از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
خواب و خاموشی درباره مرگ سه دوست از شاهرخ مسکوب خواب و خاموشی از سه بخش کوتاه تشکیل شده است. در بخش اول، مسکوب از سهراب سپهری و مرگ او میگوید و به شعر و مشیِ فکری او میپردازد. در همین بخش مسکوب مشخصاً به نقد «ادبیات متعهد» میپردازد که در سالهایِ دهه پنجاه بهشدت موضوعیت یافته بود. بخش دوم درباره هوشنگ مافی است و مسکوب در این بخش به بیانِ خاطرات گذشته دورانِ جوانی خود با او و سرخوشیهایِ دلنشین و گرم آن دوره میپردازد. زبان مسکوب در اینجا خیلی راحت، ساده و خودِمانی است. در بخش سوم که نثر متفاوتتری نسبت به دو بخش دیگر دارد، مسکوب درباره لحظه مرگ و روندِ سرد احتضار به واسطه تجربه بیماری دشوار امیرحسین جهانبگلو مینویسد (روزشمار مرگ او را روایت میکند)؛ این بخش با اینکه تلخ و دردناک و غمانگیز است، اما احتمالاً خواندنیترین بخش نوشته مسکوب است. کتاب درباره مرگ است و مسکوب به واسطه این سه روایت، از جنبههایِ مختلف مرگ میگوید؛ از حالِ خوبی که در نهایت به بیماری و مردن میرسد، ولی مرگ انگار بعد از مردن نیز وجود دارد: هر مرگ هنگامی کامل میشود که تمام شاهدانِ آن مرگ نیز بمیرند. نثر مسکوب مخصوصاً در بخش سوم آنچنان پخته و توانمند است که مرگ از واژه انگار به تصویر تبدیل میشود و مسکوب با تصویر کردنِ مرگ، آن را لمسکردنی میکند و بعد شاید بیشتر میشود این جمله که «آدمیزاد یکبار به دنیا میآید اما در هر جدایی یک بار تازه میمیرد» را فهمید؛ آن هنگام که هوشنگ رفیق جوانی خود را از دست میدهد و یا تاریکتر وقتی جهانبگلو با سرطان میمیرد، مسکوب زنده میرایی میشود که سایه سنگینِ تاریک مرگ را بر رویِ روشنایی زندگی میبیند: تقلایِ من بیثمر است؛ این خواب عمیق را نمیتوان آشفت. تو به ندایِ من جواب نمیدهی. کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم، دستِکم صدایِ خودم را باز بشنوم. تو مرگِ کوهی؛ صدا را نمیگیری و انعکاس آن را بازنمیگردانی.
امروز ۲۸ بهمن زادروزِ صادق هدایت است. «رویِ جاده نمناک» یکی از بهترین کتابها درباره زندگی و آثار صادق هدایت است. در این کتاب نویسندگان و منتقدانِ مختلفی درباره آثار هدایت و زندگی او نوشتهاند؛ از جمالزاده و خانلری تا بزرگ علوی و فریدون هویدا و براهنی و صادق چوبک و.. شاید بهترین و خواندنیترین نوشته این مجموعه، نوشته/خاطره صادق چوبک با عنوانِ «سفر مازندران و چند یاد دیگر از صادق هدایت» است، که بدونِ اغراق ارزش چندبار خواندن را هم دارد؛ از دست ندهید.

در کنار وقاحت، اوج نادانی و بیسوادی است که از فروغی، قوام، مصدق، تقیزاده، داور، صدیقی و.. بهعنوان کنشگرانِ مرزی نام برد و نام و چهره این افراد را در کنار امثالِ جلاییپور، فاضلی، مجاهدی و دوجین منفعتطلب و نان به نرخ روزخور سیاسی آورد تا رندی امروز آنها را توجیه کرد. برایِ گدایی در صحنه بودن/و به هر قیمت ماندن، دست به هر ابتذالی میزنند که خروجی آن میشود همین مثلاً سرمقاله که شارلاتانیسم آن مخصوصاً در این روزها و یک سال پس از قیام ژینا بویِ تهوع میدهد و کم از نان در خون زدن نیست. *نام بردن از رفسنجانی و گذاشتن عکس آن بالایِ عکس فروغی، قوام، تقیزاده و.. بهعنوانِ کنشگر مرزی در کنار وقاحتورزی، جالب هم است. این آقا تمام مرزهایِ سیاست و قدرت را جانانه برایِ سالها درنوردید و در هسته اصلی قدرت آشیانه داشت (خود از تعیینکنندگانِ اصلی مرز بود)، بعد کنشگر مرزی است؟
آشتی بر مزاری خفته دیداری با صادق چوبک در آمریکا نوشته نجف دریابندری مجله آدینه/شماره ۴۲/اسفند ۱۳۶۸
بوریس کاگارلیتسکی در کتاب «میراثخوارانِ اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین» داستان شکلگیری روسیه جدید را بعد از فروپاشی اتحاد شوروی روایت میکند. برایِ نمونه مثلاً کاگارلیتسکی بیش از هر چیز عملکرد سیستم آموزشی را در روسیه به چالش میکشد و به این نتیجه میرسد که برایِ اداره مافیایی کشور، باید سیستم آموزشی کشور، قدرت خود را از دست بدهد. برایِ همین دانشگاهها، مدارس و نظامهایِ دیگر آموزشی بهشدت تضعیف شدند. او نشان میدهد نیروهایِ سیاسی جدید چگونه نظام آموزشی روسیه را تضعیف کردند. در گام بعدی سراغِ روشنفکران جامعه میرود و نشان میدهد که روشنفکران روسیه در قرن هجدهم از قدرت تکاندهندهای برخوردار بودند اما در دوران معاصر به ساحت قدرت نزدیک شدهاند و با حکومت همکاری میکنند. کاگارلیتسکی پس از این مقدمات به اقتصاد میپردازد. سرانجام او سراغ رسانهها میرود و نشان میدهد که چگونه با تغییرات در ردههایِ بالای سردبیران مجلات، کنترلهایِ مالی و حتی حملههایِ نظامی به دفتر مطبوعات، در ابتدا نشریات سراسری را محو کردند تا قدرت اطلاعرسانی دست تلویزیون مجانی دولتی باقی بماند و سپس روزنامهنگاران ناراضی را کنار گذاشتند، یا حتی آنها را به قتل رساندند. در پایان نوبت به مردم میرسد و اینکه چگونه آنها تحتِتأثیر بازیهایِ سیاسی، جنگ چچن و مسائل تبلیغاتی قرار گرفتند. در کنار بحث بر سر مردم عادی نویسنده چگونگی تقلبهایِ گسترده در انتخابات را به چالش میکشد و نشان میدهد چگونه انتخاباتهایی که در روسیه برگزار شد، بدون استثنا هریک به گونهای، مخدوش بودند و نمیتوان به آنها اعتماد کرد. *شباهتهایِ بسیار زیادی با وضعیت ما در چند دهه اخیر بعد از انقلاب دارد، مخصوصاً در بخش اقتصاد (شکلگیری نظام الیگارشی اقتصاد و پیوندهایِ سیاسی درونِ آن) یا مثلاً کاگارلیتسکی در کتاب توضیح میدهد که در دوره حاکمیت پوتین نهادهایِ دموکراتیک تنها تا زمانیکه ناکارآمدیِشان به معنایِ واقعی تضمین شده باشد، میتوانند به حیات خود ادامه دهند.
به عزایِ عاجلت ای بینجابتِ باغ بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد هرچه هرجا ابرِ خشم، از اشکِ نفرت باد، آبستن؛ همچو ابرِ حسرتِ خاموشبار من. ای درختانِ عقیم ریشهتان در خاکهایِ هرزگی مستور؛ یک جوانه ارجمند از هیچجاتان رُست نتواند؛ ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود، یادگارِ خشکسالیهایِ گَردآلود، هیچ بارانی شما را شُست نتواند.
حصار از حسین علیزاده آلبوم چاووش ۳ از گروه شیدا علیزاده این قطعه را برایِ همسرش که در آن زمان بهدلیل فعالیتهایِ سیاسی در زندان بود ساخت و آن را به زندانیهایِ سیاسی سالِ ۱۳۵۶ هدیه کرد. این قطعه در همان سال در پادگان فرحآباد و هنگامی که علیزاده سرباز بود ساخته شده و به گفته خودش نت به نت این قطعه و نحوه نگارش آن را به یاد دارد.
در شماره سوم کتاب روزن (که شماره آخر کتاب روزن است، زمستان ۱۳۴۷) تکهای از داستانی از ابراهیم گلستان با عنوان «در زیر پوست» منتشر شد که قرار بود در مجموعه «مَد و مِه» منتشر شود، ولی هیچوقت منتشر نشد. این داستان درباره عشق و مرگ و ماندن است و مایه و انگیزه نوشتن آن نیز از همان «تپههایِ مارلیک» آمده است. گلستان این داستان را در سال ۱۳۴۱ نوشته و آن را در سال ۴۲ تکمیل کرد. از داستان «در زیر پوست» فقط همین تکه باقی مانده که انگار مربوط به اواسط داستان است و بخش اول و آخر آن در هیچجا منتشر نشده است.

«هوموساکر؛ قدرت حاکم و حيات برهنه» از جورجو آگامبن بلاخره بعد از سالها با دو ترجمه -تقریباً همزمان- منتشر شد، ترجمه اول از سیدمحمدجواد سیدی (نشر نو) و ترجمه دوم از مراد فرهادپور و صالح نجفی (نشر مرکز). پروژه هوموساکر آگامبن ۴بخش دارد که قدرت حاکم و هیات برهنه بخش اول پروژه هوموساکر است. - بخش دوم که خود شامل سه کتاب است: وضعیت استثنایی، جنگ داخلی و تقدیس زبان؛ ملکوت و جلال و کار خدا. - بخش سوم: باقیماندههایِ آشویتس. بخش چهارم: والاترین فقر. *هوموساکر، که در زبان لاتین به معنایِ «انسان مقدس» است، در حقوق روم قدیم به کسی اطلاق میشد که اگر کسی او را میکشت قاتل به شمار نمیآمد و با این حال امکان قربانیکردنِ او نیز وجود نداشت. به این قرار، انسانِ مقدس در چارچوب قوانین روم شخصی بود که بیرون از دایره قانون قرار میگرفت. آگامبن این تمثیل را برایِ فهم رمز سیاست و کردارهایِ آن در دنیایِ مدرن احیا کرد. آگامبن در هوموساکر میکوشد مسئله امکانِ محض، بالقوگی و قدرت را به مسئله اخلاق سیاسی/اجتماعی در بستری پیوند زند که «اخلاق» شالوده دینی، مابعدالطبیعی و فرهنگی سابق خود را در آن از کف داده است. آگامبن تحلیلِ صورتبندی زیستسیاست را در نوشتههایِ فوکو راهنمایِ کار خود قرار میدهد و با دیدی گسترده و باریکبینانهتر حضور مخفی و یا ضمنیِ برداشتی از زیستسیاست را در تاریخ نظریه سنتیِ سیاست میکاود.
شماره چهارم از دوره اول مجله «کتاب امروز» که پاییز ۱۳۵۱ منتشر میشود، یک مصاحبه خواندنی و بینظیر با شاهرخ مسکوب درباره پروژه کاری او و دو کتاب «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» و «سوگ سیاوش» دارد. در این مصاحبه که مهرداد بهار، ناصر پاکدامن، امیرحسین جهانبگلو، داریوش شایگان و محمدرضا شفیعی کدکنی در دفتر «کتاب امروز» حضور دارند و با مسکوب وارد بحث میشوند، کار از پروژه مسکوب نیز فرارتر میرود و بحث به تاریخ فرهنگی ایران و مولفههایِ مهم آن از جمله اساطیر، افسانه، مقوله مرگ، پیدایش حماسه، ناخودآگاه جمعی اجتماعی، رستاخیز، زیباشناسی فرهنگی، بازسازی اساطیر در وضعیت امروز و.. کشیده میشود و در مجموع یک بحث عالی و آموزنده با نکتههایِ فراوان درمیگیرد.
«شازده احتجاب» (۱۳۴۸) شاید مهمترین داستان هوشنگ گلشیری -به شیوه جریانِ سیال ذهن- باشد که گلشیری در آن در گذار از دوره قاجار به پهلوی، زوالِ خاندانهایِ اشرافیگری را ترسیم میکند (گلشیری خود میگوید که برایِ نوشتن این داستان تاریخ قاجار را تماماً زیر و رو کرده است). داستان در دورهای رخ میدهد که قدرت از خاندانِ قاجار به پهلوی منتقل میشود و ماهیتِ اشرافیگری در ایران رو به نابودی است. خسرو و یا همان شازده احتجاب آخرین بازمانده از یک خانواده اشرافی قجری از اداره امور عمارت موروثی خود دست کشیده، همه خدم و حشم را مرخص میکند و دارایی به ارث بردهِ خود را تماماً به پایِ قمار میریزد. «مراد» پیشکار سابق او هر از گاهی با آوردنِ خبر مرگ یکی از آشنایان و خویشان نزدیک به دیدنِش میآید، اما امشب مراد خبر درگذشت خودِ شازده را برایِ او میآورد و شازده احتجاب حالا در اوهامِ خود به گذشته میرود و شروع به مرور ظلم و بیدادگریهایِ خود و خانوادهاش در یک فضایِ سرد و مالیخولیایی میکند؛ درست مانند خودِ فضای اتاقی که داستان با آن آغاز میشود و شازده با اندوه بر رویِ صندلی راحتی خود نشسته و دست رویِ پیشانی داغش گذاشته و سرفه میکند.
در نظربازیِ ما بیخبران حیرانند من چُنینم که نمودم دِگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگارِ وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوهگاهِ رخِ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند..
![«انقلاب؛ [همچنان] واقعبین باش و غیرممکن را بخواه.»
تهران؛ انقلابِ ۵۷؛ عکسها از کاوه گلستان و بهمن جلالی.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F536.jpg&w=3840&q=75)
«انقلاب؛ [همچنان] واقعبین باش و غیرممکن را بخواه.» تهران؛ انقلابِ ۵۷؛ عکسها از کاوه گلستان و بهمن جلالی.