱ در ایران با عنوان «نامههایی از تبریز» با ترجمه حسن جوادی به فارسی نیز منتشر میشود، در پیشگفتار خود (که اکتبر سالِ ۱۹۱۲ نوشته است) سر ادوارد گری وزیر وقت امور خارجه انگلیس را عامل بدبختی ایران و جنبش سیاسی آن (مشروطیت) میداند و مینویسد: «سر ادوارد گری از هنگامی که وزیر امور خارجه شده است، خاصه از شش سال پیش بهاینسو، با دولت روسیه توافق و سازشی کرده است که علت اساسی تمام بدبختیهایِ کنونی ایران میباشد.. او سد پیشرفت ملتی شده است که پس از قرنها ظلم و اختناق، سرانجام متوجه وضع فلاکتبار خود شدهاند و با جدیت تمام در برطرف ساختن آن میکوشند.. چهطور او بهعنوان وزیر امور خارجه از اینکه زندگی، آرزو و آزادی هزاران هزار نفر را پایمال میسازد، دغدغهای به خود راه نمیدهد؟» *عکس: سر ادوارد گری که بین سالهایِ ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۶ وزیر امور خارجه بریتانیا و کشورهایِ مشترکالمنافع بود.
نقد ناسیونالیسم ایرانی نه فقط لازم، بلکه امروز بیش از پیش ضروری است؛ اما نقد باید نه بهمفهوم ناسیونالیسم بهخودی خود، که مشخصاً چگونگی تعینیابی و صورتبندی آن را مورد انتقاد قرار دهد؛ یعنی تعینیابی این صورتبندی از ناسیونالیسم ایرانی با تامین منافع کدام قدرت همسو و آن را بازتولید میکند؟ در واقع این صورتبندی «مشخص» از ناسیونالیسم ایرانی چگونه در میدانِ نیروها -بهویژه از سالهایِ پس از مشروطیت و بههنگام فرآیند تاسیس دولت ملی- دست بالا را پیدا میکند. مواجهه نیروهایِ چپ با مسئله ناسیونالیسم، نه نقد و پرداخت نظری بهچگونگی تعینیابی آن، بلکه تماماً و یا بیشتر نپذیرفتن و تلاش برایِ نفی آن تقریباً بدونِ هیچ رویکرد انتقادی بوده است. در حالی که از تقی ارانی تا حسن تقیزاده (در جبهه راست) هر دو بر ضرورت شکلگیری ناسیونالیسم دموکراتیک تاکید داشتند؛ یعنی تکثرگرایی در امر ناسیونالیسم و جلوگیری از هژمونیک شدنِ یک ناسیونالیسم مرکزگرا در درون دولت و کردارهایِ آن. یکی از مهمترین حفرههایِ جریان چپ در ایران (اگر فیگورهایی همچون ارانی، ملکی، مسکوب و.. را فعلاً از آن بیرون بگذاریم) تا به امروز، ناتوانی در پرداخت انتقادی و «عینی» به مسئله ناسیونالیسم است و به جایِ آن تنها بر طبلِ نفی حداکثری و مبارزه با آن میکوبد. و احتمالاً بههمین دلیل است که جریانِ چپ در ایران همچنان نمیتواند دقیق درباره شکلگیری جنبش مشروطهخواهی و بعدتر چرایی برآمدنِ دولت ملی/متمرکز (به این شکل مشخص) در قالب دودمان پهلوی صحبت کند و یا درباره مسئله استقلال ملی/سرزمینی که حتی دو موضوع آزادی و مبارزه با استبداد داخلی نیز در نسبت با تحقق آن تعریف میشوند (بیدلیل نیست که از همان دهه ۲۰ جبهه چپ گرایش به نزدیکی و اتحاد با نیروهای درونِ جبهه ملی نداشت؛ نه فقط نداشت، بلکه این دو تقریباً دائم در تقابل با یکدیگر نیز قرار داشتند). *انتقاد بیضایی به بازیگری جبهه چپ و نیروهایِ آن اگرچه دقیق نیست و جایِ اما و اگر بسیاری دارد و بیشتر شبیه به دعواهایِ روشنفکری پس از شکست «بزرگ» میماند، اما در کل درست بهنظر میرسد؛ و اگر به کارنامه نیروهایِ چپ در ایران نگاه کنیم -از جریانِ حزب توده و نیروهایِ رادیکال در دو دهه ۴۰ و ۵۰ تا به امروز- این ناتوانی در پرداختن به مسئله امر «ملی» (و میراث آن) بیرون از یک مواجهه سلبی، کاملاً مشهود است و نمیتوان آن انکار کرد.
در روزها در راه (جلد اول) در تاریخ ۱۳۵۸/۰۲/۳۰ (از صفحه ۸۸ تا ۹۰) مسکوب وقتی به نمایشگاه عکس کشتهشدگان حزب توده میرود، با دیدنِ عکسی از مرتضی کیوان، شروع به نوشتن از او میکند و از آشنایی و رفاقت خود با کیوان میگوید که بینظیر است: «... من دوره کوتاهی -یک-دوماهی- معلم کلاس کادر مرتضی بودم، اما او با مرگش معلم زندگی من شد. در روزهایی که زیر شکنجه بودم این را خوب فهمیدم. جز مادرم و او کس دیگری نبود. فقط این دوتا نگاهم میداشتند. یکی زنده و یکی مرده و امروز هردوتاشان مردهاند ولی پاهایِ روح من، وقتی که بلایی بیشتر از طاقتم نازل میشود، همچنان رویِ همین دوپایگاه است. در آن روزها اینها وجدانِ مجسم من بودند که از من جدا شده بودند، روبهرویِ من ایستاده بودند و هم مرا میپاییدند و هم دستم را میگرفتند».
خاموشی نزدیک هيچ میدانی چرا چون موج در گريز از خويشتن پيوسته میكاهم؟ زان كه بر اين پردهِ تاريک اين خاموشی نزديک آنچه میخواهم نمیبينم و آنچه میبينم نمیخواهم. *محمدرضا شفیعیكدكنی

«زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از آنها داریم، ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست». *در جستوجویِ زمان از دسترفته، جلد۴، سدوم و عموره.
۴ دی سالروز تولد احمد محمود است. «حکایت حال» گفتوگویِ بلند لیلی گلستان با محمود (که سالِ ۱۳۷۴ منتشر شد)، شاید کاملترین و بهترین مصاحبه/گفتوگو با احمد محمود باشد.
جادو از علی دشتی (۱۳۳۰-۳۱) *شامل سه روایت: جادو، شَبَحی از پاریس و پلنگ. دشتی درباره جادو مینویسد: در افقهایِ دوردست، آنجا که جوانی و اوهام زیبایِ عمر ناپدید شدهاند، ستارهای میدرخشید. به یاد «او» مینویسم- آن کسی که در تپشهایِ قلب کریم او، مُحاسبهای راه نداشت.

کتاب «این دفتر بیمعنی» خاطرات ایرج افشار از دورانِ کودکی تا پایان عمر است که چندین بخش مختلف دارد. شاید مهمترین بخش این خاطرات (علاوه بر فصل اول و دوم که افشار از دورانِ کودکی و نوجوانی خود میگوید) فصل پنجم آن است که در آن افشار به موضوع کتابخانه و کتابداری در ایران میپردازد و در همین فصل افشار مشخصاً از چگونگی تاسیس دو کتابخانه مهم ایران یعنی کتابخانه ملی و کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (تقریباً با جزئیات کامل) میگوید (البته درباره کتابخانههایِ دیگر هم مینویسد مثلاً کتابخانه سلطنتی و کتابخانه پهلوی و..). در همین فصل افشار از سرنوشت کتابخانههایِ رجال مهم سیاسی و فکری ایران نیز میگوید، مثلاً سرنوشت کتابخانه قوامالسلطنه، محمد مصدق، عیسی صدیق، حسن تقیزاده، محمدعلی فروغی، محمد قزوینی، علیاکبر سیاسی، فخرالدین شادمان، محمدعلی تربیت، سعید نفیسی، علیاکبر دهخدا، قاسم غنی، احمد کسروی، مجتبی مینوی و.. در همین فصل افشار از کتابخانه/گنجینه خود هم مینویسد. بعد از معرفی و توضیح کتابخانه خود، درباره اینکه این کتابخانه بعد از مرگ او چگونه به سازمان دایرهالمعارف بزرگ اسلامی برایِ استفاده پژوهشگران واگذار شود هم با جزئیات مینویسد. یکی دیگر از فصلهایِ خواندنی کتاب، فصل ششم کتاب است که به فعالیت افشار در مجله و نشریات مختلف اختصاص دارد؛ بهویژه درباره مجله آینده و راهنمایِ کتاب. خاطرات ایرج افشار در مجموع خواندنی است، مخصوصاً برایِ کسانی که به افشار علاقه دارند و زندگی و کار او را دنبال میکنند، وگرنه کتاب جزئیاتی دارد که ممکن است برایِ همه جذابیت نداشته باشد مثلاً درباره موضوع نسخههایِ خطی در ایران یا درباره وظایف سازمانی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و.. . *قیمت کتاب تقریباً ۱میلیون تومن است (۹۵۰ هزار تومن) که برایِ این حجم و با این کیفیت چاپ (خیلی معمولی)، قیمت بالایی است که تنها به دلیل نام ایرج افشار و یا دقیقتر سواستفاده از نام افشار است.

سنگ قبر عبدالله مستوفی در شهر ری که اگر شرح زندگانی من او نبود، خیلی از جزئیات اداری/سیاسی و رویدادهایِ مهم طهران سالهایِ پایانی قاجار را نمیدانستیم.
اتم و سیاست اتمی ابراهیم گلستان «اتم و سیاست اتمی» از عجیبترین نوشتههایِ ابراهیم گلستان است. در این مقاله که در مهر ۱۳۲۵ در ماهنامه مردم (از نشریات حزب توده) منتشر میشود، گلستان در آغاز به چیستی مقوله «اتم» با یک توضیح تاریخی میپردازد و سپس در ادامه از انرژی اتمی (در نسبت با فیزیک جدید) میگوید که چگونه در دنیایِ مدرن تکمیل و بسط پیدا میکند تا نهایتاً کار به بمب اتم میرسد و او مشخصاْ سراغ تجربه هیروشیما و ناکازاکی در جنگ دوم میرود. گلستان بهکارگیری بمب اتم را آغازی برایِ تغییر معادلات جهانی بهشیوهای نو در یک رویکرد امپریالیستی جدید میداند که ابرکشورهایِ قدرتمند چگونه به میانجی استفاده از تکنولوژیهایِ اتمی، دوره جدیدی از استعمار و به زعم او دستاندازی به کشورهایِ جنوبی را رقم میزنند و موقعیت هژمونیک خود را بیش از پیش در روابط سیاسی-اقتصادی دنیایِ امروز تقویت میکنند. این مقاله به سالهایِ پس از جنگ و اشغال ایران بهدست متفقین برمیگردد که ایران در یک وضعیت کاملاْ بحرانی بهسر میبرد و احتمالاْ گلستان این ایده را در سر دارد که چرا ما در این بازی نتوانیم حضور داشته باشیم و ما هم میتوانیم با فراگیری علم و تکنولوژی جدید از امکانهایِ مدرن برایِ تقویت و جبران عقبماندگی و بهبود وضعیت خود استفاده کنیم؛ در واقع این دانش علمی است که هم میتواند در عرصه سیاسی تاثیرگذار باشد و هم میتواند تغییرات مهمی را در جامعه ما ایجاد کند؛ چراکه به باور گلستان ایران هیچ راهی جز این ندارد که برایِ پیشرفت و ترقی خود، به دانش علمی مدرن دست یابد.
در بیگناهی گناهکارانِ بیگناه هستند؛ [انسانِ ایرانی] برایِ گناهکاری خودش هیچ گناهی ندارد.

اینجا در این عکس، تقیزاده در آستانه ۹۰ سالگی است که دچار فلج پا شده و به اجبار بر رویِ صندلی چرخدار نشسته است. چند سال قبل در بزرگداشت او در دانشگاه کمبریج در لندن (۱۹۶۲م/سال ۱۳۴۱ش)، بزرگترین اندیشمندان ایرانشناس فرنگی اعتراف کردند که هیچ چیزی برایِ تقدیم به او نداریم که به معنایِ راستین لیاقت او را داشته باشد. با همین اعتراف بعد از سخنرانی والتر برونو هنینگ و هارولد بیلی دو ایرانشناس برجسته در وصف تقیزاده، کتاب مجموعه مقالات ایرانشناسی خود (۳۱ مقاله از خاورشناسان بهنام) به سه زبان فرانسه، آلمانی و انگلیسی با عنوان «رانِ ملخ» را به او پیشکش کردند. بهکارگیری اصطلاح «این رانِ ملخ تقدیم تو» در زبان فارسی به اظهار تواضع و فروتنی اشاره دارد (که ریشه تاریخی آن به داستان سلیمان نبی برمیگردد)؛ یعنی هدیهای که اگرچه به فردی داده میشود، ولی این هدیه در خور شان و مقام/جایگاه گیرنده هدیه نیست. حالا با این اوصاف، دردناکی این عکس در این است که محمدرضا پهلوی حتی حاضر نیست در برابر بزرگی این آدم (که علامه قزوینی او را حضرت تقیزاده مینامد) که به ناچار زمینگیر هم شده، کمی خم شود و از بالا با او دست ندهد.