از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
جامعهای که تحمل و مدارا و تفکر انتقادی و تنوع اندیشهها را تجربه نکرده، بلکه به حذف ارزشها و گرایشها و روشهایِ مختلف عادت داشته است، هر پدیدهای را با ترکیبی از فرهنگ حذف و سیاست سانسور محک میزند. یعنی هم از طریق رفتارهایِ نهادیشده و اخلاق فردی و اجتماعی و عرف و افکار عمومی، از اختلاف و تنوع پرهیز میکند، و با دستورالعملهایِ ریز و درشت به خودسانسوری و دیگر سانسوری در همه زمینهها مبتلا میماند؛ و هم به استعانت و هدایت نهادهایِ قدرت به اعمال و افکار و حتی سلیقههایِ ثابت و یکنواخت و متحدالشکل میگراید. در نتیجه به سیاست سانسور مستقیم و غیرمستقیم متوسل میشود. تمرین مدارا بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ نوشته: محمد مختاری
«نمیتوان نیمی از اجتماع را نادیده گرفت» کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو شماره ۳۰، اسفند ۱۳۵۸، شماره ویژه زنان.
برایِ امروز سرود «رود» با صدایِ داوود شرارهها شعر از سعید سلطانپور. رود میگذرد در شب آیینه رود خفته هزاران گل در سینهٔ رود گلبن لبخند فردایی موج سرزده از اشک سیمینهٔ رود فرازِ رود نغمهخوان شکفته باغ کهکشان میسوزد شب در این میان رود و سرودش اوج و فرودش میرود تا دریای دور باغ آیینه دارد در سینه میرود تا ژرفای دور موجی در موجی میبندد بر افسون شب میخندد با آبیها میپیوندد فردا رود افشان ابریشم در دریا میخوابد خورشید از باغ خاور میروید بر دریا میتابد موجی در موجی میبندد بر افسون شب میخندد با آبیها میپیوندد فردا رود طغیان شور افکن در دریا میخوابد خورشید از شرق سوزان میروید بر دریا میتابد موجی در موجی میبندد بر افسون شب میخندد با آبیها میپیوندد
یاد از زخمهایِ چشم، تا چشم زخمهایِ بهرام اردبیلی نوشته داریوش اسدی کیارس فروردین ۱۳۸۵.
دنیا زشتی کم ندارد، زشتیهایِ دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. اما آدمی چارهساز است؛ بر این پرده اکنون نقشی از یک زشتی، جلوهای از یک درد خواهد آمد که دیده بر آن بستن، دور است از مروتِ آدمی. خانه سیاه است (۱۳۴۱) کارگردان: فروغ فرخزاد تهیهکننده: ابراهیم گلستان
در احوال این نیمهی روشن نگاهی به آثار ادبی و زندگی هنری هوشنگ گلشیری بر اساس مصاحبههایی که فرج سرکوهی در سالهایِ ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۵ با گلشیری داشته است. فیلمبردار: کاوه گلستان

پس از خاکسپاری شارل دو گل ۱۲ نوامبر ۱۹۷۰ محمدرضا پهلوی و اسدالله علم. Colombey-les-Deux-Églises

اسدالله علم روز ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ بر اثر ابتلا به سرطان خون در بیمارستانی در نیویورک درگذشت. روز بعد جسدش از آمریکا به ایران منتقل شد و در مسجد سپهسالار تهران تشییع و سپس برایِ تدفین به مشهد منتقل شد. شاه و اعضایِ خاندان پهلوی هیچ یک در مراسم تشییع اسدالله علم شرکت نکردند و تنها با ارسال تاج گلی با خانواده او همدردی کردند. در حالی که اسدالله علم از دوران ولیعهدی محمدرضا پهلوی تا اواخر سال ۵۶ از نزدیکترین افراد به او بود.

پرویز بابایی (۱۴۰۳-۱۳۱۱) برایِ همیشه در خاک آرام گرفت. دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۳، بهشت سکینه کرج.
*پرویز بابایی دهه ۲۰ تو چاپخونه کار میکرد، و از همون کار در چاپخونه درگیر کتاب و نشریه شد. یادگیری زبان هم به همون دوره کار در چاپخونه برمیگرده. با شروع فعالیت حزب توده و آغاز اولین تظاهرات کارگری در دهه ۲۰، بابایی عملاً درگیر فعالیتهایِ اجتماعی و سیاسی و مبارزات کارگری شد./

دقیقاً یادمه که اردیبهشت ۸۷ من کامل درگیر کتاب «لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی» شدم، سر هر کلاسی با من بود. با همون کتاب با پرویز بابایی آشنا شدم و چند سال بعد تو یه مهمونی از نزدیک دیدمش و باهاش صحبت کردم. انسان شریف، دلنشین و خوش خلقی بود؛ دقیقاً مثل همین عکس، یادش گرامی.
«انتقاد به چه درد میخورد؟» شارل بودلر ترجمه یدالله رویایی *مجله انتقاد کتاب، دوره دوم، شماره ۷، دی و بهمن ۱۳۴۳.