از راست: کاوه گلستان، منوچهر دقتی و عباس عطارنه بودنِمان نه رفتنِمان فرقی به حال دنیا نمیکند.

ستاره فرمانفرماییان در توصیف نجمالسلطنه عمه خود در سن ۸۰سالگی؛ او را زنی مقتدر و سختکوش معرفی میکند: «زن مسن و کوچکاندامی بود. چادر سیاه بر سر داشت و از در بیرونی وارد اتاق پدرم میشد و با حرکت سر جواب تعظیم ما را میداد و به سرعت به طرف برادر روانه میشد. چهرهای سفید داشت با چشمانی درشت و برآمده به رنگ میشی روشن.. با وجود کهولت سن، اما جلد و چابک بود. فکری روشن و گفتاری تند و تا حدی خشن داشت، ولی اغلب شاهزادگان مسن آن دوره آهنگی با تحکم و گفتاری نسبتاً درشت داشتند. در آن سن شخصاً مشغول نظارت بر ساخت ساختمان بیمارستانی بود که به نام بیمارستان نجمیه پای برجاست. زندگانی او ساده و بیآلایش بود و ثروتش را با انرژی بسیار و ایمان راسخ صرف ساختن اولین بیمارستان خصوصی و مدرن تهران کرد». *توضیح عکس: عبدالحسین میرزا فرمانفرما به همراه خواهرش ملک تاج نجمالسلطنه (مادر محمد مصدق).
شرح اتفاقهایِ ۲۸ و ۲۹ مرداد سالِ ۱۳۳۲ به قلم غلامحسین صدیقی *دکتر صدیقی که خود وزیر کشور دولت محمد مصدق بود، در این نوشته از بامداد ۲۸ مرداد، لحظه به لحظه با جزئیات از اتفاقهایِ روز کودتا تا پایان کار دولت یعنی هنگامی که مصدق و یاران او دستهجمعی تسلیم کودتاگران میشوند، مینویسد.
![عبدالحسین میرزا فرمانفرما: «زندگیکردن در ایران مستلزم عقل و تدبیر و تجربه و اطلاع به اوضاع و احوال این مملکت میباشد؛ وگرنه زندگی [در ایران] دشوار میشود».
به نقل از مهرماه فرمانفرمائیان در کتاب زندگینامه عبدالحسین میرزا فرمانفرما، جلد ۲.](/_next/image?url=https%3A%2F%2Fmedia.batarikh.xyz%2F-1001260717766%2F511.jpg&w=3840&q=75)
عبدالحسین میرزا فرمانفرما: «زندگیکردن در ایران مستلزم عقل و تدبیر و تجربه و اطلاع به اوضاع و احوال این مملکت میباشد؛ وگرنه زندگی [در ایران] دشوار میشود». به نقل از مهرماه فرمانفرمائیان در کتاب زندگینامه عبدالحسین میرزا فرمانفرما، جلد ۲.

وقت سحر است خیز ای مایه ناز نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز کانها که بجایند نپایند بسی و آنها که شدند کس نمیآید باز *فردریش روزن این رباعی از خیام را بارها برایِ تقی ارانی در برلین میخواند.

با اینکه کامل نیست و مهرماه فرمانفرمائیان تنها به دورانی از زندگیاش که مربوط به زندگی در خانه پدریاش عبدالحسین میرزا فرمانفرما است پرداخته، اما از بهترین نوشتههایی است که تا به امروز خواندهام؛ خیلی راحت و روان و با جزئیات از اندورنی خانواده خود نوشته است؛ آن هم خانواده فرمانفرما، که یک خانواده مهم اشرافی تاثیرگذار در سیاست ایران در اواخر قاجار و اوایل دوره پهلوی اول است.

حسن تقیزاده در ۴۷ سالگی پس از تحقیق و پژوهشهایِ بسیار در موضوع گاهشماری در ایران با بررسی و تکمیل تقويم جلالی خيام، لايحه تغيير تقويم قمری به خورشيدی را به مجلس پيشنهاد كرد و به تصويب رساند. به پيشنهاد او نامهایِ «حمل، ثور و جوزا» به «فروردين، ارديبهشت و خرداد» تغيير پیدا کرد؛ و همچنین تعیین ششماه نخست سال به ۳۱ روز و پنجماه به ۳۰ روز و اسفندماه جز در سالهایِ كبيسه به ۲۹ روز به پیشنهاد تقیزاده انجام شد.
تقیزادهای که من میشناختم نوشته محمدعلی جمالزاده در کتاب «ران ملخ؛ مطالعاتی در بزرگداشت سیدحسن تقیزاده» کتاب «ران ملخ» در تابستان ۱۹۶۲م. (۱۳۴۱ش.) در لندن منتشر شد. این کتاب که مجموعه مقالههایِ پژوهشی با موضوع ایرانشناسی است، زیر نظر پروفسور هنینگ و احسان یارشاطر تهیه و چاپ شد و طی مراسمی باشکوه در دانشگاه کمبریج به تقیزاده اهدا شد، و در آنجا ایرانشناس برجسته هارولد بیلی نیز سخنرانی کرد. جشننامه «ران ملخ» با نوشته بلند محمدعلی جمالزاده درباره تقیزاده و داستان انتشار مجله «کاوه» آغاز میشود. جمالزاده که خود همراه با تقیزاده در انتشار مجله کاوه دست داشته است، در این نوشته به فراز و نشیبهای انتشار کاوه زیر نظر تقیزاده اشاره میکند.
میراث تقیزاده؛ چگونه میتوان به استبداد تن نداد حسن تقیزاده در هشتم بهمن ۱۳۴۸ در سن ۹۱ سالگی در تهران درگذشت. یک داستان پر ماجرا پایان یافت و به زعم خود تقیزاده یک زندگی طوفانی جای خود را به تعبیر جمالزاده، به یک آرامش جاودانی داد. همه آنچه که تقیزاده در طول ۹۱ سال زندگی خود بر اهمیت دستیابی به آنها برای انسان ایرانی و جامعه ایران پافشاری میکرد، دقیقا امروز نیز اهمیت خود را نه تنها از دست ندادهاند، بلکه تلاش برای دستیابی به آنها بیش از پیش جانانه پررنگ شده است. ما امروز نیز همچنان در نظم مشروطیت به سر میبریم؛ به دنبال آزادی و برابری و حاکمیت قانون مبتنی بر بازیگری و تاثیرگذاری عموم مردم در آن هستیم و بنا داریم با حرکت در مسیر ترقی، امکان زیست بهتر و متفاوت با آنچه که تا به امروز تجربه کردهایم را متحقق سازیم. زندگی طوفانی تقیزاده به درستی زندگی جامعه ایران از مشروطیت تا به امروز است، که پستی و بلندیهای بسیاری را پشت سرگذاشته و میگذارد تا در نهایت به آنچه که تقیزاده نیز به آن باور داشت یعنی «زندگانی نو انسان ایرانی در عقلانیت و آزادی و برابری» دست یابد. https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-64444962

امروز ۸ بهمن سالگرد درگذشت سیدحسن تقیزاده است که در سال ۱۳۴۸ در تهران درگذشت. به قولِ مهدی مجتهدی در «تقیزاده؛ روشنگریها در مشروطیت ایران» اگر منبر مسجد سپهسالار جان داشت، هر آینه به استقبال خفته در تابوت میشتافت؛ منبری که تقیزاده از آن بالا رفت و در روزهایِ بحرانی مشروطیت در نفی استبداد فریاد زد. *تصویری از تشییع جنازه حسن تقیزاده، همراه با رثاخوانی سیدجواد ذبیحی در صحنِ داخلی مسجد سپهسالار.
شاملو در «شعری که زندگیست» میگوید: یک بار هم «حمیدی» شاعر را در چند سال پیش بر دارِ شعر خویشتن آونگ کردهام.. *کاش حداقل بهخاطر «مرگ قو» حمیدی این کار رو نمیکرد. شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشهای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میانِ غزلها بمیرد..
«سفر در خواب» از شاهرخ مسکوب (که اولینبار در سال ۱۳۷۷ در پاریس منتشر شد) روایتی سیالِذهن از سالهایِ نوجوانی و جوانی مسکوب در اصفهان است. داستان با یک خواب شروع میشود، خوابی که انگار زمان ندارد و مسکوب ما را در آن با خود از جایی به جایِ دیگر میبرد و ما را با شخصیتهایِ مختلفی آشنا میکند تا نوبت به شخصیت «آقا مهدی» میرسد. در اینجا راوی و خواننده از خواب بیدار میشوند. آقا مهدی شخصیت محوری این روایت است و در جای جایِ کتاب حضور دارد. شخصیت او، تاثیری که بر راوی گذاشته، ظاهرش و هر آنچه که او را به راوی وصل میکند، همه در زبان مسکوب روایت میشود. مسکوب مینویسد: «دوستی با آقا مهدی رویای روانِ گسیختهای بود، مثل نسیم آزاد در راههایِ نادیدنی روان میشد و گسیخته بود؛ چون با زمان بیگانه بود، انگار هرگز نمیگذشت و همه زمانها آنی بیش نبود و هر آنی همه زمانها بود. بودن با او سفری بود که از هیچ منزلی به منزل دیگر نمیرفت. همزمان در همه منزلها بودیم، حالت «در راه بودن»، پرواز پیوسته به چشماندازهایِ همانند ناهمانند و غفلت خوشایند مسافران بیخبر در جادهای پیچاپیچ و ناگهان سنگچینی در خم یک تپه، راهِ بسته، حرامیانِ مسلح و مسافرانِ به خاک افتاده، غارت شده». در کتاب مسکوب به سراغ آقا مهدی در کوچه پس کوچههایِ اصفهان میرود و آنچنان از اصفهان میگوید که اصفهان انگار خودِ آقا مهدی است. مسکوب در «سفر به خواب» در اوج ترکیب نثر، بیانِ روایت، شخصیتپردازی و جانبخشی به بیجانها/ یعنی اصفهان است. «سفر در خواب» مسکوب نوعی «حسرتنامه» هم است؛ ترکیبی از حسرت و رویا. حسرت از دستدادنها و رویاپردازی برایِ آنچه که بود و امروز از دست رفت و دیگر نیست (مسکوبی که در مهاجرت است). در خواب این حسرت و رویا (عزیزانی که نیستند و رفتند/آقا مهدیها، اصفهان و..) برایِ مسکوب زنده میشود و همین زندهشدن سفر ذهنی مسکوب را آغاز میکند. «سفر در خواب» با خواب آغاز میشود و با خواب به پایان میرسد و مسکوب در این سفر به حسرتها و رویاهایِ خود از دور چنگ میزند.
سخنرانی حسین علاء در سال ۱۹۴۶ در نشست سازمان ملل در اعتراض به حضور نظامی شوروی در خاک ایران در پایان جنگ جهانی دوم که در نهایت به محکومیت شوروی انجامید.

سالگرد انتشار مجله کاوه اولین شماره مجله کاوه ۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ در برلین به سردبیری سیدحسن تقیزاده منتشر شد. جمالزاده، قزوینی، رضا تربیت، کاظمزاده ایرانشهر و.. از نویسندگان برجسته کاوه بودند. *توضیح عکس از چپ: رضا تربیت، حسن تقیزاده و محمدعلی جمالزاده در دفتر تحریریه مجله کاوه.
چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی؟ اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه تشنج پوستم را که میشنوم سوزن سوزن که میشود کف پا، علامت این است که چیزی خراب میشود دمی که یک کلمه هم زیادیست درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار، سایه دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد؛ چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟ چه تازیانه کف پا خورده باشد چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی قرار جایش را میسپارد به بیقراری که وقت و بیوقت سایه به سایه رگ به رگ دنبالت کرده است تا این خواب.. #محمد_مختاری
داستان کوتاه «پیراهن زرشکی» از مجموعه داستان «خیمهشب بازی» (۱۳۲۴) صادق چوبک روایت یک روز کاری دو مردهِشویی است که مردهها را میشویند (سلطنت و کلثوم) و همزمان آنها را لخت میکنند/جیب آنها را هم میزنند. سلطنت و کلثوم به این هم قانع نیستند و پس از لختکردن مرده، برایِ تصاحب سهم بیشتر به هم دروغ میگویند و هرکدام میخواهد دیگری را تلکه کند و تا آنجا پیش میروند که از مرده رویِ سنگ مردهِشویخانه هم مفلوکتر و بدبختتر میشوند. در روایتپردازی چوبک سلطنت و کلثوم (با ظاهر و ویژگیهایی که دارند) با اینکه زنده هستند ولی انگار مرده واقعی این دو هستند نه آن که بر رویِ سنگ مردهِشویخانه افتاده و بهنظر «زنده» واقعی است. *داستان «پیراهن زرشکی» بدونِ شک یکی از شاهکارهایِ صادق چوبک است.